چند روز پیش برای دیدن فیلم "انتهای خیابان هشتم" به سینما قدس اصفهان رفتم.سینما قدس دو سالن دارد. یکی از سالن ها فیلم "قلاده های طلا "پخش می کرد .سر صف ایستاده بودم و می خواستم بلیط بخرم. نفر جلویی به بلیط فروش گفت" سه تا قلاده بده ! ". بلیط را خریدم. شنیدم نفر پشت سری ام هم گفت "آقا شش تا قلاده بده !"
در گوگل عبارت " مفهوم قلاده " را سرچ می کنم .سایت های زیادی بالا می آید. عنوان یکی از سایت ها این است : "چگونه یک خزنده ی خانگی ( مار ، سوسمار، لاک پشت و...) را اجتماعی کنیم".
در سایت دیگری نوشته شده است " لاک پشت ها نه تنها مفهوم قلاده را درک نمیکنند بلکه سوراخ ایجاد شده میتواند حتی منجر به عفونت شود."
آدم های بزرگ" شروع "می سازند و "شروع " البته سخت است . عارف قزوینی در گیر و دار مبارزات آزاده خواهی ، هنگام دیدن سر کلنل محمد تقی پسیان شهید گفت :
"این سر که نشان سر پرستی است
و امروز رها ز قید هستی است
با دیده ی عبرتش ببینید
این عاقبت وطن پرستی است"
عارف قزوینی شاعر ملی بود و برای رضا شاه مستبد ، مدیحه نگفت و شعر فروشی نکرد.روزهای آخر عمرش گفت :
"منم که در وطن خویشتن غریبم و زین
غریب تر که هم از من غریب تر وطنم"
اشعار عارف قزوینی را در کتاب چهار شاعر آزادی اثر محمد علی سپانلو می خوانم. بیتی از او را زمزمه می کنم :
"به ملتی که ز تاریخ خویش بی خبر است
به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت "
عارف قزوینی را می خوانم و به روزهای آخر عمرش می اندیشم. عارفی که به همدان تبعید می شود و در فقر و بی کسی به سر می برد. پارسیان هند برایش دعوتنامه ای می فرستند که بیا هند. نمی رود. آن هم به این دلیل که مبادا بمیرد و در خاک وطن دفن نشود.روزهای آخر عمر که انگار از یاد ملت فراموشکار رفته به دوست روزنامه نگاری می گوید : " من نمی خواهم در روزنامه یا کتاب خودتان نقدا چیزی از من خاطر نشان این ملت فراموش کار کنید.من خود چیزی از دولت نخواستم .ملتی هم که در کار نیست...."
عارف در تصنیف از خون جوانان وطن گفت :
"از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه ی گل بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ..."
و روزگار چنان بلایی به سرش آورد که در اواخر عمرش سرود :
" صبح شد باز از گریبانم
زندگی دست بر نمی دارد"
روزهای آخر عمرش ،حاج مخبر السلطنه ، رییس وزرای رضا شاه ، برایش پاکت پولی می فرستد. عارف در عین تنگدستی و فقر، روی پاکت می نویسد "من از کشنده ی خیابانی پولی نمی گیرم".و شاعر ملی در اتاقی می میرد که رختخوابش از آن حاج وکیل نامی است. فرشش از آقایی به نام کیوان است.دیگ مطبخش را مردی به نام اقبالی هدیه کرده است.دکتر بدیع هم که لابد از دوستانش بوده یک میز و چند صندلی برایش آورده است.و به قول خود عارف:
" ...اثاثیه ی عارف بی اساس
سه تا سگ ، دو دستی است کهنه لباس"
و حالا که این روزها به ماهی تنگ و هفت سین نوروز نزدیک می شویم به یاد یعقوب افتادم. یعقوب بروایه. دانشجوی ارشد تئاتر که در خیابان های تهران ، دو سال پیش ، به جای دیدن نئون های روشن مغازه ها ، نگاه کرد به تیری که بر بدنش نشست و جانش را گرفت.
میرزاده ی عشقی را به یاد می آورم. انگار صحنه ی ترورش را باید مدام به یاد بیاوریم. همان کسی که با استبداد مبارزه می کرد. همان کسی که می توانست ماهیان بیشتری در تنگ کوچک عید ببیند به شرط سکوت و دم نزدن.
سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال )را به یاد می آورم. همان کسی که در مدرسه ی صدر تهران حجره ای داشت و شاعرانگی اش را به کاشی ها یاد می داد.کسی که با مردم ساده خوش و بش می کرد و با بزرگان قوم و اهل سیاست روی خوش نشان نمی داد. همان کسی که مثل عارف با استبداد مبارزه می کرد و می گفت :
"این گروه مست از خود رفته را هشیار کن
بار الها ملت خوابیده را بیدار کن
ای عجب خوابیست ایران را گرفته است ای خدا..."
و به پایان عمر نسیم شمال می اندیشم. همان پایانی که استبداد برایش رقم زد. او را عنوان اینکه دیوانه شده است در تیمارستانی حبسش کردند و از کوه شعر و شاعرانگی اش تکه سنگی هم باقی نگذاشتند.
به ستارخان و باقرخان فکر می کنم. همان کسانی که وقتی از تبریز به تهران آمدند مردم آنها را بر دوش خود گرفتند و چه چه و به به کردند و چه خوش آمدی گفتند و چه گوسفند ها که قربانی نشد و باز هم به پایان آن دو می اندیشم. پایانی در باغ طوطی شهر ری. وقتی جنازه ی آنها را برای دفن در باغ طوطی تشییع می کردند این ملت فراموش کار، انگار به یاد نداشتند اینان که بودند و اینان چه بودند. پشت سر جنازه شان چند نفری بیشتر مویه نمی کردند.
صمد بهرنگی را به یاد می آورم. همان صمدی که ماهی سیاه کوچولو را نوشت. همان صمدی که البته" صمد آقای فیلمفارسی " نبود . همان کسی که معلم بچه های روستاهای آذربایجان بود. و درباره ی مسائل تربیتی کودکان می نوشت. همان کسی که یکی از علت های دوام حکومت استبدادی محمد رضا شاه را حمایت تلویحی و آشکار روشنفکران خواند. صمد ، ماهی سیاه کوچولویی نوشت که نمی خواست در یک جا بند شود. ماهی می خواست رها باشد. می خواست آزادی را تجربه کند. می خواست از گردش های کسل کننده و توقف های طولانی فرار کند. می خواست آخر جویبار را ببیند. می خواست پایان را ببیند. نمی خواست پند محافظه کاران را گوش کند.تاریخ ما پر شده است از ترسیدن عاقبت وطن پرستی.تاریخ ما پر شده است از حرف و حدیث طویله های ناصرالدین شاهی. تاریخ ما پر است از ریش های سفید عاقلانه و سبیل های چرب عاشقانه.تاریخ ما پر است از مدارا با تاج و تخت شاهی . مادر ماهی سیاه کوچولو به او می گوید دنیا همینه دیگه. زندگی همینه که ما داریم. اما ماهی کوچک سیاه می خواهد از بیهودگی فرار کند. می خواهد دنیا را ببیند و لذت ببرد. می رود، حتی به قیمت از دست دادن جان. و پایان صمد هم غرق شدن در ارس بود. ارس ارس ارس که غرق شد در آن الگوی آزادگی ، صمد ...
و این روزها که به بهار نزدیک می شویم مدام به پایان می اندیشم. پایان عارف تبعیدی. پایان جنازه ی تیر خورده میرزاده ی عشقی. پایان سکوت نسیم شمال. پایان سلطان العلمای خراسانی، همان روزنامه نگاری که در ملا عام سر از بدنش جدا شد. پایان کلنل محمد تقی پسیان. پایان میرزا کوچک خان جنگلی. پایان دکتر محمد مصدق.پایان صمد بهرنگی. پایان دکتر شریعتی. پایان آیت الله طالقانی.پایان یعقوب بروایه...
و انگاری همواره کسی در این مملکت "پایان نامه" می سازد و
کسی "پایان" می سازد...
چند روز پیش در کلاس مبانی هنر نمایش دانشگاه سپهر اصفهان، داستان دپ شاهانهی محمد آصف سلطانزاده را برای دانشجویان میخواندم. داستان دربارهی مردیاست افغانی که بچههایش را برای فروش به پیادهرویی در کابل میبرد. کسی بچهها را نمیخرد و مردم به مرد فقیر پول میدهند. مرد، سم میخرد و به خانه میروند.
دپ، به لهجهی افغانیان یعنی شادی و عیش. مرد تصمیم گرفتهاست با پولی که بهدست آورده آن شب، بهترین غذا را به بچههایش بدهد. دیگ و قابلمه از خانهی همسایه مهیا میشود و بچهها زیر نور چراغ موشی در حالی که به آتش زیر دیگ خیره شدهاند بازی میکنند و خوشند به داشتن غذا و اینکه حداقل آن شب نان خشک نخواهند خورد و میخواهند دپی شاهانه کنند. دپی که هیچ شاهی نکرده باشد.
غذا خورده میشود و بچهها میخوابند و خود خبر ندارند که دپشان آمیخته با سم بودهاست. مرد به زن از ماجرای فروش بچهها _ و نه سم _ میگوید. اینکه کسی آنها را نخرید و مردم کمک کردند. زن میگوید خدا بزرگاست.
در خانه هیچ چیز نیست. همه چیز فروخته شدهاست تا شکم بچهها سیر شود. و مرد میخوابد و زن میخوابد و بچهها میخوابند تا ابد تا روز رستاخیز.
در حین خواندن داستان دستانم میلرزید. آن دختر و پسر انگاری واقعیاند. میبینمشان.
خانم میانسالی که افغانیست هفتهای یکبار برای تمیز کردن راهروی آپارتمانمان میآید. یکبار که برای تمیز کردن راهرو آمدهاست یک سری از خرت و پرتهای دور ریختنی را در خانهمان میبیند. میگوید اگر اینها را نمیخواهید من ببرم؟
فردای آنروز خرت و پرتها را در صندوق عقب ماشین میگذارم و به طرف آدرسی که زن افغانی دادهبود میروم. محلهی مارچین اصفهان. به سختی خانه را پیدا میکنم. دختر نوجوانی در را باز میکند. من را که میبیند شرم و حیا میکند. بعضی وقتها او هم با مادرش به آپارتمان ما میآید و در تمیز کردن راهرو به مادرش کمک میکند. وسایل را به او میدهم. مادرش هم میآید. وسایل را به حیاط میبرم. از سر کنجکاوی نگاهی به حیاط میاندازم. پر است از دبههای خالی و پلاستیک. دو تا اتاق میبینم. پسر بچهای کنار اتاق نشسته و به آنتن تلویزیون خانهی همسایه نگاه می کند. بچه گریه میکند. مادرش به او اشاره میکند که هیچ نگوید ولی بچه بیتوجه به همه چیز میگوید "تا کی به خانهی همسایه برود و تلویزیون ببیند؟ چرا ما تلویزیون نداریم؟"
دختر نوجوان، برادرش را دعوا میکند. مادرش به او پرخاش میکند. مادر لابد نمیخواهد پسرک پیش من ناله و ندبه کند. غرور دارد. غروری مقدس. پسر بچه اشکهایش را روی زمین میریزد. زمینی که چند کیلومتر آن ورترش عالی قاپوست، آن هم در میدانی به نام نقش جهان. اشکها بر سرزمینی میریزد که نصف جهانش میدانند و زایندهرود دارد و قایق و پل خواجو و آپارتمان دارد.
در همان کلاس، از خسرو حکیمرابط، استاد تئاتر ایران، میگویم. کتاب خاطراتش را همراه خودم داشتم. یکی از خاطراتش را برای بچهها خواندم:
"کلاس پنجم ابتدایی - مدرسه باقری شاید. دیروز پدرم مرد. سال ۱۳۲۱. رفته بود ذغال تقسیم کند بین مردم. و بعد مرد از تیفوس. زمان جنگ است.
به قبرستانش میبریم. در راه قبرستان همشاگردیهایم را میبینم. با شادیِ احمقانه و افتخار آمیزی میگویم بابامهها! و آنها سر تکان میدهند و شانه بالا می اندازند و میروند. مثل این که بابای خودشان است..."
استاد حکیمرابط در ادامه شرح میدهد که فردای آن روز که به مدرسه میرود مدیر مدرسه آقای " ش" - دوست صمیمی پدرش - او را دعوا میکند که چرا به مدرسه نیامده است. بچه میگوید بابام مرده بود. مدیر عصایش را به گردن بچه، بند میکند و بر سرش داد میزند که مگه تو مرده شوری؟
استاد در ادامهی خاطراتش نوشته است که چند روز قبل از عید، بچههای فقیر و بی پدر را به صف میکنند و به دکان خیاطی میبرند تا برای آنها کت و شلوار بدوزند.
"اسمهایی را میخوانند... خسرو حکیمرابط را نیز. بیرون میآیم. یک دست کتو شلوار به دستم میدهند. دستهایم میرود به زمستان. یخ میزنم. یخ میکنم... به خانه میآیم. دیگر به آن مدرسه نمیروم. یکسال عقب میمانم."
و مادر خسرو هر روز قابلمهی خالی از گوشت و پر از آب را روی منقل آتش میگذارد و بچه هر وقت گرسنهاش میشده میپرسیده که ناهار چه داریم؟ و مادر میگفته آبگوشت.
هدیهی آقای "ش"، همان کت و شلوار کذایی هم آتش زده میشود. زیر همان آتش منقل.
روزی هم گربهی همسایه به سر وقت قابلمهی پر از آب و بیگوشت آمده است و مازاد وجودش را در قابلمه خالی کرده است. مادر میخواهد گربه را تنبیه کند. یک شب کشیک میکشد و یک حبهی آتش بر دمب گربه میگذارد. گربه فرار میکند.
مادر به فرزندش میگوید: از فردای آن روز گربه میآمد روی هره مینشست، اما غرورش اجازه نمیداد که پایین بیاید. غرور چیز کمی نیست.
و حالا به آن پرخاش کردن مادر فکر میکنم. همان پرخاش به پسر بچهاش که میگفت چرا تلویزیون نداریم و به آن شرم دختر نوجوان افغانی و به آن دختر و پسر افغانی که سم خوردند و به خیال اینکه دپی شاهانه میکنند، مرگی جاودانه را تجربه کردند.
به نانهای خشک فکر میکنم. به عالی قاپو فکر میکنم. همان عالی قاپوی بلند قامت. به محلهی مارچین فکر میکنم. به دپ شاهانهی مردمان. به تاکسیهای پر از مسافر اندوهگین. به سر چهارراههایی پر از کودکان کار. آنان که گل میفروشند. آنان که بادکنک میفروشند.
الان شب است و لابد خیلیها خوابند. و لابد خیلیها با شکم گرسنه خوابیدهاند. و لابد آن پسر بچهی محلهی مارچین خواب تلویزیون میبیند و لابد روشنفکران خواب تیتر روزنامههای فردا را میبینند و لابد در این زمستان به فکر بهارند. و لابد فیسبوک بازان به فکر رد و بدل کردن عکسها و اخبار هستند. "آیا تو مرا با با یک بنز عوض میکنی؟" و الان چهارراهها خلوت است. و بچههایی که باید فردا به محل کارشان بیایند خستگی در میکنند. دختر بچههای چهارراه جهانکودک مدیر کل آن چهارراهند.
اینجا اصفهان است و تلویزیون مدام خبر پخش میکند. سیاست و نفت خبرهای مهماند. و به این فکر میکنم عمرمان با خبر سیاست و نفت آتش گرفت و دود شد. اینجا اصفهان است و میدان نقش جهان دارد. خیابان جلفا دارد. کلیسا دارد. کافه دارد. پردههای حریر در دکانها زیباست. عمرمان با دود سیگارهای کوبایی و بخار قهوههای ترک و فرانسه به آسمان رفت و دود شد و ناپیدا شد. اینجا تهران است. "خشکسالی و دروغ"دارد. ابرهای عقیم دارد. موسیقی بیساز دارد. وزارت خانه دارد. روزنامه دارد. پل کالج دارد. بازی مار و پله دارد. چهار راه دارد. کودکان کار دارد. گربههایی دارد با دمب آتش گرفته. غرورهایی دارد با عقبهای زخم خورده. کودکان امروز طور دیگری پرورش مییابند. یاد نمیگیرند که " غرور چیز کمی نیست". اینجا غرور دارد اما ترک برداشته ...
انگاری ما، همگی را، به صف کردهاند. میبرندمان به دکان خیاطی. استاد خیاط، اندازهی بدنمان را میگیرد. دور کمرمان. همه لاغریم. همه غذایمان آبگوشت بی گوشت است. بابایمان مرده است. مدیر مدرسهمان آقای "ش" دوست بابا بوده است. دعوایمان میکند که چرا دیروز به مدرسه نیامدهایم. میگوییم بابایمان مرده است. میگوید مگر ما مرده شوریم؟ و عصا به گردنمان میافتد. شب عید است. دوباره ما را به صف کردهاند. بیبضاعتها را در سرزمین عالی قاپو صدا میزنند. خسرو، مرتضی، علی، رضا، حمید و هزار اسم دیگر. و همگی کتوشلوار را بر تن میکنیم، برای بهار. و ما در بهار از غرور له شده گریه میکنیم و روشنفکران هم گریه میکنند، نه برای ما که برای بهار رویاهایشان.
بچههای دنیا فارغ از ماجرای نفت و توپ و تانک به دپ شاهانهی خود میاندیشند. و ای کاش ما آدم بزرگها که خود روزی کودک بودیم به این فکر میکردیم که صلح و دپ شاهانه با جنگیدن مهیا نمیشود. ای کاش نمیگذاشتیم اسب غرور از ما فرار کند.
در همان داستان دپ شاهانه میخوانیم که بچهها مشغول بازی کردن هستند. هنوز غذا آماده نشده است. زیر نور چراغ موشی بچهها بازی میکنند. نفت چراغ موشی در حال تمام شدن است. چراغ در حال خاموش شدن است. دختر بچه میگوید تا چراغ نفت دارد. بازی کنیم. و بعد یکدفعه از بابا میپرسد چرا چراغ خاموش میشود؟ پدر میگوید چون نفتش تمام میشود و بعد چراغ میمیرد... و بعدش هم بچه سوال مهمی میپرسد: "مرگ چیست پدر؟"
و ما همگی در حال بازی کردن هستیم. بازی پول در آوردن. بازی خرید کردن. بازی زیر نور چراغهای موشی و نئون و مهتابی. امیدمان به نفت است. و ما آدم بزرگها هیچوقت به طور جدی نپرسیدهایم از کسی که مرگ چیست. نپرسیدهایم چون امیدمان به نفت است... هیچ روشنفکری به کودکان یاد نداد که کتوشلوار دوخته شده با نخ تحقیر را آتش بزند...
***
امیدوارم این وبسایت (۱) ، قدمی در این راه بردارد...
در این راه که ما آدم بزرگها به غرور دوران کودکی برگردیم...
به فهم آتش زدن هدیهای که از سر تحقیر باشد...
به آتش زدن کتوشلواری که خود مالک فرسنگ فرسنگ پارچهاش هستیم...
به مهیا کردن دپی شاهانه... دپی البته بدون سم...
***
توضیح :
(۱) این مطلب را برای پایگاه اطلاع رسانی کودکان و نوجوانان ، الفبا ، نوشتم.
یکی از شب های پاییز است ، اوایل آبان ماه .در سالن سینما قدس اصفهان به پرده ی عریض سینما خیره شده ام .تماشاگران می خندند ، چیپس می خورند ، در های بطری آب معدنی باز و بسته می شوند و بازیگر فیلم طنازی می کند. می خواهد هر طور شده تماشاگر خسته از کار را بخنداند. به این همه ساده انگاری و بی حوصلگی نویسنده و کارگردان و دست کم گرفتن شعور بیننده فکر می کنم. احساس می کنم پول بلیط را انگاری ریخته ام وسط زاینده رود و البته زاینده رود خشک.
تلفن همراهم زنگ می خورد. استاد زاون قوکاسیان است. پیامک می دهم "سینما هستم و بعد از تمام شدن فیلم تماس می گیرم."
فیلم تمام شده است و پیاده روی چهار باغ را طی می کنم. به استاد زاون زنگ می زنم. می گوید برای بزرگداشت محمد علی کشاورز در جشنواره ی فیلم کودک اصفهان مطلبی بنویسم...قرار است کتابی در خصوص ایشان در ایام جشنواره چاپ شود.
به مردم نگاه می کنم. شب های اصفهان بی باران است و نئون ها روشن است و در ذهنم به کشاورز فکر می کنم. به دوران کودکی ام که تلویزیون تنها سرگرمی مان بود و سلطان و شبان را با بازی درخشان کشاورز و سایر هنرپیشگان می دیدیم. هنوز قصه ی فیلمی که در سینما دیدم اذیتم می کند. به مردم نگاه می کنم. نئون ها روشن است و مانتو فروشی ها ، دیگر مانتوی مدل "شعبون استخونی" ندارند.
شب است. میهمان اینترنت هستم. نام محمد علی کشاورز را در گوگل وارد می کنم. اولین خبرها مربوط به شایعه ی مرگ کشاورز است. همان شایعه ای که چند وقت پیش یکی از شبکه های ماهواره ای مطرح کرد و باعث نگرانی های زیادی شد. به این فکر می کنم که ما ملت فرهنگ دوست بیشترین کلیک کردن های اینترنتی مان مربوط به خبر مرگ است و نه زندگی !
در دی ماه ۱۳۸۶ علی دهباشی بزرگداشتی برای کشاورز می گیرد و در آن بزرگداشت کسانی مثل دکتر محمد صنعتی و اسماعیل شنگله صحبت می کنند. دکتر صنعتی در همان برنامه - شب های بخارا - می گوید :
"... یادم میآید سالهای اولی که به ایران برگشته بودم، به درخواست گلشیری در مجلة مفید سه مقاله نوشتم. در بیمارستان روزبه جلساتی گذاشتیم، برای شناساندن رابطة هنر و ادبیات در حیطة روانشناسی و روانپزشکی. در آنجا گفتم که هنرمندان، اندیشمندان و نخبگان هر جامعه اقلیت نابهنجار آن جامعهاند. نادر ابراهیمی ناگهان برآشفت که شما روانپزشکان به هنرمندان بزرگ برچسب بیماری روانی میزنید و آنها را زندانی میکنید و... من در جواب گفتم البته بودهاند هنرمندان و نویسندگان بزرگی مانند نیچه، ویرجینیا وولف، مارکی دوساد، ژان ژنه، ون گوگ، و بسیاری دیگر که بیمار بودند ولی ایشان فرهنگآفرینان بزرگی نیز بودهاند. منظور من بیماری نبود. بسیار روشن است که این گروه هنرمند و اندیشمند مانند اکثریت جامعه نیستند؛ نه مانند آنان فکر میکنند و نه مانند آنان زندگی میکنند، نمیتوانند شیوهها و باورها و وضع موجود را بپذیرند و با آن سازگار باشند. هنجارهای جامعه عامة مردم هستند. بنابراین گروه اقلیت خلاق و فرهنگساز اقلیتی نابهنجارند، اصولاً به همین دلیل هم هست که میتوانند فرهنگآفرین باشند، میتوانند تابوشکن و اسطورهشکن و نوآفرین باشند..."
و همچنان شب است. تلویزیون روشن است. بچه ها "سریال ستایش "را می بینند. در روزنامه ای خواندم که بسیاری از خانواده های ایرانی اسم نوزادانشان را تحت تأثیر این سریال، "ستایش" گذاشته اند و این اتفاق البته برای تمام سریال ها می افتد. چقدر سالهای قبل ، کافه های بین راهی اسم شان شد "شب های برره" و چقدر اسم مغازه ها همنام یکی از شبکه های تلویزیونی شد ...و انگار از خود بیگانگی و تحت تاثیر یک موج قرار گرفتن اپیدمی شده است. به این فکر می کنم که آدم های مستقل در این فضا چقدر در اقلیت هستند و چه رنجی باید بکشند.
داریوش ارجمند می گوید " افتاد ؟" و من با دیدن عکس های کشاورز در گوگل ، از بام ذهنم به انتهای حس تنهایی ام می افتم. به این فکر می کنم که این همه بازیگر آمده اند و رفته اند. این همه شاعر آمده اند و رفته اند. این همه معمار آمده اند و رفته اند. این همه سریال پخش شده و مدتی بعد از یاد رفته است. چگونه است که حافظ می ماند. مسجد شیخ لطف الله می ماند.عزت الله انتظامی می ماند. محمد علی کشاورز می ماند و این ها جزو خاطرات جمعی و حافظه ی مشترک مان می شوند و بقیه " می افتند "؟ چرا اقلیتی به ظاهر نا بهنجار فرهنگ آفرین می شوند و همین اقلیت به توسط اکثریت به هنجار ، خانه نشین می شوند؟
استاد کشاورز در مصاحبه ای می گوید: " بازیگر باید مدام خود را محاکمه کند که به چه علت در فلان فیلم حاضر شده فلان نقش را بازی کند. این تفکر همان تفکر اقلیت به ظاهر نا بهنجار است. "چرا باید این فیلم را بازی کرد ؟ چرا باید آن کتاب را خواند ؟ چرا باید به حرف فلان شخص گوش سپرد؟ و هزاران چرای دیگر و مگر نیستند کسانی که فیلمنامه را نخوانده، تنها به بنرها و بیلبورد ها فکر می کنند؟ و نمی دانند راز شهرت واقعی بالا رفتن عکس و نام در بیلبورد ها نیست. ابتدا مرامت باید به بالا برود. مرام که رفت نام هم می رود و این ویژگی را مگر نه اینست که قدیمی های تئاتر و سینما داشتند و دارند؟
شبی دیگر از شب های پاییز است. پاییزی بدون باران و بدون زاینده رود پر آب ... سینما قدس همچنان پذیرای مردمان نیازمند به خندیدن است. ساندویچ های سینما فروخته می شود و لابد بازیگران آن فیلم مثلا کمدی ، تراول های شان را می شمارند.
و باز هم استاد کشاورز ، در مصاحبه ای نقل به مضمون می گوید: " دلم می خواهد برای آخرین بار در یک نمایش بازی کنم و انگیزه ام هم پول نیست ، بلکه عشق به صحنه است...."
و همواره جدل است بین تراول و ایجاد حس خاطره ی جمعی . ما همگی در بطن یک درام واقع شده ایم. بین انتخاب " به هر قیمتی شهرت کسب کردن" و" ماندن بر سر آرمان و هدف " سر در گم هستیم.
همچنان گوگل را جستجو می کنم . تیتر یکی از سایت ها با توجه به بیماری ایشان و بستری شدن شان اینست:" محمد علی کشاورز ملاقات ممنوع شد."
درست است. ما محرومیم از ملاقات با مردی که از همان دوران کودکی با دیدن گنبد مسجد شیخ لطف الله و بناهای با شکوه اصفهان از خود سوال می کرده: " معماران این بناها با چه عشق و انگیزه ای کار می کرده اند؟"
ما محرومیم از ملاقات با مردی که می گوید، بازیگر، مدام باید خود را "محاکمه" کند و از خود بپرسد چرا باید در فلان فیلم بازی کرد؟
ما محرومیم از ملاقات با مردی که با شب قوزی شروع به کار کرد و در هزار دستان و دایی جان ناپلئون و ناصرالدین شاه اکتور سینما و روز واقعه و مادر...خوش درخشید.
و حالا به این می اندیشم که اگر کشاورز در لابلای مصاحبه هایش مدام از علی حاتمی می گوید حق دارد. حق دارد. حق دارد. وقتی بازیگری مان می شود مزه پراندن و جوک گفتن وفیلمسازی مان می شود افتخار به اینکه فیلم مان زیر شانه ی تخم مرغ ، فروش می رود، آنوقت محمد علی کشاورز این پیر دیر هنر باید از فراق آدم هایی چون علی حاتمی خون گریه کند...کشاورز، جهان را مسابقه دو و میدانی نمی بیند. قرار نیست همه، مدام از دیگری جلو بزنند. کافی ست که تو از خودت جلو بزنی و اینکه هر روز خود را محاکمه کنی. و این از خود جلو زدن ، البته رنج بی شمار دارد و در توان هر کسی هم نیست.کافی ست به درک خود برسی.
محمد علی کشاورز ، تنها یک نام نیست. بیلبورد نیست. آگهی های رنگی مطبوعاتی نیست. دیدنش همان عشق کازابلانکاست .خواندنش همان روح نوشته های پرویز دوایی است. حسش همان موهای پریشان و مبهم مسعود کیمیایی ست. خنده هایش مثل صمیمیت یک پدر بزرگ نشسته روی صندلی های چهارباغ است ... محمد علی کشاورز به اندازه ی سینما بزرگ است ...هر چند نام این سینما ، سینما پارادیزو باشد.
"مارشال برمن" در کتاب تجربه ی مدرنیته می گوید "هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود."
نیمه های شب با خانواده به کنار زاینده رود می رویم. بچه ها با دیدن آب ذوق می کنند و بسیاری از مردم اصفهان در پل خواجو قدم می زنند. زیر پل، چند مرد میان سال آواز می خوانند. آوازهای شان در خصوص بی وفایی دنیا ست...
به زاینده رود خیره شده ام. آب در حال گذر است. عشق در حال گذر است. تنها سی و پنج روز زاینده رود زنده است. بعد از آن دوباره سد را می بندند.
به دور دست ها نگاه می کنم. قرن اول و دوم و سوم هجری را در دورترین نقطه ی تاریخ می بینم. انگاری آب زاینده رود، تاریخ را برایم پیشکش می آورد.
در میان آب ،سری می بینم. سر رودکی را می بینم. با من سخن می گوید. می گوید به جرم اعتقادات مذهبی شکنجه اش کرده اند.
در میان آب سری می بینم. سر از آن فردوسی ست. می گوید سلطان محمود همچنان در تعقیب من است. من که "عجم زنده کردم بدین پارسی"، مرگم را می خواهد. می گوید جنازه ی من را هی از گور بیرون می آورند و سرگشته ام.
در میان آب های روان زیر پل خواجو ، سری می بینم. سر از آن سلطان محمد خوارزمشاه است. همان که بی درایتی اش باعث شد مغول به ایران حمله کند. همان مغرور تاریخ. همان کسی که امام فخر رازی استادش بود و همان کسی که شاگرد خوبی نبود و همان کسی که بها الدین ولد پدر مولانا را آواره کرد .نخبگان را بر نتابید تا مغول چنگ بیندازد بر سر و صورت ما ایرانیان.
آینه در کنار خواجو نیست وگرنه این مردمان می دیدند که صورت های شان زخمی ست. قلب شان تیره و تار شده است و نگران تمام شدن این شادی سی و پنج روزه اند.
آینه کنار خواجو نیست و گرنه این مردمان، صورت های پر از چروک خود را می دیدند و از دیدن خود خجالت می کشیدند. لذت دیدن آب چنان است که چروک های افتاده بر صورت دیده نمی شود و نیز شمشیرمحمود افغان و پای لنگ امیر تیمور و مشعل های اسکندر مقدونی و ستون های بزرگ افتاده بر تن مرودشت وآوارگی عارف قزوینی و قبر مهجور میرزاده ی عشقی در شهر ری و مرگ سلطان العلمای خراسانی و سرهای بریده بر بالای دارهای آسمان کرمان ، هیچ کدام دیده نمی شوند....آب زاینده رود همه ی تلخی ها را محو کرده است.
در میان آب، مظفر الدین شاه را می بینم که با عصای چوبینش به آب شلاق می زند و فرمان مشروطیت را نشان مان می دهد. فرمان کاغذی مشروطیت در میان آب ها در حال تکه تکه شدن است.تاج شاه در میان آب نمی درخشد. خیس شده است. سرما خورده است. تاریک است.شنا بلد نیست شاه شاهان .
آینه نیست .قایق نیست. سرماست. نه از جنس ننه سرمای قصه ها و نه از جنس سرمای زمستان اخوان .هنوز زمستان واقعی نیامده است.
مردمان اصفهان می خندند ، به تقاص تمام گریه های از زمان رودکی تا به الان. مردمان اصفهان آواز می خوانند به تقاص تمام ترانه های نخوانده. مردمان اصفهان در کناره های چراغانی شده ی زاینده رود مواظب هستند آدمی به آب های زاینده رود پرت نشود. مواظبند عروسک کودکی به آب های زنده رود نیفتد و نمیرد، به تقاص تمام ایرانیانی که در سال های ۵۰۰ و ۴۰۰ و۶۰۰ و ۷۰۰ و دیگر عدد های مبارک و نا مبارک یا از سر کوه به انتهای دره ها پرت شدند و یا به عمق دریاچه های نمک، شور شدند و یا در قعر دریاها ، ماهی شدند و یا پشت میله ها آهن شدند ...
به آب زاینده رود نگاه می کنم. آب، سر میرزا کوچک خان می آورد.آب برف های شمال می آورد .آب دکتر حشمت می آورد. آب سید جمال الدین اسد آبادی می آورد. آب ناصرالدین شاه قاجار می آورد. آب سید محمد علی جمالزاده می آورد. آب ستارخان و باقرخان می آورد.آب گورستان ستارخان می آورد، همان باغ طوطی ،همان باغ .و نه باغ ماهان کرمان .آب ، شاه می آورد.و نه شاه نعمت الله ولی که شاه بی تاج و بی اسب و بی خیمه .همان شاهانی که نعمت ها را دریغ کردند از مردمان و همان شاهانی که هر گاه قرار می شد ارمغانی بدهند به مردمان هزار ولی و هزار اما و اگر می گفتند و تردید می کردند.
شادی دیدار آب چنان است که مردمان اصفهان، خون های ریخته بر سر و صورت ایرانیان در بند مغول را نمی بینند. آب، نسیان شیرینی دارد. آب از یادمان می برد که فردوسی فراری ست. و میدانش به دلار شهره تر است تا به سهرابش.
شادی رویت آب چنان عمیق است که تمام زخم ها و تمام رنج ها و تمام ناکامی ها و تمام فرمان های تکه تکه شده و تمام مجلس های به توپ بسته شده و تمام چاه های منتسب به حضرت علی و تمام قانون های زیر پا گذاشته شده و تمام لبخند های مکارانه و تمام عشق های دزدیده شده و کانادادرا های به یغما رفته و تمام گردنه های از نوع حیران و تمام روزنامه های پاره شده و میزهای بلند تئوریزه شده از جنس مثلا عدالت... فراموش می شود.
و اینگونه است که سرازیر شدن تنها یک رود شادی می آورد و غم ها را موقتا - هر چند سی و پنج روز - نابود می کند.
این روزها خبرهای تلخی از در و دیوار شنیده می شود. خبر ها از جنس مرگ و خون است. خبر از بمب و ترکیدن سر ها ست. ضحاک نیاز به مغز دارد.ضحاک گرسنه است.
کنار خواجو ایستاده ام. به آسمان نگاه می کنم. ابر ها را می بینم. ماه از لابلای ابر ها به این همه شادی مردمان اصفهان حسادت نمی کند. ماه انگاری در حال گریستن است. ماه لابد خبر هایی از آن سوی دنیا دارد. ماه لیبی را دیده است. ماه مصر را دیده است. ماه چاله های صدام و سرهنگ قزافی را دیده است.ماه صبحانه خوردن مردمان سوییس را در کنار آلپ دیده است. همان مردمانی که هر روز صبح برف می بینند و خنده بر لبان شان است و خاورمیانه را جایگاه وحشیان و نفت می پندارند.ماه به من می گوید به مردمان بگو مغول آمد و کشت و غارت کرد و لت و پار کرد ولی ایران ماند.نفت تمام می شود ، ایران ، تمام نمی شود.
بگو به مردمان اگر سلطان هست، تختش از چوب است. باران میانه ای با چوب ندارد.هوا سرد است. حتم دارم اگر کسی دلاورانه آتشی روشن کند، از درونش پر سیاووشان متولد می شود.ماه حرف می زند. ماه نگران است. آب می خندد.خواجو نزدیک فلکه ی فیض است. فلکه مدور است. رود استکان چای شده است. زاینده رود استامینوفن نیست، بیمارستان است.درمان می کند. آب همه ی خبرهای تلخ را با خود می برد.آب ،فیاض است.در میان آب سری می بینم. سر از آن سرهنگ معمر قذافی است. سر قرار است تا ته باتلاق گاوخونی برود.آب همه را با خود می برد.آب پلیدی ها را با خود می برد.
ماه می گوید وقتی رودی توان بردن خبرهای بد را دارد خالق این رود چه ها که نمی تواند بکند. شادی در انتظار دیدار ماست. پشت هر خبر بد، خبر خوب است. عمق ظلمت ، روشنایی ست. به این فکر نکن عمر زاینده رود سی و پنج روز است ، عراق تنها در یک هفته رییس جمهورش را از فراز کاخش به ته یک چاله دید.
آب به ما می گوید" هر چیز که سخت و استوار و غیر قابل تغییر می نمایاند ، دود می شود و به هوا می رود."
سالها پیش، دهه شصت، که وضعیت" قرمز" بود و هواپیماهای عراقی بارشان بمب و موشک بود را به یاد می آورم.آن روزها هنرستان می رفتم و بابا در حوزه ی نظام وظیفه ی اراک شاغل بود.
آن موقع خانه مان در کوچه ی گلستان، خیابان امام بود. به تدریج همه ی همسایه ها برای حفظ جان شان ، به روستاها رفتند.کوچه خالی از توپ پلاستیکی و هیاهوی حمید و علی و مهدی شده بود.بابا گفت باید شما ها هم به هزاوه بروید. جنگ است.خطر دارد.رفتیم.زمستان بود. سوار اتوبوس قرمز آقا هاشم شدیم.جا نبود. شلوغ بود. هزاوه ای ها برای بابا احترام زیادی قائل بودند و او در روی صندلی جلو نشست و ما به عقب رفتیم.
پسر عمویم علی محمد هم آمده بود. من و علی محمد هنرجوی انجمن سینمای جوان شده بودیم. نزدیک ایام برگزاری جشنواره ی فیلم فجر بود. یادم است بابا بزرگ ، یک رادیوی جیبی نارنجی رنگ داشت. با پسر عمو ، رادیو را برمی داشتیم و به کوهستان اطراف می رفتیم.
در آن سال برای اولین بار فیلم های جشنواره ی فجر در مراکز استان ها هم نمایش می دادند.هر روز به هواپیماها و عراقی ها و جنگ لعنت می فرستادیم و هر دو دلمان می خواست شهر بودیم تا فیلم می دیدیم.شنیده بودیم فیلم های جشنواره را در سینما دنیای اراک ، فرهنگ فعلی ، نشان می دهند.
بابا هر روز با اتوبوس به اداره می رفت و ساعت دو برمی گشت. به بابا التماس کردم که اجازه بدهد به اراک بروم تا برنامه های جشنواره را ببینم.بابا گفت وقتی جون نباشه سینما به چه درد می خوره؟
یکی دو روز به ایام جشنواره مانده بود.با علی محمد به اطراف روستا رفتیم و درباره ی سینما حرف زدیم. رادیو هم در دست من بود. رادیو برنامه ای در خصوص فیلم های آن سال جشنواره پخش می کرد. خوب یادم است که موضوع فیلم درباره ی یک علاقمند به سفر دریایی بود. در مورد کسی که عاشق سیاحت و دیدن دنیاست اما از خطرات دریا هم واهمه دارد. گوینده ی رادیو در توضیح بیشتر فیلم می گفت که بالاخره جوان متوجه شد اگر عاشق چیزی هستی باید هزینه هایش را هم بپردازی.تنها با دوست داشتن ، مساله حل نخواهد شد.
شنیدن این مطالب، من و علی محمد را به فکر فرو برد. انگار فیلم را برای ما ساخته بودند.به علی محمد گفتم ما هم باید برای عشق مان که همان دیدن فیلم های جشنواره باشد بجنگیم و مبارزه کنیم.گفت بابا های مان اجازه نمی دهند.گفتم آره ولی باید فکری کنیم.
همان وقتی که مشغول فکر کردن بودیم در کوههای مشرف به هزاوه قدم می زدیم.یکباره صدای پارس سگی را شنیدیم. به دور و برمان نگاه کردیم. سگی بزرگ از دور به طرف ما می دوید. اول به روی خودمان نیاوردیم ولی ثانیه ای بعد پا به فرار گذاشتیم. از بالای کوه به طرف پایین می دویدیم. یک نفر هم پشت سر سگ می دوید و حرف هایی می زد که نمی شنیدیم چه می گوید.پایم به صخره ای گیر کرد و روی تکه سنگی بزرگ افتادم و این درست همزمان شد با نزدیک شدن سگ به ما. بازوی دستم را گاز گرفت. علی محمد هم ترسیده بود و ایستاد. سگ تکان نخورد. فقط ما را نگاه می کرد. حالا آن آقایی که پشت سگ می دوید رسید. گفت چرا می دویدید! همه اش داد می زدم که اگه بایستید سگ کاری به کارتان نخواهد داشت!
من و علی محمد هر دو در هنرستان محسنی ، رشته ی بهداشت محیط زیست درس می خواندیم. یکی از کتاب های درسی مان بیماری های واگیر دار بود. وقتی ترسان و لرزان به سمت محله ی سرآسیاب می رفتیم ، یکباره یاد فصل مربوط به بیماری "هاری" افتادم. انگار که کشف بزرگی کرده باشم به پسر عمو گفتم یافتم ! یافتم!
به پسر عمو گفتم الان می رویم به بابا می گوییم که سگ ، من را گاز گرفته و احتمال دارد به بیماری هاری مبتلا بشوم! در کتاب خوانده بودم که اگر سگ هار، انسان را گاز بگیرد تا چند ساعت بعد باید آمپول ضد هاری بزند وگرنه بسیار خطر دارد.
دویدیم. خوشحال بودیم ،چون روز جمعه بود و درمانگاه هزاوه در آن روز تعطیل بود و به این بهانه می توانستیم به شهر برویم...به خانه ی بابا بزرگ رسیدیم. خانه شلوغ بود. مامان ،خواهرم ، مادربزرگم و بابا بزرگ زیر کرسی نشسته بودند.روی کرسی کشمش بود و گردو و بادام و فتیر محلی و چای . سماور روشن بود و خواهرم هی از این سوی کرسی به آن طرف می رفت.
مامان گفت کجا بودی ؟ به شکل تصنعی کمی گریه کردم و گفتم سگ ، دستم را گاز گرفته. بازو را نشان دادم.بابا بزرگ گفت چیزی نیست. به خیر گذشته. مامان گفت دیگه جاهای دور نرو. گفتم فقط همین ! جای دور نروم ! بابا هم از آن اتاق آمد تا ببیند چه خبر شده.
ماجرا را با جزئیات گفتیم.غلو کردیم و بعد هم هر چه از فصل بیماری هاری یادمان بود را تکرار کردیم. بابا گفت: کی گفته باید آمپول زد؟
گفتیم :علم و دانش.
بابا گفت :گور پدر علم و دانش! اینهمه هزاوه ای ها را سگ گاز گرفته. اونها هار شدند؟من خودم بچه ی ده هستم.من اجازه نمی دم برید شهر. اونجا داره بمباران میشه. جون تون مهمتره.
گفتم اتفاقا ما الان نگران جان مان هستیم! من اگر تا شش ساعت دیگر آمپول نزنم ممکن است بیماری خطرناکی بگیرم! علی محمد هم مدام تایید می کرد.بابا بزرگ شروع کرد به گفتن این نکته که نترسید. و سگ های اینجا هیچکدام هار نیستند و ...
اتوبوس هزاوه حدود نیم ساعت دیگه به شهر می رفت و می بایست در همین فاصله کاری کرد . التماس ها و توضیحات مکرر علمی بالاخره بابا را راضی کرد.علی محمد هم گفت می خواهد بیاید تا مواظب من باشد.ولی پدرش اجازه نداد. و رفتن من را هم به شرطی موافقت کردند که غروب با آخرین سرویس برگردم.
سوار شدم.کنار پنجره نشستم. خودم را خیلی خوشبخت تصور می کردم.حدود ساعت سه عصر به اراک رسیدم.شهر سوت و کور بود.انگار گرد و غبار مرگ روی شهر پاشیده بودند. سوار تاکسی شدم و به دور باغ ملی رفتم. از دور که متن پلاکارد "فیلم های منتخب جشنواره ی فجر " را دیدم ذوق زده به طرف سینما دنیا رفتم. آقای بیات مدیر سینما ، پشت میز نشسته بود و با لبخند از تماشاچیان استقبال می کرد. با کارت انجمن سینمای جوان ، بدون خرید بلیط به سالن رفتم. تعداد تماشاچیان خیلی کم بود. شاید حدود چهل نفر بودند.اولین فیلم را دیدم. می بایست زود برگردم تا به اتوبوس برسم. اما ...
اما به برنامه فیلم ها نگاه کردم. فردا ساعت ۱۰ صبح نوبت پخش یکی از فیلم های مورد علاقه ام بود. همان فیلم در مورد عاشق سفر دریایی . نمی توانستم دل بکنم. قید هزاوه را زدم. آن موقع هم که هزاوه مخابرات نداشت تا اطلاع بدهم.تصمیم گرفتم به هر قیمتی در شهر بمانم.
شب شد. ساندویچی خریدم و به سوی خانه راه افتادم. هیچ کس در کوچه نبود. هیچ چراغی روشن نبود. همه جا تاریک بود. به داخل خانه رفتم. ترسیدم. پیش خودم گفتم اگر امشب بمباران بشود و من زیر آوار بمانم هیچ کس نیست که مرا نجات دهد.
چند دقیقه ی بعد ، رادیو ، آژیر وضعیت قرمز را پخش کرد.به زیر راه پله رفتم. آنجا چند گونی برنج داشتیم. با خودم یک ظرف آب و مقداری نان خشک و ساندویچ را بردم. همه جا خاموش بود. شمع کوچکی را روشن کردم و به مورچه ها ی اطرافم نگاه کردم.صدای بمباران را شنیدم. یکباره به یاد بابا و مامان و خواهر و برادرانم افتادم.صدای بمباران ها در هزاوه هم شنیده می شد و لابد الان مامان گریه می کند و خواهرم بی تابی می کند...و بابا بزرگ هم همه را دعوت به آرامش می کند...
از مرگ ترسیدم. چند روز پیش که هواپیماهای عراقی منطقه ای را در انتهای خیابان داوران بمباران کرده بودند خودم با پای پیاده از خانه تا آنجا دویده بودم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.عروسک های له شده را دیده بودم. حتی قبل از اینکه من برسم ، مردم، زنی را که در حمام بوده ، به همراه بچه اش، از زیر آوار بیرون کشیده بودند .هر دو شهید شده بودند...چه هیاهویی بود! مردم بر سر و روی خود می زدند. بعضی ها گریه می کردند. لابد اقوام شان زیر آوار مانده بودند.
حالا به تدریج تمام آن تصاویر جلوی چشمم رژه می رفتند. می ترسیدم.پیش خودم گفتم اگر بمب روی سرم بیفتد و بمیرم بعد در مجلس ختم می گویند این جوان بخاطر عشق به سینما مرد! به جای گاز گرفتگی نگاه کردم.اصلا نکند واقعا سگ هار بوده؟ کاش آمپول ضد هاری را می زدم.اما اصلا اگر قرار باشد بمیرم دیگر آمپول زدن چه فایده ای دارد.
آنجا بوی برنج بود و نور شمع بود .مورچه ها از جلوی من رژه می رفتند . برای آنها بزرگ بودم و مورچه ها نمی دانستند همین آقا بزرگه داره از ترس مرگ و تنهایی می لرزد.
گریه کردم. آنجا بود که فهمیدم چقدر بابا را دوست دارم. چقدر مامان را دوست دارم. چقدر خواهرم را دوست دارم. چقدر زندگی بدون برادرانم بی ارزش است.چقدر بابا بزرگ و مادر بزرگم را دوست دارم. چقدر زندگی را دوست دارم. چقدر چشمه ی پر آب هزاوه را دوست دارم. به خودم گفتم ای کاش به جای کز کردن زیر راه پله ، هزاوه بودم و پای صحبت بابا بزرگ می نشستم و به روی ایوان خانه می رفتم و اجازه می دادم دانه های برف صورتم را نوازش کند و به دانه های رقصان برف خیره شوم. دانه های رقصانی که بوی زندگی می دهند. و وقتی که سردم میشد به داخل اتاق برمی گشتم و چای داغ می نوشیدم. به زیر کرسی می رفتم و به ذغال های سرخ شده نگاه می کردم. این خودش سینما بود.
گرسنه ام بود ولی از ترس رگبارها و ضد هوایی ها و صدای بمباران، توان بلند کردن ساندویچ را نداشتم.به یاد رادیوی بابا بزرگ افتادم. به یاد آن فیلم در مورد عاشق سفر ، که از دریا می ترسد. به این فکر کردم که من نمی توانم خودم را با آن جوان مقایسه کنم. دریا اگر خطر غرق شدن دارد در عوض زیبایی هایی هم دارد. اما بمباران و جنگ چه؟دریا ماهی دارد. جنگ، رهایی جان از بدن دارد.
...و الان که سالها از آن شب می گذرد هنوز نگرانم. هنوز احساس می کنم زیر آن راه پله نشسته ام. هنوز احساس می کنم شهر سوت و کور است.انگاری بچه های هم نسل ما هنوز از زیر راه پله بیرون نیامده اند .آن شب خانه ی ما بمباران نشد اما ذهن و احساس و قلب مان تکه پاره شد. ما نسل زخم خورده ایم. نسل کسانی که ساندویچ های شان را نتوانستند تا انتها بخورند. نسل کسانی که رویاهاشان با یک رادیوی نارنجی پر می شد. نسل کسانی که خوشبختی را سوار شدن به اتوبوس قرمز می دیدند. نسل کسانی که به سقف نگاه می کردند و همیشه منتظر بودند که ظرف یک ثانیه سقف بر سرشان بریزد.نسل کسانی که سینما برای شان مقدس بود . فیلم " گاو " مقدس بود و "مقدس " ، گاو نبود.
بابا می گفت وقتی جون نباشه سینما به چه درد می خوره ؟ و حالا من در ادامه ی حرف های بابا می گویم وقتی ترس باشد و وقتی دلتنگی های بی مورد و با مورد باشد و وقتی زاینده رود خشک باشد و وقتی کسی دل و دماغ نداشته باشد و وقتی پایان قصه ها همه تلخ باشد، سینما به چه درد می خورد ؟
شاید می بایست حرف آن آقایی که پشت سر سگ می دوید، تا به ما بگوید بایستید تا سگ کاری به کارتان نداشته باشد را می بایست یاد می گرفتیم. شاگرد خوبی نبودیم. شاید راز دلتنگی مان در این است که مدام از" سگ ها " ترسیدیم و فرار کردیم.
نام سینمای دور باغ ملی ، دنیا بود اما آن دنیا ، سینما نبود ، جنگ بود.بی جونی بود.
نام سینمای دور باغ ملی فرهنگ است اما این فرهنگ، سینما نیست. جنگ است. بی جونی است.
برای نویسنده و کارگردان بزرگ تئاتر ، محمد یعقوبی
سالهای پیش جنگ بود و کوپن و آژیر قرمز و ترس از له شدن و ماندن زیر آوار های ناشی از بمباران. سالها پیش وقتی شهرها به توسط عراقی ها بمباران می شد ، عروسک بچه ها زیر خروارها سیمان و تیر آهن می ماند و له می شد ، اما بچه هایی که با عروسک ها بازی می کردند سیاستمدار نبودند و به راحتی مردند.
در همان سالها معلمی داشتیم که " معلم" بود. کت و شلوار قهوه ای رنگی می پوشید و همیشه آراسته بود. لاغر بود و همیشه سعی می کرد زودتر سلام کند. با ادب بود و آرام سخن می گفت.از عدالت حضرت علی می گفت و آزادگی سید الشهدا.
در آن دوران یادم می آید نمایشی بر اساس فیلمنامه ی استعاذه ی مخملباف، در مدرسه کارگردانی می کردم و با افتخار از آقا معلم دعوت کردم بیاید و نمایش را ببیند. آمد. دید. لبخند زد. نمایش در مورد آخر و عاقبت چند آدم بود که برای مبارزه با نفس خود به جزیره ای پناه می برند. اما وسوسه های شیطان آنها را فریب می دهد و فقط یک نفر بر نفس خود غلبه پیدا می کند. شیطان فریبشان می دهد و به ته چاه جهل سقوط می کنند...
آقا معلم گفت : درست است. این دنیا دار مکافات است. آدم بد بدی می بیند و آدم خوب روی خوشبختی را خواهد دید. دیر یا زود. و افتخار نیست که برای مبارزه با نفس دور شوی از مردم. اگر در کنار مردم باشی و گناه نکنی کار مهمی کردی.و در هر صورت شیطان همیشه آدمی را وسوسه می کند.
از آن روزگار سالها می گذرد...چند وقت پیش همان آقا معلم را در باغ ملی اراک دیدم. بازنشسته شده بود ولی همچنان گشاده رو بود و لبخند می زد.سلامی رد و بدل شد.خواستم خداحافظی کنم تا مزاحم اوقاتش نشوم. هنوز خودم را شاگرد آقا معلم می دانستم و شرم و حیا اجازه نمی داد از احوالاتش بپرسم.اما خودش یکباره شروع کرد به حرف زدن.انگاری نیاز به حرف زدن داشت...
صدایش می لرزید. نه! صدا همان صدای همیشگی نبود. در گوشه ی دو چشمانش دو قطره اشک پیدا شد.
گفت" یک سوال از تو دارم."
گفت" تو فکر می کنی من در زندگی اشتباه کردم؟ من پدر خوبی نبودم؟ "
تعجب کردم. نمی دانستم باید چه بگویم.
بالاخره گفتم چطور؟ شما همیشه برای ما الگو بودید.
گفت"... بچه هام من را قبول ندارند.می گویند اینهمه سال در آموزش و پرورش بودی چکار کردی برای ما؟ نه ماشین خوبی داری نه خانه ی بزرگی و نه مبلمان شیکی ، نه سفر می رویم و ..."
گفت" تو می دونی که چقدر برای بچه های این شهر زحمت کشیدم...ولی بچه هام امروز با من دعوا کردند...گفتند بی عرضه ای..."
و حالا سالهای قبل را به یاد می آورم. آن زمان که آقا معلم شهر ما از عدالت می گفت . از اینکه باید رفت در جبهه ی جنگ ، از اینکه چرا انقلاب اسلامی به وقوع پیوست...از اینکه آینده از آن مستضعفین خواهد بود...
دو سه روز پیش با آقای عزیزی ، مدیر مسوول مجله ی رودکی در تهران دیداری داشتم. برایم گفت دوستی دارد که برایش درد دل کرده است... دوست آقای عزیزی گفته است من تلاش کردم بچه هایم را طوری بار بیاورم که دروغ نگویند و صداقت داشته باشند و عیب ها را بگویند و مجیزگویی نکنند و مسلمان واقعی باشند و حالا از یک جهت سخت نگرانم.
...نگرانم که آیا بچه های من می توانند گلیم خودشان را از آب بکشند؟ آیا قادر به زندگی و رفع نیازهای شان هستند؟
در دل این شب حالا دارم به آقا معلم فکر می کنم. حتما الان دارد بساط جانماز را در خانه ی کوچکش پهن می کند و حتم دارم وقتی نماز می خواند چهره اش سرشار از آرامش می شود حتی اگر هنگام نماز خواندن، بچه های خفته ی خود را ببیند در حسرت خانه ای بزرگتر، اتوموبیلی معمولی ، جهیزیه ای برای رفتن به خانه ی بخت و سفری به شمال و نشستن بر سر سفره ای رنگین...
بچه هایی که آرزوهای کوچک و بزرگ شان را شباهنگام فقط در خواب می بینند و صبحگاهان پیامکی جدید در مورد اختلاس دریافت می کنند ، هنگام عصر چرتی می زنند ، از سه راه ارامنه تا باغ ملی شهر قدمی می زنند تا شب از راه برسد و رویاهای خود را رنگین، فقط ،ببینند ...
و آدمیانی دیگر، همان هنگام جلوی دیدگانشان رنگ باشد، نه از جنس رویا ، که سفره ای واقعی و رنگین تر از خون تمام بچه های شهید و آرمانگرا ...
برای تمام بچه های خوب و با صفای فارغ التحصیل
نمایش دانشگاه آزاد اراک ...
پاییز به خانه آمد.خانه ای که روی دیوارهایش عکس هایی از دلتنگی و علی حاتمی ست. جمعه به میدان نقش جهان اصفهان رفتم. غروب بود.شلوغ بود.کالسکه ها مسافر می بردند و بچه ها توپ بازی می کردند.گنبد فیروزه ای مسجد شیخ لطف الله عضو فیس بوک شده بود و دوستانش از شیراز و تهران و ژاپن ، کنار عالی قاپو نگاهشان را به اشتراک گذاشته بودند.
چند روز دیگر باید به دانشگاه آزاد اراک بروم و پاییز اراک را به همراه صبحانه و نان و پنیر بخورم و به این فکر کنم که در عالم چه پاییز ها و بهارها آمده و رفته است ...
به این فکر می کنم که پاییز اصفهان در زمان شاه عباس ، آن هنگام که در نقش جهان با غرور راه می رفته چگونه پاییزی بوده است ؟ به پاییز زمان رودکی فکر می کنم. همان پاییزی که او شعر می گفت و او را مورد تمسخر قرار می دادند و به پاییز حافظ می اندیشم. همان پاییز سرشار از غم والا... به پاییز عین القضات فکر می کنم. همان پاییزی که خزان بود و کسی از نشستن بر لب رود شاد نمی شد و به پاییز مولانا می اندیشم. همان مهر سوزانی که حجم بزرگی از آن مغول بود و حجم دیگرش پای چوبین استدلالیان و حجم دیگرش غم فراق شمس و حجم دیگرش تنگدستی پیر چنگی ...پاییز سعدی چگونه بوده است ؟ پاییزی که عشق در آن نباشد و نسیم خنک نباشد و زلف یار نباشد و آبی آسمان نباشد و دستار آغشته به موی و عطر نباشد مگر قابل تصور است ؟ به پاییز فردوسی و نه میدانش در تهران ، فکر می کنم. همان پاییزی که بیت بیت ، حماسه سروده می شد و مثنوی مثنوی اندوه درو می شد. به پاییز لیلی و مجنون می اندیشم. همان بیابان ها و همان فراق و شن های روان و همان جمعه های دلتنگی و همان زمزمه ها و نجواها را انگار از ته ته ته تاریخ می شنوم. تاریخ چاه شده است . همان چاه حضرت علی (ع) و همان چاه دلتنگی های فردوسی بعد از تولد اولین بیت شاهنامه و همان چاه برخورد اول حافظ با امیر تیمور لنگ و همان چاه تهمت زدن به رودکی و همان چاه به دار آویختن حلاج و چاه چای نوشیدن یک خائن با دشمن وطنش...
تاریخ چاه شده است و من سر در چاه فرو برده ام و به تمام پاییز های جهان نگاه می کنم. پاییز قرن های اول را می بینم. سرهای خوش و دست های آویزان بر گردن یار و صدای رود ارس و گرمای خورشید بخارا و بوی جوی مولیان را می بینم. منوچهری دامغانی را می بینم که چنگ می نوازد. فرخی سیستانی را می بینم که طرب خوانی می کند.بازارها شلوغ است. علی حاتمی را می بینم که در میان سمساری های بخارا کند و کاو می کند. همه جا فخر الدین اسعد گرگانی ست. همه "ویس" هستند. همه " رامین" هستند.همه عاشق هستند. همه باران هستند. همه مهر بر بالای بلندای البرز هستند. علی حاتمی وسوسه می شود فیلم بسازد و از شادی بگوید و به دخترش لیلا عشق را یاد بدهد.
چاه می گوید بیشتر مرا نگاه کن. به قرن های دیگر می رسم. به پاییز های دیگر نگاه می کنم. هر چه جلوتر می آیم به جای سرهای چرخان از سر مستی ، سرهای بریده می بینم. و سری می بینم از آن منصور و سری می بینم از آن داوود. و گل های پاییزی و انگور های له شده و مغول هایی با شمشیر های بران و سفره ها به جای اینکه نان داشته باشند آغشته به رنگ اند و نه رنگ شراب که رنگ خون و میدان ها به جای قهوه خانه و تفرج گاه می شوند پر از جای پای سم اسبان ارباب. و اینگونه است که پاییز اسم مسافرخانه ای می شود که تابلویش مدام رنگ و نام عوض می کند. گاهی نام و رنگش می شود سرخ و هیتلر و گاهی کاخش می شود سبز و سرهنگ قذافی و گاهی سیاه و غمگین و گاهی آغشته به نیرنگ معاویه و قرآن بر بالای نیزه...
در میان چاه ، سری می بینم. سر از آن آدمی ست که روزی روزگاری ویس و رامین می خوانده و یاد یار مهربان می خوانده و آنقدر توانا بوده که امیر بخارا را می توانسته با نوای چنگ و شعر بوی جوی مولیان به پایتخت برگرداند و بزم ها در باغ های مصفا داشته و سعدی خوانی می کرده و این سر حکایت می گوید. حکایتش را به علی حاتمی می گوید. علی حاتمی پرت می شود به قرن های دیگر. به پاییز های هزاردستان و سلطان صاحبقران و کمال الملک و پرت می شود به حمام فین کاشان ، آنجا که به جای شستن تن، رگ زده می شود به خیال خام کشتن ...که هر کس به ناحق رگ تنش زده شود خاک می شود و هر که در این دیار اینگونه خاک شود بزرگ می شود ...و اینگونه است که علی حاتمی پاییز های زرد شده از اندوه را بیشتر از پاییز های منوچهری دامغانی می بیند و حکایت می گوید و حکایت می سازد. و در به در، در سمساری ها بدنبال روح فردوسی می گردد. و اینگونه است که گلوهای بغض کرده را بیشتر از گردن بند های طلا می بیند و اینگونه است که به میرزا رضای کرمانی می گوید تفنگت را بردار که وقت ، وقت جنگ است و اینگونه است که رضا خوشنویس را در گراند هتل حبس می کند که در غم جدایی ، تنهایی خود را مدام به یاد بیاورد و علی حاتمی از خود سوال می کند چه رفته است بر ما... و میرزا رضا ها چرا به جای اینکه پارچه فروشی کنند باید شلیک کنند و شاهان به جای اینکه مردمان را احترام بگذارند آنان را به طویله ی شاهی می اندازند ؟ و رضا خوشنویس ها به جای نوشتن شعر باز باران با ترانه ، تیرباران شوند ؟ علی حاتمی سر های بریده را بیشتر از نخل های بریده می بیند....
و حالا من دوست دارم به خوزستان بروم و به همراه کیهان کلهر به تمام نخل ها سلام دهم .از نخل ها بالا بروم و خرماها را برای کودکان فقیر دنیا بچینم و نه به بهار عربی فکر کنم و نه بی بی سی نگاه کنم و نه فکر کنم راه نجات بشر از تریبون هاست ...هر چه هست اول باید خود به بهار دل رسید. چه بهار ها و طوفان ها که سرزمین ها تجربه کردند اما دلی عوض نشد و چه نسیم ها که درون دلی وزیدن گرفت و آن آدم رستگار شد...و بعد از رستگاری آدم ، نوبت رستگاری جامعه است.
جمعه در میان هیاهوی مردمان نشسته بر روی جای پای لشگریان شاه عباس، به هزاران پاییز مانده بر روی تن دیوارهای میدان نقش جهان فکر می کردم و به این می اندیشیدم که آن لشگریان ، به زیر خاک هستند و این لشگریان هم به زیر خاک خواهند شد و وقتی به خیل جمعیت بر بالای خاک نگاه کردم و به سرعت به هفتاد سال دیگر سفر کردم، دیدم هیچکس بر جای خود نمانده است. تنها خاک بود و آدمیانی با خلق و خویی و صورتی دیگر. دانستم الکی خوش بودن معنا ندارد و منوچهری دامغانی شدن در جایی که رنگ و زنگ شمشیر ها هنوز دیده و شنیده می شوند بی حاصل است...
به آسمان نگاه می کنم. نه بارانی ست و نه تگرگی.همه چیز عادی ست. بستنی ها خورده می شوند و فالوده ها درازتر می شوند و کالسکه ها با سه هزار تومان تو را یک دور در نقش جهان می گردانند بی آنکه اسب ها به تو بگویند اینجا تنها جای کاشی های آبی نبوده است و هر تکه کاشی ، ذره ای جان از آدمی بلعیده است.
در میانه ی میدان ، رودکی ها می بینم که تحقیر شده اند و همچنان امیدوارند با چنگ شان بونصر سامانی را به راه راست برگردانند و حافظ ها می بینم که مدام به پشت سرشان می نگرند مبادا به جای دوستی که وعده داده است با دسته ای گل بیاید ، امیر تیمور لنگ سر قرار حاضر شود و فردوسی ها می بینم که بسی رنج می برند و برای همسرشان درد دل می کنند که خسته شده اند از کسالت همجواری با سلطان و چاره ای نیست وگرنه همین بساط چای و قلیان هم دیگر مهیا نیست و استادان ادبیات را می بینم . ذبیح الله صفا حماسه سرایی را می نویسد ، در جایی که دیگر حماسه ای نیست و استاد بدیع الزمان فروزانفر، شرح مثنوی مولانا را می نویسد، در جایی که کسی سراغی از جدایی و تنهایی انسان از خداوند نمی گیرد. استاد علامه محمد تقی جعفری را می بینم که از نی نامه می گوید و از فلسفه ی زیستن در جایی که زیستن شده است صبحانه و ناهار و نمره دادن برای شام و مسجد ها می بینم پر از حکمت و خالی از آدم. همان آدم هایی که مدام به همدیگر نمره می دهند و ما دلمان را خوش می کنیم به برنده شدن. لندن ها می بینم پر از دندان های سرشار از بوشهر و تنگستان و رییسعلی دلواری.سرها می بینم بر بالای نیزه های قاجار و دعوا ها بر سر حکومت و رنگ عوض کردن های مردمان و درود گفتن ها و به فاصله ی یک نیم روز مرگ گفتن ها در بهارستان تهران. و دانشمندی را می بینم روی تکه زمینی نشسته است و به شعبان بی مخ ها می خواهد مخ هدیه دهد. و مخ های اهدایی به جای اختراع دوستی، بمب تحویل می دهد.
وقتی جهان با من حرف می زند ، دلم می خواهد بازیگوش شوم. بازیگر شوم. موسیقی شوم. سه تار شوم. سینما شوم. انیمیشین شوم. نیویورک شوم. و بگویم اتوبوس ها آدم ها را از جایی به جای دیگر می برند و دیدن چاه پر شده از پاییز، آدمی را مبدل به اتوبوس می کند. استادان واقعی به جای اینکه علم هدیه کنند ، آدمی را پریشان می کنند. که آدمی بفهمد هیچ نمی فهمد. که هیچ رازی نیست جز اینکه همه چیز راز است و هیچ عشقی مانا نیست جز اینکه هیچ چیزی به اندازه ی عشق پایدار نیست. و هیچ پاییزی ماندگار نیست جز اینکه باور کند زمستان ، در واقع چیزی نیست جزحسرت دیدار زمستان در تابستان قبل . اسب ها کالسکه را هدایت می کنند و ما می گوییم برویم سوار کالسکه شویم.اسب ها نادیده گرفته می شوند. پاییز ایران ، پاییز نادیده گرفتن هاست. و انگاری تقدیر ما اینست که تنها باید زمستان اخوان سر برسد تا اسب ها وقتی نفس می کشند بخار دهان شان رویت شود ...
در ابتدا فقط می خواستم خیر مقدم بگویم به پادشاه فصل ها ...اما انگاری این روزها که مردمان چند سرزمین به دنبال شاه کشی اند ، پاییز می ترسد نکند او را هم به جرم شاه بودن بکشند...از این روست که پاییز ، همان پاییز روزگار کودکی و اول مهر و دبستان و نان و پنیر زنگ تفریح و دویدن در خیابان ها و کوچه ها و باغ ها و کوهها و عشق ها و سینماها بعد از زنگ آخر دیگر نیست... پاییز انگاری جلوی دهانش را گرفته است مبادا ببویند ...و به دروغ به همه می گوید سرما خورده ام.
حکمت خداوندی اما اینست که همه ی فصل ها بیایند و بروند.پاییز را به جیب های مان بریزیم و به هر کس که دوستش داریم اندکی از چهار باغ زرد اصفهان و لاهیجان جان و لنگرودی که شمس دارد و تهرانی که قبر فروغ دارد هدیه دهیم. پاییز خواهد آمد.
********
چند روز پیش صابر عاقلی در فیس بوک برایم پیغام گذاشت که بچه های فارغ التحصیل نمایش دانشگاه آزاد اراک قرار گذاشته اند جلوی تئاتر شهر همدیگر را ببینند...نتوانستم بروم و چقدر دوست داشتم آنجا بودم و از نزدیک بچه ها را می دیدم...و گمان می کنم یکی از خاصیت های پاییز همین است که فریاد می زند همدیگر را دوست داشته باشید و بدانید جهان هزار رنگ دارد و اگر امروزه رنگ سیاه و تلخی می بینید روز دیگر رنگی دیگر دارد. هر چند هیچکدام دوامی ندارد. تنها خداوند است که روشن است و به برنده شدن فکر نمی کند.به محض اینکه فکر کنی باید در یک مسابقه برنده شوی از پیش باخته ای. چون بعد از پیروزی باید در چهره ی رقیب شکست خورده خیره شوی. و او غبطه بخورد.جهان ، دانه ی ارزن است.غبطه بر ارزن ، ارزانی آنان که می خواهند.وقتی برگ ها در پاییز به راحتی و رقص کنان از درخت دل می کنند و روی خیابان ها و کوچه ها می افتند می فهمم که این کلاس درسی است برای آنان که سخت می گیرند...
"به گزارش شبکه ی الجزیره ، پنج کودک سومالیایی با اسامی ذکر شده ، جلوی چشمان مادرش "بتول حسن " ، بخاطر گرسنگی و تشنگی مردند و مادر به تنهایی یکی یکی بچه هایش را در صحرا دفن کرد و حالا مادر حتی نمی داند جنازه ی بچه هایش در کدام قطعه از صحراست..."
عبدالله ، که بنده ی خدا بود.
حسن ، که اهل صلح بود و پرچم سفید و زیتون یونان.
محمود ، که نه سلطان محمود بود و نه ایازی داشت.نه در کنارش شاعری چون فردوسی بود و نه در دیارش ، گیلاس و رطب و آب ...
یوسف ، که نه عزیز مصر بود و نه زیبا رخ ، سیاه بود و لاغر.استخوان های سینه اش ، کوهستان درد بود.
فاره که در لغت نامه هم معنی با نمک می دهد و هم نافه و هم پرخور و هم نام کوهی در اسپانیا...
گاوها در اسپانیا "می دوند" و انسان با این خبر " می ایستد."
این روزهای گرم و مردادی مدام مرا به یاد سال های دور می اندازد... سالها پیش که نوجوان بودم و گاه در ماه رمضان به هزاوه می رفتیم را به یاد می آورم. یادم می آید شب ها در خانه ی بابا بزرگ و یا عمه بتول یکی دو ساعتی بعد از افطار می خوابیدیم تا برای سحری خوردن بیدار شویم. عمه معمولا دو سه ساعت قبل از اذان صبح بیدار می شد و شروع می کرد به پختن غذا و روشن کردن سماور. رادیو روشن و هوا خنک بود. روی پشت بام می رفتم و اجازه می دادم نسیم صبحگاهی به صورتم بخورد.
هزاوه ، روستایی کوهستانی در ۱۸ کیلومتری اراک است. دور تا دورش کوههای بلند است. کوههایی که یادم می آید حتی در تابستان نوک قله اش پوشیده از برف بود. خانه های کاهگلی میان باغ ها و درختان و کوچه باغ ها دیده میشد و جاده ی هزاوه به اراک هم آن موقع آسفالت نبود. خاکی بود و وقتی از دور به جاده نگاه می کردی انگار یک مار سفید رنگ پر پیچ و خم می دیدی در میان هزاران درخت با برگ های سبز رنگ.
عمه عادت داشت از خاطراتش حرف بزند. از سواد و تاریخ دانی شوهر مرحومش می گفت . از هزاوه ی قدیم . یادم می آید یکبار از او پرسیدم قدیم ها که رادیو نبود چگونه می فهمیدید که ماه رمضان شده. گفت چند نفر از بزرگای ده می رفتند سر کوه و تا ماه را می دیدند الله اکبر می گفتند .
خانه ی عمه و بابا بزرگم از طریق پشت بام به هم راه داشت. گاهی سحر ها از راه پشت بام به خانه ی بابا می رفتم و یا برعکس.به خانه ی هزاوه ای ها که نگاه می کردم به تدریج چراغ خانه ها روشن می شد.در آن تاریکی میشد صدای باز و بسته شدن درها را شنید. درها باز می شد و دختران و پسران به لب چشمه می رفتند و دبه های سفید در دستان شان میان تاریکی شب خودنمایی می کرد و نیز صدای برخورد گالش ها با خاک سمفونی موسیقی بود. و صخره های کوچک و بازیگوش پرت شده در میان کوچه ها دیده می شد و درخت گردوی بالای سر حمام خزینه ای گردو تعارف می کرد و دکان پیر مشهدی ولی الله که در میدانچه ی ده قرار داشت نوشابه تگری می خورد و دایی رحیم و مشهدی صفر و آمیرزا داوود و حاج غلامعباس و مشهدی مرتضی و کربلایی یحیی و آقا نور در خانه های شان از خواب بلند می شدند و چای و نان گرده می خوردند با اندکی پنیر و سرشیر و مقداری دل خوش و حرف هایی با زن و فرزند نه از جنس سیاست و شیوه ی مملکت داری که درباره ی مزرعه و باغ های "هزوشن" و "چناربون" و نوبت آب و قیمت انگور یاقوتی و عسگری و آلبالو و گیلاس و مرکز بهداشت و مریضی خاله سمیه و ناراحتی غلامرضا و صدای زوزه ی گرگ ها و آب چشمه و اتوبوس آم هاشم و ...
گاهی که حوصله داشتم روی پشت بام می نشستم و از آنجا به دورنمای هزاوه و چراغ های روشن خانه های محله پایین نگاه می کردم. رادیوی عمه را هم می آوردم کنار خودم . به تدریج هوا روشن می شد و همسایه ی عمه ، آقا یدالله و همسایه ی دیگرش ، مشدی حسین هم در آن میانه به حیاط آمد و شد داشتند. از بالای بام، خانه های کاهگلی را می دیدم .وسط این دیدن ها عمه هم مدام با استکان های کوچک چای می آورد و من می نوشیدم و به دیوار ها نگاه می کردم .بعد از دیوارها و خانه های روشن ، چشمم به درختان بلند صنوبر می افتاد .درختان، پیچ و تاب می خوردند.ذرات هوا را می دیدم که یواش یواش به رنگ آبی در می آمد. پشت درختان صنوبر، آسمان به رنگ آبی بود. آبی خالص. آبی بدون بو ، بدون صدای اتوبان و بزرگراه صدر.بدون هیاهوی تئاتر شهر ، بدون سایت های خبری تابناک و خبر آنلاین و بدون روزنامه ها و میز ها و صندلی چرخان مدیران و مترو و خواب آلودگان مترو سوار و بدون موبایل و چت و لپ تاپ...خالص و ساکت. جراغ ها خاموش می شد و گاه می شد مردی را از پشت پنجره ی اتاقش می دیدی که دولا و راست می شد و نماز می خواند.درختان هم انگار نماز می خواندند و عمه هم چادر سفید گلدار نمازش را از روی تاقچه برمی داشت و به اتاق مخصوص میهمان می رفت و نماز می خواند. هوا پر می شد از الله اکبر.پشت درختان ، آسمان آبی بود و بعد از آسمان آبی هم نوبت دیدن باغ های دور بود و شنیدن صدای آب رود کوچک وسط روستا. اگر خوب گوش می دادم فقط صدای آب بود و تکان خوردن درختان. نوک کوههای اطراف هم برف سفید بود. وسط تابستان هوا خنک بود. خیلی دوست داشتم همینطور روی بام دراز بکشم و به طلوع آفتاب نگاه کنم.و در عالم خیال به طرف کوهها بروم و وسط تابستان ، میان برف های نوک کوهها غلت بزنم .
عمه آدابی داشت برای خوردن سحری. تقریبا سه ساعت قبل از اذان بیدار می شد و خیلی با حوصله بساط سحری خوردن را مهیا می کرد. حرف ها می زد از قدیم و به گمانم رنگ پارچه ای که روی تاقچه می انداخت سفید بود و هنوز دمپایی های کرم رنگ عمه را بخاطر می آورم.اتاقش همیشه تمیز بود و مرتب. هنوز تا چند سال پیش یادم بود که تیر های چوبی سقف خانه اش چند تا بود .در چوبی اتاق که باز می شد هوای بسته بندی شده از بهشت پرت می شد توی صورت مان و تازه می شدیم .
گاهی طاقت می آوردم و تا طلوع خورشید روی بام می نشستم. آفتاب که بالا می آمد همه چیز رنگ طلا به خود می گرفت. درخت صنوبر طلایی . دیوار های کاهگلی طلایی. خانه های طلایی. جاده ی میان کوچه باغ ها طلایی.شعر باز باران با ترانه را زمزمه می کردم و یکباره در تخیلم روکش طلا را از روی صنوبر ها و دیوار ها و جاده و خانه ها بر می داشتم و اجازه می دادم باران ببارد. باران که می بارید، هزاوه ، گیلان می شد.هزاوه ، کوههای سبلان می شد. عسل می شد. هزاوه، ییلاقات تالش می شد.اسب دشت مغان می شد. هوا ابری می شد و بچه ها از سر جو می پریدند و دم افطار چای می نوشیدند و آنانی که این سوی جو بودند منتظر سفره ی افطار می ماندند و در انتظار استکان های کوچک چای لحظه شماری می کردند و اسباب بازی های کوچک هزار بار میان این دست و آن دست رد و بدل می شد تا غروب شود و نوبت خوردن چای برسد و همینطور نانی و پنیری ... صنوبر های دوران کودکی و تیر های چوبی سقف اتاق خانه ی عمه بتول و عمه صدیقه و بابا بزرگ آنقدر شمرده می شد تا کی غروب چای فرا برسد و گلو تازه شود و احساس کنیم بزرگ شده ایم. آنقدر بزرگ که می توانیم پا به پای عمه و بابا و مادر و دایی رحیم ما هم روزه بگیریم و عقربه ها را وسط ظهر ببینیم و به تعریف کردن دیگران از خودمان خوش باشیم. دلمان خوش باشد که حاجی فلان می گفت بارک الله ! روزه ات قبول مرد !
غروب تقریبا کسی را در کوچه ها نمی دیدی. همه پای سفره ی افطار می نشستند و سماور روشن بود و رادیو روشن بود و عشق روشن بود و دیگر نیازی به شمردن تیر ها نبود و دلمان خوش می شد به حرف های بابا بزرگ" که دیگه بزرگ شده ایم " و حلوای سفره و خرما و نان تازه و چای شیرین و آب جوش و فتیر محلی و بعد هم نوبت شام بود. کته و یا شیر برنج و یا آبگوشت ...آن روزها ماهواره در کار نبود و شبکه ی من و تو هنوز متولد نشده بود که در برنامه ی بفرمایید شام ، مهمانان به همدیگر نمره بدهند...یادم می آید بابا بزرگ هر غذایی که می خورد صد بار خدا را شکر می کرد و هیچ وقت گله و شکایتی نمی کرد.
وقت خواب هم آدابی داشت. بابا بزرگ می گفت اگه قبل از خواب کسی هفت تا قل هو الله بخواند آن شب نمی میرد و من، هم برای خودم می خواندم ، هم برای بابا بزرگ و هم برای مادر بزرگ و هم برای عمه ها و پدر و مادر و هم برای صنوبر ها با روکش طلا و هم برای کوههای برفی و جاده های سفید و هم برای دراز کشیدن روی پشت بام و خیره شدن به آسمان آبی محبوب...
تابستان های هزاوه پر بود از انگور های سرخ و سبز و آب سرد چشمه ، غروب های مایوس کننده و در عوض شب های پر از بابا بزرگ و عصای چوبی اش ، لبخند ها و نان های تازه و رادیو های روشن و اخبار ساعت هشت و رفتن به روی ایوان و هندوانه های سرخ وسط چشمه ی خنک و جمع دختران دم بخت لب چشمه و صدای قابلمه ها و دیگ ها و شیلان دادن خوشبخت ها و هنگام عروسی ها ، سیگار اشنو کشیدن یواشکی و حمل سماور بزرگ مسجد به خانه ی آدم هایی که عروسی داشتند و خبری نه از بوق اتوموبیل ها بود و نه خبری بود از نبود کارت شارژ برای موبایل ها که نوکیا نبود اما قلب بود...آن هم قلبی طلا گونه و طلا صفت...
پاییز های هزاوه ، دکانی با در چوبی مشهدی ولی الله بود. ، که شالی بلند می بست به دور گردنش و می ترسید سرما بخورد و دکانش پر بود از تخمه و برنج و سیگار و آدامس خروس نشان و پفک و اگر پولت کم بود مشهدی به حسابت می گذاشت و دکانش رو به شرق بود. در که باز می شد آفتاب طلایی به عمق دکان رخنه می کرد. و پاییز هزاوه پر بود از باران های تند و خیس. باران هایی پر از ویلای شمال و بوی نم دیوار های کاهگلی خانه ی دایی رحیم و کندن دانه به دانه ی کاه از گل دیوار ها و مست شدن از بوی تنور داغ و هیزم های خیس را سوزاندن و سیب زمینی انداختن روی آتش شیطنت های نوجوانی و پریدن از سر جو هایی با وسعت زیاد و نبود چتر بر بالای سر و نبودن چاه زیر پا و بودن عروسی ها در خانه ی روبرو و دیدن دست تکان دادن دخترکان و قدم زدن در کوچه باغ های منتهی به امامزاده...
دیروز به طور اتفاقی در سایتی خواندم در رستوران برج میلاد تهران ، بستنی با روکش طلا فروخته می شود ، به قیمت دویست و پنجاه هزار تومان.لابد کسانی هستند که این بستنی با روکش طلا را بخورند.
بچه که بودم من هم دیوارهای کاهگلی را هنگام طلوع آفتاب دیده ام با روکش طلا ، درختان صنوبر را دیده ام با روکش طلا.آن دیوار ها و باغ ها و جاده ها و استکان های کوچک و باران ها و تیر های چوبی و قل هو الله احد ها را با روکش طلا دیده ام و خورده ام...آن ها همه در طول زمان آب شدند و سالهاست ماه رمضان خالی از رنگ آبی آسمان است. سالهاست که یادم رفته است تیر های چوبی سقف اتاق خانه ی عمه چند تا بود.سالهاست که بعضی شب ها موقع خواب یادم می رود هفت تا قل هو الله بخوانم....آن چیزهای خوب مثل بستنی آب شدند... آن آدم های خوب و سر به زیر و دوست داشتنی مثل بستنی آب شدند و مردند ، بستنی با روکش طلا که جای خود دارد...
دیوار ها و درخت ها و بستنی ها و آدم ها چه با روکش طلا ، چه با روکش نقره ، چه حلبی شوند و چه مس قراضه ، چه به قعر دریای مازندران بروند و چه مثل رستوران گردان میلاد بچرخند و هی بچرخند و از آن بالا کوههای کهگیلویه را حتی بشود دید و اسب های مازندران را هم بشود دید، همه و همه مثل خود بستنی آب می شود. جهان بیشتر از اینکه تراژدی باشد ، کمدی است.تنها نور طلا گونه است که می ماند.تنها قصه ی نور است که کمدی نیست.درام است. شروعی دارد و میانه ای و پایانی...پایانی خوب برای آدم های خوب و پایانی بد برای آنانکه ترجیح دادند به جای درک نور ، به نور مصنوعی طلای بستنی ها قناعت کنند... مثل بستنی آب می شویم...
برای رفیق روزها و شبهای تهران و بهارستان و تهرانسر ، رضا عبدی
روبروی پوستر همفری بوگارت نشسته ام و به جرم کیمیایی فکر می کنم. دیروز ، روبروی سینما قدس اصفهان از تاکسی پیاده شدم و به سینما رفتم. چشم های پولاد کیمیایی را نگاه کردم. چاقوی ضامن دار را نگاه کردم. روبروی سینما قدس ، زاینده رود خشکیده از آب است. قایق ها ماهی شده اند. آب نیست. پفک هست. مشتری های جرم ، پفک و چیپس و شکلات را در سینما قدس اصفهان می خرند و می خورند. دیروز به دیدن جرم رفتم و دلم می خواست سیر گریه کنم. همیشه برای دیدن فیلم کیمیایی خودم را آماده می کنم برای شکسته شدن بغض ، برای تنهایی ها و دل شکسته شدن و نوستالژی و همان حمام های عمومی و تمام حمام های عمومی همه ی شهرهای ایران. از قم و بجنورد تا تهران.آمدم جرم را ببینم تا بفهمم کجا بودیم و کجا هستیم. دلم می خواهد مثل رضا سرچشمه به لب چشمه بروم و خود خود حضرت خضر را ببینم و بگویم "سیمین "از" نادر" بهتر است جدا نشود و بگویم که خواهش می کنم" الی" توی دریای مازندران غرق نشود و بگویم احمد نجفی دندان مار بهتر است بزن بهادر باشد و حق آدم های مظلوم را بگیرد و بگویم دلم دیدن یاقوت می خواهد در دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی و دلم غزلی روی قالیچه می خواهد از حافظ شیرازی و دلم انگور یاقوتی می خواهد با صدای محمد اصفهانی و دلم محراب مسجد جامع یزد و اصفهان می خواهد. دلم منبر می خواهد. منبری که بشود به بالای آن رفت و " رضا مارمولک" را آدم کرد و "رضا موتوری " را زخمی نکرد و دستور داد با "سلطان" مهربان باشند و عشقی که روی ترک بند موتور "سلطان" شکل بگیرد دوست دارم و بگویم "مسعود کیمیایی" نامش مسعود است و خودش کیمیاست و دلم می خواهد نام یک سینما کیمیایی باشد و نام یک شهر، اصغر فرهادی باشد و نام یک دریا محمد صالح علا باشد و نام یک غزل حافظ، " فرهاد" باشد و نام یک کوهستان ، محمد نوری باشد و نام یک ایستگاه مترو ، خسرو شکیبایی باشد و نام یک دانشگاه ، ریگ های کنار ساحل باشد.
امشب هوس کرده ام به دامان قرن هفتم پناه ببرم. تاریخ را ورق می زنم. می خواهم جرم تمام آدم های مانده در لابلای تاریخ را ببینم و بدانم جرم چیست ؟ چرا کسی از بی عدالتی می میرد؟ چرا روبروی قدس ، زاینده رود خشک است. چرا سوال ها باید در تاریکی سینما از جیب های مان بیرون بریزد و بترسیم از اینکه مبادا بغل دستی مان گریه ما را ببیند. چرا سینما تاریک است و چرا راه سعادت باریک است و چرا چاقو برنده است و چرا پیاده رو ها پر است از بستنی و ذرت و چرا کتاب ها حروفشان سربی است مثل گلوله و چرا هوا دم کرده است و چرا امشب ستارگان کمتر سو سو می زنند و چرا میدان انقلاب اصفهان ، همیشه پر است از پراید و بنز و تویوتا و کمتر دوچرخه است و کمتر کلاه شاپو است و کمتر مسعود کیمیایی است و چرا بانک ها از آدم ها بیشترند و چرا اسکناس ها را می شود شمرد و جیب ها و دخل و خرج ها و طلا ها را می شود شمرد و خصلت آدم های جوانمرد را نمی شود شمرد از بس خوبند و از بس مرادند و از بس بی جرم و جنایت سرشان بر بالای دار رفته است و از بس حلاجند و از بس مولانایند و از بس چهار راه آقا تختی اند و شلوغند و از بس مثل کوچه های نیاوران خلوت نیستند و مثل جنوب شهری ها حرف می زنند و مثل یک تخته قالی طبرستانند ، گل می دهند و شکوفه های شان دم بهار با اولین بارون نمی ریزند روی زمین و چرا روی صندلی ها به جای علی حاتمی موبایل ها نشسته اند و چرا مادر علی حاتمی می میرد و چرا نوروز دیگر روز نویی نیست و سوپری ها چرا دستان شان اینقدر دراز است که در آن واحد ، هم روغن زیتون می فروشند و هم تخم مرغ و هم تاریخ هفت هزار ساله و هم سینمای آبگوشتی و هم لوبیا و هم توهم تنباکوی نعنا و پرتغال و هم تخمه ای برای دیدن فوتبال و هم خرمایی برای پدر بزرگ مرده و هم سیگاری برای چند لحظه زودتر مردن و هم بستنی برای کودکی های رضا سرچشمه و سلطان و سید ...
امشب چرا اینهمه سوال دارم و این سوالات از جان بی جانم چه می خواهند و رویاهایم و رویاهای مردمان سرزمینم چیست؟ در سالن انتظار سینما ، کودکانی دیدم که از حالا باید بدانند جرم چیست و رفاقت کدام است و اسطوره ها چرا مرده اند و چرا در تابستان هوس هرس شدن شاخ و برگ ها می کنیم و چرا شجریان لیلی ها را به سر کوه و بیابان می برد و دلم می خواهد از حافظ بپرسم این غبار غم آیا می رود و یا نه و از نماز بپرسم رکوعت به کدام سجود ختم می شود؟ نکند رکوعت رو به بهشت باشد و سجودت رو به آنجا باشد که خبری از آفاق نباشد و خبری از آدم و حوا نباشد و خبری از نسیم وصل نباشد و مبادا یکدفعه بلغزی و سفره ی رنگین غذایت دستمزد کشتن جان عشاق باشد...
و میل حافظ به گناه و میل سعدی به عشق ورزی و میل کیمیایی به رفاقت و میل اصغر فرهادی به جدایی و میل خیابان به میدان و میل زمستان به نوروز و میل دلدار به خوشدلی و میل زاینده رود به آب و میل کرم ها به پروانه و میل بم به زنده شدن چهل هزار نفوس و میل راننده ی اتوبوس اصفهان - لاهیجان به چای و میل چاقو به ریختن خون نامردان و میل حمام به شستن قیصر و میل مادر علی حاتمی به مردن و میل کلاه مشهدی به سر علی حاتمی را دیده ام و شنیده ام و خوانده ام و خورده ام و از خود می پرسم چرا در این جهان هر چیز به چیز دیگر میلی دارد و جهان، سراسر میل به همدیگر است.بی منطقی های جرم را بخاطر میل به مسعود کیمیایی نادیده می گیرم و عیب ها حذف می شوند و دلم می خواهد در صحنه ی رستوران با خواننده هم آواز بشوم و دلم می خواهد مثل بچه ی رضا سرچشمه بپرسم کوبیده و ماهی قزل آلا و چلو کباب برگ و کتلت و کلت و خمپاره و ماه و بیستون و هفت پیکر و اردشیر و کوروش و فرعون و محمد علیشاه و صدام و ماری کوری و فردوسی و گلهای هلند و آمازون و پرنده های قفسی و طوطیان هند باستان و حضرت آدم و شمر و قطامه و حضرت علی همه یکجا در این جهان چگونه طبخ شده است و می شود؟ چه تشابهی اینها با هم دارند ؟ جهان رستوران خداست. هر شب ، آخر شب ، خدا به مشتریانش فکر می کند . به منو ها و به موسیقی های پخش شده و به اس ام اس های رد و بدل شده و به حرف ها و به حرف ها و به حرف ها ، حرف هایی که بوی خیانت می دهند و حرف هایی که طعم دلتنگی دارند و حرف هایی برای عشق های زود گذر و حرف هایی برای جنگ های ماندگار و کشمکش هایی بر سر زنده ماندن و دو لقمه نان بیشتر خوردن و دعوا ها بر سر ویلای سرعین و شمال و گذر امواج شبکه های رادیویی و تلویزیونی بر فراز رستوران و "بفرمایید شام من و تو " و پارازیت صدای امریکا و رادیوی محترم پیام و "شنوندگان جان" و قصه ی ساعت نه شب رادیو ایران و... خدا همه را شنیده است. خدا ، آخر شب ، به طوطی مانده در قفس فکر می کند و به "شنوندگان جان " که گاهی چندان هم جان نیستند و به جان هم افتاده اند از صبح تا شب می خندد و می بخشد و برای شان قرآن می خواند از بس کسی قرآن نمی خواند.
جرم ،جرم دندان نیست. جرم ، چاقوی لات بازی نیست. جرم ، نعره ی رم باستان نیست. جرم، موی سپید کیمیایی نیست. جرم، چراغ های امروزی لاله زار نیست. جرم ، تئاتر قدیمی پارس دیروز و انبار امروز نیست.جرم ، تعزیه ی بی شهید شدن امام حسین نیست. جرم ، سجع خواجه عبدالله انصاری نیست. جرم ، جرم دندان نیست که با خمیر دندان سفید شود.جرم، پیانوی کازابلانکا نیست. جرم ، سینما پارادیزو نیست. جرم ، تکیه کلام جنوب شهری هاست. برق آفتاب آبادان است. هتل بزرگ اندیمشک است.پل قدیمی دزفول است.جرم، عصرانه های زیر پل کارون نیست. گریه ی از دست دادن اهواز خرم است و گریه ی از دست رفتگی تئاتر پارس است و هق هق است در کنار سکو های تئاتر شهر و هق هق دختری تنها در تاکسی های مانده در شب اتوبان ها ، مزه ی موز تلخ می دهد.جرم ،جرم دندان نیست خود دندان است گیرم اندکی زرد شده باشد و اندکی ترک خورده باشد و مگر نه اینست که عاقبت صدام و دندان و چلوکباب برگ و سلطان، رفتن به زیر خاک گرم است؟ جرم، رفاقت مانده در آمبولانس است.آژیر می کشد. همه ، راه را باز می کنند . اما نه خبری از زنی ست که بچه ای در شکم داشته باشد و نه خبری از پیرمردی که سکته مغزی کرده باشد و نه خبری ست از برف زمستان فیلم جاده های سرد و نه خبری از بهار آذربایجان و نه خبری از آباجی و نه خبری از جواد معروفی و نه خبری از بابک بیات و نه خبری از مرتضی ممیز و نه خبری از خسرو شکیبایی و نه خبری از آنتوان چخوف و باغ آلبالو و نه خبری از دود قلیان ها بر فراز شهری که بیشتر شبیه شده است به قهوه خانه ی قنبر و نه خبری است از چای شیرین و قند ها هم که بیشترش نمک است تا چغندر ، شهر دیابت گرفته است...
قرآن را باز می کنم و به سوره ی نحل نگاه می کنم. آیه نود و پنج و نود و شش را می خوانم "و پیمان الهی را به بهای ناچیز مفروشید زیرا اگر بدانید آنچه در نزد خداوند است ، برایتان بهتر است و آنچه نزد شماست ، به پایان می رسد و آنچه نزد خداوند است ، پاینده است ، و به کسانی که شکیبایی ورزیده اند ، بر وفق بهترین کاری که کرده اند پاداششان را می پردازیم."
و تکرار می کنم آنچه نزد ماست به پایان و به پایان و به پایان و به پایان و به پایان می رسد .روبروی پوستر همفری بوگارت نشسته ام و به رفاقت های مانده در کمد های چوبی قدیمی فکر می کنم. به سینماهایی که در لاله زار، لات های جوانمرد تخمه می شکستند و به مردمانی که در دهه ی پنجاه با لوفت هانزا ، به سوییس می رفتند و به صاحبان هتل های هیلتون و هایت تهران و به خیل بنز سواران که شاید بسیاری شان به پایان فکر نکردند و گمان می کردند دود سیگار، همیشه روی پرده ی نقره ای سینما قابل رویت است و گمان می کردند همیشه در رستوران هتل هیلتون، زنان زیبا رو دلبری می کنند و هیچ زنی به پایان صورتش فکر نکرد و هیچ هتلی به لرزیدن ستون هایش ظن بد نبرد و هیچ رستورانی به تمام شدن گوشت و برنج شمالش عادت نکرد و هیچ کازابلانکایی فکر نکرد ممکن است یکبار، فرار موفقیت آمیز نباشد و هیچ رکوعی به این فکر نکرد که ممکن است سجودش ختم به خیر نشود و هیچ اهواز و آبادانی گمان نمی کرد روزی نخل هایش از خواب بیدار شوند تا صبحانه ی خوزستانی بخورند اما و اما ببینند بی سر شده اند و هیچ آمبولانسی فکر نکرد که روزی بر تن آهنی اتاقک آمبولانس ، باید صاحبش بخوابد . و هیچ "بمی" باور به غیب شدن یکباره ی بچه های خواب آلود خودش نداشت ...
بعد از جرم ، دیدن زاینده رود و هزار پراید خوشحال و گنبد شیخ لطف الله آرایش کرده و عالی قاپوی چاق ، گریه ام را بیشتر کرد...دیدن پایان ، آغازی دیگر است انگار...
ماه "نو " ، کوچک و ماه "تمام"، بزرگ است. ماه "نو " ، معشوقه است. ماه " تمام " ، زن کامل سن است.بعد از ماه "تمام" ، نوبت خاموشی ماه است. آنچه می ماند حسرت است و جای خالی ماه نو و تمام. جرم اینست و تمام...
اخوان ثالث شعری دارد به نام کتیبه . روی تخته سنگی بزرگ ، عبارت " کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند" نوشته شده است. مردمانی چند وسوسه می شوند تخته سنگ را بگردانند و عرق بریزند و رنج ببرند تا راز را دریابند. مگر نه اینست که انسان هماره کنجکاو و اهل " یواشکی " هاست؟
باید در مورد اراک بنویسم. شهری که دوستش دارم و چند سالی ست که خاطرات نوجوانی ام را جا گذاشته ام و به اصفهان مهاجرت کرده ام. به جاذبه ها و دافعه های اراک می اندیشم...
یادم می آید سال ۱۳۶۵ هنرستان محسنی درس می خواندم. دبیر در حال تدریس بود.یکباره آقای سلمانزاده که آن موقع معاون هنرستان بود سراسیمه در زد.وارد کلاس شد و به آقای معلم گفت بی زحمت رضا مهدوی بیاد کارش دارم. خیلی ترسیدم. پایم که به راهرو رسید، آقای سلمانزاده با شعف از من پرسید تو آقای حجت الله سبزی ، کارگردان تئاتر ، را مگه می شناسی؟ گفتم بله. چطور؟ گفت بدو ! بدو دفتر ! آقای سبزی زنگ زده با تو کار داره.
دویدم و الان که حدود چهل و یک ساله ام همچنان با شنیدن نام حجت الله سبزی - پیشکسوت تئاتر اراک - به یاد دویدن ها و خاک ریختن روی کف زمین کتابخانه ی عمومی اراک می افتم ، همانجا که نمایش اسپه شینه را سال ۱۳۶۴، به کارگردانی آقای سبزی بازی کردم. آن خاک ها و آن دوستی ها را مگر می توان از یاد برد؟ یادم هست که شب قبل از اجرا تا چهار صبح مشغول کار بودیم . صحنه ی نمایش یک قبرستان بود. و با چند کامیون خاک ، یک قبرستان درست و حسابی درست کردیم.چهار صبح به خانه رفتم و دیدم پدر و مادر بیدار نشسته اند و وقتی مرا دیدند هم خوشحال بودند و هم خشمگین که چرا خبر نداده ام...
اراک شهری نیست که پل خواجو داشته باشد ، باغ پرندگان داشته باشد. اراک دریای خزر ندارد. اراک جنگل ندارد. اراک اتوبان ندارد. اراک برج های سر به فلک کشیده ندارد. اراک شهر تاریکی بعد از نه شب است. شهر تعطیلی هاست. تعطیلی کتابخانه ی بازارچه ی سهام السلطان ، شهر تعطیلی سینما شهر صنعتی ست ، شهر بسته بودن درهای سینما قصر طلایی ست. شهر خاموشی سینما تابستانی شهر صنعتی ست. شهر داد و هوار های مسافر کش های سر خیابان محسنی ست.شهر کارخانه های عظیم و پل های کج و معوج است . شهر ی ست که هنوز روی صندلی جلوی تاکسی، می توان دو نفره نشست و جریمه نشد. شهریست که پیتزافروشی هایش بیشتر از کتابفروشی هایش رونق دارد. پاساژی دارد به نام "طلا ". میدانی دارد به نام "ساعت" ، همانجا که کارگران ساختمانی دور آن می ایستند و خوشحالند که می توانند ساعت های خود را با ساعت بزرگ آنجا تنظیم کنند ، پاساژ بزرگ دیگری دارد به نام "اسلامی " ، همان پاساژی که روبرویش یک زن چادری روی زمین می نشیند و گدایی می کند. خیابانی دارد به نام دکتر حسابی ، بازاری دارد به نام یوسف خان گرجی ، آبش پر از نیترات است و هوایش خالی از اکسیژن است ، شهریست که خود اراکی ها می گویند روستایی بزرگ است ...و اما این شهر در دل خود گوهر هایی دارد که نام آشنایند و کم از سی و سه پل نیستند.
یکی از این گوهر ها پرویز اشتری بود که سالها پیش سر خیابان حصار افتاد روی زمین و فوت کرد. کتابدار کتابخانه ی عمومی اراک بود و هنرجویان آن سال های قدیم انجمن سینمای جوانان اراک خیلی خوب استاد اشتری را می شناسند. نویسنده بود و معلم بود و وقتی حرف می زد و از مارکز می گفت و از کافکا و از فروغ ، انگاری داشتی به موسیقی حیات و زندگی گوش می دادی. عشقش موسیقی بود و چای و نوشتن و تنهایی...
آن سالهای قدیم، انگاری اراک با آدم هایش می درخشید.یادم است یک شب با حاج آقا الله وردی و محمود زنده نام و اصغر داوود آبادی سر بازار ایستاده بودیم و حرف از نبود مراکز فرهنگی در اراک بود. به گمانم سال ۱۳۶۴ بود . زنده نام و داوود آبادی که آن موقع دانشجو بودند ، دنبال تاسیس انجمن سینمای جوانان بودند و بالاخره انجمن راه افتاد و خیلی ها در انجمن رشد کردند و برای خود اسمی و رسمی پیدا کردند. الان هم محمود زنده نام مدیر کل نمایش رادیو شده ، اصغر داوود آبادی قائم مقام شبکه ی دوم و حاج آقا الله وردی هم استاد برجسته ی زبان در دانشگاه .
چند وقت پیش در میدان نقش جهان اصفهان ، سعید آهنگران کارشناس اداره ی ارشاد اراک را دیدم. احوالپرسی کردم و گفت برای دیدن قطعه ی هنرمندان باغ رضوان اصفهان آمده است. گفت بالاخره موفق شدیم که مجوز قطعه ی هنرمندان برای قبرستان اراک بگیریم.گفت آمده ام اینجا تا از قطعه هنرمندان اصفهان الگو بگیریم که برای اراک بسازیم.
آن موقع به سعید آهنگران حرف هایم را نگفتم. نگفتم چه خوب ! چه خوب که حالا اگر هنرمندی بمیرد خاک روی کفنش و لابد موریانه هایش اندکی فرق دارد . و ای کاش مهدی شالی بیگ از هنرمندان قدیمی تئاتر ، آن دورترها - که نیازمند بود و اعتنای چندانی به او نشد - نمی مرد و این نزدیکی ها می مرد و ای کاش محسن عسگری ، غصه و دلتنگی کمتر آزارش می داد و کمی دیرتر سکته می کرد.و ای کاش عندلیبی هنوز زنده بود و تئاتر کودک کار می کرد. و ای کاش استاد پوشی که از اساتید خوشنویسی بود از بالای پشت بام به پایین نمی افتاد و مزه ی دفن در قطعه ی هنرمندان را می چشید و ای کاش استادم پرویز اشتری هنوز زنده بود و به چشم می دید که شاگردانش هر کدام برای خود کسی شده اند. عباس شیرمحمدی فیلمنامه نویس شده است . رامین فراهانی و جعفر میر اشرفی و سعید شاه حسینی و ابوالفضل حری و خیلی های دیگر که موجب افتخارند...
آن موقع به آهنگران نگفتم که باعث خوشحالی ست که لااقل به فکر سرپناه برای مرده ها هستید. زنده ها که زنده اند و لابد هنوز وقت هست! نگفتم که سالها پیش در کتابخانه ی عمومی اراک برای اسپه شینه ، ما خود بلد شده بودیم قبرستان درست کنیم و از سر اتفاق ، قبرستان ما در کنار کتاب های حافظ و مثنوی و مارکز و حالات عشق مجنون بود !
اراک را دوست دارم . اراک اگر تاریخ ندارد ، آدم دارد.اگر جغرافیای خوشگل ندارد ، پریشانی موها و دلها دارد.اگر حساب و کتاب ندارد ، خیابان دکتر حسابی دارد. اگر عشق نیست و مهر نیست ، سرای مهر در بازار دارد.اگر صدای مردمانش بلند است و اگر جوی هایش پر از برگ درخت است و اگر خیابان هایش پر از چاله و چوله است ، "شب سرد زمستانی" دارد و مگر نه اینست که نیما یکی از شعرهای زیبایش "در شب سرد زمستانی " ست و محمد نوری بزرگ آن را خوانده است؟
قانعم. قانعم به همین داشته ها و آدم های دوست داشتنی ...و حسین اقبالیان و حجت طاهری و فرهاد رحمتی و عباس سلطانی و سوسن پرور و مجید رحمتی و یوسف نیک فام و علیرضا گلستانی و عبدالحمیدی و داریوش سماواتی و خیلی های دیگر...
مولانا می فرماید:
" عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد."
اراک، با من و خیلی های دیگر قهر است. مدتهاست که ساکن اصفهان شده ام و می دانم خیلی ها هم از اراک مهاجرت کرده اند ، مثل استاد بهنام کیوان ، سعید رجبی فروتن و... ، سینما شهر صنعتی را هم می دانم که جولانگاه موشهاست و می دانم حتی در تابستان ، هوای اراک ، سرد زمستانی ست . و می دانم ارتفاع دودکش کارخانه ها از ارتفاع مغز آدم ها دارد بلندتر می شود و می دانم دیگر عمر آدم هایی مثل اشتری دارد تمام می شود و می دانم خیابان حصار را برای آدم های تنها گذاشته اند که روزی روزگاری مثل اشتری بیفتند روی زمین و روانه ی قطعه ی هنرمندان شوند و می دانم ارزش مادی و معنوی آدم های متملق و جیره خوار بیشتر شده است و می دانم فلک به مردم نادان می دهد زمام مراد و می دانم گاهی ساختن پل هم در این شهر سیاسی ست تا چه برسد به کار مطبوعاتی و بحث در مورد کله های پر از بوی قورمه سبزی و می دانم نوشته های سنگ قبر اشتری دیگر به سختی خوانده می شود و می دانم روزی ساز کمانچه ی کریم خوش الحان شکسته می شود و می دانم که این شهر علاوه بر آلومینیوم ، نیاز به عالی جناب هم دارد. عالی جنابی نه از نوع دن کیشوت که از جنس یک متفکر. هر چند به قول مولانا ، اراک " آنی" دارد که هم عاشق قهرش هستم و هم لطفش. جورش هم گویی عین عطاست.
این روزها که هفته ای دو روز به اراک می آیم گاهی به سر بازار می روم و منتظرم کسی بیاید و بگوید این شهر نیاز به یک زلزله دارد. انجمن سینمای جوان در دهه ی شصت یک زلزله بود. تئاتر حجت سبزی با مشعل هایش و با غمنامه ی عقیلش سونامی بود.و حالا که هم اینترنت هست و هم ماهواره و هم ساختمان های غول پیکر و هم میدان ها و هم پل ها و هم روزنامه ها و هم تاکسی ها و هم همه ی چیزهای دیگر ، قاعدتا باید خیلی خیلی خیلی بیشتر اثر هنری داشته باشیم و باید سالن های تئاتر در گوشه و کنار شهر داشته باشیم و باید و باید و باید...
کاخ های اصفهان از آجر ساخته شده است. آدم ، آجر را می سازد. آدم ، آجر را با بالا پرت می کند. مباد روزی ، آجر مهم تر از آدم باشد.
اخوان ثالث شعری دارد به نام کتیبه . روی تخته سنگی بزرگ عبارت " کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند" نوشته شده است. مردمانی چند وسوسه می شوند تخته سنگ را بگردانند و عرق بریزند و رنج ببرند تا راز را دریابند. مردمان، عرق ریزان و پای کوبان ، سنگ را به سختی بر می گردانند و بعد از رنج بردن زیاد می بینند که آن سوی تخته سنگ هم نوشته شده است " کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند"....
دیروز در چهارباغ اصفهان روی پلاکاردی برای تبلیغ بانک ملت نوشته شده بود " به رویاهات فکر کن" و مردمان بنغازی لیبی به هواپیماهای فرانسه و ایتالیا فکر می کنند که منجی شان باشند و مردمان بحرین کشته شدگان خود را دفن می کنند و رویاهای شان آزادی و برابری ست و مردمان ژاپن به سونامی و زلزله فکر می کنند و همیشه من فکر می کردم با اینکه مردمان ژاپن می دانند اینهمه زلزله در انتظارشان است چرا ماندن در وطن را به اقامت در جایی دیگر ترجیح می دهند. مردمان منطقه ی محروم چشمه موشک اراک هم رویاهایی دارند. پسر عباسقلی رویایش خریدن پیکان مدل ۴۸ است تا با آن مسافرکشی کند و بعدش زن بگیرد. دختر سید قاسم رویاهایش این است که وام بانک ملی پدرش جور شود تا بتواند جهیزیه بخرد و انقدر زخم زبان از در و همسایه نشنود. رویاهای کسانی هم این است که برترین بشوند در جهان . و رویاهای سرهنگ معمر قذافی هم خیلی آشناست. مثل آرزوهای صدام. مثل رویاهای هیتلر. مثل موسولینی .مثل رویاهای برادران یوسف. دنیا پر شده است از رویا و آدم حامل رویا.و هر کس با رویاهای خود زندگی می کند.دیشب به خیابان های اصفهان سر زدم. مسافران نوروزی چادر زده بودند تا عالی قاپو را ببینند، تا در قهوه خانه ها چای بنوشند، تا سوار کالسکه های میدان نقش جهان بشوند تا رویاهای زمستانی شان را به چشم ببینند...
این وسط کسانی هم بودند که وسط فکر کردن به رویاهای شان ، روانه ی اقامت ابدی در خاک شدند.کسانی که خود نمی خواستند و گلوله ها به جای گل ها و سرب ها به جای هفت سین ها و بمب ها به جای بزم ها انگاری سهم آنها شد...
دیروز در چهارباغ چیزهای دیگری هم دیدم.بچه هایی که چشمشان به عابر بانک ها بود تا معجزه ای رخ دهد ، تا از دستگاه تولید رویا، لباس بخرند ، گل سر به موهای شان بزنند و بستنی بخرند و سرکه و سمنو و سیر بخرند و تنگ ماهی شان را پر آب کنند و سینما بروند و سفر بروند و بتوانند بنزین بخرند و بتوانند آجیل بخورند و گز و سوهان و مبل و پرده و هزاران چیز دیگر ...که هر لحظه ممکن است با یک سونامی دود شود و به هوا رود.جهان همان ژاپن است.ژاپن همین جهان است.
الان که دارم اینها را می نویسم جناب دکتر دولت آبادی پیامک تبریک عید را برایم ارسال کرد .نوشته بود "در میزند نود، هشتاد و نه رود ،بادا که با خوشی ، عمرت رسد به صد."
الان که دارم اینها را می نویسم پسر عباسقلی برای دختر سیدقاسم هم دارد پیامکی عاشقانه می نویسد:" هشت صد هزار تومان تا حالا جور شده. قرار است ۱۵۰ هزار تومان هم دایی محسن بدهد. ۵۰ هزار تومان هم همکاران اداره ی بابام به ایشان عیدی داده اند که بابام همه اش را داد به من.۵۰۰ هزار تومان هم صندوق قرض الحسنه ی امام حسن مجتبی قرار است به من بدهد. یه ماشین دیدم.تصادفیه اما خوبه.میشه باهاش مسافر کشی کرد. ضبط هم داره. میشه ترانه ی معین هم گوش کرد.الان هم که دور باغ ملی دارم گل های پلاستیکی می فروشم. هر چه تا شب فروختم باید بروم از مغازه ی آجیل فروشی عدالت کمی تخمه و پسته بخرم .عیدت هم مبارک. دوستت دارم "
و الان دختر سید قاسم هم چشمش به کت و شلوار باباش هست ... کی می پوشد تا زودتر برود بانک ملی.
و جهان را از آن بالا اگر ببینی اش ، خیلی عجیب است. هم خنده دار است ، هم گریه دار. در ژاپن، ۱۸ هزار نفر یکباره می میرند.در لیبی ، خلبانی به فکر بمباران مردمان هم وطن خود است و وسط این همه ماجرا، بی اعتنا تر از همه، بهارخانوم ساکت و آرام آمده است . سر به زیر و خجالت زده و شرمگین است که در این موقع سر و کله اش پیدا شده.
بهار ! از بس خوبی و خوشگلی می بخشیمت ...خیلی از دیدنت خوشحالیم ما مردمان رویا زده ...ما اشرف مخلوقات، که روزی روزگاری رویاهای مان رسیدن به معراج بود و حالا پیکان و جهیزیه.
نوک مداد شکسته است. سعدی شیرازی لبخند می زند به این سالها و به این روزها...خواجه نظام الملک در سیاستنامه ، قرن ها پیش، نوشت:
..." گویند یزدجرد شهریار ، رسول فرستاد به امیرالمومنین، عمر، که " امروز در همه عالم درگاهی از درگاه ما انبوه تر نیست ، و خزینه ای از خزینه ی ما آبادان تر نیست ، و لشکری از لشکر ما بیشتر نیست ، و چندان آلت و عدت که ما داریم کس ندارد." جواب داد ، گفت : " بلی درگاه شما انبوه است ولیکن از متظلمان ، و خزینه ی شما آبادان است ولیکن از مال حرام ، و لشکر شما بیشتر است ولیکن نافرمان ، و چون دولت به سرآمد آلت و عدت سود ندارد ، و این همه دلیل است بر بیدولتی شما و بر زوال ملک شما." و همچنان بود.
و نوک مداد شکسته است و دل هم و سعدی هم ...
برای خواهرم ، منصوره مهدوی هزاوه
روزهای عاشورا و تاسوعای امسال در روستای هسنیجه ، از توابع نجف آباد اصفهان هستم.خانه ها هنوز کم و بیش کاهگلی ست و گنبد آسمان ، بالای سرمان آبی رنگ است.بوی هیزم و خاطره ی سیب زمینی های سرخ شده بر روی آتش از جلوی چشمانم عبور می کنند.عصر تاسوعا به قبرستان روستا می روم.فاتحه ای می خوانم.همان جا می نشینم و به آسمان ایرانی ام نگاه می کنم. روبرویم کوه است و پشت سرم کاروانسرای قدیمی روستا.درخت و بیابان و قصه های نگفته بر روی خاک قبرستان ریخته شده است.بوی روستا ، مثل بوی صبحانه ای شده است که از خواب بیدار شوی و ببینی همه دور و برت هستند ، کسی نمرده است و کرسی چوبی هست و برف آمده است و سماور قل قل کند و سرشیر باشد و کره ی محلی و عصای بابا بزرگت از جنس چوب و شمال و گیلان و جنگل باشد.
شب شده است.همه به مسجد می روند تا عزاداری کنند.به کوچه ها می روم. دیوارها را نگاه می کنم. آسمان را می بینم. صدای سگ ها را می شنوم.به مبحث " فراکتال " فکر می کنم.هوا کمی سرد شده است.پیاده تا نزدیکی های قبرستان می روم.از صدای بلندگو ، نوحه و زمزمه ی" یا امام حسین " می شنوم.
فراکتال برای اولین بار توسط " مندل بروت" در سال ۱۹۷۵ مطرح شد: که ابرها به صورت کره نیستند، کوهها همانند مخروط - به شکل دقیق - نمی باشند، سواحل دریا دایره شکل نیستند، پوست درخت صاف نیست و رعد و برق هرگز به صورت مستقیم حرکت نمی کند. وقتی به یک جسم فراکتال نزدیک می شویم، می بینیم که تکه های کوچکی از آن که از دور همچون دانه های بی شکلی به نظر می رسد، بصورت جسم مشخص در می آید که شکلش کم و بیش مثل همان شکلی است که از دور دیده می شود. در طبیعت نمونه های فراوانی از آنها دیده می شود . درختان ، ابرها، کوهها، رودها، لبه سواحل دریا، و گل کلم ها اجسام فراکتال هستند بخش کوچکی از یک درخت که شاخه ی آن باشد شباهت به کل درخت دارد.
هنوز شب است و خانه ها در سکوت ناله می کنند.جاده ی کنار روستا که شهر دهق را به نجف آباد وصل می کند ماتم گرفته است.اینجا پر است از خاک و ماه و خالی از نم دریای بوشهر.سرد است و کاری ازشعله ی آتش چند بوته هم بر نمی آید. هر از چند گاهی ماشینی عبور می کند .و لابد آنان که درون ماشین های گرم خود هستند، مرا به چشم مردی می بینند نشسته بر کنار آتشی کوچک ، که نمی خواهد از روی آن بپرد که می خواهد به رنگ و خطوط شعله ها خیره شود و راز ها را بداند و بداند که انسان سنتی چرا آرامش داشت و سالها و قرن ها به این جمله ی دکتر" حسین نصر" بیندیشد که واژه ی "تراژدی" چرا در فرهنگ و ادب ایرانی نیست. و مفهوم غم در ادبیات ایرانی یکسره با مفاهیم جدید سازگاری ندارد.و بفهمم چرا مردمان قدیمی ، خانه های خود را همانند طبیعت می ساخته اند. و چرا هر وقت به روستا می آیم پر می شوم از آرامش صبحانه ای و دریایی.
به فراکتال می اندیشم.در این مبحث آمده است "هر جزئی وابسته به کل است". مثلا تکه ای از درخت کاج را اگر از درخت جدا کنیم در واقع کل نظام موجود در همان تکه ی کوچک ، برگرفته از نظام کل درخت کاج است.اگر از دور به کوه نگاه کنیم تقریبا مثل مخروط- و نه به شکل دقیق - است و هر چه نزدیک تر می شویم اجزاء آن کوه هم مثل مخروط است.تمام اجزاء ، وابسته به کل هستند. البته در مقیاسی کوچکتر. در فراکتال می خوانیم هیچ خط صافی در طبیعت دیده نمی شود. همه چیز انحنا دارد.خانه های روستایی و گل های قالی و گلیم های روستایی و موسیقی سنتی ایرانی و نگارگری و همه انگار از قوانین فراکتال پیروی می کنند.موسیقی سنتی هم انگاری وقتی می شنویم آرام آرام ما را به خوابی عمیق فرو می برد.در واقع به مرحله ی استغراق هدایت می کند.آدم های روی کره ی زمین هم در عین اینکه در ساختار شبیه هم هستند ولی هر کدام منحصر به فرد هستند. ما در واقع با مرگ به شکل مطلق نابود نمی شویم ، بلکه با مرگ مان به " کل" می پیوندیم.به همان " کل" که از او جدا شده ایم. درست مثل همان تکه درخت کاج.
آتش را خاموش می کنم.هوا تاریک است. ستاره ها مثل گل های قالی شده اند.احساس می کنم قدم زدن روی فرش آسمان ، باید نرم و مخملی باشد.به مسجد می روم.هسنیجه ای ها روی گل های قالی های مسجد، دایره وار حرکت می کنند و "یا حسین" می گویند.
در جایی خوانده بودم که خورشید ، دایره شکل و مثل قلب است ، قلبی که می تپد.و این دایره مرتب بزرگ و کوچک می شود.حلقه ی عزاداران هم مثل خورشید می تپد.دست ها به آسمان می رود و چهره ها در پی شبیه شدن به اولیاء ، رو به سقف مسجد است.
این روزها بحث هایی در مطبوعات و سایت هاست که چهره ی حضرت ابوالفضل را در سریال مختار نامه نشان داده شود یا نه.بعضی از مراجع مخالفت کرده اند.
صبح روز عاشورا از خواب بلند می شوم. صدای دهل و سنج تعزیه را می شنوم.بوی کاهگل ، صدای "یا حسین" ، آرزوی شبیه شدن به انسان آرمانی، خورشید مدور و آسمان آبی ، می شود صبحانه ام.شال و کلاه می کنم تا به مدرسه ـ محل برگزاری تعزیه ـ بروم.شمر و عباس و زینب و غلام ترک و امام حسین و حر دلاور را یکجا می بینم.مردمان تماشاگر، گریه می کنند.
دوباره به قبرستان که در همان نزدیکی هاست می روم. صدای دهل و تعزیه را می شنوم.تنها هستم. با هدفون، موسیقی" شهر خاموش " ، استاد "کیهان کلهر" را می شنوم.به طبیعت نگاه می کنم. به بقایای آتش دیشب ، به بقایای سوگ سیاوش ، به ته مانده ی بحث فراکتال...ستاره ها گم شده اند و به این جهان فکر می کنم . به جهانی که پر است از تراژدی و خانه های ضد فراکتال.آدم ایرانی به آسمان نگاه کرده است ، آن را چون گنبد دیده است و سقف خانه اش را شبیه سازی کرده است.راز آرامش را در طبیعت یافته است.شادی هایش و عزاداری هایش هم همسو ست با طبیعت اطرافش.
اصفهان فقط مسجد شیخ لطف الله نیست.تهران تنها میدان بهارستان نیست.شیراز در حافظیه خلاصه نمی شود. اصفهان ، محله ی مرداویج هم دارد.آپارتمان های بیست طبقه دارد.در کنار زاینده رود هتلی دارد به نام آسمان.هتل هایش کافی شاپ دارد.میزهای مربع و مستطیل و قاشق های استیل و رستوران هایی دارد با رنگ های تند ، نه از جنس گبه های چهار محال که از جنس خیابان های منهتن و شانزه لیزه.
در فراکتال خط مستقیم نیست. هیچ چیزی به طور کامل شبیه کس دیگری نیست.سعدی وقتی می گوید:
"بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند"
به این نکته اشاره می کند که ما انسان ها ، جزئی هستیم از یک کل. اگر دردی ببینیم ، ما هم ناراحت می شویم.همان طور که اگر زخمی کوچک در دستان مان ایجاد شود کل بدن مان متاثر می شود."خداوند می گوید ما به شما انسان ها از رگ گردن نزدیک تریم".
ما فراکتال ها را هر روز و هر شب می بینیم. افتادن نامنظم برگ درختان ، ساحل دریا و باغ ها و ستاره ها و دانه های برف و شعله های نا منظم آتش...و ما ضد فراکتال ها را هم هر روز و هر شب می بینیم ، خانه های بدور از فضای طبیعت ، حرف های مغایر با حقیقت ، اس ام اس هایی که تنها برای یک بار خندیدن اند و افسردگی های کاذب و تو خالی ، عصیان ورزیدن نسبت به آرزو مندان شبیه شدن به انسان های بزرگ و آرمانی...جنگ بعدی در جهان ، جنگ فراکتال با ضد فراکتال است.
"علی اکبر" شبیه ترین شخص بوده است به پیامبر اکرم.تعزیه ی ایرانی در واقع "شبیه خوانی "ست. نمایشگران، در آرزوی "شبیه شدن" به اولیاء هستند.شمرها در آرزوی دور شدن از ناجوانمردی هستند.شب های عاشورا ، شب های نزدیک شدن به قانون فراکتال است.هر کس بدنبال بیشتر شبیه شدن به آرمانش است.
در اینترنت جستجو می کنم. عکس هایی از کودکان جنگ و کار می بینم. امشب در شبکه ی بی بی سی، قسمت دوم فیلم مستند " آوای بم " را دیدم.فیلمی در مورد آوارگی های اهالی بم. کودکان بی بابا شده ، بابا های بی کودک شده ، زمزمه های مردی در وصف از دست دادن دخترانش زینب و فرشته.پرچم بر افراشته ی "یا حسین" بر گورستان آباد بم را می بینم و زمزمه ی دخترکی را می شنوم که نمی داند برادران و خواهران کوچکش را چگونه در نبود بابا و مادر، بزرگ کند.ظرف می شوید و با خود حرف می زند و می پرسد چرا؟ چرا باید ما بی بابا باشیم؟ و چرا در پایان اثر ، "اليونا فان در هورست" ، کارگردان هلندی فیلم ، مدام "صبح درخشان " را نشان می دهد ؟ و مرد بی فرشته و زینب را در پس زمینه ی " خورشید صبحگاهی" تصویر می کند ؟ اثر تاکید دارد بر اینکه نباید نا امید بود و نباید تراژدی را مفهوم اول زندگی کرد و نباید ترسید از جهان."که خداوند از رگ گردن به ما نزدیک تر است".که گنبد آسمان دایره شکل است. که خورشید مدور است و قلب دارد.می تپد.مثل روستایی های هسنیجه در شب عاشورا که همانند خورشید دور می زدند و قلب شان برای انسان آرمانی می تپد.
امروز به میدان نقش جهان اصفهان رفتم. به بازارچه ی سنتی آنجا سر زدم. به مغازه ی سفال" سهیل انصاری" ، دانشجوی تئاتر اراک رفتم. آنجا پر بود از کاشی و سفال های آبی و ظرف های کوچک و شمع و ...از سهیل پرسیدم کسانی که اهل نگارگری و نقاشی روی سفال هستند ، تا چه حد این هنر روی شخصیت شان تاثیر گذاشته. گفت آنها که عمیق به کارشان عشق می ورزند ، در نوع برخورد و سلوک شان ، نمود دارد.گویا دیدار مدام فراکتال ها ، آدم را ناخوداگاه فراکتالی می کند.
حالا دیگر دوست ندارم تصویر حضرت ابوالفضل را در مختارنامه ببینم.نمی خواهم چند ماه بعد همان بازیگر نقش حضرت ابوالفضل ، شخصیت یک قاتل را بازی کند.دوست دارم بتوانم" تخیل" کنم.دوست دارم گبه باشم ، که خود را تسلیم طبیعت کنم.دوست دارم سینما باشم نه از جنس هری پاتر که از جنس کاهگل و بوی خیسی باران.دوست دارم حس کنم همه جزئی از یک کل هستیم. دوست دارم برف بیاید.کودک شوم و به حیاط خانه بروم و با دستان کوچکم گلوله ای از جنس برف و نه از سرب بسازم و امیدوار باشم که هر سال ، خداوند سهمیه ی برف ما بچه ها را کنار گذاشته است و دوست دارم نوجوان بشوم و دست در دست خواهرم به خیابان ها بروم و بی محابا به همراه او آواز بخوانم .دوست دارم آتشی روشن کنم ، در کناره ی جاده ای پر پیچ و خم ، در کنار دریایی پر از حضرت عباس و محافل دایره شکل را ببینم و در حوض های کاشی شده ی مدور فیروزه ای شنا کنم و بر روی قالی های تکثیر شده از گل های یکسان راه بروم و آهوان قصه های کهن فارسی و سهراب های بی رستم و کودکان بمی حسرت زده از غم بی پدری را نقاشی کنم . دوست دارم گیلان بشوم ، گلچین گیلانی بشوم. درخت کاج بشوم ، که تکه ای از من را اگر - حتی به ناحق - جدا کنند همان کاج باشم.دوست دارم اصفهان باشم.همان شهری با سی و سه پل و هوای صبحگاهی مه آلود و حوضی بزرگ میانه ی میدان نقش جهان.دوست دارم اسب ترکمن باشم ، با یال های پریشانش و بفهمم هیچ اسبی شبیه اسب دیگر نیست و در عین حال تنهایی و بیکسی یک اسب ، برای اسب های عرب و مازندران و آذربایجان دردناک است .دوست دارم تار موسیقی باشم و برای غم های دره های زمستانی چهارمحال و بختیاری ، مسعود بختیاری بشوم و "مال کنون " بنوازم. سیاه چادر ایلامی بشوم. دوست دارم برف شوم بر سر سمیرم و بهار بعدی ، سیب سرخ سمیرم بشوم. و در زیر آبشار سمیرم آنقدر بمانم که خیس خیس خیس از عشق های آسمانی بشوم.دوست دارم شهرزاد قصه های هزار و یکشب بشوم و هر روز قصه ای شیرین بگویم که پادشاهان از جنگ دوری کنند و قصه ها را گوش کنند و خودشان را شبیه به کاج کنند و بفهمند که حتی تکه ای از کاج ، همان کاج است و دیگر برای تکه زمینی و یا حرف و حدیثی، خون بچه ها را بر روی برگ درختان پاییزی نریزند و بگذارند بچه ها صبحانه شان را نزد بابا ها و مادران شان بخورند به مدرسه بروند و عصر تند و تند روی برگ های درختان پاییز بدوند و ذوق کنند از نمره های بیست شان و دل های کوچک شان خوش باشد به بوی غذای ظهر و دست و رو شستن در حوض مدور خانه شان. و برای پادشاهان بخوانم و بگویم "خداوند به ما از رگ گردن نزدیک تر است". ما جزئی از او هستیم و به آن کودکان اهل بم بگویم بابا های شما و مادر های شما به جای خیلی دوری نرفته اند.نگاه کنید به خورشید. نگاه کنید به ستاره ها. نگاه کنید به کوهها.نگاه کنید به کاج ها. نگاه کنید به انسان ها.نگاه کنید به اسب ها. نگاه کنید به عاشورا.هر چیزی در این جهان جزئی از یک کل است.هر چیزی ، یاد آور چیز بزرگتری ست. هیچ غمی ، مانا نیست.هیچ شادی، همیشگی نیست. هیچ کاجی ، حتی اگر به ناحق ، تکه تکه شود ، "کاج بودن" خود را از دست نمی دهد...
رضا دانشور در نمایشنامه ی ابوذر نوشته است :" بیاد می آوری ؟ آن سه روزی را که با بدنی زخمناک ، کنار زمزم افتاده بودی و هستی ترا از یاد برده بود؟"
هوای اصفهان آلوده است. امروز در میدان نقش جهان قدم می زدم. سنتور اردوان کامکار را همین لحظه می شنوم. آسمان تاریک است و استکان چای در کنارم خوش نشسته است.به کتاب هایم نگاه می کنم. به کاغذهایی که روزگارانی پیش در کناره های خزر درخت بوده اند و حالا شده اند اندوه ابوذر تنها و روزنامه هایی سرشار از وعده ی اعدام شهلا جاهد.
رضا دانشور در نمایشنامه ی ابوذر نوشته است : "ابوذر ، آسمان، ترا احاطه کرده است بیاد می آوری؟"
چند روز پیش کرمانشاه بودم.بامیلاد حسینی ، کرمانشاه را گشتیم. به سراب نیلوفر رفتیم. شب بود. سراب بسته بود. سراب ، سراب بود. شب ، شب بود. شب ، کامیون باری بود. رودخانه را دیدیم. درختان پاییزی کرمانشاه را خوردیم. بازار سرپوشیده را کلاه کردیم. سرمان را درون کلاه کردیم. سنتور گوش کردیم. به قهوه خانه ای رفتیم. چای خوردیم. میلاد گفت از کودکی خود ، از پارک لاله . من گفتم از کرمانشاه بیست و چند سال پیش. آن زمانی که کرمانشاه برج ارگ نداشت.آن زمان که جشنواره ی تئاتر سنگر ، زمان جنگ ، برگزار می شد.میلاد گفت و گفت با لهجه ی کرمانشاهی .سوار پراید میلاد ، خیابان ها را دور می زدیم .به پارکی رفتیم که بالا بود.هوا سرد بود. پراید ما را می برد به بالا و شب.
رضا دانشور نوشته است : " بیاد می آوری آن گمشدگی را بهنگام عزم تبوک ، وقتی همه از تو امید بریده بودند و برخی ترا کژ اندیشیده بودند ، خود تو ، دست از جان شسته بودی ".
چند روز پیش در کرمانشاه چند ساعت در کافی شاپ برج ارگ کرمانشاه نشسته بودم. به قهوه ها و چای ها خیره شده بودم.به جوانان قهوه ای شده و کرمانشاهی که نان شان برنجی ست و عشق شان زعفرانی ست و نیلوفرشان سراب است و خاک شان اندکی پر از غم است و شلوارها کردی ست و بزاز ها پارچه هایشان رنگی ست و مهمانان شهر ، سوغات شان خاطره ی درخت چنار ششصد ساله ی روبروی طاق بستان است.
رضا دانشور نوشته است :"بیاد داری ، وقتی ترا به هیچ چیز نتوانست بفریبد ،بر سفره اش نشاند و چون طرفی نبست ، ترا از خانه اش راند؟"
برج ارگ کرمانشاه شلوغ است. مرکز خرید است.سینی های کافی شاپ، ریچارد کلایدرمن آغشته به پتوی مسافرتی است.هوا سرد است و کافی شاپ گرم است.وقت که تمام می شود به پایین می خزم. خزر نام دیگر هوای توفانی ست.
رضا دانشور می گوید :" اینهمه برای چه بود ؟"
سیف فرغانی می گوید :" برون زین جهان ، یک جهانی خوشست"
رضا دانشور در میدان ونک و میان بازار بزرگ تهران و کنار برج ارگ کرمانشاه و لابلای سبزه زار های سراب نیلوفر و جوانان عاصی و سنتور ها و عشق ها و دانشگا ه ها و قلب ها و موبایل ها و سریال ها و فیلم ها فریاد می زند " اینهمه برای چه بود؟"
اردوان کامکار سنتورش را می شکند و درس خواندن، شنا در استخر یست با وسعت یک کف دست و دریا ی شمال نهنگ ندارد. امروز هوای اصفهان آلوده بود. سربازی جلوی عالی قاپو نگهبانی می داد.سرباز تفنگ نداشت.سرباز ، صفر بود.عالی قاپو بلند بود. فیروزه ، مهربان بود.بستنی های نقش جهان سرد بود. ذرت ها گرم بود. خزر پریشان بود. کرمانشاه برج دارد. کرمانشاه بیست سال پیش برج نداشت. مرکز خرید نداشت. کافی شاپ نداشت. آن موقع جنگ بود. موشک بود. وقت نو نواری قبرستان ها بود. وقت پیتزا و ال سی دی حالاست. وقت قهوه اکنون است.آن وقت ها ، وقت قهقهه نبود.وقت، وقت پاره پاره شدن پارچه های عشق بود.وقت لباس های زری دوزی شده حالاست و وقت گزهای بلداجی اصفهان و تحقیق آماده در کافی نت ها باز هم حالاست ،وقت عشق ورزی های شهلا جاهد به ناصر محمد خانی دیروز بود و وقت اعدام شهلا و گریه هایش همین حالاست... انسان، انگاری، تمامی ، در دو وقت ، شاد است و غمگین...و به راستی اینهمه برای چه بود ؟ برای چه بود؟
ابوذر در نمایشنامه ی رضا دانشور می گوید : "مرا ...در چهره ی ...یک...یک...گرسنگان...ومحرومان...باز ...خواهند ...شناخت...!"
"هستی" ، اگر کسی را از یاد ببرد چه خواهد شد؟ اگر کسی " هستی " را از یاد ببرد چه خواهد شد؟
سرباز نگهبان عالی قاپو ، از شاه عباس کبیر نمی ترسد؟ شاه عباس کبیر از نگهبان بی اسلحه نمی ترسد؟
سیف فرغانی می گوید " برون زین جهان ، جهانی خوشست"
سیف فرغانی می گوید " ای که زمن می کنی سوال حقیقت ...من چو تو آگه نیم زحال حقیقت"
وقت کافی شاپ ها محدود به خوردن چند فنجان چای و قهوه است. وقت دنیا محدود به چند وعده غذا و چند وعده معاشقه است.دری که باز می شود انتظار بسته شدنش را داشته باش.بیهوده به درهای باز امید مبند.بیهوده به درهای بسته خیره مشو ، به یاد بیاور رضا دانشور می گوید " اینهمه برای چه بود؟"
" آسمان مرا احاطه کرده است ، آسمان ما را احاطه کرده است و آیا به یاد می آوریم؟"
شکم شیر و نهنگ و روباه و مرغ و پلنگ و آدمی هر روز و هر شب پر می شود با غذا ، تا گرسنه نباشند.همه ،غذای دیگری اند.دست جانوری ، طعام مار است.امروز در نقش جهان ، پوست ماری به بهای دویست هزار تومان می فروختند."اینهمه برای چه بود؟"
روح شیر و نهنگ و روباه و مرغ و پلنگ و آدمی هر روز و هر شب پر می شود ، با معشوقگان ، تا گرسنه نباشند.همه غذای دیگری اند.دست جانوری ، لذت مار است.امروز در نقش جهان پوست ماری به بهای دویست هزار تومان می فروختند."اینهمه برای چه بود؟"
آذر ، ماه باران و برف بود به روزگاران قدیم.باران ببارد کاش و نوح بیاید کاش و سهم ما زیستن بر روی عرشه ی کشتی نوح باشد کاش...و بر روی عرشه سوالی از همدیگر بپرسیم " اینهمه برای چه بود؟"
الان دختر هشت ساله ام ، مینو ، دفتر شعرش را برایم آورد و نشانم داد.شعری نوشته است به نام پروانه:
" پروانه خوب است
پروانه زیباست
مثل آدم هاست
مثل گنجشک هاست..."
مینو را بوسیدم و الان در خواب است...
آسمان و خواب و مینو و کیمیا و نقش جهان و پروانه و هوا و شعر سیف فرغانی و برج ارگ و خاطره ی ابوذر تنها ...ما را احاطه کرده است و آیا به یاد می آوریم؟ به یاد می آوریم آن عشق های پنهانی آدم و حوا را...؟ آن بهشت ...؟ " به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ..." آن آدم ها که مثل پروانه ها بپرند به هر جا که بخواهند...گذر انسان از وقت شادی و وقت غم به کدامین وقت است؟ وقت سوم کجاست؟
بیاد می آوری ؟ آن روزگارانی را که با بدنی زخمناک ، دور از وطن و نزدیک بیستون و جزیره ی مجنون و خاک های سرخ صحراها و کنار کتیبه ها و درفش ها و پرچم ها و نیزه ها و وقت اول و وقت دوم و سرهای بریده شده و نخل های سوخته و برج ها و ارگ ها و اصفهان ها و کرمانشاه ها افتاده بودی و "هستی" ترا از یاد برده بود؟
امیدت به وقت سوم باشد...
"پادشاهی دیوانه ای در گورستان می بیند و به او می گوید چرا در اینجایی و چرا به معموره نمی آیی؟ دیوانه می گوید آنان که به معموره اند آخر به کجا می آیند؟ پادشاه می گوید به اینجا می آیند. دیوانه می گوید پس معموره اینجا باشد."
چند روز پیش در اراک با یکی از دوستان به موزه ی مفاخر استان مرکزی رفتیم.خانه ی خاکباز به موزه مبدل شده است.عکس ها را دیدیم. کتاب ها را نگاه کردیم.عکس هایی از پروفسور حسابی را هی در جیب های ذهن مان گذاشتیم.در طبقه ی بالای خانه به ایوان رفتیم و روی صندلی ها نشستیم و به عمق شب اراک نگاه کردیم .از آن بالا به حیاط موزه نگاه کردیم و به آن چراغ های قدیمی و آن چمنزار ها و آن شب پر از ستاره ها، آن کوهها و آن صدای ماشین ها ...
به طبقه ی پایین رفتیم و تابلوهایی از نقاشان اراکی دیدیم.تابلویی از مظاهر آذرپی و محمد مهدی هدایتی را دیدیم.محمد مهدی سالها پیش به دیار باقی رفته است.از نزدیک می شناختمش .آرام بود و لابد چشمانش هنوز دور و دورتر را می پاید. به لمس شدنی ها دل نمی بست و سراب را از آب تمیز می داد.
نظامی گنجوی در هفت پیکر داستانی دارد به نام ماهان کوشیار.ماهان تاجری است درستکار در مصر.شبی دوستانش او را به میهمانی بزرگی در باغی میهمانش می کنند.غریبه ای به سراغ ماهان می آید. وسوسه اش می کند که با او به بیرون باغ بروند تا سود معامله ای را به او پرداخت کند. ماهان قبول می کند.می رود.تا سپیده ی صبح راه می روند. یکباره ماهان می بیند همسفرش غیب شده است. در صحرایی سوزان تنها و آواره است.مرد و زنی را می بیند.مرد از ماجرایش می پرسد. ماهان قصه ی خود را می گوید.مرد به او می گوید آن غریبه ، دیو بیابان بوده است.بیا با هم به خانه ی ما برویم و استراحتی کن. ماهان قبول می کند.شب می خوابد و صبح اثری از مرد و زن نیست.
ماهان دوباره آواره می شود.مرد اسب سواری می بیند. ماهان سرنوشتش را به اسب سوار می گوید. غریبه به او می گوید آن غریبه ی اول دیو بیابان بوده است و آن مرد و زن ، غول بیابان بوده اند.بیا با هم برویم.همسفر می شود.در راه به چمنزاری می رسند.ماهان به محض اینکه به چمنزار خیره می شود ، آنجا مبدل به دیوهای سیاه می شود.می ترسد. می خواهد دهانه ی اسب را بکشد و به طرفی دیگر برود.ناگهان می بیند که اسبش به اژدها مبدل شده است...
هنوز در زیرزمین خانه ی خاکباز هستیم.تابلوها را می بینیم و به دوستم از خاطرات مشترکمان با محمد مهدی هدایتی که زمانی رییس فرهنگسرای آینه بود می گویم.به بالا می آییم و پا به درون محوطه می گذاریم.به چمنزار های حیاط نگاه می کنم.در قصه ی ماهان ، چمنزار به دیوهای سیاه تبدیل می شود.در واقع نظامی می خواهد بگوید طبیعت در نگاه ظاهری و سطحی زیباست اما چنانچه به عمق آن خیره شوی آن روی سکه را خواهی دید.ماهیت شر و پلید هر چیز زیبایی را با نزدیک شدن به آن چیز خواهی دید.
...در قصه می خوانیم که ماهان سرگشته و پریشان به صحرایی با ریگ های سرخ می رود .خسته است. گرسنه است. تشنه است.گودالی را می بیند.به داخل آنجا می شتابد.سوراخی می بیند. از سوراخ نوری می بیند.با دستانش سوراخ را بزرگتر می کند.باغی پدیدار می شود.به باغ می رود.میوه ها را می بیند. گلها و بوی خوش را حس می کند. میوه می خورد.آب می نوشد...
از موزه بیرون می آییم.پریشان شده ام. دلم می خواهد پیاده بروم. دوستم سوار ماشینش می شود و می رود. کیفم را بر دوشم می اندازم و به طرف باغ ملی می روم.در خیابان ، هوس چای را در قلب مردمان می بینم.عباس آباد مار شده است. دراز و رنگین.ستاره باران شده است از بس چراغ های نئون دارد و بستنی دارد.داروخانه دارد اما شفایی از جنس تخت فولاد نیست.نمایشگاه فرش دارد و کسی روی عرش نیست.
... پیرمردی باغبان به سراغ ماهان می آید و به او می گوید آنجا چه می کند.ماهان داستانش را می گوید.پیرمرد به او می گوید در این دنیای فانی فرزندی ندارد و حاضر است او را به فرزند خواندگی قبول کند.شرطی می گذارد. شرط اینست که ماهان تنها یک شب را به بالای درختی برود و در آنجا اقامت کندو قول بدهد که در هر شرایطی تا صبح به پایین درخت نیاید.ماهان که آواره و پریشان است موافقت می کند.نیمه های شب می شود و ماهان بر بالای درخت نشسته است.هوا تاریک است.از دور نور چند شمع را می بیند...
سه راه ارامنه را می بینم.به یاد می آورم روزی روزگاری استاد پوشی ، خوشنویس برجسته ی اراکی را در یکی از مغازه های آن حوالی دیده بودم و به اتفاق دوست و استادم حجت الله سبزی نشسته بودیم پای صحبت های استاد پوشی.میدان را دور می زنم .کیف سیاه رنگم را در دست می گیرم و دلم می خواهد کیف را باز کنم و از درون آن استاد پوشی بیرون بیاید و خطی خوش بنویسد روی تن آسفالت های سه راه ارامنه.
...نور شمع ها به ماهان نزدیک می شود.در دل شب ، ماهان می ترسد.حالا دخترانی زیبا رو می بیند که هر کدام نور شمعی در دست گرفته اند. دختران به دور درخت می چرخند و هلهله می کنند.می رقصند و شادی می کنند.ماهان شگفت زده می شود. دختران زیبا رخ از ماهان دعوت می کنند که به پایین بیاید و دمی خوش بگذراند.ماهان به پیرمرد قول داده است که از جای خود تکان نخورد...اما به تدریج وسوسه می شود.و شاید به گمان اینکه پیرمرد متوجه نخواهد شد می آید.به محض اینکه پایش به خاک می رسد ، دخترکان مبدل به دیوهای سیاه می شوند...
سه راه ارامنه لباس فروشی های بزرگی دارد.بستنی دارد.سی دی دارد.ماشین هایی دارد که هی به دور میدان کوچکش انگاری تا ابد می چرخند.بوق ماشین دارد.بچه هایی دارد که به پدران شان می گویند آب معدنی بخرند .عکاسی دارد.بانک دارد.مجسمه ی امیرکبیر دارد.خاطرات قدیمی مردان و زنان شهر دارد.دختران و پسرانی دارد که کیف های شان را بر دوش انداخته اند و پرسان اند که آن شی که نیاز دارند در کدام حجره و یا در کدام غار و یا در کدام بیابان پیدا می کنند.خنده ، پرده ای حریر است میان پیاده رو و ماشین ها و مغازه ها. حریر بلند بلند می خندد .سه راه ارامنه کتابفروشی طلوع هم دارد.کتابفروشیی که پر است از نادرشاه و سلطان محمود غزنوی.پر است از ابوتراب خسروی و موهای سپید محمود دولت آبادی.پر است از هفت پیکرهای نخوانده شده...
ماهان دوباره آواره می شود.خسته است.نه موبایلی دارد که تماس بگیرد.نه بطری دارد که کاغذی بنویسد و طلب کمک کند و به دریا اندازد. رابینسون کروزوئه نیست.جزیره نیست آنجا.دریا نیست آنجا.کشتی نیست آنجا.حضرت نوح دیگر وفات کرده است.کنعان بالای کوه نیست.اسکندر ، آتش می زند.تخت جمشید می سوزد.استاد پوشی به جای سه راه ارامنه ، روی آسمان ابرها را نقاشی می کند.استاد پوشی گویی هزار قبر دارد در بهشت زهرا.آدم مهم مگر می شود تنها یک قبر داشته باشد ؟
...ماهان دوباره خودش را در بیابانی می بیند. تمام آن باغ یکباره غیب می شود.ماهان تصمیم می گیرد دیگر در دنیای فانی از "آدمیزاد " طلب یاری نکند. به این دریافت می رسد که " انسان ، نجات دهنده نیست". به خداوند پناه می برد.گریه می کند. تنهاست و از همه بریده است....تا اینکه مردی سبز پوش را می بیند و دستش را می گیرد. مرد سبز پوش حضرت خضر است.دستش را می گیرد و او را از بیابان نجات می دهد .می بردش به همان باغ ابتدای قصه....ماهان حالاست که مفهوم زیستن را می فهمد.
به قصه ی ماهان می اندیشم.به هر چیزی نزدیک می شویم ماهیت درونی اش را می فهمیم.سه راه ارامنه را می بینم. سه راه ، ماشین شده است.سوارش می شوم و پیچ و تاب می خورم.شیشه را پایین می کشم و دلم می خواهد آنقدر به سه راه ارامنه نزدیک شوم که ماهیت آنجا را ببینم.ماهان به چمنزار که نگاه می کرد دیو می دید . کمی دقت می کنم.مردان و زنانی می بینم که به همدیگر لبخند می زنند.بالای سر مردم ، روح پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های مرده را می بینم که همچنان مواظب فرزندان شان هستند.روح استاد پوشی را می بینم که ناملایمات را نمی بیند و همچنان می خندد.ساختمان های قدیمی را می بینم .ساختمان هایی به قدمت بنا شدن عشقی دیرینه.ساختمان هایی به قدمت نفرین ورزی های کهن آدمیان به آدمیان دیگر...جدال هایی از سر حب جاه و وسوسه های دنیایی ، لبخندهایی بی عمق و گودال هایی بی آب ...
باغ ملی را دور می زنم. آقای بیات مدیر سینما فرهنگ را پشت شیشه ها می بینم.سمبوسه فروش پیر را سر کوچه سهام السلطان می بینم.کتابفروشی بسته ی عقلایی را می بینم. مردانی می بینم با زنان شان.زنانی می بینم با بچه های شان.بچه هایی می بینم با بادکنک های مایل به صعود . مردان و زنانی میان سال می بینم مایل به سقوط .دستفروشانی می بینم با روسری ها و جوراب ها و پیراهن های شان.فتوکپی فهامی را می بینم با آگهی های جورواجور و آدمیانی که جلوی مغازه ی فهامی ایستاده اند و خیره شده اند به آگهی مرغداری ها و استخدام بانک ها و جهاد کشاورزی و دامداری ها...
...در اتوبوس اصفهان روی صندلی جلو نشسته ام.شب است و خیره شده ام به جاده. جاده مثل مار پیچ و تاب می خورد.خوابم نمی برد.به موسیقی گوش می دهم. یکباره صداهایی می شنوم. مسافر کناری ام با موبایل در حال صحبت است.می گوید برای من دنیا به آخر رسیده است. تلفنی به دوستش می گوید شاید خودم را بکشم. برای لحظه ای سرم را برمی گردانم و به او نگاه می کنم.جوان است.جوان است. مردد هستم با او حرف بزنم و یا نه.می خواستم قصه ی ماهان را به او بگویم. بگویم به این جهان پر از پیچ و خم اعتماد نکن. به او بگویم نکند زیادتر از حد معمول به جهان نزدیک شده است...
نگفتم و به شب و چای در دستان راننده و دود سیگار او نگاه کردم. شاملو در ذهنم آمد با پای بریده اش .فروغ در ذهنم آمد با چشمان خیره اش.دکتر حسابی در ذهنم آمد با عصای چوبینش.خانه ی خاکباز را در ذهنم دوباره دیدم با چراغ ها و چمنزارهایش.امیرکبیر را دیدم با ردایش و بازار سنتی اراک را دیدم با تعزیه ی سیار گذشته اش .سوگ سیاوش را دیدم با بخارایش. آن موقع شب ، لابد مردمان جلوی فتوکپی فهامی نایستاده اند و لابد آقای بیات در خانه خواب است و لابد پشت شیشه های فتوکپی فهامی، آگهی ها سخت تنهایند و همدمی و خواننده ای می طلبند و لابد ماهان کوشیار و ماهان های شبگرد اراک ، هنوز امیدشان به مردمان است و هنوز خضر پیامبر را ندیده اند و لابد شبگردهای ترمینال جنوب تهران هی قدم می زنند به امید تکیه گاهی و دست غریبه ها را می گیرند به امید سود و منفعتی...لابد شبگردهای اصفهان مدام چهارباغ را طی می کنند به امید دیدار با اسب سواری و لابد شبگردهای تبریز مدام در پارک ائل گلی راه می روند تا به جهان نزدیک و نزدیک تر شوند و لابد خبر ندارند این جهان سکه ای دو روست.رویی چمنزار دارد و رویی دیگر دیوهای سیاه.و لابد تنهایان خراسان که در خلوت شب های شان مدام به قصه های شب رادیو گوش می دهند ، حکایت ها را از بر شده اند و ماهان را از حفظ اند و اما هنوز امیدشان به دست مردمان است و وقتی نا امید می شوند خضر را از یاد می برند.چشمانم را می بندم و تصور می کنم مردمان کرمانشاه و کرمان و رشت و رامسر هم اکنون در خوابند و باید صبح زود بیدار شوند تا همچنان برای آرزوهای شان بدنبال اسب سوار و مرد و زن و غریبه ، همان آدم های قصه های ماهان کوشیار بدوند...
ترمینال کاوه اصفهان از اتوبوس پیاده می شوم. به همسفرم نگاه می کنم. سلانه سلانه کیفش را به دوش می اندازد و می رود.به او خیره می شوم.با خود می گویم " بروم با او حرف بزنم؟"آرام آرام از من دور می شود.نگاهش رو به زمین است و یکباره تصویر دکتر حسابی در خانه ی خاکباز را می بینم که نگاهش رو به آسمان است. محمد مهدی هدایتی را می بینم که در زیرزمین خانه ی خاکباز نقاشی می کشد و به دخترانش درس انسان بودن می دهد.تصویر امیرکبیر را می بینم که خون رگ هایش انگار تا ابد در تبریز و شیراز و موهای سپید سر محمود دولت آبادی و عینک صادق هدایت و دهکده ی ماکوندو جریان دارد.به این فکر می کنم یکی از میان این آدمیان، تصویرش به خانه ی خاکباز می رود ، یکی هم مثل همسفرم به خانه ای تاریک به نام قبر.یکی وقتی می میرد هزار قبر دارد و یکی تنها یکی قبر دارد.
کیفم را به دوش می اندازم و به سمت خانه می روم.به این فکر می کنم چگونه می توان هم مردم را دوست داشت و هم اینکه چندان دل نبست به همین مردمان و تنها از خداوند طلب خضر کرد...دلم می خواست جمله ای را که از زهرا مهاجری ، نویسنده ی مقدمه ی منظومه ی سلامان و ابسال به یاد داشتم با صدای بلند بگویم ، با صدای بلند به همسفرم که حالا لابد دور شده است از ترمینال بگویم:"هیچ کس نباید در تخریب چیزی که توان ایجاد آن را ندارد ، بکوشد..."
به آن دیوانه در گورستان ها فکر می کنم...به آن پادشاه ...به آن معموره...به تخریب روح...به نور شمع ها...به نور شیخ سهروردی ها...به دختران رقصنده به دور درخت و ماهان ...به رابعه و عشق های اثیری...به خط خوش استاد پوشی که شعری از علی موسوی گرمارودی نوشته است روی تن آسفالت سه راه ارامنه و ترمینال جنوب و ائل گلی و حافظیه و چهارباغ که:
" چون به نماز می ایستی
بلندتر می نمایی..."
برای روح بزرگ مرد بختیاری بهمن علاءالدین
در این شب که هدفون در گوشم است و در حال شنیدن آواز های مسعود بختیاری هستم به حرفی مهم از استاد خسرو حکیم رابط فکر می کنم.چند سال پیش به اتفاق بها الدین مرشدی قرار مصاحبه با حکیم رابط داشتیم.قرار مان در کافه تئاتر بود. استاد در آن مصاحبه حرف های خیلی خوبی زد که البته تمام حرف هایش را در دو شماره مجله ی نشانی تحت عنوان یادداشت چاپ کردیم.استاد در آن گفتگو خاطره ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است. گفت ( نقل به مضمون) در ایام جوانی به کناره های دریای خزر رفته و ماهیگیرانی دیده بود که هر روز برای صید ماهی به دریا می روند. همسفرشان می شود و متوجه می شود که ماهیگیران هر روز تا عمق آب های خزر می روند و تور را تقریبا همان جای دیروزی پهن می کنند.استاد از ماهیگیری می پرسد شما چرا هر روز به این منطقه از دریا می آیید ؟ مثلا چرا نزدیکی های ساحل تورتان را پهن نمی کنید؟ مگر اینجا با جاهای دیگر فرقی می کند؟ ماهیگیر جواب می دهد که هر کس متعلق به جایی است. سالهاست که ما اینجا ماهی می گیریم و فقط این نقطه انگار سهم ماست از کسب روزی...
در حال گوش سپردن به تصنیف های مرحوم استاد بهمن علاءالدین مشهور به مسعود بختیاری هستم. عاشق سی دی " مال کنون " هستم و ترانه های بختیاری برایم تداعی کننده ی یک نوع غم - شادی عجیبی است."مال کنون" را از سالها پیش می شناختم و مدام گوش می دادم.در آن هنگام با اینکه خیلی از کلمات را نمی فهمیدم اما احساس نزدیکی زیادی به ترانه ها داشتم.مال کنون حکایت هجرت است.حکایت جدایی و فراق.مال در گویش بختیاری نماد خانه، آبادی، احشام و ...است.در فصل کوچ همه ی این " مال" را باید جابجا کرد. و از نو بساط را پهن کرد...مال کنون حکایت این مردم است.
دکتر محمد رضا خاکی - استاد برجسته ی نمایش - در کلاس تعزیه مقطع کارشناسی ارشد از تفاوت های یک کاسب بازار سنتی با یک کاسب خیابان می گفت.کاسب بازار، حجره ی روبرویی را می بیند ، بوی نم بازار ، سایه سار بودن محوطه را حس می کند. انگار در واقع کاسب، ناظر کاسب روبرویی است. در صورتی که مغازه دار واقع در خیابان یا یک اتوبان ناظری ندارد. خودش هست و مشتری. حالا اگر این دو جایشان را با هم عوض کنند چه می شود؟ همه چیز به هم می ریزد.
مرحوم استاد ابراهیم کریمی، سالها پیش در کارگاه آوینی دانشگاه آزاد اراک به مناسبت ماه محرم سخنرانی داشت.ایشان معتقد بودند که مسلمانان در تاسوعا و عاشورا برای شهادت امام حسین (ع) دلشان می خواهد اشک بریزند و هنگامی لذت گریستن کامل می شود که دقیقا در مکانی اشک بریزند که سال قبل و در دوران کودکی عزاداری کرده اند.بسیاری از مردم دوست دارند تاسوعا و عاشورا در وطن شان مراسم را بجا بیاورند.
منوچهر یاری در کتاب ساختار شناسی نمایش ایرانی می گوید که در نمایش شرقی ویژگی مهمی نهفته است."چرا مبدا تاریخ نزد مسلمانان هجرت پیامبر است و نزد مسیحیان ، تولد حضرت مسیح؟ چرا وقتی کسی می میرد می گوییم انا الله و انا الیه راجعون؟" همه از اوییم و به او باز می گردیم .مبدا تاریخ مسلمانان ، هجرت است و نه تولد مادی. یعنی ما با عنصری مواجهیم تحت عنوان " انتخاب" و "گزینش".و در نهایت به همان مبدا باز می گردیم.
چند شب پیش فیلم بوف کور اثر کیومرث درم بخش را می دیدم.بوف کور یک اثر با فضای مدور است و نه خطی.تو در تو و دایره در دایره.ملهم گرفته از فضای شرق و کاملا سنتی.
دوستی تماس گرفت و از بدی های روزگار گفت. از نامرادی ها و از بی وفایی ها.از" فلک که به مردم نادان دهد زمام مراد" و خیلی چیزهای دیگر...
آیه ۷۵ سوره مریم قرآن مجید را می خوانم:"بگو هر کس که گمراهی را برگزیند ، خداوند رحمان به او افزونی بخشد تا آنکه آنچه به ایشان وعده داده اند ، چه عذاب ، چه قیام قیامت ببینند ، و خواهند دانست که چه کسی بد منصب تر و سست نیروتر است."
پاییز نزدیک است و چند روز دیگر دوباره دانشجویان را خواهم دید.دانشجویانی که بسیاری شان افسرده حالند و برای این افسردگی دلایلی هم دارند ، دلایلی که بعضا دردناک و درست است...
در این دریا ، ماهیان سرگشته اند .شاید ماهیانی که صید می کنیم در جایی هستند که" آن جا " از آن ما نیست.در این دریا ما سرگشته ایم."مال کنون" را می شنوم و مست روزگاران پیش می شوم. روزگارانی که کمتر ظلم و غم بود و بیشتر دوستی بود.تلخی ها زیاد شده است.بازار های سنتی کم شده است. شهر پر شده است از پاساژ ها و لباس های شیک.چند روز پیش در میدان هفت حوض تهران در سکویی نشستم و به مردمان نگاه کردم. به رنگ لباس ها ، به رنگ کفش ها ، به پیراهن آستین کوتاه مردان ، به اسباب بازی کودکان ، به خنده ها ، و نه گریه ها ...که شهر را پر از خنده دیدم اما نه خنده های به عمق دریای خزر که سوراخ تر از تور پهن شده بر کرانه ی دریا...خنده ها سوراخ سوراخ بود. خالی بود.
نکند ما بازاریانی بوده ایم که هر روز صبح جلوی حجره مان آب پاشی می کردیم و از بوی نم آب مست می شدیم؟ نکند سهم ما از زندگی خانه ای در ونک نباشد و بیهوده در تلاشیم؟ نکند به خیال اینکه ساحل نزدیک تر است تورمان را پهن کرده ایم و افسرده ایم که چرا آشفته حالی سهم ما شده است؟
عاشورا که می شود توریست می شویم." برویم مراسم عزاداری در تالش را ببینیم"."برویم مشهد اردهال". "برویم آذربایجان"."عکس بگیریم ". "فیلم بگیریم".جهان نقطه ی کوچکی ست در کهکشان.جهان به تماشاگر نیازش نیست. در جهان ، خود باید بازیگر بود. سماع را دیدن لذت دارد ، اما چرخش سر در سماع و خود را در عالمی دیگر یافتن ، غرق عسل شدن دارد.بازیگر هنگام بازی سوال نمی کند. این تماشاگر است که نقد می کند.جدال می کند.بازیگر اما لذت می برد از بازی.
هر کسی محصول باغ خود را می خورد. گیرم ظالمی باغ گیلاس داشت ، آیا "طعم گیلاس" کیارستمی را هم دارد؟
قرآن می گوید آرام باشید.حدیث می گوید آرام باشید. آدم های بزرگ می گویند آرام باشید.موسیقی می گوید نگران نباشید.خدا می گوید همه را خواهم بخشید.تلخی ها تمام می شود."مال کنون" را می شنوم و به گذشته ها ی شیرین پناه می برم و با این حس زندگی می کنم. همه چیز جابجا شده است. آنکه باید در ساحل ماهی اش را صید کند به هفتاد کیلومتری دریا رفته است و آنکه باید به عمق هفتاد کیلومتری برود در ساحل است.دلم می خواهد به احساسم گوش بدهم. احساسم با من حرف می زند. اوست که به من می گوید زندگی تو در کجا رقم خواهد خورد. خانه ات کجا باید باشد.حریص مباش. سهم تو پایین یا بالا رفتن از این پله هاست...
در یادنامه ی استاد جمال زاده خاطره ای به قلم خود ایشان نقل شده که زیباست. جمال زاده می گوید در حیاط خانه ام در سوییس نشسته بودم که در زدند.در را باز کردم. پستچی نامه ای از ایران آورده بود. نامه را باز کردم.دیدم دعوت نامه ای از سوی دولت ایران است که بشوم وزیر فرهنگ ایران.روی صندلی چوبی نشستم و به حیاط خانه ی کوچکم نگاه کردم. به گلهای معطر ، به نسیم خنک صبحگاهی و به آرامشی که آنجا حاکم بود. به خودم گفتم من از این دنیا چه می خواهم به جز این آرامش؟همین جا به من لذت کافی می دهد. پست و مقام بماند برای طالبان جاه و مقام.نامه را پاره کردم و خودم را در صندلی رها کردم...
آیه ۳۹ سوره ی رعد می گوید:" و خداوند آنچه را بخواهد می زداید یا می نگارد و ام الکتاب نزد اوست."
جمال زاده نقطه ای که می بایست ماهی اش را صید کند شناخته بود. خودم را در دریای " مال کنون " غرق می کنم.ترانه ی شلیل را می شنوم. استاد بختیاری می خواند: "شَو دراز و مَه بلند دلُم نی گره جا"...شب دراز است و مه بلند و دل آرام و قرار ندارد...
دل بیقرار می شود و این بیقراری در بطن خودش آرامش و قرار دارد.درون غم بزرگ و درون ظلم و تاریکی، روشنایی و شادی نهفته است.بختیاری می گوید دلم نی گره جا اما در نهایت با شنیدن این بیقراری به پالایش درونی می رسیم.به آرامش، به کوچی که در انتظارمان است ، به هجرت، به آنجا که سهم ماست...
چند وقت پیش در سایت ایسنا مطلبی در مورد کهکشان و جهان خواندم که برایم جالب بود :"...مبشراستاد فيزيک و نجوم رصدي دانشگاه ريورسايد کاليفرنيا با تاكيد بر اين كه يك ميليارد سال پس از پيدايش جهان، ستارگان و كهكشانها به وجود آمدند، تصريح كرد: در كهكشان راه شيري حدود يكصد هزار ميليون ستاره وجود دارد كه دائما در حال تحول و كاهش نور هستند تا در نهايت به مهرههاي سياه تبديل شوند؛ بنابراين به طور متوسط يكصد هزار ميليون ستاره لازم است تا يك كهكشان به وجود بيايد، اما همه اين جهان مرئي تنها چهار درصد جهان را تشكيل ميدهد."
علی اکبر خانجانی در سایت تبیان می نویسد :" E=mc2 فرمول معروف آلبرت اينشتن از اساس نظريه نسبيت است كه دانشمندان اين فرمول را مهمترين و در عين حال افسانهایترين بيان رياضياتی از كائنات نيز دانستهاند.
از اين فرمول جدالبرانگيز عصر جديد، چنان بر میآيد كه هر چيز دارای جرم در جهان هستی اگر به سرعت نور برسد تبديل به نور میشود كه بیوزنترين پديده در عالم ماده است، به اين ترتيب كه كل كائنات و عالم ماده و طبيعت حاصل انقياد و كاهش سرعت نور و يا حاصل انقباض نور است يعنی هر چيزی در عالم ماده از جنس نور و دارای ذرات نوری بوده و نور همان ماده اوليه ساختار جهان است و اين همان بيان حكمت اشراق از «شيخ شهابالدين سهروردی» بوده كه حدود هزار سال پيش جهان هستی را از نور دانسته است."
اصفهان هستم. شهر بادهای نوزیده بر تن نحیف عالی قاپو ، شهر گنبد ها و شهری بدون درد که این شهر گویی تا به حال رنگ لاغری و زرد رویی ندیده است...
خانجانی ادامه می دهد:" فرمول مذكور كه بيش از آنكه يك فرمول فيزيكی باشد فرمول فلسفی تلقی میشود و دارای ماهيتی متافيزيكی است، بيان ديگر اين فرمول كه اگر هر جرمی در عالم ماده به سرعت مجذور نور برسد، تبديل به انرژی مطلق میشود كه اين حدود 300 هزار مرتبه از نور رقيقتر، سبكتر و منورتر است و اين همان معنای فيزيكی «نور النور» در عرفان اسلامی است كه به مثابه ذات نور است كه نور آفتاب در قبال آن به ظلمت میماند."
اراک هستم . نه در عالم واقع که در ذهن.چشمانم را می بندم و در عالم رویا سفر می کنم. سفر به زادگاهم هزاوه ، همان روستایی که مانده است بدنش میان برگ های انگور و گیلاس و شکوفه های زرد آلو. در این شب یگانه دوست دارم سفر کنم به هزاوه ی اراک.دوست دارم بچه شوم. بچگی ها در تابستان های اراک را دوباره در ذهن ببینم.
پدرم به ساخت و ساز علاقه ی زیادی دارد و به همین خاطر ما معمولا هر یکی دو سالی یکبار خانه را عوض می کردیم.خانه هایی که بابا ساخت در نقاط مختلف شهر بود...حاجباشی ، خیابان جهانگیری ، خیابان امام ، سه راه ابوذر ، کشتارگاه ، خیابان ملک ، آل احمد و...
برای این سفر نمی دانم به کدام خانه بروم.به خیابان حاجباشی بروم و با فرفره های دوران بچگی بازی کنم؟ و یا به جهانگیری بروم و نظاره گر لودر های شهرداری باشم که آمده بودند خانه ی همسایه را خراب کنند ؟ التماس های صاحب خانه هنوز در گوشم است. " خراب نکن آقا". به خیابان ملک بروم و از ترس عوعوی سگها خوابم نبرد؟
" استادفيزيک و نجوم رصدي دانشگاه ريورسايد کاليفرنيا خاطرنشان كرد: نوري كه انسان از كهكشاني مشاهده ميكند شايد وقتي آن كهكشان را ترك كرده، كره زمين و كهكشان ما وجود نداشته، اما در طول حركت تا رسيدن ما به كهكشان راه شيري و سياره زمين به وجود آمده و شايد هم در اين لحظه ديگر خود آن كهكشان وجود نداشته باشد. در حقيقت انسان وقتي كهكشاني را كه 13 ميليارد سال نوري با زمين فاصله دارد مي بيند در حقيقت به ابتداي جهان و آفرينش نگاه ميكند".
و من هم می خواهم امشب به آغاز آغازها فکر کنم. به لحظه ای که صدای گریه هایم خانه ی گلی مان را بی آرام کرد.خاطره ها را دنبال کنم و ابتدا را ببینم.بابا بزرگ را ببینم و با مادر بزرگم هم کلام شوم. دار قالی را در گوشه ای از اتاق می بینم . پنجره ی مشبک چوبی اتاق را میبینم و به فکر صبحانه ی فردا و بازی کنار درخت توت لب چشمه هستم.
هوای اصفهان گرم است.به کنار پنجره می روم. به آسمان و کهکشان نگاه می کنم.به دوردست ها نگاه می کنم. در عالم خیال به اراک پرواز می کنم.خودم را به خیابان آل احمد می برم. از پله های خانه بالا می روم.بابا را می بینم که زود از سر کار آمده است. قرار است همگی به هزاوه برویم. خواهرم بازیگوشی می کند. برادر بزرگم از همه راغب تر به این سفر است. برادر کوچکم شیطنت می کند.مادرم هم چادر مشکی اش را سر می کند و یکی یکی از پله ها پایین می آید.بابا سیب زمینی و گوجه و میوه خریده است تا دست خالی نرویم. پیاده تا سر خیابان می رویم.اتوبوس قرمز رنگ هزاوه با سلام و صلوات می آید. راننده اش مردی میانه سال است به نام " هاشم". قیافه اش پر است از چین و چروک های روزگار تلخ.نمی خندد.شاگردی دارد به نام آقا یدالله.یدالله زبر و زرنگ است. قدش کوتاه است و اتوبوس پر است از مسافر. وسط راه ، یدالله مثل مار میان مردم می رود و کرایه جمع می کند.
" نماينده سابق سازمان فضايي اروپا در ناسا با تاكيد بر اين كه با سيستم فراژرف هابل ميتوان عميق ترين تصوير موجود از جهان را مشاهده كرد، اظهار داشت: تمام چيزي كه امروزه در جهان قابل مشاهده هست، تنها چهار درصد جهان است چرا كه 96 درصد جهان غير قابل مشاهده است، يعني حدود 73 درصد جهان چيزي به نام انرژي تاريك و 27 درصد آن ماده تاريك بوده كه چهار درصد از آن را امروز ميتوانيم ببينيم".
هنوز در عالم خیال مشغول سفر هستم. حالا به هزاوه رسیده ایم. ورودی سرآسیاب، یکی از محله های هزاوه ، اتوبوس می ایستد. پیاده می شویم. از دور، خانه ی عمه صدیقه معلوم است. عمه طبق معمول پشت پنجره ایستاده است و می خواهد بداند چه کسی از شهر آمده است.خواهرم بدو بدو می کند. مادرم آرام راه می رود و گاهی که وسط راه آشنایی را می بیند سلام و احوالی می کند. بابا زیاد عادت ندارد به منظره ی باغ و خانه ها نگاه کند.افق را می بیند.بابا تا جوانی اش در این روستا بوده است.بابا چهره ی به ظاهر خشکی دارد.اما قلب رئوفی دارد.به دورنما نگاه می کند و شاید دارد به خاطرات تلخش فکر می کند.بچگی هایش پر بوده است از فراز و نشیب. هفت ساله بوده که کار می کرده است.پدرش را هم که در همان سن و سال از دست داده بود.همه اول به خانه ی عمه صدیقه می رویم. بابا با خواهرش چاق سلامتی می کند و سراغ عمه بتول را می گیرد.بعد هم نوبت بابا بزرگ می شود.یعنی همانجایی که من در یک روز سرد زمستانی به دنیا آمدم.امشب می خواهم تمام خاطراتم را مرور کنم و یکجا ببلعم.
مبشر می گوید تنها چهار درصد جهان قابل مشاهده است.
صبح ، آسمان هزاوه آبی است و عمه ها رفته اند برای ما سرشیر و کره ی محلی و نان گرده آورده اند. بابا عادت دارد صبح زود بیدار شود و ما هم باید اطاعت کنیم.مادر برای شستن ظرف به لب چشمه رفته است.خواهرم در ایوان لی لی بازی می کند. برادر بزرگم، علی ، که از هر فرصتی برای بازی کردن با مهدی پسر عمه استفاده می کند زود از خانه بیرون رفته است و لابد در کوچه ها مشغول بازی ست.بابا بزرگ یک تلویزیون بزرگ سیاه و سفید دارد .بابا بزرگ به رادیوی جیبی نارنجی رنگش ور می رود تا اخبار را بشنود.بساط صبحانه که پهن می شود سر و کله ی علی و مهدی پیدا می شود.مادر هم با ظرف های شسته و تمیز می آید. از نان بخار بلند شده است.استکان های چای هی پر و خالی می شود.بابا می گوید کار دارد و باید به شهر برگردد. بابا مظهر نظم و جدیت است و رفتن بابا فرصتی ست برای ما بچه ها که هر کاری دلمان می خواهد انجام بدهیم.بابا بزرگ هم مظهر انعطاف است.بعد از صبحانه، دایی رحیم می آید و از ما دعوت می کند به باغ شان برویم. می رویم و لب جوی پر از آب می نشینیم و دستان مان را به آب سرد می سپاریم.از آنجا دورنمای هزاوه دیده می شود. تا چشم کار می کند باغ است و انگور و آلبالو و جاده ی سفید میان باغ ها و پشت همه ی باغ ها و جاده و پشت بام های کاهگلی، کوههای بلند است. کوههای بلندی که هنوز نوک شان برف دیده می شود.پشت کوهها هم آسمان آبی ست و پشت آسمان ها چیست خدا می داند...
" مبشر با بيان اين كه جاذبه ماده تاريك چيزي است كه ميتواند باعث توقف انبساط و نهايتا انقباض جهان شود، تصريح كرد: در حال حاضر مي توانيم به سوالي كه افلاطون در خصوص باز يا بسته بودن جهان مطرح كرد پاسخ گفت كه جهان باز است.
وي در ادامه با تاكيد بر اين كه انتهاي جهان به ميزان نيروي جاذبه و دافعه بستگي دارد، تصريح كرد: نيروي جاذبه باعث نزديك شدن اين جهان به يكديگر و نيروي دافعه باعث دور شدن كهكشانهاي جهان از هم ميشود و از آنجايي كه نيروي دافعه بيش از نيروي جاذبه جهان بوده پس اين جهان و كهكشان ها در حال دور شدن از هم و انبساط هستند و در واقع اين جهان باز است".
مبشر می گوید جهان باز است.در اصفهان هستم و از پشت پنجره به سقفی نگاه می کنم که نامش آسمان است و در این شب ها که ماه رمضان است و روزها مردمان هیچ نمی خورند و شب ها سریال می بینند و از این کانال به آن کانال سفر معرفت شناسانه می کنند سخت دلم گرفته است.علیرضا افتخاری در گوشم زمزمه می کند " تو ای پری کجایی " و پری ها در میان آسمان و زمین معلق شده اند.پری ها پر شده اند از قصه های سریال و اینکه مهران سارنگ سرنوشتش چه می شود.اینکه شیشه ی شکسته ی جراحت ترمیم می شود؟ و اینکه جوان های نون و ریحون زن می گیرند و یا نه؟ پری کجایی؟پری کجایی؟ جهان باز است. پشت آسمان ناپیداست و تنها چهار درصد جهان قابل رویت است و مردمان تمام موجودی شان همین بازی کردن با چهار درصد است. با همین چند درصد قصه می سازند و مهران سارنگ را اختراع می کنند و نون و ریحون می خورند...
در هزاوه هستیم. خواب و خیالی نیست. جنگ هست اما ما را باکی نیست. هنوز مهدی پسر عمه به اسیری در عراق نرفته است و هنوز مادر بابا ، ننه معصومه سکته نکرده است.هنوز، زن آقا یدالله نمرده است. هنوز پسر یدالله از تیر برق نیفتاده و نمرده است ، هنوز بابا بزرگ در خانه شان با عصای چوبی اش ور می رود.هنوز هاشم نمرده است.هنوز اتوبوس زوار در رفته ی هزاوه را در بیابان ها نینداخته اند. هنوز خواهرم به تهران نرفته است. هنوز برادر کوچکم خانه اش را به تهران نبرده و هنوز علی برادرم به مالزی نرفته است تا درس دکتری بخواند و هنوز مادرم در بیمارستان ولیعصر( عج ) روی تخت سفید برای همیشه خوابش نبرده است و هنوز آب چشمه ی هزاوه نخشکیده است ، هنوز تلویزیون های بزرگ سیاه و سفید شکسته نشده است و هنوز حبیب و مهدی به جنگ نرفته اند ، که حبیب بی مهدی برگردد و هنوز عمه صدیقه پشت پنجره ی خانه شان هر روز منتظر مسافرش ، پسرش ، نمی آید و هنوز عمه بتول آلزایمر نگرفته است و هنوز قرار نیست سرشیر و کره ی محلی آب شود و رنگ آسمان آبی هزاوه ، چرک شود و هنوز سریال های شبانه نیامده است و هنوز در مسیر زاینده رود ساخته نشده است و هنوز مقدر نشده است که از اراک هجرت کنم و هنوز علیرضا تبرته یکی از بهترین دوستانم شهید نشده است و هنوز حسن مددی به اوکراین نرفته است و هنوز، هنوز نشده است ...
و حالا من بدنبال آن ۹۶ درصد گمشده ام. آغاز آغاز ها چیست؟ و این مردمان هر شب قصه می بینند و تا پایان ماه رمضان ، هم عبادت می کنند و هم دل می سوزانند به "مسعود" "در مسیر زاینده رود" و هم قصه های خود را از یاد می برند.ماه رمضان شده است ماه فراموشی؟ نیروی دافعه ، قدرتش بیش از نیروی جاذبه است و جهان در حال دور شدن از هم است...و جهان باز است.بچه که بودم با بابا بزرگم سوار بر اتوبوس بودیم و از هزاوه به اراک می آمدیم.چشمم به دود کوره های آجر پزی افتاد.به بابا بزرگم گفتم فهمیدم چرا شب میشه! گفت چرا؟ گفتم بخاطر دود سیاه کوره ها! خندید و جوابم را نداد.تنها خندید...
راز جذابیت دوران آغاز آغاز ها چه بود و چه هست؟ لابد کودکی جهان هم خیلی جذاب تر بوده است...؟همان زمانی که شروع نور بوده است...مهربانی بوده است ، هنوز مهران سارنگی اختراع نشده است که قتل کند...هنوز جاده ها سفید بوده است ، هنوز باغ ها پر بوده است از جوی آب رکناباد...هنوز نوای آسمانی ربنا بوده است...لابد جهان ، خواهرکی کوچک هم داشته است که بازیگوشی کند و مادرش را نوازش کند و لابد کودکی جهان، سرشیر و کره هم داشته است و لابد اگر لودرها می آمدند تا خانه ای خراب کنند با التماس صاحب خانه می گفتند به چشم! خراب نمی کنیم حتی اگر به دستور مافوق باشد.
يكصد هزار ميليون ستاره لازم است تا يك كهكشان به وجود بيايد، اما همه اين جهان مرئي تنها چهار درصد جهان را تشكيل ميدهد.بقیه ی جهان چیست؟ کجاست؟گمان می کنم خاطره ها مثل دود کوره های آجر پزی به هوا می روند و تاریکی را ارمغان می آورند و آن ۹۶ درصد لابد بخشی از آن است و لابد از مهربانی بابا بزرگ تنها چهار درصدش مانده است و از آسمان آبی کودکی ام در هزاوه ۹۶ درصدش گم شده است و لابد لودرها خانه خراب مان کرده اند و خود نمی دانیم و لابد ۹۶ درصد خوبی ها و عبادت ها گم شده اند و یدالله دیگر مثل مار میان مردمان مانده در اتوبوس نمی گردد که اگر می دانست سالها بعد قرار است فرجامش از دست دادن زن و پسرش باشد همه ی خاطرات خوبش با عزیزانش را یکجا می بلعید.
پشت پنجره هستم. ستاره ها سوسو می زنند .لکه های ابر دیده می شود.در نصف جهان تنها درباره ی چهار درصد جهان می شود حرف زد.در اتاق پذیرایی، بچه ها هنوز بیدارند و در حال دیدن سریال هستند. به این فکر می کنم که نسل ما قصه های واقعی را دید و زندگی کرد . این نسل جدید با قصه های شخصیت پردازی شده ی مرئی و کاذب چه توشه ای برای آینده ی خود دارد؟ نسلی بدون شادی های واقعی و غم های واقعی...نسل ما نسل گم شدن ها بود. با دوستی دمخور می شدی و با او زندگی می کردی و به ناگاه خبر شهادتش را برایت هدیه می آوردند...به سر قبرش می رفتی و یک نفس سیر گریه می کردی و مثل حالا نبود که بگویند " خاک سرد است..."
جهان به این زیبایی تنها چهار درصدش هویداست، مانده ام آن ۹۶ درصد اگر مثل خورشید بر ما بتابد قضاوتمان درباره ی این چند درصد چه می شود؟ اگر مرگ مشخص کننده ی آن ۹۶ درصد باشد چه؟ مانده ام ما که از جنس نور بوده ایم اگر به عقب برگردیم و خود خود نورانی مان را ببینیم شگفت زده نمی شویم؟
" نوري كه انسان از كهكشاني مشاهده ميكند شايد وقتي آن كهكشان را ترك كرده، كره زمين و كهكشان ما وجود نداشته، اما در طول حركت تا رسيدن ما به كهكشان راه شيري و سياره زمين به وجود آمده و شايد هم در اين لحظه ديگر خود آن كهكشان وجود نداشته باشد. در حقيقت انسان وقتي كهكشاني را كه 13 ميليارد سال نوري با زمين فاصله دارد مي بيند در حقيقت به ابتداي جهان و آفرينش نگاه ميكند."
و هم اکنون در پشت پنجره ی اتاقم در اصفهان ، به ۱۳ میلیارد سال قبل نگاه می کنم.نور ۱۳ میلیارد قبل را می بینم .به ابتدای آفرینش خیره شده ام ، به کودکی جهان.به همانجا که شادی واقعی است.به آنجا که هنوز هیچ چیز بدی رخ نداده است، هنوز مرگی نیست، هنوز غم غربتی نیست ، هنوز جنگی نیست که کسی را به اسیری ببرند، هنوز زنی پشت پنجره ی خانه اش در انتظار پسرش شب ها و روزها گریه نمی کند، هنوز گرسنگی نیست، هنوز بچه ای هفت ساله قرار نیست به جای بازی کردن کار کند و هنوز آسمان پاک است و هنوز هابیلی نیست ،قابیلی نیست و هنوز سیل پاکستان نیست و هنوز زلزله ی بم نیست و هنوز کارگران معدن محبوس در سنگهای شیلی نیست و هر چه هست نور است و نور و نور ، همان نوری که شیخ سهروردی می گفت... آیین مهر است و راه شیری، قلب ها پر است از چنگ و عود و جوانی ...و خداوند در فکر خلقت آدمیزادی ست با چهره ای نورانی و اهل مدارا و تعادل و صلح و سازش و ملکوتی ...که دیدیم و شنیدیم و خواندیم و فهمیدیم چه ها رفت بر سر این جهان و کودکی اش ...بر سر ما و کودکی مان ...بر سر بچه های امروزی و کودکی شان...
قوم مایا پیش بینی کرده است که در سال ۲۰۱۲ اتفاق مهمی در جهان می افتد. چند وقت پیش فیلم ۲۰۱۲ را دیدم. در فیلم داستان وحشتناکی در مورد سال ۲۰۱۲ می بینیم.الان در اتاقم نشسته ام و به اول دی ماه ۱۳۹۱زمان وعده داده شده ، فکر می کنم.قحطی ، خشکسالی ، جنگ ، اتفاقات مهم هسته ای ، سیل ، زلزله، طوفان خورشیدی و برعکس شدن حرکت زمین از پیش بینی های قوم مایا ست.یعنی زمانی که انسان بخاطر لقمه ای نان شکم پاره می کند.عشق بی معنی می شود و برنج و نان کیمیا خواهد شد.
اصفهان سحر گاهی کنار زاینده رود و میدان نقش جهان زیباست. امروز به کوچه سنگتراشهای اصفهان رفتم.از جلوی کلیسای میناس عبور کردم. دوست داشتم دیداری دوباره از آنجا داشته باشم.چند روز پیش که برای مراسم مرحوم قوکاسیان ، پدر استاد زاون قوکاسیان ، به این کلیسا رفته بودم خیلی از محیط آنجا خوشم آمد. بوی کندر مستم می کرد و موسیقی شنیدیم و مرد پیر خوابیده در تابوت آبی رنگ را با شکوه و حماسه بدرقه کردیم. درخشش نور خورشید از روزنه های تنگ کلیسا و مردمانی که به احترام مرگ مردی بزرگ ایستاده بودند را دوست داشتم.
صبح قرار است به اراک بروم.به اراک، زادگاهم فکر می کنم.به بازار سرپوشیده ، همانجا که تعزیه ی کارناوالی در ماه محرم برگزار می شد ، به میدان ارک ، همانجا که زمان جنگ پنج شنبه شب ها دعای کمیل خوانده می شد ، به خیابان راهزان و ادبجو ...
در ۲۰۱۲ همه چیز قرار است یکباره غیب شود؟ در آن سال درشکه های نقش جهان صاحبانشان را گم می کنند؟ بوی نم آب دم در حجره های بازار اراک، دیگر حس نخواهد شد؟ سنگفرشهای کوچه ی سنگتراشها لابد تراشیده خواهد شد و سقف کلیسای میناس فرو خواهد ریخت ...
سعدی گفته است "دل به دنیا در نبندد هوشیار"
قرآن مجید در آیه ی ۶۴ سوره ی روم می فرماید "و این زندگانی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست ، و اگر می دانستند بیگمان سرای آخرت کانون زندگی است"
حافظ می گوید " پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم"
از اراک دور هستم.هر وقت به اراک می روم دوست دارم در کوچه پس کوچه هایش راه بروم.مغازه ها را ببینم.از سر تا انتهای خیابان امام قدم بزنم.به میدان امام بروم و از دکه های آنجا طلب چای کنم.به کشتارگاه بروم .سر خیابان آل احمد کنار نمایشگاه اتوموبیل یکتا بنشینم و به یاد تمام خاطراتم بیفتم. به یاد اتوبوس هزاوه که ساعت دو بعد از ظهر از سر خیابان آل احمد کنار همان نمایشگاه حرکت می کرد. به خیابان مشهد بروم و از کتابفروشی مهتاب ، پاک کن و مداد بخرم.دوست دارم تابستان ها ، فصل انگور به سر خیابان قائم مقام بروم و از بوی انگور مست شوم...
اما طبق پیش بینی قوم مایا قرار است همه چیز در ۲۰۱۲ غیب شود.جنگ شود.گرسنگی کودکان باشد.تشنگی باشد.ترور باشد.مرگ باشد.برای لحظه ای احساس کردم اگر فرضیه ی مایا درست باشد ، دلبستگی به چیزی که نابودی و مرگ جزو سرشتش هست چه خاصیتی دارد؟
حالا دارم به نوستالژی مکان فکر می کنم. به آنچه می ماند و آنچه نمی ماند.دارم به این فکر می کنم که چرا در ادبیات کهن " مکان " اهمیت چندانی ندارد." شرف المکان بالمکین " شرف مکان به کسی ست که در آنجاست.چرا در ادبیات کهن، ما با عنصری به نام " ناگهان " مواجه ایم؟ ناگهان پسری عاشق دختری می شود. ناگهان جوانی می میرد. ناگهان مردی بدکار متنبه می شود.ناگهان شری تبدیل به خیر می شود.چرا در ادبیات کهن عنصر " زمان " اهمیت ندارد.همه انگاری اعتباریست ، مجازیست.چرا آنقدر در ادبیات کهن برای کمال طلبی ، فکر و اندیشه شده است، داستانها ساخته شده است.اینکه دنیا سرابی بیش نیست...
و حالا به نوستالژی آدم فکر میکنم. احساس می کنم اگر دلم می خواهد به کتابفروشی مهتاب بروم و اگر دلم میخواهد به بازار اراک بروم و بچرخم و عصر های دلتنگ جمعه به باغ ملی بروم و به کافه تریا بروم و از باغ ملی تا سه راه ارامنه قدم بزنم بخاطر جذابیت در و دیوار آنجا نیست ، بلکه بخاطر آدم هایی ست که با آنان خاطره دارم. بخاطر کسانی ست که روزهای تابستانی و پاییزی و زمستانی پا به پای آنها راه می رفتیم . کسانی مثل حجت الله سبزی ، عباس سلطانی ، محسن عسگری و... همیشه فکر می کردم اگر روزی روزگاری در تهران زلزله بیاید مسعود کیمیایی با خاطره ی دروازه دولاب و ناصر خسرو و میدان شوش و قهوه خانه های بهارستان که همگی از دست خواهند رفت چه می کند...
سالها پیش حدیثی می خواندم از امام جعفر صادق (ع) که مضمونش این بود : هر کس در این دنیا کسی را زیاد دوست داشته باشد ، در قیامت با او محشور خواهد شد.
حالا انگار خیلی از جنگ و قوم مایا و طوفان خورشیدی نمی ترسم...اگر جنگی هم در کار نباشد دیوارهای سنگی و کوچه های خاکی و باغ ملی های پر از دار و درخت و کافه های تریا و کلیساهای بزرگ و کوچک از بین خواهد رفت...آنچه می ماند خاطره ی آدمی ست. آنچه می ماند خاطره ی نوشته ی تاثیرگذار زاون قوکاسیان در مراسم مرحوم پدرش است ، آنچه می ماند از باغ ملی اراک ، جای پای قبیله ی تئاتری های دهه ی شصت اراک است که هی می رفتند بی آنکه بستنی سردی بخورند و هی برمی گشتند بی آنکه از روسری فروشی ها برای زنانشان هدیه ای بخرند. با جیب های خالی فقط راه می رفتند .
آنچه مهم است ، آدمی ست.و حالا دلم می خواهد آدم ها را بیشتردوست داشته باشم.تا در روز رستاخیز کنار زاون بنشینم.با حجت الله سبزی راه بروم.در گوش عباس سلطانی بگویم همیشه دوستت داشته ام. به ریش های پر پشت ابراهیم کریمی عطر بزنم و با او از خوف و رجا بگویم.با حسین کریمی محشور شوم و به او بگویم هنگامی که زنده بودم گاهی که از خیابان شیخ صدوق اصفهان رد می شدم و به سر کوچه ای که خانه ات در آنجا بود می رسیدم قلبم می خواست پرواز کند.و چه بسا در روز رستاخیز شبح کوچه ی سنگتراشها را هم ببینم. شبح بازار اراک هم دیده شود. شبح باغ ملی در کنار شبح چهار باغ و در آنجا راه برویم با کسانی که مهربانند.چه بسا آسمان آیینه شود.
میان نوستالژی مکان و نوستالژی آدم، جنگ است. جنگی بیهوده.جنگی که بازنده اش از پیش معلوم است.
خواجه عبدالله انصاری می گوید :
"مریدی پیش بوالقاسم خلال مروزی شد ، و از وی دستوری خواست که به سفر شود.
پیر گفت : چرا می روی؟
گفت: آب که نرود ، تیره گردد.
پیر گفت: تو خود دریا باش ، که نرود و تیره نگردد."
چه دردناک است که جهان تمام شود و تمام زندگی آدم همین جهان باشد ، جهانی پر از کلیساهای قشنگ ، چهار باغ های دلربا و باغ ملی های بی نرده و ماشین های هفتاد میلیونی اما خالی از "آدم های دوست داشتنی"...
چند روز پیش جشن اردیبهشت تئاتر اراک در فرهنگسرای آینه ی اراک برگزار شد.در بخشی از مراسم مجید رحمتی از پشت میکروفون گفت: ...مهدی شالی بیگ ! دلم برات تنگ شده ...
مهدی شالی بیگ را چند سال پیش در شهر صنعتی اراک دیدم. دست دخترش را گرفته بود. دندان هایش ریخته بود.آرزوهایش را در درونش هنوز مزمزه می کرد.لاغر بود.بازیگر بود. جهان پهلوان ، رستم دستان نبود که سهراب شاهنامه بود.بازوبندش مدال های نگرفته و گرفته اش بود.چقدرسالن آینه خالی بود از تصویر مهدی.چقدر آینه ها خالی هستند .
مسعود موسوی هم به جشن آمده بود. سوسن پرور پیام جهانی روز تئاتر نوشته ی جودی دنج را خواند."روز تئاتر فرصتی است برای بزرگداشت این هنر..."
مهدی شالی بیگ بعد از اجرای "مشعل ها بر فراز تاریخ "در کرمانشاه می گفت" دیگه تصمیم گرفتم بازیگر بزرگی بشم و میشم"
علی مدنی هم آمده بود. همان کسی که داستان هم می نویسد. قدرت فتحی هم بود.علی ایزدی هم بود.پیام عزیزی و سمیه شوقی و اکبر حسنی و مرتضی اتابکی هم بودند.
در آن جشن بود که شنیدم فرهاد رحمتی هم بیمار است و بستری ست در بیمارستان.کسی آمد پشت میکروفون و از جماعت برای سلامتی فرهاد طلب دعا کرد.
لابلای جمعیت حشمت رفیعی را دیدم.حجت طاهری را دیدم. حسین اقبالیان را دیدم.رویا سبزی بود.محمد صمدیان مجری بود و می خندید و چقدر بامزه بود...
جهان همیشه از خنده های زیاد انتقام می گیرد. چند بار می خواستم به محمد بگویم کمتر بخند ، جهان تاب شادی ندارد. هر شادی غمی بدنبال دارد.
شهر صنعتی اراک مهدی شالی بیگ داشت. سه راه ارامنه قدم زدن های جلال و جلیل ابوالمعصومی داشت.
سوسن پرور نیازی به میکروفون نداشت. صدایش رسا بود . جودی دنج و پیامش تا به افریقا و ژاپن و مکزیک رفته است و حالا در ایران و در اراک ، سوسن همین پیام را می خواند"روز تئاتر فرصتی است برای بزرگداشت این هنر..."
مجید رحمتی گفت" عباس سلطانی ! دلم برات تنگ شده !"
عباس را در میانه ی جمعیت می بینم. سیاه پوشیده است. چرا من همیشه عباس را سیاه پوش دیده ام؟ اعظم سلیمانی ، همسرش هم آمده است.بسیاری از شرکت کنندگان جشن را نمی شناسم.
محمد صمدیان اسامی برگزیدگان را می خواند و در حین خواندن عبارت " دو میلیون ریال " را با تاکید می گوید.
مجید رحمتی چشمانش سرخ شده است.انگاری روی صحنه گریه می کند. می گوید به احترام مهدی شالی بیگ همه قیام کنند و یک دقیقه هم سکوت کنند.
بلند می شویم. هیچ صدایی نیست. برای لحظه ای پیش خود گفتم هم اکنون جهان درگیر چه بحران هایی ست و در گوشه و کنار جهان یکی از درد گرسنگی می نالد و دیگری دستش بخاطر خمپاره ای قطع شده است و آن دیگری نشسته بر سر مزار برادرش و یا خواهرش ماتم گرفته است و در گوشه ای دیگر پدری بخاطر فقر خودش را حلق آویز کرده است ، آنوقت ما شیک و محترمانه یک دقیقه "سکوت" می کنیم؟ چرا یک دقیقه " فریاد " نکنیم؟برای لحظاتی احساس کردیم در مرکز جهانیم...
لابلای سکوت بغض کرده بودم. شانه هایم تکان خورد.تصویر مهدی در لابلای چمن های شهرصنعتی را می دیدم. یادم هست آن روز مهدی به شیرینی فروشی کنار هتل خیبر رفت. من هم آنجا می خواستم بروم.مهدی نیم کیلو شیرینی برای دخترش خرید و با من حرف زد. گفت من دلم می خواد درس بخونم. درس تئاتر رو جدی بخونم. آن روز می خندید بی آنکه من بدانم چه ها بر سرش رفته...به او گفتم مهدی جان تو نیازی به درس تئاتر نداری. تو خود خود تئاتری...
مراسم تمام شد. آقای کاظمی مدیر فرهنگسرا سنگ تمام گذاشته بود.مریم رودبارانی خبرنگار هفته نامه ی راوی کارها را به طور جدی پیگیری می کرد.سعید آهنگران کارشناس تئاتر اداره را برای لحظه ای دیدم. خداداد خدام هم که اولین کسی بود که در سالن انتظار دیدم. همدیگر را بغل کردیم و مرگ حسین کریمی را تسلیت گفت.آرش زرنیخی را هم دیدمش...
مجید رحمتی می گفت و گریه می کرد و سرخ بود همچنان چشمهایش و همه ی سالن شده بود مهدی شالی بیگ...
یادم هست در نمایشی ـ شاید غمنامه ی عقیل ـ که در سینما شهر صنعتی اجرا می شد، یکبار مهدی شالی بیگ انگاری از خود بیخود شده بود. از روی سن آمد پایین و در میان تماشاچیان می دوید و حرف می زد. می دوید و بلند بلند دیالوگ می گفت.آن موقع همگی تعجب کردیم.
سالها بعد کتابی خواندم از استاد رضا کیانیان.ایشان نوشته بود گاهی در بازیگری به جایی می رسم که دلم می خواد در گوشت و استخوان خود نمانم و تبدیل به کارتون بشم. تبدیل بشم به مثلا تام و جری.یعنی گاهی خود بدن و جسم مانعی برای بازیگری ست.
مهدی انگار در آن سالها می خواست فراتر از بدن خاکی خود گویی پرواز کند.بازی در بدن گاهی نمی گنجد.
حجت الله سبزی به جشن نیامده بود.
سوسن پرور با صدای رسا می گفت " روز تئاتر فرصتی است برای بزرگداشت این هنر..." مجید رحمتی برای لحظاتی نبض سالن را در دستش گرفت.سوسن پرور، پیام را می خواند. محمد صمدیان گاهی ریتم را تند می کرد.صندلی ها پر شده بود از مهدی شالی بیگ.
موقع پخش کلیپی از در گذشتگان هنر تئاتر اراک ، تصویر محسن عسگری را هم دیدم.خاطراتم را با محسن مرور می کنم.و حالا من هم می خواهم به سبک مجید رحمتی بگویم: محسن ! دلم برات تنگ شده.یادت می آید سال ۱۳۶۴ نمایش اسپه شینه ، اولین شب به ما خوابگاه ندادند و در طبقه ی چهارم تالار وحدت تهران خوابیدیم بی پتو و بی زیر انداز و حجت سبزی مرتب ما را دعوت به مدارا می کرد و می گفت محسن جان ! نگران نباش ! و یادت می آید نیمه ی شب همگی یکی یکی از زیر صندلی های تالار وحدت آمدیم بیرون...چون از سرما می لرزیدیم و نه پتویی بود و نه زیر اندازی و حجت هی راه می رفت و لابد به عظمت تالار وحدت نگاه می کرد و سیگار می کشید ،یادت می آید که من زیر یکی از صندلی های تالار وحدت خوابم برده بود و شما دربه در به دنبال پیدا کردن من همه جا را گشته بودید؟
هنگام برگشتن از جشنواره ی تئاتر سنگر کرمانشاه به اراک، مینی بوسی کرایه کرده بودیم.یادم هست مهدی شالی بیگ جایزه ای در زمینه ی بازیگری گرفته بود. محسن عسگری هم بود.محسن وسط مینی بوس رقصید و تصنیفی بسیار شاد و مهیج خواند.مهدی می خندید و بسیار خوشحال بود. جایزه ای گرفته بود و لابد سرمست و در خیال گمان می کرد اگر نه چند سال بعد که شاید سالهای بعد بتواند هنرش را وسعتی ببخشد و بازیگر بزرگی بشود ...شب ، مینی بوس کنار باغ های گردو توقف کرد. ما بلند شدیم تا سرکی به درختان گردو بزنیم و مهدی به گمانم نیامد. ماند کنار لوح افتخارش و نشسته بود با خیالات دور و درازش ...دردش را آنزمان نمی دانستیم و رتبه اش را اما در بازیگری می دانستیم ...نمی دانست که قرار بود سالها بعدش ازدواج کند و صاحب سه دختر شود و دختر کوچکش را بسیار دوست داشته باشد و روزی روزگاری خانه اش در شهر صنعتی باشد و یک روز که دختر کوچکش هوس شیرینی کند ، دست دخترش را بگیرد ، به شیرینی فروشی بروند و با من حرف بزند و بگوید دلم می خواهد درس بخوانم و من به دندان های افتاده اش نگاه کنم و بگویم تو ...خود خود تئاتری...
و حالا لابد آن لوح و لوح های افتخار دیگر مهدی ، آن عبارات " جایزه ی اول بازیگری بخاطر صداقت در اجرای نقش" ، "بخاطر بازی روان و صمیمی حضرت عالی در نمایش زندگی و آرزوهای برباد رفته" کج شده باشد ، شکسته شده باشد و یا در انباری نمور و تاریکی پرت شده باشد و یا شیشه هایش شکسته شده باشد و ...
دلم می خواهد به جودی دنج بگویم پیام روز جهانی تئاتر را که نوشته بودی از زبان سوسن پرور شنیدم.پیام خوبی بود. ذهنی نبود.تصویری بود. عبارات مغلق نداشت. واضح بود. انسانی بود. اما خبری از خبر مرگ مهدی شالی بیگ نمی داد انگار...نه خبر نداشتی انگار، به او بگویم در پیامت، تصویر صورت کج و لب های افتاده ی محسن عسگری ، وقتی از غصه سکته کرد و در واقع دق کرد نبود...
الان شب است. وسط جاده ی کرمانشاه به اراک هستیم. باغ های گردو را می بینیم.هوا خنک است.ماه نیست. فرصتی ست برای سیاه کردن دست و شکستن گردو های باغ...راننده ی مینی بوس آبی رنگ خسته است. خوابیده است.و مهدی هم خوابش برده است روی صندلی های آبی رنگ ...در حالی که لوحش را در دست گرفته است ...صورتش خندان است...انگاری رویا می بیند...انگاری از بدن و جسم فاصله گرفته است...حالا انگاری دارد بازی می کند...وقتی مجیدرحمتی همه ی سالن را تحت تاثیر کلام خود به سکوت واداشت...انگاری این مهدی بود که فارغ از جسم و کالبد خود برای ما همچنان بازی می کرد......در واقع اگر کاریزمای مهدی نبود و " آن " خود مهدی نبود مجید نمی توانست آنقدر تاثیرگذار حرف بزند. در آن لحظه ذوق زده شدم...در واقع این مهدی بود که با جسمیت مجید در حال بازی کردن بود. اگر انرژی مهدی نبود کاری از دست مجید- که البته خود مجید هم یکی از بازیگران برجسته ی تئاتر و سینماست - بر نمی آمد. این جا بود که پی به مفهوم زنده بودن هنرمند بردم. و اینجا بود که پی به معنای شگفت " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ..." بردم و فهمیدم که ابراهیم کریمی ، حسین کریمی و کسانی چون مهدی شالی بیگ نمی میرند...مهدی بود که انگار می دوید لابلای صندلی های سالن آینه ...هنرمند زنده است انگار...هنرمند نمی میرد...هنرمند مثل مشعل نور می افشاند...
برای حسین کریمی هسنیجه
ابوالحسن علی بن عثمان جلابی هجویری غزنوی در کشف المحجوب نوشته است:
"گویند که ابتدای حال ابو علی شقیق آن بود که سالی اندر بلخ قحطی افتاده بود و مردمان یکدیگر می خوردند و همه ی مسلمانان اندوهگین بودند.غلامی را دیدند که در بازار می خندید و طرب می کرد. مردمان گفتند: چرا می خندی؟ شرم نداری که همه ی مردمان اندر اندوه مانده اند و تو شادی همی کنی؟
گفت : مرا هیچ اندوه نیست ، که من بنده ی آن کسم که او را یکی ده است، و شغل من از دل من برداشته است.
شقیق گفت :" بارخدایا ! این غلام به خواجه یی که یکی ده دارد چندین شادی می کند ، و تو مالک الملوکی و روزی ما اندر پذیرفته یی و ما چندین اندوه بر دل گماشته ایم".از شغل دنیا رجوع کرد و طریق حق سپردن گرفت ، و نیز هرگز اندوه روزی نخورد ، و پیوسته گفتی که من شاگرد غلامی ام ، و آنچه یافتم به او یافتم."
حدود ده روز پیش ، دوشنبه در محوطه ی دانشگاه آزاد اراک ( قنات ) در حال قدم زدن بودم.روبروی ساختمان مفتح راه می رفتم و به گلها و چمن و پردیس نگاه می کردم.تلفن همراهم زنگ خورد.حسن آقا برادر خانمم گفت کجایی؟ گفتم اراک. گفت سریع بیا اصفهان.گفتم چی شده؟ گفت "حسین تموم کرد!"
جمعه شب بود.ما دو شب پیش از مرگ حسین در اصفهان میهمانش بودیم. فوتبال می دیدیم.بچه ها در خانه ی حسین بازی می کردند.چای بود و سفره و شام و تلویزیون و حرف هایی از سر خوشی و رفع دلتنگی های روزمره...
سوار پراید نقره ای شدم .بغضم ترکید.دور و برم دانشجوها رفت و آمد می کردند.ماشین را روشن کردم.از دانشگاه دور شدم. از شهر دور شدم. از جهان دور شدم. از دنیای گرد و کهکشان و ستاره و ماه و فلک و تقدیر دور شدم تا بتوانم گریه کنم.حالا می بایست به کسی زنگ می زدم. پیش خودم گفتم چطور می توانم رانندگی کنم؟ به علیرضا گلستانی ، دوست خوبم که تهیه کننده ی صدا و سیمای اراک است زنگ زدم.تلفنش روی پیامگیر بود.با صدای لرزان به علی گفتم دوباره زنگ می زنم.خودش زنگ زد.گفت چی شده؟
سه شنبه مراسم تشییع جنازه ی حسین در هسنیجه ، از توابع نجف آباد ، برگزار شد. حسین آقا که دکترای اقتصاد از دانشگاه اصفهان داشت به خاک سپرده شد.او به همه گفته بود که روستای هسنیجه را بسیار دوست دارد .در کوچه پس کوچه های روستا با حالی پریشان قدم می زنم. در کوچه ای با پیرمردی به نام حسین بلال روبرو می شوم و شاهد مکالمات او با کسی هستم. حسین بلال می گوید اسم من در روزگار قدیم حسین بلبل بوده است.می گوید صدایم نازک بود و آواز می خواندم. می گوید به مجالس عروسی و بزم می رفتم و به همین خاطر به من می گفتند حسین بلبل.اما روزی خوابی می بینم که پریشان می شوم. پرسیدم چه خوابی؟ می گوید در خواب دیدم که در بارگاه امام رضا ( ع ) یک نفر می گوید : حسین بلبل برو بالای گلدسته و اذان بگو! گفتم من اذان بلد نیستم.مطربم و آواز و ترانه می خوانم. ولی آن شخص گفت نه ! برو ! بخوان ! و رفتم. و خواندم.و همان شب از خواب بیدار شدم و رفتم بالای پشت بام خانه ام در هسنیجه و اذان گفتم!
علی گلستانی گفت چی شده؟ گفتم حسین ، برادر استاد ابراهیم کریمی هم رفت...علی مبهوت مانده بود که چه بگوید. گفت الان تو کجایی؟ گفتم نمی دانم .به گمانم در بیابان و انتهای شهر...همکارم سید مهدی عابدینی هم آمد.علی گفت با تو می آیم اصفهان.
حسین بلال می گفت از همان روزی که رفتم بالای بام، اسمم شد حسین بلال.می گفت زنم پانزده سال فلج بود و همه به من می گفتند این زنت را ببر خانه ی سالمندان و دوباره ازدواج کن. ولی من زیر بار نرفتم.پانزده سال تک و تنها پرستاری اش را کردم.تا اینکه مرد و خاکش کردم.حسین بلال می خندید و حرف می زد.لحن او لحن یک آدم شاد و سرزنده بود.
در کتاب " در جستجوی امر قدسی" که گفتگویی است بین رامین جهانبگلو با سید حسین نصر، خوانده بودم که استاد نصر معتقدند" در فرهنگ ایرانی میان امور نفسانی و معنوی پیوند معناداری ست.در واقع می شود هم از لبان سرخ و زیبای زنان حرف زد و هم از صفات الهی سخن بر زبان آورد.چنان که حافظ این گونه است.یعنی آمیزه ای عجیب بین دنیا و جهان پس از مرگ.در فرهنگ ایرانی بشر در مقابل خداوند خودنمایی نمی کند.سید حسین نصر به انسان پرومته ای اشاره می کند . اصطلاح انسان پرومته ای به افسانه ی پرومتئوس باز می گردد، پرومتئوس کسی ست که آتش را از خدایان می دزدد و به ژرف ترین معنا با آنها در می افتد.اما در نظریات فلاسفه ی ایرانی و ملاصدرا هیچ نوشته ای در مورد سرپیچی انسان بر علیه خداوند نمی بینیم.جالب است که در زبان عربی و فارسی واژه ای معادل کلمه ی تراژدی نداریم.چرا این واژه در زبان فارسی نیست؟ما برای بسیاری از کلمات یونانی معادل فارسی داریم اما برای این کلمه هیچ معادل درستی وجود ندارد.دلیل آن اینست که مفهوم یونانی تراژدی با نبرد انسان علیه خدایان و علیه سرنوشت سروکار داشت ...مثل نمایشنامه های بزرگ یونانی.اتفاقی نیست که ما این واژه را نداریم.عقیده به اینکه انسان می تواند در برابر خدایان نافرمانی کند با جهان بینی ایرانی یکسره در تضاد است.در هیچ کدام از ادیان ایرانی پیش از اسلام یعنی زرتشت و مانویت و آیین مزدک هیچ اثری از مفهوم پرومته ای نیست. "( با اندکی تلخیص)
در راه اصفهان گاهی گریه می کردم ، گاهی با علی حرف می زدم. علی رانندگی می کرد و حرف های استاد کریمی را بخاطر می آوردم.به بحث خوف و رجا فکر می کردم. استاد کریمی می گفت انسان مثل پاندول ساعت است.دائما بین امید و ناامیدی در تلاطم است.می گفت انسان دائما نمی تواند گریه کند.لحظه ای در اوج امید است و در لحظه ای دیگر در اوج نا امیدی.از چیزی هراس دارد و از چیزی دیگر امیدوار می شود.
حسین بلال می گفت یکبار به حرم امام رضا(ع) رفتم و از خدا خواستم قبل از مردنم به کربلا بروم. پولی هم در بساط نداشتم.دلم شکسته شد و یکباره کسی به من خبر داد که فلانی کارت دارد. برو تهران پیشش.رفتم و او به من دویست و پنجاه هزار تومان داد و گفت با این پول برو کربلا.به این نکته فکر می کنم که انسان معاصر تا چه حد به این شگفتی ها واکنش نشان می دهد. و برای آدمیزاد انگار حتما باید همه چیز در یک بستر منطقی و واقعی عرضه شود. خرق عادت در جهان انسان جدید، گویی جایی ندارد.
یادم می آید همیشه استاد ابراهیم کریمی می گفت خداوند از سه طریق با بندگانش حرف می زند.یکی از طریق خواب و دیگری از راه خوانش اسطوره ها و تمثیل ها و افسانه ها و سومین راه هم از طریق قرآن و انجیل و کتب مقدس...به خواب حسین بلال فکر می کنم. اگر حسین بلال آن خواب را نمی دید...چه می شد؟
با علی گلستانی به اصفهان رسیدیم. به خانه ی مادر حسین رفتیم.مادر بی تابی می کرد.فامیل آمده بودند.حسن آقا ، برادر حسین ، را دیدم.نشسته بود روی زمین و چقدر تنها و ناباورانه گریه کردیم...همسرم شوکه شده بود.
روز تشییع جنازه ، وحید فخر موسوی که به تازگی رییس اداره ی ارشاد رشت شده است زنگ زد. شماره اش را که روی گوشی دیدم نمی دانستم چگونه با او حرف بزنم.او دلباخته ی حسین بود.رفیق روزهای اراک و نمایش از نیم راهه عشق.وحید ، زمانی که دانشجوی نمایش اراک بود بازیگر نقش " سوار" از نیم راهه عشق بود. همان نمایشی که مرحوم استاد ابراهیم کریمی در تالار آوینی کارگردانی کرد.تلفن را جواب دادم . گفت" همین الان می خوام راه بیفتم بیام اصفهان."
روزی که حسین به خاک سپرده شد در روستا ماندیم و من در کوچه ها قدم می زدم. به باغ ها رفتم. حسین نبود. به مسجد رفتم حسین نبود. به برج و باروی حاشیه ی ده رفتم. نبود.به حکایت های ادبیات کهن فکر می کنم. از اینکه در ادبیات کهن عنصری به نام " ناگهان " داریم.ناگهان فلان آدم بد در اثر شنیدن آیه ای از قرآن متحول می شود. یادم می آید در کلاس ادبیات کهن در این مورد با دانشجویان بحث های زیادی داشتیم.بعضی از دانشجویان اعتقاد داشتند که در این دوره و زمانه نمی شود ناگهان متحول شد. از ارسطو نقل قول می آوردند و غیره و غیره...در کلاس بحث هایی در مورد اشاعره و معتزله هم مطرح می شد. اشاعره به تقدیر اعتقاد داشتند وهمینطور مباحثی در مورد مرجعیت بیرونی و درونی.تفاوت انسان مدرن با انسان سنتی.اینکه انسان سنتی مرجعیتش بیرونی ست و به همین خاطر آرامش بیشتری دارد...
وحید از رشت راه افتاده بود.جاده پر از پرایدهایی بود که یکی به نیت کشیدن قلیانی در قهوه خانه ای دور دست ، بنزین می سوزاند و پرایدی دیگر که حامل اشک وحید فخر موسوی بود و پرایدی دیگر که سرشار از شادی و روزمرگی بود و پرایدی دیگر که پر بود از حرف های زمینی و داستان های پنهانی و عشق ها و دوستی های میرا و پاکی های از دست رفته و نمازهای نخوانده...اس ام اس ها از تهران و قم و اصفهان و تبریز و مشهد می رسید و پراید های در جاده گریه می کردند و درختان هسنیجه پیچ و تاب می خوردند ...
مارشال مک لوهان می گوید رسانه ها آدمها را شبیه به هم خواهد کرد.به طوری که همه مثل هم بیندیشند و جهانی سازی در ذهن شکل بگیرد. مک لوهان همینطور تاریخ جهان را به سه دوره ی مهم تقسیم کرده است. در ابتدا کهکشان شفاهی ، که روابط سنتی است و هنوز اندیشه ها مکتوب نشده است و رابطه ها شهودی و مرید و مرادی است .کهکشان دوم ، کهکشان چاپی ست.که بشر پس از سالهای طولانی ، اقامت در این کهکشان را تجربه کرد و سومین کهکشان ، کهکشان الکترونیکی ست که هم اکنون در این دوران بسر می بریم.مارشال مک لوهان آینده را هم پیشگویی کرده است ...حالا دارم به آینده می اندیشم. آینده ای که رسانه ها قرار است برایم هدیه بیاورند.آینده ای که دیگر عنصر ناگهان در آن نباشد. همه چیز حساب شده و منطقی و عقلانی چیده شود.آینده ای که عمر انسان با انواع و اقسام داروها طولانی تر شود.سقف عمر بالاتر رود.پل ها با حساب و کتاب دقیق مهندسی فرو نریزد.آینده ای که دیگر از زلزله ی هشت ریشتری هم کسی نهراسد.خانه ها محکم ساخته شود.دکترهای روانشناس در سر هر کوچه ای به رایگان ناهنجاری ها را مداوا کنند.بچه ها تا یک سن منطقی بازی کنند و بعد به مدرسه بروند و در حین درس خواندن کامپیوتر یاد بگیرند و به دو زبان زنده ی دنیا مسلط بشوند.بزرگ و بزرگتر شوند. فضا را تسخیر کنند. قدم به کره ی ماه و مریخ بگذارند.سفر های توریستی به مشتری و ناهید برقرار شود.دیگر کسی مثل حسین کریمی در سن چهل سالگی ایست قلبی نداشته باشد. دیگر کسی مثل مادرم در سن پنجاه و سه سالگی روی تخت بیمارستان از سرطان نمیرد و آینده ای با یک دست کت و شلوار اتو کشیده ی هاکوپیان...این آینده آیا برایم دوست داشتنی ست؟
به نوع روابط در روستا خیره شده ام. مشهدی اسماعیل سلام می دهد بی طمع مقام و مالی.حاجی مهدی تسلا می دهد بی چشمداشتی.اگر سهراب سپهری می گفت" پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند "، اینجا بی آنکه کسی بمیرد همه شاعرند.
ماهواره ، فارسی وان دارد. بی بی سی دارد. فرانس ۲۴ دارد. العربیه دارد. الجزیره دارد.جهان ،برج های دو قلوی دوبی دارد.جهان، ماشین های چند صد میلیونی دارد.لس آنجلس فرودگاه دارد. نیویورک دارو دسته دارد.ایفل صاحب دارد. هالیوود پول دارد.هند رقاص دارد. هلند گل دارد.فنلاند نوکیا دارد.اسرائیل بمب اتم دارد.کره شمالی رهبر دارد.کره جنوبی نظم دارد. برزیل فوتبال دارد. برزیل کاکائو دارد.کوبا سیگار برگ دارد.ترکیه توریست دارد.امریکا ناسا دارد.و روستای هسنیجه در هفتاد کیلومتری اصفهان ، حسین بلبلی داشته است که حالا با خوابی و تنها خوابی شده است حسین بلال، همان بلال حبشی ، که اذان می خواند ، که به ندای درون پاسخ می داد...حسین بلبلی که صدایش آمیزه ی به ظاهر متناقض حزن و شادی است...
حسین کریمی دلش می خواست در میان مردمانی به خاک سپرده شود که همچنان مرجعیت شان بیرونی است و اگر گریه می کنند ، گریه شان از سر صدق است و ریایی در کار نیست.روز تشییع جنازه در میان خاک ها قدم می زنم. در جایی که نه اینترنت هست و نه ماهواره و نه روزنامه و نه حتی رادیویی ....تنها خاک است و اندکی رنگ آبی آنهم میان آسمان و حالا انگار چیزهایی دارد به یادم می آید...
استاد ابراهیم کریمی همیشه از نهج البلاغه حرف می زد. حدیثی از امام علی می گفت که" حکمت گمشده ی مومن است".استاد می گفت چیزی گم می شود که قبلا داشته باشیمش. معنی ندارد چیزی که نداشته باشیم را گم کرده باشیم.بر همین اساس ما همگی قبلا حکیم بوده ایم.و مومن به دنبال گمشده ی خود می گردد.چند بار که به اطراف روستا رفتم انگار به تدریج دلم می خواست گریه کنم و اندکی خودم را به "یاد بیاورم"...
حسین بلبل با خوابی حسین بلال شد.ما در بیداری و عصر اینترنت و ارتباطات مدرن و ماهواره ها حسین بلال هایی بوده ایم که حسین بلبل شده ایم...و من احساس می کنم در این روزگار وانفسا که همه در حال خوردن همدیگرند و رسانه ها چونان اژدهایی ما را هر دم می بلعند دل بسپرم به حکایت کشف المحجوب هجویری ، دل بسپرم به ابو علی شقیق و در بلخ این روزگار تلخ بگردم و به جستجوی غلامی باشم که شادی کند.غلامی که دلش خوش باشد به اینکه اربابش روستایی کوچک دارد و آن هنگام یکباره و ناگهان به یاد بیاورم که "پناه بردن" چه لذت بخش است.و ناگهان به یاد بیاورم که ما آدمیان روزی روزگاری حکیم بوده ایم و بفهمم که " در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی" و بدانم " که " زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت" و چقدر دلم می خواهد برای تسلا دادن به بازماندگان و بیشتر برای تسلا دادن به خودم بنالم و بگویم " آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد ... صبر و آرام تواند به من مسکین داد" و الان در اصفهان سرشار از چهار باغ نشسته ام. خانه ها "فارسی وان" شده است. ویکتوریا و اسکار و در جستجوی پدر میهمانان هر شب خانه هایند.دارم به حسین بلال فکر می کنم. او که هم اکنون در مسجد محقر هسنیجه لابد عصایش را در دست گرفته و روی صندلی سفید رنگ آنجا نشسته است و شاید هم برای خود چای می ریزد و شاید هم دارد برای غریبه ای شرح تحول ناگهانی خود را می گوید. و تاکید می کند که از زندگی اش راضی ست و خوشبخت است.او به قول مارشال مک لوهان هنوز در عصر کهکشان شفاهی است و من حالا احساس می کنم گمشده ای در میان دیوارهای کاهگلی روستا و عصای چوبی و بوی نم خاک و دوستی های عمیق و کشف المحجوب دارم...گمشده ای که آمیخته با اندکی حزن و اندوه هم هست.حزنی که در نهایت ، هدیه اش شادی ست...
در صفحه ۲۱۶ کتاب در جستجوی امر قدسی آمده است:"نباید حزن را با ناراحتی عاطفی معمولی در آمیخت.از آنجا که ما مرگ را در پیش رو داریم ناممکن است که تنها از زندگی لذت ببریم.در زندگی مرگ هست ، رنج هست، بیماری هست...و اینها از زندگی آدمی جدایی ناپذیرند. فرهنگ سنتی ایرانی کاملا از این حقیقت آگاه است.و مفهوم حزن همچون غم غربتی نسبت به وطن معنوی مان در کنار فرح حضور دارد...در واقع ما در مقام موجوداتی معنوی با این عالم بیگانه ایم. به این دلیل است که هنر ایرانی تا این اندازه باطن گراست...عنصر حزن، ارمغان تشیع است که بر اندوه در روح ایرانی تاکید دارد.اگر ایرانیان این عنصر را در فرهنگ خود نمی داشتند این خطر وجود داشت که دیگر عناصر شادی بخش زندگی چیرگی یابد و آنها به مردمانی تبدیل شوند که صرفا لذت گرا و در پی خوش گذرانی باشند...زمانی با یک مصری سخن می گفتم و او گفت : ما نیز همچون شما شیعه هستیم با این تفاوت که شما شیعه ی حزن و ما شیعه ی فرح هستیم"
حالا می فهمم چرا حسین کریمی هسنیجه به دنبال گمشده ی خود بود، حالا می فهمم که لبخند های توام با حزن حسین برخواسته از فرهنگ ایرانی بود.و حالا می فهمم که حسین ، هسنیجه را چرا عاشقانه دوست داشت...
و ابوالحسن علی بن عثمان جلابی هجویری غزنوی در کشف المحجوب نوشته است:
...
پایگاه اطلاع رسانی حوزه هنری اصفهان
دنیای اینترنت ، دنیای اتفاقات غیرمنتظره است.و نام سردار رحیم آنجفی یکباره از دل اینترنت بیرون می زند.کلمه ای را در" گوگل" جستجو می کردم که به این نام برخوردم. سردار آنجفی از فرماندهان سپاه اراک در سالهای دور بوده است.در سایتی نحوه ی شهید شدنش را می خوانم...
دیوان شعر عنصری بلخی را از کتابخانه ام بر می دارم. چرا این دیوان؟ نمی دانم. استاد عنصری در مدح سلطان محمود غزنوی گفته است :
چنین نماید شمشیر خسروان آثار چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
به تیغ شاه نگر نامه ی گذشته مخوان که راستگوی تر از نامه تیغ او بسیار
حالا کتاب ضد خاطرات آندره مالرو را ورق می زنم. کتاب را سالها پیش خوانده بودم. به صفحه نوزده می رسم. مالرو نوشته است" در سال ۱۹۴۰با کشیشی که بعدها قاضی عسگر " ورکور" شد فرار کردم....پاریس را هرگز ندیده بود...ساعت های دراز ، در بوی شبانگاهی دهکده ، با هم صحبت می کردیم:
- چند وقت است که به اعتراف گوش می کنید؟
- ده پانزده سال...
- اعتراف آدمها چه چیز درباره ی آنها به شما یاد داده است؟
- راستش را بخواهید ، اعتراف هیچ چیز یاد نمی دهد، چون وقتی که به اعتراف گوش می کنید آدم دیگری می شوید.آخر " بخشایش الهی " در میان شماست.ولی با این وجود ...اولا آدمها از آنچه ما تصور می کنیم بسیار بدبخت ترند...ثانیا...
دستهای هیزم شکنانه اش را در شب پر ستاره بالا برد:
- ثانیا ، جان کلام اینجاست که " آدم بزرگ وجود ندارد"...
نوشته های سایتی که درباره ی آنجفی است را دوباره می خوانم. زاده ی روستای مرزیجران اراک و ...در زمان جنگ فرمانده مهمی بوده است و از کسانی بوده که در فتح خرمشهر نقش تعیین کننده ای داشته . بعد از والفجر ۴، سال ۱۳۶۲ ، همراه با سردار محمد بنیادی با موتور به نزدیکی خط دشمن در پنجوین می روند.آنجفی پشت موتور نشسته است و مورد اصابت تیر تیربار عراقی ها قرار می گیرد و به سردار بنیادی چیزی نمی گوید.بنیادی، که متوجه تیر خوردن همرزمش نشده است ، مدام با او شوخی می کند و رحیم آنجفی -که معروف بوده است به عمو رحیم - اصلا بروز نمی دهد که تیر خورده است...دو روز بعد سردار آنجفی از زخم آن تیرها شهید می شود.همرزمانش می گویند که تمام نیروهای سپاه اراک برای شهادتش خون گریه می کردند. برای دوستانش ، همرزمانش او یک آرمانگرا بود.
در کتاب آندره مالرو از متنی بودایی جمله ای آمده است :" فیل خردمندترین جانوران است ، یگانه جانوری است که زندگیهای پیشین خود را بیاد می آورد ، از این رو زمانی دراز آرام می ایستد و درباره ی گذشته می اندیشد."
دنیای اینترنت دنیای اتفاقات غریب و غیر منتظره است.سال ۱۳۶۲ فرمانده سپاه اراک شهید می شود و من در آن سال به کتابخانه ی عمومی اراک می رفتم. سینما را دوست داشتم و شکسپیر و ایبسن می خواندم و هر روز به کتابخانه ای پا می گذاشتم که کتابدارش پرویز اشتری بود.همان کسی که بعدها در انجمن سینمای جوانان اراک استادم شد.اشتری همیشه سرشار از راز و رمز بود.زیاد از خودش حرف نمی زد.برای ما آدم بزرگی بود. حالا هم که سالهاست از جهان رفته است.
موتور سردار بنیادی دارد به شتاب می رود.ما پشت موتور نشسته ایم. سینما پشت موتور نشسته است. قاضی عسگر ورکور پشت موتور نشسته است.هلند بارانی، اورکتش را تا زیر دهانش بالا آورده است که سردش نشود.فرانسه پشت موتور نشسته است. کتابخانه ی عمومی اراک روبروی بیمارستان طالقانی ، پشت موتور نشسته است.موبایل پشت موتور نشسته است. شیخ صنعان و رستم دستان و سیاوش و سلامان و ابسال پشت موتور نشسته اند.تیربار شلیک می کند.عمو رحیم آخ نمی گوید.سینما آخ نمی گوید.اشتری آخ نمی گوید.اما موبایل ها و اس ام اس ها و چت بازان و عنصری بلخی و فرانسه می گویند ما را به بیمارستان ببرید.سیاوش ترجیح می دهد در آتش منزل کند. و درمانگاهش، شعله های اتش باشد.
آدم آرمانی، تیر می خورد هر روز ولی سخن نمی گوید از آن تیر هر روز. آدم زمینی تیر می خورد هر روز و شعر می گوید یا در مدح سلطان محمود غزنوی و یا در وصف درد تیر تیربار دشمن...هر روز
آدم های درون گرا ، جهان و آدم ها را بزرگ می پندارند، چون با جهان حرف نمی زنند و به اعترافات جهان گوش نمی کنند. و در هندوستان نسل فیل های خوب رو به انقراض است... سینما پر از تیر و زندان و جنگ و گرسنگی ست ، اما آخ نمی گوید ، جهان پر شده است از ظلم و موشک و تیر و گرسنگی اما مدام و مدام آخ می گوید...
پنج شنبه شب- هفته ی پیش- متوجه شدم پدر محمد صالح علا - آیت الله علایی - فوت کرده اند. از اصفهان به طرف تهران حرکت کردم. صبح جمعه در گورستان ابن بابویه شهرری بودم. مراسم تشییع ساعت ۱۰ بود و من هشت و نیم آنجا بودم.شب نخوابیده بودم و خوابم می آمد.رفتم سر مزار غلامرضا تختی.فاتحه ای خواندم و همانجا روی سکویی نشستم.دلم می خواست همانجا تا ساعتها بمانم .هوا ابری بود.مردم دسته دسته سبزه و گل روی قبر عزیزان شان می گذاشتند.هر کس که از آن حوالی گذر می کرد سری هم به قبر آقا تختی می زد.پیرمردی با پیراهنی آبی رنگ نزدیک من نشست و بنا کرد به صحبت کردن.می گفت شما زلزله ی بوئین زهرا را یادت میاد؟ گفتم نه! سن و سالم قد نمی ده.پیرمرد اهل دلی بود، کسی می خواست که برایش حرف بزند. اصلا کلی این پا و اون پا کرده بود که حرف بزند.به او گفتم شما خودتون مرحوم تختی را از نزدیک دیدید؟ سکوت کرد. به افق خیره شد. انگار با خودش چیزی زمزمه کرد. گفت اگر تختی حالا زنده بود ، زنده می موند؟! مردم از هر طبقه و قشری می آمدند و عکسی هم به یادگار می گرفتند.دستان شان را تکیه می دادند به قاب شیشه ای قبر و ژستی می گرفتند تا با جهان پهلوان ، به قول صالح علا زلفی گره بزنند.پیرمرد بی مقدمه و یکباره بلند شد و زیر لب خداحافظی کرد و رفت.
ساعت نه شده بود و بلند شدم رفتم قدمی زدم.میان قبر ها راه می رفتم.به کنار قبر میرزاده عشقی رسیدم.در آنجا کسی خوابیده بود که سری پر شور داشت و ورد زبانش آزادی بود.نشستم کنار مزارش.آسمان دلش می خواست ببارد ولی خست به خرج می داد.پایین قبرش دو بیت از اشعارش حک شده بود و نمی دانم چرا یکباره حس عجیبی به من دست داد.تصور کردم ناگهان به عصر مشروطه پرت شدم.عصری سرشار از مبارزه و ستارخان و تبریز و فرمان مشروطه و مظفر الدین شاه...به محمد علی شاه فکر کردم. همان کسی که زمان استیلایش بر ایران به دوره ی استبداد صغیر معروف شد.همان کسی که در دوره ی حکومتش " بالا " نشین بود.و دستور می داد. حکم صادر می کرد. به توپ می بست.تحقیر می کرد.هارت و پورت می کرد.نوکر داشت.جلویش صف کشیده می شد.
چند روز پیش فیلم up ( بالا ) را برای کیمیا و مینو خریدم. خودم هم دیدمش.فیلم در مورد پیرمردی ست که اهل رویا و آرزوست.تنهاست . خانه اش را به بیست هزار بادکنک می بندد و همراه با خانه و پسرکی به آسمان پرواز می کند و به" بالا " می رود،عازم آبشار بهشت در آمریکای جنوبی می شود...
دوباره به آرامگاه تختی بر می گردم. نوع فاتحه خواندن مردم برایم جذابیت دارد. آدم ها را زیر نظر می گیرم.هر کسی حرفی می زند .دو شاخه گلایل سفید روی قاب شیشه ای دیده می شود.گل ها پژمرده اند. چند جوان کشتی گیر می بینم که آمده اند کنار قبر. یکی از آنها به بقیه می گوید ، هنوز تختی برایش اسطوره است.می گوید تختی نه مدیر کل بود. نه رییس.نه وزیر بود، ولی مقامش از همه "بالا" ترست...
به حرف های آن جوان دارم فکر می کنم. تختی به "بالا" رفت. یک بالا نشین واقعی شد.از هزار و سیصد و چهل و شش تا کنون چند نفر به بالای قبر این مرد بالا نشین آمده اند و فاتحه ای خوانده اند؟
دوباره راه می افتم.شمردم، از هشت و نیم تا ساعت نه و چهل و پنج دقیقه سیزده گدا در ابن بابویه دستان شان به این سو آن سو دراز بود.به داخل صحن حرم شیخ صدوق می روم. ورودی آنجا اطلاعاتی از شیخ می خوانم.اینکه در زمان فتحعلی شاه قاجار قبر شکاف برمی دارد و وقتی می خواهند قبر را ترمیم کنند متوجه می شوند که بدن شیخ صدوق بعد از حدود ۸۰۰ سال تازه و کاملا سالم مانده است.و بنا به دستور فتحعلی شاه بارگاهی ساخته می شود.شیخ اساتید مهمی داشته و نیز شاگردانی بسیار از جمله شیخ مفید تربیت کرده است...
بیرون می آیم.یکی از همشهری هایم که از اقوام آقای صالح علا هستند را می بینم.به او گفتم سر مزار تختی رفته اید؟ گفت مگر مزارش اینجاست؟ وقتی جواب مثبت دادم ، شتابان به آنجا رفت.بالاخره محمد صالح علا آمد.تسلیت گفتم.بعد از نماز میت ، شخصی از مظلومیت و غریبی پدر آقای صالح علا گفت. گفت او روحانی آزاده ای بود.گدایان دور و بر اطرافیان تازه درگذشته می پلکیدند.بچه ای فال می فروخت. دویست تومان دادم و شعری از حافظ در ابن بابویه بوییدم.
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد...
جنازه به خواب و خاک می رفت.تختی به بالا و بالا می رفت.میرزاده عشقی ایده آل مریم اش را می خواند.یک روز مانده بود به عید.مردم زیر هوای ابری دسته های سبزه بر روی سنگ عزیزان شان می گذاشتند .میرزاده عشقی ترور می شود تا نباشد. اما جای هزاران دست آدمیانی که فاتحه ای زیر لب خوانده اند روی سنگ فبرش مانده است. صالح علا گریه می کند.حسین آقا - برادر محمد ـ گرداننده ی کافه تئاتر، به جایی خیره شده است.پیرمرد فیلم up می خواهد به بالا برود.به جهان فکر می کنم. همه انگار مسابقه گذاشته اند برای رفتن به "بالا".پیرمرد پیراهن آبی می گفت "آقا تختی وقت زلزله راه افتاد تو خیابونا و چقدر آدم جمع شده بودن. همه به عشق آقا تختی کمک می کردن به زلزله زدگان.آقا تختی مرد بود.اصلا مدال هاش مهم نبود.بعد از آقا تختی خیلی ها مدال های بیشتری هم گرفتند اما هیچ کدوم به مردونگی اون نرسیدند.مدال هاش مهم نبود. آدم بودنش مهم بود."
آیت الله علائی به خاک سپرده می شد.زنها شیون می کردند.محمد صالح علا دورتر از همه ایستاده بود.خیلی ها به طرف او می آمدند و تسلیت می گفتند.
به تکه کاغذ فال حافظ نگاه می کنم. گدایان هی می آیند و می روند. همسر آقای صالح علا به یکی از این گدایان هزار تومان می دهد و گدا کلی ذوق می کند.به تکه کاغذ نگاه می کنم. "راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ..."همه ی جهان دلش می خواهد خوشحال باشد.دلش می خواهد جاودانه باشد.تنگ چشمان البته نظر به میوه می کنند.گدایی با یک اسکناس راضی می شود و آدمیزادی تماشاگر بوستان است و هنوز هم راضی نمی شود.به این فکر می کنم که تمام جهان راه پر پیچ و خمی دارد. هر کس به "گمان" خود به "بالا "می رود.می شود با بیست هزار بادکنک به بالا رفت. می شود با بیست هزار دروغ و حقه به بالای مد نظر خود رفت. می شود با بیست هزار نقاب عوض کردن به آسمان رویایی خود رفت.می شود میرزاده عشقی باشی و مدح بگویی و پشت پا بزنی به عدالت و آدمیت و حقیقت و در ظاهر به بالا بروی و ترور فیزیکی نشوی.می شود ابوالفضل بیهقی شوی و در ذات خود کمی منوچهری دامغانی و کمی فرخی سیستانی و کمی از مداحی های عنصری بلخی بگنجانی و مورد غضب شاه قرار نگیری و به بالا بروی و بی اعتنا باشی به تاریخی که می نویسی. می شود وقتی نوروز می شود برای سلطان محمود غزنوی به جای شاهنامه ی حماسی ، قصیده ای پر از رودر واسی بسرایی و تا کمر خم شوی و بعد از آن به بالا بروی.
آقا تختی مرد .سال چهل و شش.بالای آرامگاهش شعری از سعدی نوشته اند:
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
جنازه ی آیت الله علایی به خاک تسلیم شد.کسی که می دانم مرد فرهیخته و بزرگی بود و به ظاهر به زیر خاک رفت.اما به واقع به بالا رفت. چشمداشتی به قدرت نداشت.مراسم تمام شد.
"گفتگوهای جهان را باد برد".باد همه را می برد دم به دم.سلیمان نبی حقیقت را می دانست.باد و این باد همه را با خود می برد.یک روز به آغاز سال ۱۳۸۹ مانده است.خیلی ها روی سنگ قبر مرده های شان از کار های عقب مانده شان حرف می زدند.زنی به شوهرش گفت" دیر شد بریم. هنوز آجیل نخریدیم." در مها بهاراتا آمده است و البته نقل به مضمون ،بزرگترین شگفتی چیست؟ اینست که همه می دانیم می میریم و هنوز مرگ را باور نداریم و چسبیده ایم به زندگی.
ساعت ۱۶.۱۵ دقیقه سوار اتوبوس اصفهان در ترمینال آرژانتین می شوم. فیلم" زندگی شیرین" را در اتوبوس نشان مان می دهند.جواد رضویان مزه می پراند.می خوابم.فردا شب عید است. مینو زنگ می زند و می گوید "بابا باید حتما از تهران بیایی پیشمون.سمنو هم نخریدیم هنوز. ماهی قرمز هم نخریدیم.بابا نکنه نیایی.باید بیایی تا خوش بگذرونیم..."
و دارم می روم به اصفهان.پیش بچه ها، سمنو بخرم، ماهی قرمز بخرم، زندگی را تلخ نکنم، به "بالا" فکر نکنم.بی اعتنا به بدن سالم شیخ صدوق بشوم.بی اعتنا به بالا نشینی شوم و راضی شوم به خوردن میوه ای...
چند شب پیش به کیمیا گفتم تو فیلم بالا را که دیدی نظرت چی بود. گفت خوب بود.لحظه ی تحویل سال بچه ها ذوق زده بودند. مینو با اشتیاق رفت آن اتاق لباس های نو ی خودش را پوشید.بعد ، همگی نشستند به دیدن سریال چار دیواری.
جسم آدمی ، میان چار دیواری محبوس است.روح که به " بالا " برود دیگر چار دیواری معنا ندارد.به ماهی های قرمز میان تنگ کوچک نگاه می کنم. همیشه با خرید ماهی قرمز مخالف بودم. اما با اصرار بچه ها خریدم.مینو یکی از آنها را نشان داد و گفت این مال منه. کیمیا هم آن یکی ماهی را از خودش دانست.ماهی هایی که عمر چندانی ندارند.جهانی که عمر چندانی ندارد. گفتگوهایی که دوامی ندارد.بادکنک هایی که روزی روزگاری یکی یکی می ترکند و شیخ صدوقی که بی اعتنا به دنیا ، بالا رفت و نوروز هایی که آدمی را به همین پایین راضی می کند و سریال هایی که وقت مرگ بدن را می پوساند و محمد علی شاهی که عمر استبدادش اندکی بیش از ۱۲ ماه بود و گدایی که با هزار تومان شادی می کند و آدمی تنگ چشم که با خوردن پرتقالی "گمان" می کند به "شمال سرسبز" رفته است...
کوچه باغ های هزاوه را در نظرم تجسم می کنم. یادم است تابستان یکی از سال های دور بود.با بابابزرگ در حال رفتن به باغ بودیم.الاغ پیر بابا هم سلانه سلانه با ما راه می رفت. هوا گرم بود اما ما زیر درختان صنوبر قدم می زدیم. نسیمی که از لابلای برگ درختان به تن ما می خورد کمی خنک مان می کرد. یکباره صدای ماشینی را شنیدیم.
دیواره ی کوچه باغ کاهگلی بود.درختان انگور مثل گلی بر سر عروس روی دیوار حلقه زده بودند.صدا نزدیک تر شد. صدا از آن بنز قهوه ای رنگ مهندس بود. از خوشحالی به بابا بزرگ نهیب زدم "بابا بابا مهمونا اومدن".
مهندس و خانواده شان - که از اقوام مان بودند- معمولا هر سال تابستان ها از تهران به هزاوه می آمدند.بابا هم طبق رویه ی خود خونسرد رو کرد به من و گفت "خوش اومدن ".
بنز کنار ما ایستاد و بابا به آنها گفت "برید خونه ، تا ما بیاییم"
بنز رفت. آن موقع ها کوچه باغ خاکی بود. پشت سر بنز قهوه ای گرد و خاک به هوا بلند شد. و ما به باغ رفتیم. یادم هست یک درخت خیلی بزرگ وسط باغ بابا بود و زیر آن درخت می نشستم و بابا کار می کرد.لحظه شماری می کردم برای به خانه رفتن.
وقتی به خانه رسیدیم بساط چای مهیا بود و همه در حال خوش و بش. رامین و مهران ـ پسران مهندس ـ هم آمده بودند.خانه ی بابا بزرگ یک ایوان بزرگ داشت که خیلی وقت ها آنجا می نشستیم. ننه ربابه ـ همسر بابا بزرگ ـ فرز و چالاک به مهمونها می رسید.
بنز معمولا زیر درخت توت کنار خانه ی " آم صادق " پارک می شد . و ما گاهی به دور ماشین می چرخیدیم که بچه های شیطون هزاوه مبادا خطی به ماشین بکشند.
شب ها هم همه به دور هم جمع می شدیم و بخاطر گرمی هوا به روی ایوان می رفتیم. زیلویی پر از رنگ های زیبا روی ایوان خاکی پهن می شد و سماور آورده می شد و استکان و چای و نعلبکی سفید و هندوانه و تخمه ی آفتا بگردان . شب تا دیر وقت آنجا می نشستیم و همه با هم شروع می کردند به حرف زدن .محمد آقا - مهندس - از تهران حرف می زد. رامین و مهران برای ما ـ یعنی من و برادرم ـ از ابداعات جدید و اختراعات حرف می زد. و ما انگشت حیرت به دهان می گرفتیم. گاهی پیش می آمد که بچه های دایی کربلایی قاسم هم از اراک به هزاوه می آمدند . آن وقت خانه ی بابا خیلی شلوغ می شد.و این برای ما بچه ها خیلی خوب بود. بازی می کردیم.کسی کاری به کار ما نداشت .
عصر ها به باغ های اطراف می رفتیم . از باغ های حوالی حمام خزینه ای شروع می کردیم و همینطوری از میان درختان سیب و گیلاس و آلبالو و انگور راه می رفتیم. به صاحب باغ خدا قوتی می گفتیم.و آنها هم گاه با مهربانی دعوتمان می کردند به خوردن خوشه ای انگور عسگری ...
مینا و فرشته - خواهران مهندس - به ریواس علاقه ای خاص داشتند. به همراه آقا مهدی- پسر عمه صدیقه - راه می افتادیم به بالا رفتن از کوه.آسمان هزاوه صاف بود و پر از رنگ آبی بود و من و مینا و فرشته و مهدی و گاه علی برادرم از دامنه ی کوه هی بالا و بالا می رفتیم.از نوک کوه میشد قله ی کوههای اطراف را دید که هنوز پر از برف بود.ریواس می چیدیم.عرق می ریختیم ولی دلمان خوش بود...
محمدآقا ، مهندس زمین شناسی بود که البته شغلش ربطی به تحصیلاتش نداشت، مغازه ی طلا فروشی کوچکی در بازار بزرگ تهران داشت.الحمدالله وضع مالی شان خوب بود. خانه شان حوالی ونک بود. از آن خانه هایی که استخر داشت .
شب های تابستان خانه ی بابا بزرگ پر می شد از خنده و خاطرات خوش و خوردن هندوانه و هی پوست تخمه می افتاد به کناره ی زیلو و هی ننه ربابه ـ مادر بزرگم ـ جارو دستش می گرفت و همه چیز را تمیز می کرد. عمه صدیقه و عمه بتول هم می آمدند و از روزگار و خودشان حرف می زدند. عمه بتول خیلی حرف می زد. خوش تعریف بود .وقتی شروع می کرد به حرف زدن دیگر ول کن نبود.پدر خودم هم که در سازمان نظام وظیفه خدمت می کرد بخاطر محمد آقا به هزاوه می آمد.پدر و ایشان کلی خاطرات مشترک داشتند.با اینکه همه چیز را می دانستیم ولی پدر اصرار داشت گاه و بیگاه قصه ی خودش و او را تعریف کند.پدر می گفت این محمد آقا خیلی سختی کشید تا اینکه به اینجا رسید...
صبح ها وقتی از خواب بیدار می شدیم ترتیب صبحانه دیده شده بود.سرشیر بود و کره ی محلی و چای و پنیر. آن موقع ها هزاوه لوله کشی نشده بود و چند نفر به چند نفر به لب چشمه می رفتیم و دست و صورتمان را می شستیم.چشمه از همان صبح زود پر از زندگی میشد. زنها و دخترهای هزاوه ای دور چشمه می نشستند و به قول خودشان تک و تعریف می کردند. آب چشمه خیلی سرد بود.برای بازی دستمان را زیر آب می گذاشتیم تا ببینیم چه کسی طاقتش بیشتر است .و بعد از چشمه بازی کنان و بازیگوشانه به طرف خانه راه می افتادیم.برای رفتن به خانه از میدانچه می بایست می گذشتیم. مشهدی ولی الله هم که همیشه کت و شلوار کهنه ای به تن داشت با سلام و صلوات دکان کوچکش را باز می کرد. دکان وسط میدانچه بود. کنده ی بزرگ درختی هم کنار دکان بود که محل نشستن مردان روستا بود. از میدانچه ، دورنمای باغ های هزاوه را میشد دید. باغ های سرسبز و کوچه ی خاکی و رنگ آبی آسمان و کوههای دور و بر...آقا مرتضی - شوهر عمه صدیقه - گاهی آنجا می نشست. برمی گشتیم به خانه و صبحانه می خوردیم. یادم است گاهی سفره در روی ایوان انداخته می شد ، گاهی هم در اتاق.
شب ها گپ و گفت ها متنوع بود. مردان از جنگ حرف می زدند و ما بچه ها روی پشت بام می رفتیم و به ستاره های نورانی نگاه می کردیم.
حالا که به ستاره ها دارم فکر می کنم به یاد آوردم چند روز پیش با آرش دادگر - از کارگردانان برجسته ی تئاتر- در حال صحبت کردن درباره ی فیزیک و ستاره ها بودم. آرش گفت از رادیو شنیده است که این ستاره هایی که شما دارید می بینید ممکن است قرن ها قبل مرده باشند ، متلاشی شده باشند.منتها چون شما نور آن ستاره را می بینید گمان می کنید مشغول دیدن ستاره ها هستید.چون نور آنها خیلی طول می کشد تا به زمین برسد.یعنی الان ستاره ای وجود ندارد و فقط نور آن ستاره رویت می شود.
شب ها مردان از زخمی شدن سربازان حرف می زدند.از شهید شدن پسر فلان کس.از مفقود الاثر شدن.از بمباران دزفول و ما سرخوش و بی خیال با رامین و مهران و مینا و فرشته به ستاره ها چشم می دوختیم و از همه جا و همه چیز حرف می زدیم.تهران برای مان زیبا و زیبا تر می شد. از بس رامین و مهران و مینا و فرشته از دیدنی های تهران حرف می زدند ...
بابا مشهدی حالا سالهاست که در آرامستان اراک آرام گرفته است.مشهدی ولی الله هم دیگر در دکانش را باز نخواهد کرد. ننه ربابه چند سال پس از مرگ بابا مشهدی فوت کرد.عمه بتول پس از اینکه در اواخر عمر آلزایمر گرفت و دیگر نمی توانست از خاطراتش بگوید به خاک سپرده شد.مینا و فرشته شوهر کردند. رامین و مهران الان در هلند مشغول زندگی کردن هستند. مهندس خانه ی بزرگش را کوبید و مبدل به آپارتمان کرد.عمه صدیقه تک و تنها در خانه ی خود همچنان زندگی می کند.دختران عمه هر کدام به شهر رفتند . مادرم هم که چند سالیست با دار دنیا وداع کرده است. خانه ی بابا بزرگ هم فروخته شد.هزاوه لوله کشی شد و دیگر کمتر کسی به لب چشمه می رود و همه تپیده اند در خانه های شان.
همه چیز انگار برای این بوجود می آید که تمام شود.ایام دانشجویی ساکن تهران بودم. خانه مان سعادت آباد بود. و به یاد می آوردم روزی روزگاری چه هوس ها و آرزوها داشتم و چه خیال ها و رویا ها ...تهران رویایی و تهران واقعی...
دارم به این فکر می کنم که همه چیز عمری دارد. شادی هم تاریخ مصرف دارد. اگر از شادی به موقع خود استفاده نکنیم بعد از انقضای اعتبارش مسمومیت می آورد. و دارم به حرف آرش دادگر فکر می کنم. آرش می گفت این روز ها خیلی به فیزیک علاقه مند شده ام. فیزیک فقط یک علم بی روح نیست. فلسفه ی حیات است.ادراک ما را از جهان تغییر می دهد.و دارم به این فکر می کنم نکند آن شب ها که در هزاوه کودک بودیم و روی پشت بام مشغول دیدن ستاره های نورانی ، نکند تنها نور می دیدیم و ستاره ای در کار نبود و ستاره ها مرده بودند و ما خیال می کردیم و خیال می کردیم و خیال می کردیم ستاره ها زنده اند و در آسمان می درخشند. نکند سراب بود؟ شادی گمشده است. با آگهی در روزنامه ها هم نمی شود پیدایش کرد انگار...
عارفی گفته است:" هر که دیدارش در تو اثر نکند حرفش هم در تو تاثیری نخواهد گذاشت" ( عوارف المعارف).دیدار می تواند همان نور باشد. یعنی ما اگر کسی را می بینیم نور وجودی او را می بینیم. نورش را می بینیم مثل رابطه ی ستاره با نورش.نکند آن کس که بسیار دوستش داریم ، آن چیز که زیاد دوستش داریم تنها "نورش "را می بینیم و" خودش" سالها پیش و یا حتی قرن ها قبل مرده باشد...
