برای دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
1/4/1388 شمس لنگرودی.
این روزها روزهای مواجهه ی تیمور لنگ - نه لنگی پا که لنگی ذهن - با حافظ شیرازی است. این روزها روزهای هولاگوخانی است و روزهای از دست دادن نسخه های فیه مافیه و دوستی و عشق های لیلی و مجنونی است.هر شب ، میدان های تهران صحنه های جنگ است. جنگ پوسترها و شال ها و پرچم ها.هیچ ایده آلی وجود ندارد. از قهرمان پروری باید ترسید. هیچ کس به تنهایی نجات دهنده نیست.من به میرحسین موسوی رای خواهم داد ولی از او قهرمان نمی سازم .فریاد نمی زنم و آرام می نشینم و نظاره می کنم و امید دارم به آینده ...
ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با حاکمیت امیر مبارزالدین و سلطان محمود غزنوی و هولاگو و چنگیزخان مغول و امیر تیمور و افغان نابود نشد.ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با بی درایتی امثال سلطان محمد خوارزمشاه و پادشاهان قجر و جنگ های بی حاصل شیعه و سنی هیچ گاه نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که شاه اسماعیل اول وقتی با نورالدین عبدالرحمن جامی درگیر بود دستور داد هرجا نام جامی را دیدید نقطه ی زیر جامی را بردارید و بر بالای کلمه بگذارید و جامی را خامی بخوانید اما هیچ گاه هفت اورنگ جامی نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که وقتی مغول برد و خورد و کشت باز بر بلندای سرزمین خود ایستاد و مردانه هم ایستاد.ایران آنقدر بزرگ و با شکوه است که اگر هر کس هم رییس اش شود و دروغ بگوید و با ناجوانمردی و فریب و خدعه رفتار کند باز هم این سرزمین پر از غزلیات حافظ وگلستان سرسبز سعدی و مثنوی مولانا و سلامان و ابسال جامی و ترانه های خیام و فیه مافیه و منطق الطیر عطار باقی می ماند و ما شعر عشق به سرزمین مادری را زمزمه خواهیم کرد و به یاد می آوریم که محتسب در زمانه ی حافظ چه کرد و زاهد ریایی چه گفت و با حکیم فردوسی چه برخوردی شد و عطار چگونه کشته شد و با منصور حلاج چه کردند و عین القضات را چگونه پرپر کردند و در عهد مشروطه چه خونها که ریخته نشد و ستارخان و باقرخان را چگونه در باغ طوطی دفن کردند و مصدق را چه کسی به احمدآباد فرستاد و پزشک احمدی که بود...وما نگرانی مان فراتر از گونی های سیب زمینی ، سیب زمینی شدن خودمان باید باشد.
به یاد بیاوریم نهضتی در سبزوار بپا شد به نام سربداران. آنها بر سر دار رفتند و قرنها بعد محمد علی نجفی قصه ی انها را ترسیم کرد و به یاد بیاوریم آن هنگام که چنگیزخان مغول نیشابور را با خاک یکسان کرد و حتی دستور داد گربه ها و سگ ها هم باید کشته شوند ، قرنها بعد قصه ی خونخوارگی قوم مغول را می شنویم و لعنتشان می کنیم ...خونی که به ناحق ریخته شود انگاری تا ابد و تا جهان جهان است در کوچه کوچه ی شهر روان است و اینگونه است ظلم و ستم و دروغ و زهد ریایی...
آرام باشیم.همه ی ما قصه ی روزهای دگریم.قرنها بعد حکایت ما خوانده خواهد شد.
مرده ها به چه کسی رای خواهند داد؟ زمین آینه ی آسمان است. روح خواجه نصیر الدین طوسی در آسمان ، انتخابات را رصد می کند یا نه؟ رصد خانه ی مراغه در آسمان ، عشق را ردیابی می کند یا نه؟ اینکه چگونه خلیفه ی بغداد را باید کشت در آینه ی ستارگان دیده می شود یا نه ؟ شمشیر مهم تر است و یا عشق ؟ قلب زیباتر است و یا رنگ ؟ مراغه برای پایتختی بهتر است و یا داشتن زعفران خراسان ؟ تمام مرده های من امروز در آسمان چکار می کنند ؟ دعا می خوانند ؟و یا قرآن می خوانند ؟ و به روز رستاخیز فکر می کنند ؟ و یا به سینمای زمین نگاه می کنند؟ و به عمر رفته و به کودکی از دست داده و به کشف الا سرار خوانده نشده و گریه های نکرده بر حسنک وزیر و به دماوند نرفته فکر می کنند؟ زمین امروز گرم است و مرده ها گرمشان شده است و ارواح در آسمان مرزشان گم شده است و عشق شان ناپیدا و طبقات پس از طبقات و در هر طبقه چای و سکنجبین و کاهو نیست و در هیچ طبقه ای منم منم منم نیست و اسپیلبرگ اگر روزی از همین روزها بمیرد به خاک سرد نگاه می کند گویی که از ازل هیچ نبوده است و در شبی همه چیز فنا خواهد شد و نه از پوستری خبر می دهد کسی و نه از بی عدالتی کسی چیزی به یادش خواهد آمد و نه از ستادهای چند طبقه ی کاندیداها و نه از تاریخ حمله ی مغول و چنگیز خان و هر چه هست بی کسی است و در خود پیچیدن و حسرت و دریغ هایی برای کارهای کرده و حرفهای زده شده و حرکت ممتد پای ها و روز موعود هر کس شکلات های خورده اش را می بیند و آدامس های جویده شده در دهان اش که سر به میلیون ها می زند و حرف های خوب محبوس شده در گلویش و عشق های بدون افلاطون و پیاده روی های سرشار از کافی شاپ و هدفون های پر از کامران و هومن و سرزمین بی سمرقند و جهان بدون گریستن های حافظ و سعدی های به سفر نرفته و رودکی های نابینا و عرق های مانده بر پشت شتر پیامبر ...شعر شاملو قرار است پناهمان باشد ؟ و با شعر فروغ می توان وقتی مرد پشتش سنگر گرفت ؟ من می ترسم که مرده ها دغدغه هایشان این نباشد که کره ی خاکی رییس جمهورش کیست و نگرانی شان مملکت خودشان و شخص خودشان باشد. دیروز فکر می کردم من که اسمم رضا مهدوی هزاوه است رییس جمهور آسمانم چه کسی است ؟ چه کسی به من فرمان می دهد و چه کسی من را به زندان می اندازد و چه کسی مسوول گردشگری من است و چه کسی دادگاه من است ؟ رای من به کدام پیامبر است ؟ نگرانی بیهوده است. ما به جایی خواهیم رفت که شاعر شعر" ای بخارا شاد باش و دیر زی "رفته است و همانجا که ابوالفضل بیهقی و آن زاده ی دهکده ی باژ، حکیم ابوالقاسم فردوسی و ابن عربی و خداوندگار مولانای عزیز و حسام الدین چلبی و شمس تبریزی و خواجه محمد حافظ شیرازی و جامی سراینده ی سلامان و ابسال و عطار نیشابوری گوینده ی شیخ صنعان رفته است . رییس جمهور های مرده بیشتر از رییس جمهور های زنده است . آدم های بد مرده بیشتر از آدمهای بد زنده است . آدم های خوب مرده بیشتر از آدم های خوب زنده است. عشق در حال کپک زدن است. نان بیات است. خنده صلاح نیست. بازی ، هوای خوزستان است. دست دادن ، اردبیل سرد است. دیدار ، گردنه ی پیچ در پیچ حیران است.مهر تنها نام ماه اول پاییز است. از خورشید تنها گرمایش باقی مانده است . خورشید دیگر "خانم" نیست. انار دیگر یادآور" بابا " نیست. صفحات روزنامه ها یا چپ و یا راست است. سماع گم شده است. قونیه آدامس میهمانی های مجلل است. کن نام یک جشنواره ی سینمایی فرانسوی است. دنیا مثل ماجرای رکسانا صابری امریکایی است .یک روز هیاهوست بر سر زندان رفتنش و روزی دیگر هیاهوست برای آزاد شدنش و روزی که بمیرد کسی به یادش نمی آید آن هیاهوها و جنجال ها و آرام آرام بدن رکسانا به خاک می رود و به خواب می رود و حقیقت که زنده است لبخند می زند به آن هیاهوهای بر باد رفته و چیزی که بر دست مانده است مشتی اظهار نظر است و مشتی گفته ها و خنده ها و اندکی موریانه بر روی بدن و پرچم رها شده بر جنگل افلاطون و سقراط و هگل .... راه حقیقت از کدام سوست ؟ و پشت هر ستاد انتخابات به جای بهشت دیش است و نوش های به یاد ماندنی همراه با نیش است و خواجه عبدالله انصاری برگ درخت گیلاس خویش است و پایتخت بچه های جنوب شهر اتیوپی است و عطر مانده در تن کوچه ها یاس است و مسجد محقر پیامبر و گنبد امام علی و علامه محمد تقی جعفری و جاده ی ابریشم و پریشان گویی و وحدت وجود مولوی و قبر پروفسور پوپ در اصفهان است و شال های سیاه و سفید و شال های سبز و پرواز کایت ها بر فراز تهران بدون دریا و کویر خالی از دکتر شریعتی جلوی چشمانم است و به یاد می آورم کسی گفت و می گوید" فاطمه فاطمه "است و کسی می گوید" مولانا مارکسیست است "و کسی می گوید" من ضد اسطوره ام "و مرده ها دیگر چیزی نمی گویند و باید بنشینند در گوشه ای از آسمان و به گذشته ی خود نگاه کنند و هی غبطه بخورند و بر گنبد حرم امام رضا دست بکشند و حرفها ی خود را به یاد بیاورند و از آسمان ببینند که بالاخره کسی رییس جمهور زمین شده است و هنوز مملکت وجودی خودش بی رییس است. از هیاهوی زمین می ترسم .
برای هوشنگ گلمکانی...
آن روزی که در میدان باغ ملی اراک منتظر رسیدن ماهنامه ی فیلم به دکه ی مطبوعاتی بودم را به یاد می آورم . آن وقتها - دهه شصت - مجله ی فیلم صفحه ای داشت به نام نقد خوانندگان و من برای فیلم "شهرموشها "نقدی نوشته بودم. پس از چند ساعت معطلی مجله به دستم رسید. به صفحه ی مورد نظر رجوع کردم. نقدم چاپ شده بود. سر از پا نمی شناختم. دویدم.به خانه رسیدم و بارها و بارها نقد چند سطری ام را خواندم . آن سالها باغ ملی نرده های به گمانم سبزی داشت و روزگار روزگار باد و باران های بی موقع بود و روزگاری بود که نوشته های هوشنگ گلمکانی - سردبیر مجله ی فیلم - را می خواندم نه بهتر است بگویم می بلعیدم. یادم می آید همین آقای گلمکانی نوشته ای داشت به نام " در برابر آینه ی درون "...شاید آن مطلب را دهها بار خواندمش و گریه کردم. آن متن یک بهاریه بود . یک ماجرای واقعی.ماجرای سفر نوروزی خود گلمکانی به وطنش ، یکی از شهرهای شمال و شرح سینما رفتن های دوران کودکی و دوست صمیمی دوران نوجوانی اش حبیب. گلمکانی نوشته بود سینمای قدیمی شهر تبدیل به رستوران شده است و او تصمیم می گیرد برای صرف ناهار به آن رستوران برود. به در و دیوار قدیمی رستوران که روزگاری سینما بوده است ، نگاه می کند و آوار خاطره بر سر و رویش می ریزد و ...
و الان روزگار غریبی شده است و چقدر دوست داشتم باغ ملی هنوز صندلی هایش سبز بود و نوجوان می شدم و شب ها زیر پتو "در برابر آینه درون" را می خواندم و برای سینمای از دست رفته و باران شمال و دوستی های قدیمی و جدایی ها گریه می کردم.
آن روزگار همه چیز در هاله ای از ابهام و ایهام بود.پشت صحنه ها را نمی دیدیم. همه چیز لای زرورق اسطوره پیچیده بود و سینما پر از راز و رمز بود و نمی دانستیم خانه ی عزت الله انتظامی چگونه است و نمی دانستیم داوود رشیدی وقتی به خانه می آید چگونه غذا می خورد . تلویزیون ، دو شبکه داشت که بین برنامه ها فقط تصویر گل نشان داده می شد و در برنامه ها فقط آدمهای رسمی حضور داشتند. مجری ها عصا قورت داده می نشستند و تو ناخودآگاه آنها را نمی توانستی حدس بزنی و هر مجری برای هر بیننده ای یک ادم متفاوتی بود. چون با خیال تماشاگر در هم می آمیخت.
این روزها رسم شده است هر فیلم و برنامه و سریالی تولید می شود پشت صحنه اش را هم می سازند و پخش هم می شود. و ما باید شاهد شوخی های بی مزه ی بازیگران و نحوه ی غذا خوردن عوامل تولید باشیم و بدانیم ماشین فلان بازیگر و کارگردان چه مدلی است و از چه لباسی خوشش می آید.جهان دارد به سمت دنیای بی اسطورگی پیش می رود و این رویه فقط در سینما نیست. به روزنامه و مجلات و برنامه های ورزشی ، دنیای سیاست و ادبیات و... هم کشیده شده است. عادل فردوسی پور از زیر و بم یک بازیکن فوتبال پرده برمی دارد و انگار دیگر دیواری در بین نیست و همه چیز باید شفاف و روشن باشد..بچه که بودیم گمان می کردیم معلم هایمان از جنس دیگری هستند و لابد از فرشتگان اند و مثل آدم های معمولی نیستند ، حتی دستشویی نمی روند و غذا یشان لابد از چیز دیگریست و قدیس هستند!
بهار برای من تداعی گر اسکناس نو و باران و دیوارهای کاهگلی است.. معمولا روز اول عید به خانه ی دایی کربلایی ابوالقاسم می رفتیم. خیابان حافظ و بعد چهارراه حافظ ، همان چهارراهی که نبشش سوپر مارکت یاسر عرفات بود - و من چقدر بی دلیل خاصی دلم می خواست درون خانه ی بالای سوپر را ببینم - و می پیچیدیم به داخل خیابانی و بعدش بن بست و ته بن بست خانه ی دایی بود. و معمولا همه ی فرزندان دایی آنجا جمع بودند. عباس آقا وجواد آقا که معلم بودند و ابوالفضل آقا که کارمند بیمارستان بود وبرادر بزرگتر، آقا مهدی که نظامی بود و آقا جعفر که به گمانم کارمند یکی از کارخانه های اراک بود.فاطمه خانم هم محصل بود. بچه ها از در و دیوار بالا می رفتند و ما که بچه بودیم به حیاط می رفتیم و یادم است حیاط ، باغچه ای کوچک داشت و در صبح روز عید هوا مثل تسبیح به دورمان می چرخید و خنک می شدیم و ترد می شدیم و انگار تراش می خوردیم. لبخندهای بابا را و مادر را خوب به یاد دارم و اتاق ها پنجره ای بزرگ داشت که میشد از داخل اتاق بدون زحمت به حیاط رفت .یادمه یکبار داستانی نوشته بودم و برای عباس آقا خواندم. ایشان هم برای تشویق من رفت از داخل کتابخانه ی کوچکی که داشت کتاب" هنر داستان نویسی ابراهیم یونسی " را در آورد و به من هدیه داد.گاه میشد که در آنجا می ماندیم و گاه به درون بن بست می رفتیم و بازی می کردیم .عیدی هم می گرفتیم و به این ترتیب روز اول عید خوش و خرم می گذشت و خوب یادمه سر چهارراه حافظ روی بخشی ازدیوار کاهگلی یک خانه را سفید کرده بودند و با رنگ قرمز نوشته بودند" مغازه الکتریکی... " و برای من چهارراه حافظ شد یک خاطره . و تا مدتها رنگ سفید و قرمز و ترکیب "مغازه الکتریکی " برایم تداعی گر روزگار خوش کودکی بود . گاه میشد در ایام نوروز با برادرم به سینما کاپری - که حالا نامش شده عصرجدید - می رفتیم. دم در سینما آقایی با موهای پرپشت می ایستاد و موهایش سفید و خاکستری رنگ بود. تفنگی داشت و تخته ای تکیه داده به چوبی روی پیاده رو کار گذاشته بود و ما مشتاق بودیم تیری بسوی نشانه بیندازیم تا بلکه تیرمان به هدف بخورد و معمولا روی تخته پوستری می چسباند و ما می بایست به چشم هنرپیشه تیری شلیک می کردیم. همیشه فکر می کردم آن آقا چقدر دلش می خواسته هنرپیشه شود. آقای مو سفید را معمولا توی سینما هم می دیدم. بعدها فکر می کردم او با تشویق آدمها به شلیک تیر بسوی هنرپیشه ها شاید به نوعی می خواسته انتقام ناکامی های خودش را از آن سینمای بیرحم بگیرد ... - بعدها او به سیگارفروشی رو آورد ، آخر مردم متمدن دیگر یاد گرفته بودند که تیری به ظاهر بسوی کسی پرتاب نکنند و تیرها نامرئی شود - سینما کاپری پر از پرویز دوایی بود و دود سیگار آنجا را رویایی کرده بود. انگار به جنگلی وارد شده باشی که سراسر مه آلود باشد.گاه از بالکن ، پوست تخمه ها به سر و رویمان می ریخت و لحظاتی میشد فریادی می شنیدی از بخت برگشته ای ، زیرا کسی از بالکن به جای پوست تخمه ته سیگارش را به پایین می انداخت و تو هر لحظه دلت به هول و ولا بود که چه بر سرت ریخته می شود. ساندویچ فروش ها ی سینما هم مدام در بین صندلی ها رفت و آمد می کردند و آن وقتها مثل الان نبود که تلویزیون بیست و چهار ساعته برنامه داشته باشد وسینما کارخانه ی رویاسازی بود. سینما البته همه چیز را نشان مان نمی داد. به قول ارنست همینگوی تنها بخشی از کوه یخ را می دیدیم. همفری بوگارت را دوست داشتیم و گوزنهای کیمیایی را بارها دیده بودیم و اشک ریختن برای قیصر زشت و زننده نبود واگر قهرمان فیلم می مرد تماشاچیان آنقدرمتاثر بودند که به هنگام خروج از سینما به همدیگر دلداری می دادند که " فیلم بود" یعنی زیاد ناراحت نباش !
در دوران نوجوانی یکبار در ایام ماه محرم به هیات عزاداری مسجد محل رفتم و همینطور در خیابان های اطراف خانه مان زنجیر می زدیم و عزاداری می کردیم. گفتیم " به کجا می رویم" . مسوولان هیات گفتند" برای شام به خانه ای در حوالی چهار راه حافظ می رویم." و برای اولین بار من با هیات ، پا به درون خانه ای گذاشتم که آرزوی دیدنش را داشتم. همان خانه ای که بالای سوپری یاسر عرفات بود.اصلا نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن خانه را ببینم و آن شب دیدم.همه زنجیر می زدند و من به در و دیوار نگاه می کردم. انگار گمشده ام را پیدا کرده بودم. از پنجره به خیابان نگاه کردم به همان جایی که بارها از آن زاویه به بر و بالای خانه نگاه کرده بودم.راز آن خانه ی سه طبقه چه بود ؟ در عالم خیال به همه فخر می فروختم که سوار بر اسب مراد شدم...اما و اما هر چه جستجو کردم بدبختانه رازی نیافتم !و آن خانه دیگر برایم مقدس و زیبا نبود.آن خانه فقط یک خانه بود. و بعدها پیش خودم می گفتم ای کاش آن خانه را ندیده بودم تا همچنان دوستش داشتم .
و حالا در دهه ی هشتاد همه چیز دارد عیان می شود. هر سریالی که ساخته می شود و بینندگان مدتها با شخصیت ها همذات پنداری کرده اند و با آنان زندگی کرده اند در پایان می بینند که مثلا در همان جایی که همپا با قصه اشکی ریخته اند، در پشت صحنه و درست در همان موقعیت چه شوخی های سطحی و مبتذلی رد و بدل می شود.این پشت صحنه ها جنایت کارند. این پشت صحنه ها خیانت کارند. این پشت صحنه ها رویا و خیال را از ما می دزدند.این پشت صحنه ها ، ستاره ها را زمینی کرده اند.
یکبار هوس کرده بودم آقای هوشنگ گلمکانی را از نزدیک ببینم. به محمد صالح علا - که با ایشان رفیق است - گفتم با هم بریم ببینیمش؟ گفت باشه.اما برای چی ؟ چکارش داری؟ گفتم برای دیدن نویسنده ی" در برابر آینه درون"! امانرفتیم....تردید به جانم افتاد که ندیده دوستش داشته باشم. دلم می خواهد اسطوره هایم را حفظ کنم برای روز مبادا ، برای روز دلتنگی ، برای روزی که باید زیر پتو بروی و گریه کنی . دلم می خواهد همفری بوگارت را همچنان با آن بارانی کهنه اش در قلبم داشته باشم . دلم نمی خواهد از روزگار فعلی امیر نادری چیزی بدانم تا همچنان صحنه ی آخر شاهکارش، فیلم دونده را در یاد سپرده باشم و دوست ندارم صدای بهروز وثوقی را در شبکه ی صدای امریکا بشنوم تا همچنان گوزن ها را از یاد نبرم و دلم نمی خواهد از زندگی خصوصی ناصر ایرانی چیزی بدانم تا رمان" سختون " همچنان مرا تلنگر بزند که با پای چلاق هم می توان قله ی کوهی را فتح کرد .همیشه دلم برای "میم " داستان درخت گلابی تنگ می شود و مهم نیست گلی ترقی ، نویسنده اش ، از چه بازاری خرید می کند. دلم نمی خواهد مگی" پرنده ی خارزار" را در عالم واقع ببینم و حتی نمی خواهم دوباره رمان" تپلی" را بخوانم از ترس اینکه بخوانم و گریه ام نگیرد و وقتی بازیگری از میزان دستمزدش برای یک فیلم گلایه می کند و علنی در مطبوعات نوشته می شود و وقتی اسطوره های سینمایی که نقش آدم های محروم را بازی کرده اند با لباس های یک میلیون تومانی در بازارچه ی صفویه خیابان ولیعصر قدم می زنند زندگی رنگ دیگری به خود می گیرد. یکی از تفاوت های قصه با داستان در اینست که در قصه با" کلیات" سر و کار داریم و در داستان با " جزییات" . بعضی از آدم ها متعلق به دنیای قصه اند و بعضی دیگر به دنیای داستان. دیدار مدام از "جزییات " آدم ها ، "کلیات" تو را نابود می کند. هر حرفی که زده می شود بر علیه خودت استفاده می شود.
بعد از این همه سال خانه ی دایی کربلایی ابوالقاسم خالی از فرزندانش است. دایی فوت کرد و پسرانش هر کدام در جایی زندگی می کنند. و آن خانه فروخته شد .آن بن بست روزی روزگاری خراب خواهد شد. همه برای خود سینما پارادیزویی دارند . گاهی می شود که چیزی به رنگ سفید و قرمز می بینم و تلنگری نمی خورم و این یعنی گاهی مرده ام. از سینمای به قول پرویز دوایی " قصاب خانه ای" امروز که پر شده است از قتل و کشتار دل خوشی ندارم. و بدتر از همه اینکه فیلم ها و سریال های وطنی مان هم پر شده است از اسلحه و خون و مرگ و جنگ. دلم می خواهد فیلمی ببینم درباره ی اسکناس تا نخورده ی عید و سفره ی هفت سین و قرآنی که بابا بخواند و گربه ای بالای دیوار ، طلب گوشتی کند و عمه ها و خاله ها و دایی ها قرار باشد ظهر جمعه ای میهمان مان باشند و دعوا باشد بر سر اینکه سفره را چه کسی بیندازد و چه کسی نوشابه ها را بچیند و بابا یی باشد که بزرگتری کند و مادری باشد که مهربانی اش اشک شوق به چشمانت بیاورد و عمویی باشد که بعد از ناهار دود سیگار اشنویش رابه آسمان بفرستد و برادری باشد که به تو چشمک بزند و بگوید " مهمانها که رفتند با دوچرخه می رویم سینما...سینما کاپری...تخمه می شکنیم و برای مرگ قهرمان فیلم گریه می کنیم بی آنکه قهقهه های آدم های پشت صحنه را ببینیم...و گمان کنیم همفری بوگارت، همیشه همفری بوگارت است... "
هد فون در گوشم است و به یاد می آورم آن شب کذایی که در اطراف ترمینال جنوب آن زن را دیدم. زنی چادری دیدم که با دختر حدود 9 ساله اش راه می رفت. یکباره دخترک به طرفم آمد و به من گفت "آقا ساعت نمی خری ؟" به مادرش نگاه کردم. مادر بلافاصله خودش را به درون چادر سیاهش پنهان کرد . به دخترک گفتم" کو ساعت ؟" ساعت رنگ و رو رفته ای بود. "قیمتش ؟" دختر بچه گفت" هشت هزار و پانصد تومان" . هزار حدس زدم.یکی اش این بود که از خانه قهر کرده اند و می خواهند به شهرستان بروند و پول بلیط باید تهیه کنند.
حالا شب است. به کوکوی کبوتران حرم کار علیرضا نادری فکر می کنم. همین الان مینو دختر هفت ساله ام کاغذی جلویم گذاشت. با خط خودش نوشته است" دریا زیباست.زیبا دریاست".به علیرضا نادری فکر می کنم. به نگرش اجتماعی اش و به خیل هنرمندان انتزاعی اندیش.
ترمینال جنوب نیمه های شب خاصی دارد. آن زن کیف بزرگی داشت. چادرش نو و تمیز بود. عینک بر چشم داشت و بسیار خجالتی بود. دلم را به دریا زدم. به طرف خانم رفتم. گفتم" ساعت دیگه ای هم دارید ؟" چهره اش را پنهان کرد و گفت "نه. همین یکی !"
چند روز است که درباره ی الی را دیده ام. اصغر فرهادی هم جزو تماشاگران کوکو بود." دریا زیباست.زیبا دریاست." نخبه ها چقدر آرامش دارند.
امروز جلوی کتابفروشی ققنوس مردی جلویم را گرفت و گفت "گرسنه ام". امروز صد و بیست نفر نمایش کوکوی ...را دیدند. و امشب ستارگان آسمان همچنان بر سر کار هستند آدمی ، وقتی دوست دارد بمیرد ، که آشنایان مرده اش بیشتر از دشمنان زنده اش باشد.آن زن با آن دخترک ساعت 3 صبح در ترمینال جنوب چه می کردند و همان موقع به گمانم علیرضا نادری فریادی از ته دل کشید و اصغر فرهادی الی را به دریا می برد و بر نمی گرداند.
هدفون در گوشم است و قرار است خاتمی و میرحسین موسوی و کروبی هم کاندید ریاست جمهوری شوند.
امشب دور و بر ترمینال جنوب و ترمینال شمال شلوغ است . ترمینال جای مناسبی برای گریز است بی ساعت و زمان و مسافران هی به زیارت می روند و هی بیقرارند و هی ساعت ها فروخته می شود و هی سرنوشت ما شده است هزار حدس برای زنی با دختر ساعت فروشش در ساعت 3 صبح به قیمت هشت هزار و پانصد تومان.
مینو دلش می خواهد برایش لپ لپ بخرم. دیروز لپ لپ برایش خریدم. درونش زنی تنها بود که چادرش را سفت گرفته بود و دخترش انگار سرخوش و شاد بازی می کرد. لپ لپ ، دریا هم داشت. به گمانم درون لپ لپ فردا ، شوهر آن زن باشد و حالا باید هزار حدس برای شوهر آن زن بزنم.
مردی که گفت گرسنه ام به درون کتابی از عطار فرو رفت و نتوانست سیر شود و به کتاب همسایه رفت و پنهان شد.نام کتاب همسایه " جنایت و مکافات " بود. کیمیا دختر نه ساله ام مشغول چیدن سفره ی هفت سین است. باید سفره را به مدرسه ببرد تا نوروز گرامی داشته شود. کره ی زمین انگار لپ لپ است.درونش ماییم که معلوم نیست جایزه ی چه کسی هستیم. اصغر فرهادی کاکائو ست. علیرضا نادری قهوه ی تلخ است . نکند آن زن و دختر ساعت فروش عقربه ی همان ساعت شوند و هی بچرخند به دور ترمینال گرد جنوب...
"تنها يک روز بعد از آنکه برخي مقامات بر زنده بودن شخصي که خود را مقابل مجلس به آتش کشيده بود، تاکيد کردند برخي اخبار حاکي از آن است که اين فرد که به گفته مراجع قضايي معتاد نيز نبوده است، فوت کرده و مراسم ختم او نيز روز گذشته برگزار شد.به گزارش ياري مراسم ختم مرحوم محمدرضا کلاورزاني مقدم روز گذشته در مسجدي واقع در چهارراه سيروس تهران برگزار شد.گفته مي شود مرحوم کلاورزاني سه فرزند داشت که بهزيستي استان تهران سرپرستي دو فرزند وي را بر عهده داشته و چندي قبل به دليل مشکلات مالي مجبور شده بود تا کليه همسرش را نيز بفروشد اما پيش از خودسوزي، همسرش ديگر با او زندگي نمي کرد.مرحوم کلاورزاني مقدم در نامه يي که از خود باقي گذاشته است، دليل خودسوزي را بيکاري و فقر عنوان کرده بود.در عين حال محمد دهقان نماينده مشهد با انتقاد از رويکرد رئيس مجلس و رئيس کميسيون امنيت ملي در مواجهه با اين حادثه گفت؛ «نبايد رئيس مجلس از پشت تريبون حيثيت افراد را اين گونه زير سوال ببرد و نبايد حيثيت کسي را که به مجلس پناه آورده و ما براي او کاري نکرده ايم يا شايد هم نتوانسته ايم کاري انجام دهيم، زير سوال ببريم.»در همين حال يک جانباز شيميايي ديگر نيز در بنياد شهيد خودسوزي کرد.حجت الله فرزاد جانباز شيميايي و از اهالي خرم آباد است که در بنياد شهيد و امور ايثارگران خرم آباد داراي پرونده جانبازي و ايثارگري بوده است.به گزارش عصر ايران، ريه ها و کليه هاي اين جانباز که بر اثر عوارض شيميايي دچار آسيب بود، در اين خودسوزي از کار افتاد و در نهايت به دليل شدت سوختگي درگذشت.در همين حال يک مسوول در بنياد شهيد با تاکيد موکد بر جانباز بودن مرحوم فرزاد يادآور شد؛ قبل از هرگونه واکنشي به اين خبر اعلام مي کنيم که آن مرحوم سابقه اعتياد به هيچ نوع مواد مخدري نداشته است،"
همراه با باران غرب تهران و استکانی پر از چای لب سوز ، موفقیت فیلم بیست به کارگردانی کاهانی عزیز را گرامی می دارم. کاهانی از فارغ التحصیلان مستعد رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک است. .پشتکار و جسارتش ستودنی است. عبدالرضا کاهانی از همان در و دیوار و پلاتو و ... بهره می برد که دیگران...مزد تلاش پرداخت خواهد شد اگر چه شاید "بیست " سال بعد...
امشب اتوبان آزادگان شامی برای خوردن ندارد. مسجدی هم نیست که طعامی در کار باشد . به عشق اعتماد مکن که رودکی نابیناست هنوز و به رد شدن از خیابان حافظ اعتماد مکن که شورلت های امریکایی سنگین است و قبر هنوز قبر است و بابک تختی نیست اینجا و تالار چهارسو از چند سو مرا می کشد . سویی به تویسرکان و گردوهای دایره ای و سویی به تبریز و بازارهای تو در تو ی پر از مشتری و مملکت من پر از فیلمنامه ی حادثه ایست و غم غربت و دلتنگی برای مثنوی مولوی ست و متن های نمایشی خوانده شده در سنگلج قدیمی و شخصیتی به نام عزت الله انتظامی و محمد چرمشیر با بانی و کلاید افسانه ای مرا می کشاند به آسمان اسطوره ای و تخت جمشید چشمم حالا کمی درد می کند و می دانم علتش سردرد اسکندری ست و دریا کمی خروشان است و می دانم علتش" دروغ و خشکسالی" ست...امشب اتوبان آزادگان چای برای لیوان شکسته اش ندارد.سماوری هم نیست که آتشی در کار باشد.
به یاد ایامی که حالا حرفش هم کمی کهنه نشان می دهد اعلام برائت می کنم از قدم زدن شبانه در میانه ی اتوبان غزه - نامش زودتر از خودش ساخته شده است - که غزه مادری را به یاد می آورد که برای ثانیه ای از پیکر بچه اش تنها آستین بلوزش مانده بود.
آستین بلوز ، بلدرچین و کبک بود در فصل بستنی که بچه های آمستردام دام گسترده بودند تا پرنده ی هلند قدقد کند و چه اشکال دارد هلند مرغ شود؟ هلند قدقد می کند و در مصر برف با هدفون در گوش می بارد و اشک مادر فلسطینی دریا می شود و علتش خشکسالی و دروغ است و نمی دانم چرا بچه ها باید هر لحظه با دیدن چیز ساده ای مثل پفک به هوا بپرند و برای ثانیه ای دیگر با اصابت موشکی باز هم به هوا بپرند و بیفتند به اتوبان ها شام نخورده و پفک ها باز نشده که آمستردام هوا بارانی است و غزه هم بارانی ست و انتهای عدالت آخر برزخ است. و از آسمان تهران مدام روزنامه می بارد و از آسمان اصفهان مدام پل های وارونه و از آسمان تئاتر شهر مترو می بارد و شکلات مترو بهتر از مترو خط صادقیه هست؟ که آدم شکلات مترو را می خورد و مترو ، آدم را می بلعد .
امشب اتوبان آزادگان آبی برای نوشیدن ندارد.سیگاری برای کشیدن ندارد. مرده ای برای گریستن ندارد. زنده ای برای عشق ورزیدن ندارد. سینمائی برای سینما پارادیزو شدن ندارد. اشک وقتی در چشم بخشکد همه چیز را از دست می دهد.در اتوبان آزادگان سری می بینم ، سر حسین بن علی ست . در روی خزر سری می بینم ، سر دو طفلان مسلم است و در روی کویر کاشان سری می بینم ، سر سلطان العلماست و در میدان هفت تیر سری می بینم ، سر از منصور حلاج است و در تئاتر شهر سری می بینم سر از شکسپیر است که اینجا شده است سرخانه و سرسره ی ناصری و اینجا شده است سردخانه و باغ بی برگی . سرها بربالای بیرق ها آدمها منتظر متروها و بی آر تی ها شتابان و بی حوصله در پی میدان آزادی و آخر عدالت آستین پاره پاره ی کودکی است که قرار بود بزرگ شود و موسیقی گوش کند و شیطنت کند و ازدواج کند و برقصد. من از جهان شکایت دارم که کودک آفریقائی اش از گرسنگی بمیرد و کودک غزه ای اش از موشکها تکه تکه شود و هی سری از تن جدا شود.حجم نامه های اهالی کوفه به وسعت تمام تئاتر های شهر تهران و مسکو و بوداپست است...این پست مردمان...
عاشورا را با میوه و پرتقال ها را با خزر ، به چای سرخ و دلتنگ آویزان کردم و لاهیجان تق تق کرد که ما خواهیم آمد و راز بزرگ زیستن ، روزی در جهان بی خدا آشکار خواهد شد. موسیقی فرمایشی در دل بی اسب من چه می کند ؟ دویدن و حاصل ضرب خواندن و بوی نم بازار و ترشی های مانده در پستوی دل و فراموشی پیرمردی به نام جلال آل احمد و زنانگی سیمین دانشور و سخن به سجع گفتن زینب و بیماری امام سجاد و رنگ زرد حر و آفتاب داغ کربلا مدام به تنم می خورد و از میوه های عاشورا تنها سیب مانده است...
اگر علی اصغر تشنه است و اگر چای و سیگار در کربلا نبود ، شمشیر بود و من چقدر دلم می خواست قهوه خانه ای در کربلا از خود داشتم که بی اعتنا به دشنام ها و یزید ها و فرات بستن ها و سردردها و کینه ها ، چای به لب های تشنه می رساندم و لاهیجان را از جیب هایم در می آوردم و به عبای عرب ها می تکاندم تا ته غربت و غریبی و بی کسی در می آمد.
سوار هواپیما هستم و بر فراز تهران پر از پارچه های ابا عبدالله و دماوند بی حضرت عباس و البرز پر از ایزد مهر و کرمان پر از سرهای مانده بر نیزه و بم خالی از کرور کرور آدم و چهار راههای پر از گل نرگس و مریم - منتها نه در خاک گرم که درون دست های سرد کودکان کار - و حسینیه ی کربلایی های چهار راه گلوبندک و روضه ها و طعام ها و خیمه سوزی ها و حر های هرساله و شمرهای گریان و همایش شیر خوارگان یک ساله و امام حسین های تکیه بزرگ تجریش و چایخانه ی فرد میدان تجریش ...همه و همه را می بینم و گریه می کنم که تهران چقدر کافه ی نادری دارد و هنوز علی اصغر تشنه است...

به همین سادگی ابراهیم کریمی رفت ... روز مرگش که روز عرفه بود دکتر رحمت امینی پیامکی با مضمون تسلیت فرستاد. نمی خواستم باور کنم. وحید لک دومین پیامک تسلیت را فرستاد. نوشته بود "چکار کنیم ؟ "و بعد خیل دوستان و اساتید مرتب پیامک تسلیت می فرستادند.وحید فخر موسوی از آستانه اشرفیه ، رامین محمودیان ، وحید اشرف پور از رامسر، رامتین خداپناهی زنگ زد ...نه ! نباید باور کنم! استاد حدود ساعت 9 صبح فوت کرده بودند و برادر آقا ابراهیم ،حسن آقا ، به همسرم زنگ زد و گفت "دادا صبح تموم کرد" و من گریه را می دیدم که بر صورت یگانه خواهر استاد، همسرم ، جاری می شود. بچه ها مدرسه بودند. شب قبل با همسرم قرار گذاشته بودیم هر طور شده برای دیدن استاد راهی اصفهان شویم. به مدرسه ی هاجر رفتم. بچه ها بی خبر از همه جا خوش و خندان دویدند و گفتند" پس چرا مامان نیامد ؟" تلاش کردم گریه هایم را نبینند. به سراغ معلم مینو رفتم. به خانم دهقان گفتم" برادر همسرم فوت کردند و ما باید چند روز به اصفهان برویم". خانم دهقان که تا چند لحظه قبل در حال لبخند زدن بود یکباره مبهوت ماند و من و او هر دو برای لحظاتی به مینو نگاه کردیم . دست بچه ها را گرفتم و به سوی خانه رفتیم. در راه به کیمیا گفتم باید سریع به اصفهان برویم. گفت "آخ جون !" نه ! نتونستم . در خیابان گریه کردم. نمی دانم چرا! از آخ جون یا چیز دیگری بود نمی دانم.! کیمیا گفت : " بابا چی شده !؟" گفتم : "کیمیا جون دایی رفته پیش خدا." گفت : " دروغ نگو . یه دفه به مامان نگی ها ! مامان گریه می کنه." به خانه رسیدیم.. مریم روی فرش ولو شده بود و زار زار گریه می کرد. بچه ها جلوی در ایستاده بودند. کیمیا بغض کرده بود. کیمیا هر موقع ناراحت می شود بغض می کند و نیز سکوت. مینو هنوز از مرگ چیزی نمی داند. نمی فهمد مرگ چه دنیای پر راز و رمزی است.
سوار پراید می شویم. سی دی "محمد نوری" را می شنویم.. ترانه ای غمگین می خواند." من بیهوده می خواهم از یاد تو بگریزم ای همه هستی من از عشق تو لبریزم ... " بزرگراه آزادگان گریه های من و مریم را می بیند. اتوبان قم اشک های ما را می چشد. نمی دانم چطور در آن حال و هوا می توانم رانندگی کنم. کیمیا در روی صندلی عقب مشغول نوشتن است. مینو می خوابد. وپیامک پشت پیامک برایم ارسال می شود. دکتر حسن دولت آبادی برایم می نویسد " خبر درسته ؟" می نویسم " کاش غلط بود".علی گلستانی زنگ می زند. با مهدی عابدینی صحبت می کنم. سلفچگان و دلیجان چقدر کشدار شده است. پس چرا به اصفهان نمی رسیم. محمد نوری هی می خواند و ما هی گریه می کنیم. حالا کیمیا هم خوابش برده. لحظه ای توقف می کنم. تکه کاغذش را می خوانم. کیمیا نوشته " ای خدا مامان و بابام همیشه سلامت باشند و زنده باشند." به صورت مینو و کیمیا نگاه می کنم. به یاد می آورم مینو که به دنیا آمد مانده بودیم اسمش را چی بگذاریم، استاد کریمی " مینو " را پیشنهاد داد و ما پذیرفتیم. ماههای قبل با سی لیتر بنزین به اصفهان می رفتیم و روی ماه استاد را می دیدیم و حالا با سی لیتر بنزین می رفتیم شاهد خاک سپاری آن روی زیبا باشیم. به اصفهان رسیدیم. شهرک امیر حمزه ، خیابان دوم...به خانه ی استیجاری ابراهیم رسیدیم.ودیعه گریه می کرد. وجیهه بی تابی می کرد وحیده در گوشه ای نشسته و خیره شده بود به جایی دور و من به اتاق استاد رفتم. کتابهایش را دیدم. کشف الاسرار، مناقب العارفین ، غزلیات سعدی ، شاهنامه، شرح بوستان دکتر خزائلی و منتهی آلامال و هملت و ... عکس بزرگی از او دیدم که شبیه شمر را بازی می کرد . او هر سال به اتفاق دو برادر نازنین اش به روستای زادگاه خود حسنیجه می رفت و تعزیه می خواند. قاب های تقدیر و الواح سپاس و تشکر و تجلیل از ایشان روی میز بود. تخت فلزی استاد هنوز بود. صندلی قهوه ای رنگ او هنوز در بالکن خانه دیده می شد. ابراهیم عادت داشت هر روز عصر ها به بالکن برود و دم دستش کتابی باشد و لیوانی چای و سیگاری در دستش و آنقدر بخواند تا روز شب شود و شب روز شود.حجت الله سبزی از پیشکسوتان تئاتر اراک زنگ می زند. چقدر گریه کردیم. چقدر خاطرات مشترک .به عکس زهرا خانم خیره می شوم. همسر استاد کریمی که حدود 56 روز قبل در اثر سکته ی مغزی فوت کرده است.به بیرون می روم. به درختی تکیه می دهم. جلوی خانه ی استاد خالی از هر پلاکاردی است.مرتضی بهارلو از دوستان خانوادگی استاد می گوید صاحبخانه اجازه ی نصب پلاکارد و حتی اعلامیه ی فوت هم نمی دهد. صاحبخانه پسری دارد مبتلا به ام اس و می گوید شنیدن خبر مرگ و عزاداری برای پسرش بد است. حتی خانواده ی کریمی حق این را هم ندارند که ضبط صوتی کنار خانه ی شان نوای قرآن را پخش کند. این اواخر هر موقع استاد به خانه ی ما می آمدند به همسرم می گفتند : " من از هر نوع کتابی که دلت بخواهد خوانده ام و پس از عمری به این نتیجه رسیده ام که تمام کتاب های عالم در قرآن جمع شده است " و چقدر قرآن با ترجمه ی الهی قمشه ای را دوست داشت...
شب در خانه ی بی ابراهیم می مانیم. مریم و فریبا - دوست ودیعه - تا صبح قرآن می خوانند. صبح باید به تشییع جنازه برویم . وجیهه از خواب بیدار می شود. سخت گریه می کند . مرگ بابا را باورش نمی شود.. مرتضی می آید. انگار از جایی دور، شاید از تبریز دلتنگی فروغ هم می آید و انگار از فرانسه ی آفتابی کریستین بوبن هم می آید. به سوی باغ رضوان می رویم. همه گریه می کنند. بچه ها را تنها در خانه گذاشته ایم . آنها خوابیده اند. به سرد خانه می روم. حسن آقا بر بالای سر جنازه ی برادرش زیارت عاشورا می خواند. و بعد هم قطعاتی از نمایشنامه ی غلغله ی پریشان نوشته ی استاد را می خواند. بسیاری از هنرمندان اصفهان آمده اند.جمشید صدری را می بینم. اکلیلی هم هست. مدیر کل ارشاد می آید. دوربین های صدا و سیمای اصفهان هم مشغول اند. سر نماز نمی توانم درست بایستم. مریم روی زمین افتاده است . وجیهه جیغ می کشد. احسان تنها پسر استاد گریه می کند. وحیده که باردار است بغض گلویش را گرفته. ظرف حدود دو ماه هم پدرشان را از دست داده اند و هم مادرشان.ساسان شوهر وحیده بیمار شده است. علی همسر وجیهه با صدای بلند ضجه می زند. حسین برادر استاد به نقطه ای خیره شده است. به گمانم دایی علی او را در بغل می گیرد و به او می گوید" گریه کن دایی ..." و حسین سرگشته و مبهوت از دست دادن برادرش انگار به زمین چسبیده است. خواهرم و شوهرش ، محمد رضا سجاد پور هم که از تهران برای مراسم آمده اند گریه می کنند. محل دفن استاد قطعه ی نام آوران است. مریم چنان بی تابی می کند که تکه ای از کفن را کنار می زند و بخشی از صورت استاد را می بیند ومیبوسد. مدام فریاد می زند " تو چقدر مظلوم بودی...عزیزم ! عزیزم ! " و من هم برای آخرین بار بخشی از ریش های پر پشت صورتش را دیدم . همان ریش هایی که مدام قطره های عطر را تجربه می کردند. و خاک ها روی مردی ریخته می شد که آخرین نمایشی که اجرا کرده بود نامش " سه شب راحت " بود...مادر ابراهیم در ماشین نشسته بود و هق هق می کرد. پیامک ها هی می رسند.و خاک ها هی ریخته می شود و هنرمندان زنده هی با ماشین سر می رسند و فروغ هی پاهایش را در بالکن خانه اش در اهواز تکان می دهد و شعر می خواند و احمد شاملو هی یکی از پاهایش را از دست می دهد ...یکباره به یاد می آورم جنازه ی استاد هم بی پای راستش به خاک سپرده می شود. پای اش دو سال پیش به علت دیابت و زخم عفونی قطع می شود. و حالا نوبت برگشتن به سوی خانه است. از باغ رضوان که خارج می شویم به یاد می آورم 56 روز پیش وقتی زهرا خانم در باغ رضوان دفن و مراسم خاکسپاری تمام شد آقا ابراهیم سوار ماشین من شد. بعد از باغ رضوان پلی است که باید از روی آن پیچید و عبور کرد. وقتی به سراشیبی پل رسیدیم استاد گفت: " رضا به این سرپایینی می گویند پیچ فراموشی !" گفتم : "یعنی چی ؟ " گفت : "یعنی آدمهای زنده وقتی مرده هایشان را خاک می کنند به این پیچ که برسند همه چیز را فراموش می کنند. خاک سرد است. "
به طرف خانه می رویم. کدام خانه ؟! خانه ای که حتی نتوان صدای قاری قرآن را شنید. کیمیا بیدار شده است و مدام گریه می کند. مینو هنوز غرق خواب است... فردا صبح زود آفتاب طلوع نکرده به سر مزار او می رویم. سی دی " محمد نوری " را در پخش ماشین می گذارم و مریم و وجیهه قرآن می خوانند. ساسان و علی دامادهای استاد آتش روشن می کنند. استاد همیشه از دود اسپند خوشش می آمد . اسپند آورده نشده است. به جایش چای خشک در آتش ریخته می شود. بوی خوبی در فضا می پیچد. از مینو می پرسم " تو می دونی دایی کجا رفته ؟" می گوید" نمی دانم !" از کیمیا جرات نمی کنم بپرسم. او حتما این راز را می داند. بچه ها چقدر زود بزرگ می شوند... و گذشت و گذشت تا این که روز یکشنبه یک دی در دانشگاه آزاد اراک برای ایشان بزرگداشتی گرفته شد. قبلش ، به ساره وفا زنگ زدم و به او گفتم مطلبی آماده کند. به حجت الله سبزی هم گفتم. اسلام فتحی عزیز و مهدی حجاری پور هم زنگ زده بودند که ما می خواهیم کلیپی برای استاد بسازیم. و ساختند و چه خوب هم ساختند.دکتر قاری عزیز صحبت کرد و نیز حاج آقا هراتی و سینا دلشادی و سعید آهنگران و... مجری جواد ابوالمعصومی بود و علی گلستانی هم کمک کرد و مهدی عابدینی هم خیلی زحمت کشید و همینطور علیرضا رحیمی و دانشجویانی مثل محمد جان محجوبی و میرزایی و دیگران...روز یکشنبه پس از برگزاری مراسم دست مرتضی و علی داماد استاد را گرفتم و به ساختمان مفتح بردمشان . به آنها گفتم کلاس های استاد معمولا اینجا برگزار می شد. استاد کریمی از تدریس بسیار لذت می برد. او تا آخرین لحظه ی حیات دلش می خواست بنویسد. کار کند .او در یادداشتی برای مسوول محترمی نوشته بود " چرا به من امکانات کار داده نمی شود ؟... چرا. اداره ی ...کم کاری می کنند ؟... فقط می خواهند وقتی من مردم مرا در قطعه ی نام آوران باغ رضوان اصفهان دفن کنند و اینگونه از من تجلیل کنند ؟ "
در حیاط دانشگاه قدم می زنم و به یاد می آورم که چقدر دلش می خواست دو ترم پیش هم در دانشگاه تدریس می کرد .روز مرگ همسرش ، استاد به من گفت " کاش تو به اراک بر می گشتی تا من دوباره به دانشگاه بیایم"... بگذریم ... فروغ رفته است . احمد شاملو رفته است و آنچه بر جای مانده است مردانگی ها و ناجوانمردی هاست... به همین سادگی زندگی بر ما بی ابراهیم سخت خواهد گذشت ... بت ها بسیار است ... بت ها بسیار است ...و الان چقدر دلم می خواهد با اسماعیل همتی حرف بزنم و با او از تیره روزی ها و غم مانده بر دل و خاطرات کهنه ی دانشکده و آن چای خوردن ها در حیاط دانشکده با ابراهیم حرف بزنم و دو شب پیش وقتی استاد بامداد تماس گرفت و تسلیت گفت چقدر دلم می خواست به او بگویم آقای بامداد دوستت دارم و تو را به خدا مواظب خودت باش ... آه حجت الله سبزی! چقدر دلم می خواهد به خانه ات بیایم و با هم ساعت ها و ساعت ها از ابراهیم بگوئیم ... آه پل خواجو ! تو هم یادت می آید یک شب برفی با ابراهیم روی تن تو ساعت ها و ساعت ها قدم زدیم و آخ هم نگفتی ؟ فرجام همه مرگ است ، اما فرجام همه این نیست که کسی مثل استاد کریمی با چشمان باز بمیرد. او منتظر بود. دلش می خواست هنوز بنویسد و کار کند و اسیر تنگ نظری ها نباشد و مبنای زندگی او مدارا بود و می خواست با نگاهی معتدل حتی آدم های حقیر و دون مایه را هم تحمل کند.چه تحقیرها که به او نشد و او سکوت کرد و دم برنیاورد و همه ی آدم های تنگ نظر و کاشی ها و سنگ ها و محمد علی شاه ها و ناپلئون ها و هیتلرها و صخره ها او را به توپ بستند و لشکرکشی بر علیه اش کردند و سر آخر با کمال عزت و احترام به خاک سرد سپردنش.این است که "بت "ها بسیار بود و این است که "بت" ها بسیار است...
در همین ارتباط:
و هی رفقای قدیم که در شهر نیستید و بعضی هاتان به زیر خاک هستید شما این چیزها که می گویم یادتان می آید ؟ محسن عسگری را یادتان هست ؟ همان که نقش عقیل در" غمنامه ی عقیل" داشت و در آن نمایش عقیل به لای دیوار گذاشته می شد...عندلیبی الان در کجای این عالم است ؟ همان که دغدغه هایش تئاتر کودک بود و خیلی زود پرپر شد...غلامعلی عصاریان را یادتان هست ؟ همان که در "اسپه شینه "خاک صحنه می خورد و رنگ اورکت امریکایی اش سبز بود و خودش اندکی چاق بود و صورتش پر از مهربانی بود و بخاطر بیماری فوت کرد ؟...مجتبی محمدی الان در کدام آسمان ما را نگاه می کند ؟همان که در مسجد سیدهای اراک مجلس ختم با شکوهی برایش برگزار شد و ...مهدی شالی بیگ را یادتان هست ؟ همان کسی که در این سالهای اخیر دندان هایش افتاده بود ولی خودش از تک و تا نیفتاده بود و آن روزی که " مشعل ها بر فراز تاریخ " را به گمانم سال 1367 یا 68 در کرمانشاه اجرا کردیم و جایزه ی بازیگری گرفت چقدر ذوق می کرد و در راه برگشت یادم هست در مینی بوس می گفت " من دیگه تصمیمم را گرفته ام...می خواهم بازیگر موفقی بشم.." تا اینکه روزی حجت الله سبزی به من خبر داد" مهدی شالی بیگ هم دق کرد و به آسمون رفت...."در آن مینی بوس محسن عسگری هم بود ، یادم هست محسن تصنیف قشنگی خواند و وسط مینی بوس می رقصید. می گفت این تصنیف را در عروسی حجت سبزی خوانده است...مهدی هدایتی را آیا یادتان هست ؟ یادم نمی رود صبح یک روز عید نوروز با حاج آقا الله وردی و به گمانم سعید آهنگران به خانه شان رفتیم...سخت سرفه می کرد و بچه های گلش- بی آنکه بدانند پدرشان سرطان دارد- پذیرایی می کردند و مهدی همچنان و همچنان لبخند می زد و از دغدغه هایش در زمینه ی مدیریت فرهنگی می گفت... مصطفی کریمی را یادتان هست ؟ یکبار که گمان کنم تصادف کرده بود با ناصر کریمی نیک و حسین عزیز محمدی به خانه ی شان رفتیم و نمایشنامه ی فاوست را به او هدیه دادم..سالها گذشت و گذشت تا اینکه روزی فکر کنم خداداد خدام در خیابان حاجباشی به من گفت مصطفی هم مرد....پرویز اشتری را شما یادتان هست ؟ همان کسی که چشمانش درشت بود و لاغر بود و از گابریل گارسیا مارکز حرف می زد...یادم می آید در سن حدود پانزده سالگی عضو کتابخانه ی عمومی اراک بودم.استاد اشتری کتابدار آن کتابخانه بودند. رفتم به داخل و به آقای اشتری - که آن موقع نمی شناختمشان - گفتم :" می خوام فیلم بسازم ! چه کتابی باید بخوانم ؟! " آقای اشتری به داخل مخزن کتابخانه رفتند و البته قبلش گفتند لحظه ای صبر کنم . چند دقیقه بعد در حالی که حدود بیست کتاب را به زور حمل می کرد آمد. کتابها را به سختی روی میز گذاشت و گفت" پسرم برو بشین این کتاب ها را بخوان و این را بدان که با خواندن اولین جمله در واقع تو کلید دوربین فیلمبرداری را فشار دادی فقط فیلمش شاید سال بعد و یا سالهای بعد بیرون بیاید..." کتابها شعر فروغ بود و آثار گی دو مو پاسان و جلال آل احمد و شکسپیر و ...و من هی خواندم و خواندم و خواندم تا اینکه دو سال بعد در آزمون انجمن سینمای جوانان اراک شرکت کردم و قبول شدم . و روزگار چرخید و چرخید تا اینکه همان کتابدار که حالا اسمش را می دانستم ، شد معلم گزارش نویسی و داستان نویسی و بعدش فیلمنامه نویسی... و من اولین فیلم کوتاهم را زیر نظر همان استاد محبوبم ساختم... و سالها بعد او سر خیابان حصار سکته - بخوانید دق - کرد...
چند روز پیش به دیدن نمایش" گود سیلی خورده "اثر حجت الله سبزی رفتم...نمایش در زورخانه ی متقین اجرا می شد .محسن اقبالیان و حجت طاهری هم برای تماشا آمده بودند. صحبت از استاد ابراهیم کریمی شد که در بستر بیماری است و حرفهای دیگر...به نامهای بالا نگاه می کنم. محسن عسگری برای خود یلی بود در بازیگری و مهدی شالی بیگ هم..یادم می آید مهدی در دانشگاه آزاد رشته ی نمایش قبول شد ولی غم نان نگذاشت درس بخواند و البته دلایل دیگر.....محسن به تهران آمد و در چند نمایش خوش درخشید و همزمان در کارخانه روغن نباتی قو کار می کرد تا اینکه ناگهان سکته کرد و خانه نشین شد و همین اواخر در کنج عزلت فوت کرد...یادم نمی رود سال 1364 برای نمایش "اسپه شینه" کار حجت الله سبزی به جشنواره تئاتر فجر دعوت شده بودیم. خوابگاهمان اردوگاهی در جماران بود. همه ی گروههای شرکت کننده تا پاسی از شب در خوابگاه - بالای تخت ها - بیدار بودند و حرف می زدند. محسن سرحال و قبراق مجلس را به دست گرفته بود. و باز هم به یاد می آورم سر یک مساله کوچک گروه اراک با اصفهانی ها درگیری مختصری پیدا کردند کارگردان گروه اصفهان ابراهیم کریمی بود که با نمایش" یل" آمده بودند و در تئاتر شهر اجرا داشتند...و روزگار چرخید و چرخید تا اینکه در مقطع ارشد سال 1372 با ابراهیم کریمی همکلاس شدیم و چقدر در دوران دانشجویی فعال وپر شور بود و حالا او این روزها نمی تواند بنویسد و خانه نشین است و به سختی حرف می زند و چقدر دلش می خواهد هنوز تئاتر کار کند...
نمی دانم چرا این چیزها را دارم می نویسم... احساس می کنم اگر مهدی شالی بیگ می توانست به دانشگاه برود و مشکلات روحی نداشت و اگر محسن عسگری کمی و تنها کمی حمایت می شد و آن تهمت های کذا و کذا به آقای اشتری بسته نمی شد و زنده می ماندند شاید این روزها کاری می کردند کارستان...همیشه انگار اینگونه بوده ا ...الان دلم می خواهد بدانم عباس سلطانی چه کار می کند؟ ...خانمش اعظم سلیمانی هنوز بازی می کند ؟ می خواهم به عباس بگویم هنوز خاطره ی مراسم به خاک سپاری فرزندش را که در یک روز برفی بود به یاد دارم. و نیز خاطره ی تمام غصه خوردن هایش.. .. افشین رحمتی هنوز در آلمان است ؟ دلش نمی خواهد برگردد اراک دوباره نمایش " حر " را کار کند ؟ پشیمان نشده است از مهاجرت ؟آه ! داریوش سماواتی تو کجا گم شده ای ؟ کسی به من بگوید مهدی معصومی الان کجاست ؟ همان مهدی معصومی که خوره ی کتابهای دکتر شریعتی بود و در نمایش "اسپه شینه "نقش " حسرتی " داشت و همیشه در نمایش می بایست اشک بریزد و بعدها روزگار طوری با او بازی کرد که عطای تئاتر را بر لقایش بخشید و شد مسافرکش و همچنان حسرت بکشد برای روی صحنه بودن ... فرهاد رحمتی هنوز تئاتر کار می کند ؟ کسی از شهرام نجاریان خبر دارد ؟ حاتم آبادی حالش خوب است ؟ کسی می داند سالن سینما تئاتر شهر صنعتی الان در چه وضعی است ؟ همان سالن که مرحوم عطا زاهد سخنرانی کرد و "غمنامه ی عقیل "اجرا شد و نمایش های شب بارانی و سامان و شکوفه های گیلاس و گریز و سفر سبز در سبز روی صحنه رفت...چند سال پیش که به مناسبتی به آن سالن رفتم موشها را دیدم که آزادانه به استراحت و زندگی مشغولند! ...همان موقع که بچه های تئاتر دربه در پیدا کردن یک سالن برای اجرا بودند موشها روی سن سینما حرکات آکروباتیک انجام می دادند ! می خواهم بدانم غلام خوش آواز هنوز صدای مخملینش را دارد ؟ محمد رضا سیاری کجاست ؟ داور آقایی چه می کند ؟ کسی تازگی ها آقای آب برین که لوکوموتیو ران است و حضور دائمی در تئاتر داشت را دیده است ؟ آقای فرهادی که اصالتا تبریزی بود و سالها ساکن اراک هستند چه ؟ صفر علی کوهی که نامش در شهر بازی اراک شده بود بمب خنده هنوز در برنج فروشی اش کار می کند ؟ از بس منفجر شده به گمانم دیگر چیزی ازش نمانده... کاظم عسگری از کاشان به وطن اش نیامده است ؟ آقای فتاحی چکار می کند ؟ دلم می خواهد بدانم آن فرش فروشی که در خیابان قائم مقام شده بود محل تمرین نمایش از خاک بر افلاک هنوز هست ؟ کسی رویا سبزی را این سالها روی صحنه دیده است ؟ کسی شیارهای پیشانی منوچهر منوچهری را شمرده است ؟ فرامرز احمری هنوز شعر می گوید ؟ کمانچه ی استاد کریم خوش الحان شکسته نشده است ؟ کریم خوش الحان ، همان یار و غار پرویز اشتری ، همان که استاد کمانچه بود ولی حرمتش نگاه نمی داشتند را یادتان هست ؟ فرشاد آذلش هم که به رشت رفته است و خبری از او نیست. سعید رجبی فروتن هم که در اراک مدیر موفقی بود سالهاست ساکن تهران است و قدرت الله فتحی هم که روزی در تئاتر اراک تاثیر گذار بود به تهران رفت .از جلال و جلیل ابوالمعصومی هم خبری ندارم. رامین فراهانی این روزها هلند است یا تهران ؟ عباس شیرمحمدی هم خیلی وقت است آمده تهران و فیلمنامه نویس حرفه ای شده است و جعفر میراشرفی هم که به تهران مهاجرت کرده و تدوین گر قابلی شده است...محمود زنده نام هم که از اراک رفت همدان و بعد هم آمد تهران ...اصغر داوود آبادی هم که الان از مدیران مهم صدا و سیما ست و همگی آمدند تهران و نیز علی ایزدی و مجید رحمتی و سوسن پرور و وحید فارسی و محمد نیک عهد و یوسف نیک فام و لیلا خوانساری و محبوبه آب برین و مزدک علی نظری و آزاده کاظمی...هر کدام به تهران بزرگ خودشان را وصل کردند ...
داستان تلخی است یا شیرین نمی دانم...فقط این را می دانم بچه های تئاتر و هنر شهرستان سیلی خورده اند . گود مثل عشق ، سیلی خورده است . دیگر در درون مینی بوس محسن عسگری تصنیف نمی خواند.اگر هم بخواند باید وصف عزای ما باشد . نمی دانم چرا امشب مدام به محسن عسگری فکر می کنم و به نقش عقیل که بازی کرد و بخاطرش جایزه بازیگری گرفت و نمی دانم چرا به آن صحنه ای فکر می کنم که عقیل در میان دیوار زنده به گور می شد...و چقدر دوست دارم حکایت تئاتری های شهرستان های دیگر را هم بدانم ...اسماعیل همتی از سمنان بگوید...رضا صابری از مشهد و مهدی عطایی از بندرعباس بگوید ... حجت الله سبزی از اراک بگوید ...ابراهیم کریمی از اصفهان ...و ابراهیم کریمی از تهمت زدن ها و ابراهیم کریمی از زنده به گور شدن ها و ابراهیم کریمی از تجلیل های "اردیبهشتی " در فصل دائمی و واقعی زمستان ها ...
الان پاییز است و من هنوز خودم را به پاییز نسپرده ام و تن ام با هوا و آب و باران و گلیم دمخور نشده است و مرگ بر تلویزیون و رادیو حتی اگر موسیقی گلها و ایرج و شجریان را در خود جای داده باشد و من اسیر یک تار نو شده در خاک و اسفندیاری بی چشمم و سهرابی ام که صدایم در قهوه خانه می پیچد .گوش کن ! گوش کن ! گوش کن ! بازار پاییز که به قول صالح علا بهار عاشقان است بر من چه زود گنبدهایش تمام می شود و چگونه جاده ی خاکی هزاوه را در درون کیبورد تصور کنم ؟ و چگونه صدای مادرم را بر تن کامپیوتر بشنوم ؟ و مرگ حقیقتی است مثل راز یک دار قالی و مثل داستان آخرین برگ "او . هنری "و من سیم سه تار هستم که کسی مرا می بلعد و اسرار تنها می ماند بر دل و روزی دل به آسمان می رود و رودخانه ی سپید رود و صنوبرهای روستایی دور و دور و دور در آذربایجان حس خوبی دارد و اقاقیا در نوشته های پرویز دوایی مرا می برد به روزی روزگاری کودکی که شانسی بود و فرفره و موهای فرفری و کفش های گشاد و سر خیابان آل احمد اراک که همین الان و همین الان دیدن سر خیابان آل احمد اراک برایم از خاتمی و کروبی و کیهان و اوباما و مک کین مهمتر است و سر خیابان آل احمد پر از راز بود... در آنجا اتوبوس هزاوه ساعت دو بعد از ظهر افتان و خیزان می آمد و رنگش قرمز بود و آن ور خیابان مغازه ای بود که نامش بقالی بود و صورت فروشنده ماه گرفتگی داشت و تمام غصه ها از کف مان می رفت وقتی سوار اتوبوس می شدیم و ماشین جا نداشت و روی سقف هم مسافر می نشست و ماه و خورشید همسو می شد با پرویز دوایی و سینما رفیق مان بود و کوچه ها درد تابستان نداشتند و روزها حامله ی شب ها نبودند و سید علی صالحی حوصله ی سایه نداشت و رنگ قرمز رنگ خون نبود برای ما و رنگ شب های هزاوه خوبی متمایل به بنفش و آبی بود و پیت های نفت را تو آیا بر دست گرفته ای و از شرکت نفت تا به حال خریده ای ؟ و تا حالا تجربه ی خریدن آدامس از تنها بقالی ده داشته ای ؟ و تا به حال جرئت بیان کلمه ی دوستت دارم داشته ای ؟ و علامت سوال برای من علامت عاشورا در پاییز پر از باران و شعر باز باران گلچین گیلانی در کوچه های هزاوه است ...گوش کن ! گوش کن ! هوای هزاوه در لابلای کیبورد برفی است و چقدر دلم می خواهد بی ترس و واهمه در این کیبورد حروف کرسی و لحاف هم پیدا کنم و کیبورد کرسی من شود و نیز از درون کیبورد کلمات شعر گلچین و تصمیم کبری و حسنک را هم پیدا کنم و خانه ام از جنس کیبورد شود بی توجه به گلشیفته فراهانی که در مجموعه دروغگویی گل را به ماشین و تپانچه می مالد...کرسی گرم است و خانه ی نمدار و کلاه یقه دار مشهدی ولی الله و عصای مشهدی علی محمد و آن پنجره های چوبی مشبک برایم از تهران و اتوبان و اینترنت مهمتر است و دل مرا با خود می برد به پاییزی که روزی روزگاری پر از ریچارد کلایدرمن بود و روی کرسی ، پارچه ای به رنگ آبی بود و بر روی دیوار اتاق خانه ی عمه بتول ، علاوه بر قاب الله ، حسرت و مشهد امام رضا و تنهایی هم بود که یک ایوان مگر چقدر تاب نگهداشتن پیکر نحیف عمه و آرزوهای بزرگش دارد ؟ ایوان از جنس خاک نیست و عشق در قله ی قاف نیست و روزهای برفی ، آسمان گرم است و بزرگی سبلان به درجه ی تیمساری اش نیست و تمام کاج های عالم ارزانی مردگان و تمام ایستگاههای مترو و تمام نارمک تاب نگهداشتن آرزوهای بزرگ و کوچک ندارند و آهای کوههای هزاوه صدایی که سالها پیش به شما قرض دادم به من برگردانید که کارش دارم و الان فرفره ها روی پیانوی کلایدرمن دارند مشق شب زمستانی می نویسند و خواهرم و برادرانم نامشان لابلای کیبورد من است و حتی نام سوئیس و کوههای آلپ و جزایر قناری و من از این حروف وحشت دارم .این حروف هم کلمات سر خیابان آل احمد تولید می کند و هم تنهایی برج میلاد و فلز و شیشه و اسکناس و هم باز باران با ترانه و هم کلمه ی جنگ و هم کلمه ی صلح و هم رمان جنگ و صلح و اقاقی ها در ظهر جمعه ی تابستان و دختران رفته در سفر که انگاری تمام دخترانی که به سفر می روند زیباتر می شوند ...الان پاییز است و روزی دیگر نوبت زمستان است و من به تدریج به یاد می آورم " صبح یک روز برفی پاییزی بود که روی ایوان خانه ی عمه به کوهستان و درختها و جاده ی سپید و پیچ در پیچ نگاه می کردم و خوب به یاد دارم هوا اندکی سرد بود و در میان دستانم استکانی چای داغ بود و بخار چای صورتم را گرم می کرد و در جیب های کت مشکی ام چند دانه کشمش و سینما بود و در جیب پیراهنم چشم مادرم بود و شعر بی آنکه بدانمش از جوراب هایم و از لابلای انگشتانم و از میان موهای پرپشت سرم بیرون می ریخت و آن روز جمعه بود و همه چیز تعطیل بود جز عشق و حقیقت و آن دره، همان دره ای بود که تابستان ها سبز بود و آن موقع زرد بود و وقت ناهار صدای عمه بلند می شد و دانه دانه دانه دانه برف و حرف و دستان پینه بسته از حمل نفت و دیدن اولین بار شهر رشت بلند می شد و دیده می شد و برده می شد و خورده می شد..."
همه ی چای هایی که در عمرم نوشیدم و می نوشم به یاد آن چای برفی در آن روز مقدس بود و هست...برای حفظ مزه ی آن چای هندوستانی ...
تلویزیون ، اسرائیل من است که به سرزمین پر از ایوان و کودکی من حمله کرد...
----------------------------------------------------------------------------------------------------- این روزها روزهای تلخی است ...همسر استاد ابراهیم کریمی فوت کردند و استاد هم روی تخت بیمارستان الزهرای اصفهان....
پاییز فقط جاده و درختان زرد تالش نیست ، پاییز صورت نشسته ی پسرکی است در یک صبح روز جمعه که با وعده های شیرین دلش خوش است ، وعده ی سینما ، که سینما کارخانه ی رویا بافی ما بود که اگر دوستی خوب است همیشه خوب است و ناجوانمردی و ریاکاری و رضا موتوری و گوزن ها و سلطان قلبها و مراد برقی و بهروز وثوقی عشق و مه و باران روزی تمام می شود درست مثل کلمه ی روشن "پایان" فیلم های محبوب مان در پس زمینه ای تاریک ...
کابوس دلمردگی و ثریای غم اندود و خورشید باستانی و عید" تت "ویتنام و شب های شراب ایرلندی و کافه های لندن و پاریس و ارنست همینگوی و نام وبلاگ های شیطانی و حوصله های شخصی و برنامه ی نود در روز قیامت آشنا خواهد بود آیا ؟ و روز ولادت و شهادت اگر جا به جا و کبوتر اگر چاه به چاه وعشق اگر تا به تا شود تقویم همان تقویم نخواهد بود آیا ؟ و اراک همان اراک است حتی اگر پر از تقاطع شود و حتی اگر روز رستاخیز اندوهگین شود و مبادا و مبادا و مبادا تو آشفته شوی که شعر در کیبورد من حروفش را گم کرده و تصویر من از مانیتور جهان روزی می پرد و پریدن و پریدن و سرخوش بودن به نازک نارنجی بودن و برف ها را خوردن با قند و چای و ساندویچ تالش را گاز زدن تا ته کازابلانکا ...آه حقیقت من تو کجایی ؟ که هر چه گشتم دیدمت و خوردمت و هنوز ساکن هتل کالیفرنیایم که شب های مالزی هم لیزتر از سرسره های شهربازی است و دروغ گویی حاصل افسانه ی آفرینش هدایت است و دلم برای بوف کور تنگ نمی شود و بر عکس دلم برای تنور تاریک خانه ای در هزاوه روشن شده است...حقیقت دل من! عزیز خوب من! پتوی گلبافت من !پس چرا مرگ هنوز گرم کار است و روشنفکر بازی و شعر های سیاه و سفید و بنفش هنوز در حال رنگرزی است ؟ اگر این شعر ها قرار است قالی من باشد، صلاح روی زمین سخت خوابیدن است...
حجاب ندارد این باغ ملی که اگر خانم باغ ملی کمی روسری اش را سفت تر می بست کسی کاری به کارش نداشت. حجاب ندارد این باغ ملی . باغ ملی با بستنی سعادت خیابان عباس آباد رفیق شده است و شبها با همدیگر پی ام سی می بینند. قباحت دارد ! و حجاب ندارد باغ ملی . حالا هم که پاییز است و مدرسه ها باز ! باغ ملی هی به سینما فرهنگ می رود تا کمی با ادب شود ولی نرود میخ آهنین بر سنگ !
خیابان حاجباشی در زمان بچه گی ام پر از فرفره بود. فرفره ها چوب و من و مادر را با خود به هوا بردند. فرفره ها به من کلک زدند. مادر را نگه داشتند و مرا رها کردند. ای خیابان حاجباشی !
گوسفندها قبل از انقلاب از اسم خیابان کشتارگاه می ترسیدند. ترس که از بین نرفته است . گوسفند هم که زیاد است .پس الان گوسفندها از چه چیزی می ترسند و از چه جایی ؟ !
گردو نام یک کوه است. که روزی شکسته می شود و طعم اش تجربه می شود. گردو سرد است. شهر گرم است. گردو مثلثی است. شهر بی قواره و کمی گرد است.همه چیز وارونه است.
خیابان " ملک " را اگر از ته بخوانی کلم است. کلم خوشمزه است.
حمام چهار فصل پر از دشنه و سنگ است. شبها که در موزه بسته می شود دشنه و سنگ با هم گپ می زنند. البته دور از چشم تصویر ماموران حک شده بر کاشی ها. دشنه عاشق یکی از بازدید کننده ها شده که سالهاست دیگر به دیدن موزه نیامده. است. همین روزهاست که بشنوید شیر گاز در حمام چهار فصل دشنه ای را کشت.
"دوگوله "بریانی نیست. میرزا قاسمی هم نیست. دو گلوله هم نیست. دو گل هم نیست. مارشال دوگل هم نیست. دوگوله مثل پیاده رو های خیابان راهزان سنتی است. مثل نان سنگکی است.
رودخانه خشکه چندان هم خشک نیست. خودم یک بطری آب معدنی در آنجا دیدم.
پارک امیرکبیر بدون حمام فین نمی شود. هر امیر ، حمام فینی هم در کوله اش دارد.
بازار به رنگ مس است.غروب اراک به طعم قهوه ی تلخ است. میدان ارک دعای کمیل پنجشنبه شبهایش را گم کرده است. تردید هملتی در بقالی ها فروخته می شود. میدان دارائی بدون کولر است. آدم ها به جای شب نشینی به موبایل پناه آورده اند.
غار حرا در کوه چهار منبع هست. محمد ( ص ) نیست. قطامه زیاد است علی ( ع ) نیست.
بستنی سعادت می رود دبی یک روسری از جنس برف می خرد و برای باغ ملی می آورد ...ولی روسری تا به نامزدش برسد آب می شود ...و هنوز حجاب ندارد این باغ ملی...
یک روز دیگر باقی است که زلزله ای مهیب تهران را در آغوش بگیرد. آب نبات سرخ از آن خرمشهر است و چه کسی می داند سهم فروغ از یک بالکن در آبادان بی برق و کولر تنها یک آب نبات بود و بس. ثریا سالهاست در اغما ست. راستی چه کسی از آقای خورشید طلب دارد ؟ چه کسی در نارمک گندم گمشده دارد ؟ چه کسی در ماه رمضان پیانو بلد است بزند ؟ چه کسی سریال هایی با پیام هایی مصنوعی در یک ماه طبیعی با سرشیر اردبیل می بیند ؟ چه کسی می داند کی این شهر زیر خروارها خاک مدفون می شود ؟ گمان می کنند انکار دوستی ها اثبات خود است...که انکار ، اقرار بی وجدانی است و روزی روزگاری عذاب وجدان مثل خوره روح آدمی را می خورد ...جنس میز از آتش است و ابراهیم هوس سفر دارد و برای تو که نمی خواهی بمیری راهی سراغ دارم. اسماعیل گلویش آماده بود و حالا نیست و صحرا صحراست و دریا دریاست و روزی برمی خیزی از خواب و می بینی پرده های خانه ات نیست و بر باد رفته است آنچه نباید می رفت و تهران بی در و پیکر است درست مثل احساس و عقل دائما در جنگ و جدال است و چای و رامسر نجات دهنده است و هی تو ! که شبها قل هو الله می خوانی اندکی هم سکوت کن و مگو از رازهای مگو که کوه سبلان تنها عسل ندارد و گاهی خار هم دارد و یک روز دیگر باقی است که زلزله ای مهیب تهران را در آغوش بگیرد و آنگاه تمام خنده های آدمی به آدمی دیگر در آسمان مصادره می شود و خداوند به گسل ری فرمان می دهد بتاز بر این مردمان و خداوند به گسل داوودیه فرمان می دهد برج میلاد را وازگون کن و خداوند به یک سه تار فرمان می دهد بر ناله های آدمیان همنوایی کن و ایرج بسطامی در آیینه ی بم - که در آسمان است - روح شجریان را مشایعت می کند و خداوند بر این مردمان می نگرد که چگونه سنگرشان شده است میزهایشان و افتخارشان شده است پولهایشان و ماه رمضان شده است حلیم بوقلمون و بادمجان و در کنج حجره ای آشیخی هنوز تلویزیون را حرام می داند و چقدر دوست دارم بی ترس و واهمه با او حرف بزنم و چوب منبر حاج آقا صابری - که وقتی حرف می زد منبر و انگار دنیا تکان می خورد - شده است میز ریاست...که هزار موریانه هم کارگرش نیست و خیابان کارگر تنها اسمش کارگر است و بزرگراه نیایش تنها اسمش نیایش است که سجده گاه ، اتاق هایی است تولید کننده ی گاز ریا - که خفه می کند - و آهای اسماعیل ! فرار نکن ! آهای چاقو ! و آهای آتش ! و آهای کعبه ! من درد دل دارم و من مکه نرفته حاجی نمی شوم و من امشب در یک پارک کودکانی دیدم که تنها نامشان اسماعیل بود و ما چقدر نام های خوب داریم ! و تو می دانی همین الان در بزرگراه " همت " سرنشینان چند ماشین دارند می رقصند ؟ یک روز دیگر باقی است که زلزله ای مهیب تهران را در آغوش بگیرد...زمین بدنش درد گرفته است از این همه پرادو و مزدا و آدمیانی با نخوت و غرور ...زلزله استفراغ زمین است.آهای با تو هستم ! خانه ای دیگر بساز و بفروش ! هر چه با پولهای بادآورده پرادو بخری ، پرده های خانه ات و دلت را بیشتر فروخته ای ... اسماعیل امروز موهایش را ژل می زند . ابراهیم با چاقویش در کله پاچه فروشی کار می کند و کعبه ، خانه ای در نیاوران شده است. صبح تهران با فریاد برای فروختن شروع می شود. ظهر تهران با رویای فروش بیشتر عصر گاهی تمام می شود. غروب تهران با کاسه ای حلیم و ظرفی آش تمام گناهان پاک می شود. شب تهران هم رضا عطاران مامور بدرقه ما تا صبح تهران می شود...پیرمردی حکیم روزگاری پیش گفته بود اگر باور داشته باشیم مفهوم زلزله " جابجایی " است زلزله سالها پیش در این دیار آمده است ...آوار بر سرمان ریخته شده است...کجاست باران ؟ کجاست گلوی اسماعیل ؟ کجاست چاقویی که حاضر به بریدن گلوی نازنین پدر نیست ؟ کجاست آن سحرهای جا مانده بر روی پشت بام های سرزمین کودکی؟ کجاست گریه های پنهانی ؟ اشک های از سر پشیمانی ؟ میدان ارک و آقا ضیا الدین ؟ چه شد و کجا رفت آن حقیقتی که میلیونها جوان بخاطرش معلول شدند؟ این سریال ها قرار است هر شب مان را به شب های دیگر بدوزد از این روست که هیچ شب به یاد ماندنی نداریم . هر شب مان در گرو شب های دگر است. تو گویی عمرمان تنها یک شب به هم پیوسته است...کجاست یک شب جاودانی و به یاد ماندنی ؟ کجاست...؟ آهای مطرب ! بخوان ! آهای دف زن ! بزن ! بزن !
به یاد مهدی شالی بیگ بازیگر قدیمی تئاتر اراک که داستان تلخی داشت...و عاقبت در دل خاک های گرم به خواب رفت ، دوست دارم نه یک دقیقه که سالها سکوت کنم...یادش بخیر...یادش بخیر و یکباره چقدر دلم برایش تنگ شده و چشمانم گریست و یک بار دیگر خداوند به ما فهماند دنیا کاروان سرائی بیش نیست...
روزگار خوبی بود آن وقتهای قدیم که با او بودیم ...
آن کرمانشاه و نمایش مشعل ها بر فراز تاریخ ...
آن مینی بوس و تصنیف خوانی های او ...
آن اسپه شینه و سالن کتابخانه ی عمومی اراک...
آن تهران و تالار مولوی ...
آن شب بیداری در طبقه ی چهار تالار وحدت تهران...
آن پیاده روی هایش در میدان اطلسی شهر صنعتی اراک...
و...گریه کمترین کار است...
و داستان خسرو شکیبایی هم تمام شد و نسل سوخته هم به باد رفت و آتش زیر خاکستر نمی ماند...امشب بدجوری دلم هوای آن شب های دهه ی شصت را کرده و شب های انجمن سینمای جوان و دروازه ی شهر جرد و پله های طولانی انجمن و درس های مرحوم پرویز اشتری و روزگاری که استاد کریم خوش الحان با کمانچه اش عصرها به دفتر انجمن می آمد و مرحوم اشتری گوش به صدای ساز می داد...
...یاد باد آن شب هایی که با جعفر و رامین و عباس ، همکلاسی های انجمن در بازار اراک راه می رفتیم و با شدت و حدت از سینما حرف می زدیم و از مارکز و رئالیسم جادوئی و از فیلم عروج لاریسا شپیتکو و از کازابلانکا و از مجله ی فیلم و از حمید هامون مهرجویی حرف می زدیم...
...دهه ی شصت روزگاری بود که جذابیت های زندگی برای ما سینما بود و عکاسی و تئاتر ...حجت الله سبزی کارگردان تئاتر بود که با او گاه در یک فرش فروشی تمرین تئاتر می کردیم و گاه در نمازخانه ی دانشگاه آزاد و گاه در حسینیه ی کنار خانه اشان و اصلا برای او مهم نبود که چه کسانی به او حسادت می کردند و نمی گذاشتند کار کند. یادم می آید نمایش دقیانوس را قرار بود اجرا کند و چند جلسه هم در سالن هلال احمر اراک تمرین کردیم...ناگهان مسوولین گفتند نمایش باید تعطیل شود و علتش را هم نگفتند و بچه ها عصبانی شدند و داد و هوار می کشیدند ولی حجت الله سبزی همه را دعوت به مدارا کرد و آرام بود و انگار او بهتر می دانست که صبر و حوصله ی فراوان می خواهد که در این عرصه بمانی و کار کنی.
... دهه ی شصت روزگاری بود که بسیاری از هم نسلان ما عشق شان مجله ی فیلم بود و دیدن جشنواره ی فیلم فجر...آن سالها ده روز جشنواره به تهران می آمدیم و صبح زود گاه از شش صبح جلوی سینما آزادی صف می کشیدیم تا فیلم های تارکوفسکی را ببینیم و ناگهان در سالن سینما از فرط خستگی می خوابیدیم و آن روزها موبایل نبود و در خیال آن که می بایست به یادمان باشد انگار بود ...
...دهه ی شصت دهه ی فرار از مدرسه و رفتن به سینما دنیا و کاپری و قصرطلایی بود و ناگهان جایی در شهر بمباران می شد و زنی و یا کودکی ناگهان از دنیا می رفت و ما در پناه سینما و در تاریکی آن تخمه می شکستیم و دلمان می خواست بغض بازیگر را ببینیم تا همراه با گریه هایش ما هم گریه کنیم ودل به خنده هایش بسپریم و هامون را چندین و چند بار ببینیم...و راستی آن پیرمردی که جلوی سینما کاپری می ایستاد و موهایش بلند بود و گاه تخمه می فروخت و گاه تفنگی و تخته ای با خود می آورد و روی تخته را پوستر فیلمی می چسباند و رهگذران با یک 5 ریالی می توانستند چشم هنرپیشه را هدف بگیرند و جایزه بگیرند الان کجاست ؟و آه و آه و آه باغ ملی چه شد و کجا رفت ؟ همان باغ ملی که صندلی های فلزی داشت و تمام دهه ی شصت ما انگار در آنجا مدفون شد و می نشستیم با محمد و علی حسنی و علیرضا تبرته روزنامه می خواندیم و تمام خوشی مان این بود کی جمعه می رسد و فیلم سینمائی می بینیم .و ناگهان می شنیدیم فلان سریال پخش نمی شود و یا ناگهان موقع دیدن یک فیلم برق می رفت و ما حسرت به دل می ماندیم...
...دهه ی شصت ، دهه ی خواندن رمان های ممنوعه بود و رمان را لابلای کتاب های درسی می گذاشتیم و پدر تشویق مان می کرد که چقدر درس می خوانیم ! و گاه می شد که پدر از ما می پرسید مگر خواندن کتاب ریاضی خنده هم دارد ! و نمی دانست که در آن لحظه در واقع داشتیم عزیز نسین می خواندیم و می خندیدیم ...
...دهه ی شصت ، عشق مان شنیدن صدای داریوش بود و یادش بخیر ضبط صوت خانه مان که نامش آیوا بود و رفیق مان بود.آن موقع ها بوی قورمه سبزی از خانه ها حس می شد و دهه ی شصت دهه ی فوتبال هم بود و فوتبال در زمین بایر اطراف خیابان آل احمد و کنار مدرسه کوروش و آن نانوائی سنگکی که هر موقع تشنه می شدیم می رفتیم از آنجا آب می خوردیم و گاه نان تازه می خریدیم و می خوردیم و گاه می شد ناگهان می دیدیم که عمه ها از هزاوه به خانه مان آمده اند و ذوق می کردیم و یادش بخیر آن روزها که به هزاوه می رفتیم و امان از آن روزی که می بایست به اراک برگردیم و من و علی - برادرم - بغض می کردیم و ناگهان علی می گفت " عیب نداره فردا می ریم سینما" و این کلمه ی سینما جادو ی مان می کرد و یکباره انگار تمام غم ها تبدیل به شادی می شد و فردا به سینما می رفتیم و باز هم دل به تاریکی می سپردیم که انگار در سیاهی بهتر می توانستیم گریه کنیم و بخندیم و خجالت نکشیم ...
...دهه ی شصت ممنوعیت ویدئو بود و یادش بخیر یکی از دوستانم که روزی با یک بسته ی پارچه ای به در خانه ی ما آمد و گفت هیس ! به کسی چیزی نگویی ! این ( بسته ) ویدئو ست ! و به خانه ی شان رفتیم و شش یا هفت فیلم دیدیم و چقدر احساس عجیبی داشتیم. مثل احساس کسی که انگار جلوی مامور راهنمائی و رانندگی از چراغ قرمز عبور کند همان احساس گناه ...دهه ی شصت دهه ی احساس گناه بود ...
آن روزها هر روز کارمان این بود که باغ ملی برویم و تا سه راه ارامنه پیاده برویم و با حجت الله سبزی و عباس سلطانی و مرحوم عندلیبی و کاظم عسگری و حجت طاهری و مهدی معصومی و عباس محمدی وجلیل و جلال ابوالمعصومی و مهدی شالی بیگ و محسن عسگری و حاتم آبادی و مرحوم عصاریان و مرحوم مجتبی محمدی و علی ایزدی و فتاحی و ....هم قدم بشویم و گاه بخندیم و گاه بنالیم و گاه شعری زیر لب زمزمه کنیم و آنقدر راه برویم تا غروب شود و بعد به خانه هامان برویم و شادمان از اینکه قرار است فردا و یا پس فردا و یا روزهای دیگر تمرین تئاتری شروع شود و به همین امید شب ها می خوابیدیم و گاه رمان های مان کنار ضبط آیوا ما را لو می داد و شماتت های از سر دلسوزی پدر و وساطت مادر...یادش بخیر مهدی معصومی که مغازه ای در منطقه ی فوتبال اراک کرایه کرده بود تا مثلا یک شرکت تئاتری تاسیس کند و آرمانش این بود که یک شرکت تئاتری راه بیندازد و مرتب تئاتر کار کنیم. چه بعد از ظهر هایی می رفتیم به دفتر شرکت تا نمایش کار کنیم...اما دریغ و صد دریغ که کارها به سرانجام نمی رسید و مهدی یک ژیان کهنه و درب و داغان داشت که خرج شرکت و خانه اش را از طریق مسافرکشی در می آورد ...دهه ی شصت دهه ی آرمان ها و سرخوردگی ها بود...
...دهه ی شصت دهه ی نبودن های ناگهانی رفیقانت هم بود ...یکروز که رفتیم مدرسه علیرضا حسنی گفت "شنیدی علی تبرته رفت جبهه ؟" و چند وقت بعدش یک روز که شاد و خرم به مدرسه رفتیم سر صف ناگهان از بلندگو گفتند " علیرضا تبرته شهید شد..." و در آن لحظه چه کتاب ها از دست بچه های مانده در صف به زمین افتاد و چه اشک ها که از چشم ها سرازیر نشد و لباس ها سیاه شد و من هی بیاد می آوردم با تبرته شب ها به انتهای خیابان امام می رفتیم و درس می خواندیم و هنوز رنگ لبخند صورتش را به یاد دارم ...نمی دانم چرا به یاد دوست دوران مدرسه راهنمائی ام افتادم ...یک روز در کلاس صحبت آرزوهای بچه ها بود. هر کس آرزویش را می گفت . یکی از بچه ها گفت آرزویش اینست که یک روز برود خانه و ناهار آبگوشت داشته باشند به همراه سبزی و تربچه و نوشابه ی مشکی و نان سنگک ...همان روز عصر بعد از تعطیلی به خانه رفتم و به مادرم گفتم فردا ظهر آبگوشت درست کند و سبزی و نان سنگک و نوشابه ی مشکی هم بخرد و حتما تربچه هم باشد . فردا همشاگردی ام را به ناهار دعوت کردم و او با اصرار من آمد و به اتاق پذیرایی آمد و دید سفره پهن شده است و آبگوشت هست و تربچه و نان سنگک و نوشابه ی مشکی ...مکثی کرد و ناگهان بغض کرد و گفت من گرسنه نیستم ...و چقدر خجالت کشید و من چقدر شرمنده شدم...
...دهه ی شصت ، موبایل نبود. اس ام اس نبود. لباس های عجیب و غریب نبود . ویترین مغازه ها پرزرق و برق نبود. سید علی صالحی بود. خسرو شکیبایی بود. هادی اسلامی بود.شبکه های ماهواره ای نبود. آوازهایی با صداهایی غریب نبود.شجریان بود و نوای طنبور و سه تار و جواد معروفی و پرویز یاحقی بود.. اینترنت نبود. مردانی بودند که به جنگ می رفتند و زنانی بودند که پنج شنبه شب ها به مسجد ارک میدان ارک می رفتند تا دعای کمیل بخوانند و برای شوهران شان که در جنگ بودند دعا کنند و کودکانی که هر روز چشم به در می دوختند تا کی پدرانشان از جنگ بر می گردند و دهه ی شصت دهه ی" ناگهان " ها بود...و انگار خسرو شکیبایی تبلور آن دوران بود. در چهره اش و چشمانش همان غرور نسل پیش و مهربانی و تواضع دیده می شد... او تجلی آرزوها بود.
...و حالا دهه ی هشتاد است . موبایل و اس ام اس هست. شبکه های ماهواره ای هست وجشنواره هست و اینترنت هست ، ولی رفیق نیست و خورشید انگار بی هدف می تابد و لباس ها زیبا ست و مسجد ها خالیست و صدای امریکا مثل ناهار و شام برای آدم ها دیدنش واجب شده است و به جای دل سپردن به تاریکی سینما و خواندن رمان و جان اشتین بک و خواندن چند باره ی فصل مرگ شاهزاده آندره در جنگ و صلح و مگی رمان پرنده ی خارزار و تپلی و موشها و آدمها و قصه های چخوف و دکتر ژیواگو ، همه ی کار و روزمان شده است بدانیم کاندولیزا رایس امروز چه گفت و فردا جلوی کاخ سفید چه کسی قرار است شعار بدهد و در فلان کشور نام فلان خیابان ، چندم تیر می شود و یا نمی شود...این روزگار محل خلوت برای تعمق و گاه گریستن کم دارد. همه جا شلوغ است. تا می خواهی با خودت باشی زنگ موبایلت شنیده می شود. باید یک اس ام اس خنده دار بخوانی ...
اگر شکیبایی بزرگ بود برای این نبود که موبایل داشت و لابد خانه ای داشت و یا سیاست را تا ته خوانده بود...برای این بود که سیاست را به اهلش واگذار کرده بود. بدون موبایل با آدم ها حرف زدن هنر هنرمندان بزرگ است.. انگار او نماینده ی قشر عظیمی از مردم بود. که آرزوهایی داشتند و با خیال مقدس و "ناگهان "های متوالی زندگی می کردند ...
...یادش بخیر محمد ملکی، همکلاسی ام در اول دبیرستان. هر دو رشته ی حسابداری می خواندیم. یک شب تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم. از حساب و کتاب و عدد بدم می آمد. چند روز با دیگران مشورت کردم. و در نهایت تصمیم گرفتم در رشته ی دیگری درس بخوانم . صبح یک روز در راه مدرسه به محمد ماجرا را گفتم. و او بلافاصله گفت من هم همین کار را می کنم. گفتم آخه نمی خوای با خانواده ات مشورت کنی ؟!
گفت نه !
گفتم چرا ؟
گفت برای من رفاقت و در کنار تو بودن مهم تر از حتی درس خواندن است...
آن روزگاران - جدا از مسائل سیاسی - روزگار عشق ها و در گوشی حرف زدن ها و ناکامی ها و بغض ها و دوستی ها بود...
و داستان شکیبایی هم تمام شد...انگار همین دیروز بود آن روزهای آفتابی و حسرت های بزرگ و اعلامیه های مکرر شهادت همکلاسی های مان ...
آرزوی برگشت به آن دوران ندارم ، آرزوی ماندن در این روزگار هم ندارم...سرم درد می کند. کمتر می نویسم. سینما دیگر کمتر جادویم می کند. سینما آزادی بازسازی شده را دوست ندارم.می ترسم کازابلانکا را دوباره ببینم و تکانم ندهد. از خواندن دوباره ی فصل آخر خوشه های خشم می ترسم...که نکند گریه نکنم که این گریه نکردن لابد نشانه ی بدی خواهد بود...دلم رفتن به سر قبر تبرته می خواهد. دلم دیدن دوباره ی محمد ملکی می خواهد. می خواهم امتحانش کنم. به او بگویم اگر امشب دلم بخواهد پرواز کنم می آیی رفیق ؟ امشب دلم می خواهد به اراک بروم و دست حجت الله سبزی را ببوسم و امشب می خواهم بروم سر صف یک سینما بایستم و دل به تاریکی سینما بسپرم. دلم می خواهد سوار ژیان مهدی شوم و به مهدی بگویم یادت می آید یک سال که لحظه ی تحویل سال نیمه های شب بود همان موقع تو داشتی مسافرکشی می کردی تا خرج شرکت تئاتری ات در بیاید . یادت می آید ؟ امشب دلم می خواهد برای بچه هایم توضیح بدهم که روزی روزگاری ویدئو پیچیده در پارچه بود و روزی روزگاری نوای دعای کمیل در میدان ارک می پیچید و بچه های جنگ مهربان بودند وعشق تنها یکی بود...هی روزگار...هی روزگار...
و خیلی دور است شمال به من و خیلی نزدیک است گناه به من و امامزاده طاهر کرج تاب و سرسره دارد و نماز گاه کودک می شود و گاه پدربزرگ می شود و گاه اسکیت دارد و گاه دوچرخه و گاهی هم می میرد و امشب هوس دارم برگردم به عهد داستان سه تار جلال آل احمد و شب های نه چندان سفید باغ ملی اراک و قدم زدن روی سیم های سنتور سه راه ارامنه و دنگ و دنگ و دنگ و دنگ ...و امشب دلم می خواهد تمام خوابیده های بهشت زهرای اراک را بیدار کنم و آنها را از این پهلو به آن پهلو کنم ...چای انقدر زیباست که به گمانم خدا هم نیمه شب ها می نوشد...
در کشتی نوح سینما بود و قد من و شما به دیدن پرده نمی رسید.
تمام دریچه ها بسته بود. آفتاب با چه پنجره ای تبانی کرد و مرا به خیال خود روشن کرد و نزد دیگران روسیاه ؟
کاج تخمه می شکست و قدم می زد و به نواب قدیم فکر می کرد. کاج تخمه می شکست و قدم می زد...
مجله ی فیلم پر بود از امیر نادری و دونده خسته است و جلد مجله های فیلم قدیمی ام پوسیده است و چه کاجی بود امیر نادری ...
پیانو چاقو نیست، پرتقال بم است.
پشت بام ، برف است و زیر زمین ، کالسکه ی همشهری کین ، در حیاط محمد علی جمالزاده نشسته است و اتاق پر از مهمان و دف است. نیازی به آقای چای نیست...
...پایان جهان ، آغاز شمردن گناهان است. آغاز شمردن گناه ، پایان آدم است.
------------------------------------------------------------------------------
۱- تیتر وام گرفته از آثار نادر ابراهیمی است. ( کتاب یک عاشقانه ی آرام )
چرا این همه آجیل در خیابان های تهران ریخته شده است ؟ چرا در کفش های من یک فرهنگ سرا لانه کرده است ؟ آن چیز که روی اجاق است شمال است و نه سماور و نه هر صدایی رعد و برق است و هر خیس شدنی معنایش زیر باران عاشق شدن نیست و گاه یک صندلی تنها برای نشستن نیست و برای سوزاندن است و همیشه هر کتاب درونش لغات نیست و گاه می شود درون کتابی اسلحه ای باشد و فروغ در یک شب اردیبهشتی به خواب طویل زمستانی می رود و پوتین از روسیه برای ما اتم کادو می آورد... و پدرم یادم می آید وقتی بچه بودیم بزرگ بود...و خرماهای جنگ ندیده موز زرد هستند و زیتون های رودبار به جای اینکه صلح بیاورند گرانند و بزرگترین سوره ی قرآن بقره است و کوچکترین ادم اسپانیایی گاوباز است و جهان شعر است و شعر تمام جهان نیست و روز قیامت هر وبلاگ به شکل حیوانی ظاهر می شود و دف ها آنقدر در خیابان پیروزی می نوازند که نیروی هوایی به شهدا بپیوندد و امان از فراموشی... و من به دنبال یک نوروز در بندرعباس هستم و نیست و گاه نوروز یک زن اثیری است و گاه یک طوطی اسیر داش آکل است و گاه چشم یک بهرام رادان است و گاه سنتوری شکسته است و گاه دلی اندوهگین است و می شود تو به من بگویی راه سیگار برگ کشیدن از کدام طرف است ؟ یعنی همان راه برگ انگورهای هزاوه و راه پیراهن کودکی ام که شاید راه راه بود و شاید جنید بغدادی نگاهش به آن پیرهن افتاده باشد و شاید هواپیمای ایرباس روزی مرا یکجا ببلعد و خسته نباش کبوتر لانه کرده در کفش هایم که روزی روزگاری کسی که الان این نوشته را می خواند متولد می شود و مثل نیزارها بلند می شود و تنها با کبریتی که نامش خوزستان است آتش می گیرد......خاصیت جمشید مشایخی چیست ؟ خاصیت داوود رشیدی چیست ؟ خاصیت مجید مجیدی چیست ؟ که به شهرها بروند و سخنرانی کنند و آجیل بخورند و بگویند تئاتر خوب است ؟! خاصیت فکر کردن چیست ؟ خاصیت روشنفکران سرزمین من چیست ؟
بگذار کفش هایم را تکان بدهم ...از هر کفش چند فرهنگ سرا به خیابان می ریزد ...کفش هایمان را پر از فرهنگ سرا کرده اند و مغز سرمان را پر آجیل کرده اند و قلب مان را سوراخ و مشبک کرده اند و نوروزمان را با روغن هفده کیلویی تاخت زده اند و اسب ها پیر شده اند و سوارها صورتشان چروکیده شده است و شعر شده است کافی شاپ هایی به رنگ موز برزیل و خیابان هایمان شده است بوق قرمز و آبی و خاصیت روشنفکران چیست ؟ که گداپروری آیا خوب است ؟ و آیا هاله ی تقدس ما را مقدس می کند ؟ آیا "نمایش " دین مهمتر از خود دین نشده است ؟
کاش الان سال 1348 بود و می دانستم که تا ۱۳۵۹ جنگ نیست و کودکان حلبچه زنده می مانند و این همه آجیل بر روی خیابان ها پاشیده نمی شود...و از 1348 تا 135۹ فقط بازی می کردم و تاب سوار می شدم و مطمئن بودم وقتی سوار الا کلنگ هستم موشک قلب دخترک همسایه را پاره پاره نمی کند...
امروز روز دیگریست و پشت بام خانه پر از برف نیست و سعدی شیرین سخن در کنارم نیست و مرا آشفته نبین رفیق که "دوستت دارم" سالهاست واژه ی غم انگیزی شده است و صدای موسیقی هی مدام قطع می شود و کافه ها هی رنگ قهوه شان کم رنگ و کم رنگ می شود و جوانی هی به سفر می رود و بیهوده است صادق هدایت باشی و بیهوده است بزرگ علوی باشی و بیهوده است کافکا باشی و ادگار آلن پو سالهاست که مرده است و فروغ سالهاست مرده است و حافظ قرن هاست مرده است و امروز چهارراه ولیعصر را من خوردم و مجید انصاری را خوردم و اسحاق جهانگیری گیر کرده است در گلویم و الهه راستگو به من آیا راستش را می گوید که امامزاده طاهر کجاست ؟ و من امروز یک بنر تبلیغاتی را خوردم و دیگر هوس ندارم به امیر بخارا که نصر سامانی بود و رودکی غبطه بخورم و "ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی" و من امروز یک اس ام اس خیالی به آسمان فرستادم و خدا به من جواب داد و من برای خدا نوشتم که دلتنگم و صدایی نیست و گلیمی که رنگهای بنفش و آبی و قرمز داشت در بساط فردین و ناصر ملک مطیعی نیست و علی حاتمی که کلاه مشهدی داشت و داوود رشیدی فیلمفارسی دیگر نیست و دزفول کهنه خوشتر است از دزفول نو ...و من امروز میدان ونک را خوردم و مثل ساندویچ دو نانه گازش زدم و هنوز سیر نشده ام و چقدر خوب می شد میدان آزادی را هم می خوردم و نگران نباش ... مردمان این سرزمین آلزایمر دارند و من مفهوم یک بیمارستان که پوشیده باشد از مهربانی سراغ ندارم و من آدرس یک سینما پارادیزو را گم کرده ام و مهر نماز تنها در بازار امام رضا نیست و جای مهر ریخته شده است در کوچه پس کوچه های سعادت آباد و گیشا و امیریه و منیریه و هزار جای دیگر و کوچه ها هم پیشانی شده اند و مهر کربلای بابا بزرگ الان به خاک های هزاوه بدل شده است و اتوبوس ها هی به وزارت خانه ها آدم های منجی می برد و باز هم دست ها خالی از نان است و به جای هندوانه و سیب سیگار است لابلای انگشتان نازک و در میان لب ها به جای بیان کلمه ی دوستت دارم شلنگ قلیان است و آیدا ها هی باید دیشب و امشب و شب های دیگر بابا ی شان را... ببینند و در خانه ها چای احمد هند باشد ، هند که دور است و طوطی بازرگان مجاز است به آنجا برود و آدم ایرانی تنها بسنده کند به نان 150 تومانی و دلش خوش باشد که مولانا دارد و زلف دارد و دلبر دارد و نگار دارد و خسرو و شیرین و لیلی و مجنون دارد و نظامی گنجوی برایش هفت پیکر سروده است و مهم نیست آدم ایرانی خود پیکرش از جنس استخوان است و اسب ندارد و الاغ ها خورجین ندارند و طویله های محمد علی شاهی دیگر علوفه هم ندارند و مسعود بهنود همچنان آواره است و من دلم می خواهد امروز میدان هفت حوض را هم بخورم و زندانها را بخورم و آسایشگاههای مجروحین جنگی را هم بخورم تا سرداری و یا سربازی دیگر زجر نکشد و من چقدر دلم می خواهد نهنگ شوم و سربازان جنگ، حضرت یونس شوند و من یحیی باشم و طشتی داشته باشم و آه کودکان ! آه کودکان سرطانی سرزمین من ! شما هم بیایید حضرت یونس شوید و من در دلم برای شما قصه بگویم و باور کنید تعداد مرد گان عالم از زندگان بیشتر است و باور کنید در میان مردگان کسانی هستند که تنها به فکر جیب های گشادشان نباشند و مرد گان راستکی و راستکی اشک می ریزند و جنس دستمال هایشان یزدی نیست و رنگ چشمانشان آبی روشن از نوع بی خیالی نیست و قلبشان مثل کلاه علی حاتمی ، مشهدی اعلا ی امام رضایی است و در درون من فروغ هست که برایتان شعر بخواند و فردین است که جوانمرد محله شود و سعدی هست که خاطره ی سفر هایش را بگوید و حافظ رند هست که "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست" به سراغ شما خوبان بیاید و دیگر ماژیک های آبی رنگ بر سر و صورتتان شما و مادرانتان را آزار نمی دهد و بیمارستان ها خالی می شود و پزشکان باید به سراغ کار دیگری بروند و مبادا پزشک احمدی شوند و به جای دیدن سریال شهریار و دکتر قریب شهریار"غریب" را خواهید دید. هزاردستان علی حاتمی هم هر شب خواهید دید ای تمام مردگان و در آنجا تنها جای مهر نیست بر پیشانی که خود خود خود مهر است و من امروز علیرضا محجوب را دیدم که از او ۱۱ اردیبهشت را ۱۱ بار پرسیدم و او ۱۱ بار وردی خواند و ممنوع بودن مثل یک لحاف دوز که همیشه خوابیده است دراز و طولانیست...من چقدر خوشبختم که امیر نصر سامانی دارم و رودکی دارم و منوچهری دامغانی دارم و مشروطه دارم و میرزاده ی عشقی دارم و نیما یوشیج دارم و شعر کلاغ خانلری دارم و همه ی اینها مال من است و من نامم خلیج فارس است و نامم بیهقی است و نامم خواجه نظام الملک است و این نهنگ انگار همه را بلعیده است و سهیلا جلودارزاده یک زن است و انگار مجله ی زنان نیست ! و الیاس حضرتی مدیر روزنامه ی اعتماد است و اعتمادی انگار بین برادر با برادر نیست و نام الیاس چقدر شبیه یونس است و نام اعتماد چقدر بی شبیه است و من چقدر چای احمدم که هی مرا دم می کنند با آب جوشیده و پر از گچ...و این سرزمین شده است سرزمین سی دی های جنسی و فیلم های رضا عطاران و کد انتخاباتی اشتباهی و آدم های اشتباهی و خانه نشینی و نان داغ و کباب داغ برای آدم هایی که دلشان یخ زده است و خانه هایی که زمستانش سیبری می شود و بهارش نیاز به نماز باران دارد و تابستان هایش پر از صدای قارقار کولر است و زمستان هایش خفه شدن از گازهای تصفیه نشده است و پاییزهایش که برگریزان است و خزان است و خزان است و دیگر شاملویی نیست که با دیدن برگهای زرد جنگل های نیما یوشیج طبع شعرش گل کند ...من چقدر خوب به یاد می آورم وقتی بچه بودم و به مدرسه می رفتیم روی پره های پنکه ی سقفی کلاس ، گچ سفید می ریختیم و وقتی خانم معلم به کلاس می آمد گرما را بهانه می کردیم و امان از وقتی دست معلم به سمت کلید پنکه می رفت و پره ها می چرخید و گچ ها همه جا را سفید می کرد و مانتوی قبلا قهوه ای خانم معلم به رنگ سفید در می آمد و ما تصور می کردیم به روشنایی موعود رسیدیم و ذوق می کردیم که همه ی کلاس انگار بارانی شده است و غافل بودیم که فرجام همه ی ما پیچیده شدن در کفنی است به رنگ همان گچ ...آن روز می خندیدیم و روزی دیگر دیگران می گریند همانگونه که الان بسیاری می خندند و من مانده ام حقیقت در کجاست واگر مرگ بازی خداوند است با ما ، ما زودتر از خدا بازی را شروع کرده بودیم.....
...فرش مشهد و کبابی خوشمزه ی گلپایگانی و گل فروشی گلایل و داروخانه ی دکتر سعادت و لوله کشی حاج منصوری و بانک صادرات و صرافی زیبا و سوپری کاج و تعمیر تلفن و موبایل ارتباط و مرغ فروشی محمدی و قصابی مرتضی و میوه فروشی حاجی ارزونی و رایانه ی جهانی و ایستگاه شکم و پیتزا خوشمزه و پوشاک وحدت و کفش ملی و بانک سپه و بستنی آیس پک و لنت محکم و آپاراتی میرزا و دل و جگر و قلوه ی مولانا و آژانس توریستی جهانگرد و عینک قدس و کتاب فروشی شهر هشتم و آجیل شب چره و مبل پرستو و موکت ظریف مصور و شیرینی جشن و مطب دکتر جمشیدی و مطب دکتر ارسطویی و سینما انقلاب و ساندویج بخور بخور و تاکسی سرویس دردشت و عتیقه جات کلهر و لوستر آفتاب و کاشی سمنان و لوازم ورزشی 90 و آب میوه ی هفت حوض و قهوه خانه ی شوش و ساعت فروشی بهار و تابلو سازی رنگینک و شومینه ی شعله و مسجد حضرت علی و خیاطی خلیلی و کابینت شکیل و خشکشویی هجرت و لوازم تحریر دانش آموز و فتوکپی آقایی و کافی نت پارس آنلاین و تزیینات حاج مکرمی و خواربار سید و عمده فروشی برنج طارم و چای بهرامیان و رستوران نایب و لوازم برق فشارکی و فرفورژه قلندریان و کافی شاپ صفا و هتل هما و تعمیر لوازم صوتی صداقت و مشاور املاک کریمی و بانک تجارت و درمانگاه شهرداری و طلای جاودانه و تریا امیری و پرنده فروشی کبوتر و تعویض روغن رسالت و تعمیر انواع ماشین های فرانسوی و حسینیه ی اراکی های مقیم نظام آباد و حلیم گلپا و کله پاچه ی فردین و لوله باز کنی قدرت و پسته ی رفسنجان و پلاستیک فروشی غلام و کفاشی مرام و ختنه ی حکامی و نقره ی آرش و پیراهن افشین و تلویزیون سامسونگ و کادو فروشی ارمغان و نانوایی تفرشی و مصالح فروشی هدایت و دبستان هدایت و تک لقمه ی گلبرگ و فلافل آبادان و جارو فروشی مشهدی عباس و عکاسی ثریا و سمساری راستگو و سمبوسه ی فلفلی و نان باگت فرانسه و جواهرات گاندی و نجاری چوبکده و آهنگری علی و روسری آبی و اداره ی مخابرات منطقه ی شرق و پارک ملت و فروشگاه شهروند و فروشگاه رفاه میدان امام حسین و آینه و شمعدان فاریابی و شیشه فروشی چنارانی و سوغات یزد و عروسک ولنتاین و لوازم کولر اخوان و ماهی شمال و انواع کارت های عروسی بهارستان و کفپوش مبارکی و و و و و ..
و این من هستم میان این تابلوهای ریز و درشت تهران که روزها و شب ها لابلای آنها هی راه می روم و در میان بهارستان که میدان است صداهای درود صبحگاهی و مرگ شامگاهی میشنوم و میان کوی دانشگاه صدای نعره می شنوم و میان سید خندان صدای ملتمسانی می شنوم که خرج کراک کشیدنشان را از من و عابران دیگر می خواهند و آدم های بیمار که گمان می کنند بوعلی سینا هستند و بچه هایی که پستان مادر نمی شناسند و در خیابانهای تنهایی شان زنان را مادران بالقوه ی خود می پندارند و مردان را باباهای خود...و هر شب میان کارتن های خود به صدها بابا و صدها مادر که آن روز دیده اند فکر می کنند که کدام خوشگل تر بوده اند...
و من رضا مهدوی هزاوه میان این همه تابلو ی ریز و درشت به آن کوچه باغی فکر می کنم که دیگر نیست و کبریت توکلی در آستانه ی 90 سالگی است و موبایل سامسونگ منشی دار خودم که چند پیام ناشنیده در خود پنهان کرده است و مهم نیست چه کسی باشد و شبکه ی صدای امریکا در اینجا چه می کند ؟ و حسین پناهی نازنین ...آه چقدر خوب شد به یاد او افتادم ...آه حسین پناهی چقدر تو دور بودی از این تابلوها و چقدر نزدیک بودی به کودکی و مرگ و الان شاید تهران زلزله بیاید و تمام تابلوها ویران شود و کله پاچه ی فردین بیفتد روی کافی نت پارس آنلاین و بانک تجارت بیفتد روی حلیم گلپا و شاهرخ در شبکه ی تپش برای زلزله زدگان تهران مرثیه بخواند و بم فراموش شود و آه کجایی ایرج بسطامی عزیز !.......شمس لنگرودی تازگی ها چه شعری سروده است و درخت گلابی اش در لابلای کدام بندر انزلی جا مانده است و من در میان کوی دانشگاه و سعید عسگر و ده نمکی و فقر و فحشا و سنتوری و باغ طوطی شهرری که ستارخان و باقرخان در آنجا مدفون اند گیر کرده ام و من میان ماشاالله آجودانی و فریدون آدمیت و سید حسن نصر و عبدالکریم سروش و مرتضی مطهری و صدای امریکا و مقتدا صدر و کلیپ آینه و فیلم فتنه سرگردانم وچرخ ویلچر حجاریان و صنوبرهای یک روستا به نام حسین پناهی مال من است و درهای بسته مال من است و اس ام اس های خالی و تو خالی سهم من است و دیدن دروازه شمیران در سال 1386 برای من است و دوستی های نیم بند و دیدن آدم های اشتباهی و شیر کاکائو خوردن سرد ته مانده ی جیب های من است و من برج ایفل نمیخواهم و صدای مرضیه نمی خواهم و کویر نوردی کاشان نمی خواهم و سینمای فردین نمی خواهم و لپ تاب قاچاق نمی خواهم و قلیان با طعم پرتقال نمی خواهم و عطا الله مهاجرانی نمی خواهم و حزب مشارکت نمی خواهم و کیهان نمی خواهم و سعیدی سیرجانی نمی خواهم و گردنه ی حیران به من چه مربوط است و چفیه های چرک به من چه مربوط است و مین های خنثی نشده سهم من نیست و کامی فروغ آیا شیر کاکائوی سرد می خورد یا گرم وقتی مادرش ایتالیا بود؟ و ما آیا شیر کاکائوی سرد می خوریم یا گرم وقتی وطن مان پر شده است از تابلوهای ریز و درشت ؟
به بهانه ی توقیف مجله ی " هفت "
روح مرحوم هفت دیروز به آسمانها رفت. یک روح خشن لم داده بود روی تکه ای از قالی کرمانی. کتاب " نبرد من " در دستانش بود. هفت ، غریبه بود. تازه از راه رسیده بود. هفت ، روح را شناخت. او هیتلر بود. هیتلر به او خوشامد گفت. هفت با او هم کلام شد.دم دمای غروب بود. شب که شد هفت به خانه ی هیتلر رفت. در خانه ی هیتلر عکس هایی از جنگ جهانی دوم بود. شب که شد هفت بیخود بیخود دلش گرفت. دوست داشت قدم بزند و موسیقی بابک بیات گوش کند. یواشکی در خانه را باز کرد و پا به آسمان ها گذاشت. زیر پایش حجم آبی رنگی دید که وقتی پایش را به درون آن فرو می برد خوشش می آمد. در روی گوشواره هایش شعری از سید علی صالحی درج شده بود:" قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود / پس بی جهت بهانه میاور / که راه دور و / خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست ! " هفت در جیب هایش به دنبال چیزی ، کوچه ای ، حیاط امامزاده ای ، لواسانی... می گشت. یکباره همه چیز را گم کرده بود. حالا در آسمان بین این همه ارواح چه کند؟ روی تن اش پر از نوشته بود. بر تن خود نگاه می کرد. کسی می گفت از" رو نوشته حرف نزن "...روی دستانش بوف کور نوشته شده بود. روی سرش فروغ نشسته بود. روی انگشتانش روبر برسون بود. سهراب سپهری شال گردنش بود. بابک بیات گوش هایش بود. کافکا عینکش بود. و او مسخ شده بود. تا دیروز به لواسان می رفت و در کوچه های آنجا شاهد جشن تولد مرتضی و احمد و عنایت و شمس بود. آتش بود و سیب زمینی خام. پاییز بود و خنده ی رود بود. ساز بود و رودکی خوانی بود.عشق بود و آسمان بالای سر بود. و حالا هفت ، مرده بود و زمین را می دید که حاجی فیروز ها در بزرگراهها ی تهران دایره و تمبک می زنند.نوید می دهند که عیدی در راهست ." نبرد من" پاره پاره نیست که همیشگی است، هیتلر خواب نیست که منتظر دائمی است... هفت ، ژان پل سارتر را می بیند.رمان" کار از کار گذشت " را در دستانش می بیند. هفت خانه ای نداشت. هفت به خودش نگاه می کرد. ولی کسی ترانه می خواند :" از رو نوشته حرف نزن " روی سینه اش نوشته شده بود در زندگی زخم هایی هست که نمی شود به کسی گفت و روی پیشانی اش طرح گرگور سامسارا حک شده بود ، همان گرگوری که روز بعدش قرار بود به سوسک مبدل شود. و حالا آسمان سیاه از سوسک بود و روح هفت از آن بالا به زمین خیس از باران نگاه می کرد و اخرین برگ سفرنامه ی باران را می خواند که" زمین چرکین است."
رنگ سرخ حاجی فیروز ها و رنگ آبی خزر و رنگ سبز جنگل های گیلان را از آن بالا می دید . پسرک شعر باز باران با ترانه ی گلچین گیلانی را می دید که حالا پیر شده بود و سی ساله بود. سی سال ! همان مدتی که فردوسی کاخ بلندش را از جنس شعر ساخت. همان مدتی که دیگران هم کاخ بلند خود را منتها از جنس زر و زور و تزویر ساختند. هفت ، شب را به کجا برود ؟هر کس سرش به کار خود گرم بود. تنها دری که باز بود در خانه ی هیتلر بود. نصف شب بود. گرسنه بود. نانوایی نبود. میدان هفت حوض آنجا نبود. به آسمان های دیگر سرک کشید .در میان آسمان ها امواج ماهواره ها را دید. به یکی از امواج آویزان شد. روی موج" حمید شب خیز" و "حجی جون "بود." حجی جون "داشت فال حافظ می گرفت. از" حجی جون" خواهش کرد برای هفت فالی بگیرد . شعر حافظ باز شد. آسمان کنار رفت :" چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار که از اختیار بیرونست"
باد می وزید.در خانه ی هیتلر هی باز و بسته می شد. هفت ، روسری اش را محکم تر بست و به کوبه ی در نگاه کرد...برای آخرین بار به زمین خیس از اشک مادران پسر از دست داده به خاطر جنگ نگاه کرد. ماشین ها را دید که برای زنان خیابانی دم تکان می دهند. زنانی را دید که به جای در آغوش گرفتن کودکان شان بمب به خود می بندند و دفتر مجله ی هفت را دید با استکان های نشسته و اجاقی تاریک و دلهایی پر از اشوب و زنان قلم به دستی را دید که هی از این روزنامه به آن روزنامه کوچ می کنند و هر لحظه و هر روز درگیر نبرد هستند و انگار این جدال که از اهورا و اهریمن شروع شده همیشگی است و نازی آباد را دید که کوچه هایش مثل کوچه های فیلم تنگنا ی امیر نادری شده است و بهار را دید که انگار از آن دورترها دارد دامن کشان خودش را به سرزمین آریایی ها می رساند. همان سرزمین قالی و مینیاتور و کاخ های سی ساله و شراب ناب حافظ و دل اندوهگین فرهیختگانش و صبر ایوب وار مردمانش و حمام هایش که همه " فین " است و سریال هایش که همه حکایت از " زیر تیغ " است و زخم هایش که مثل خوره روح را می خورد و شعرهایش که همه اش خون دل است و بار امانتی که آسمان نتوانست کشید و بر هم زدن چرخ است و نیز شعر هایش که" از دیاری می گویند که طوطی کم از زغن باشد "و" مزد گورکن از آزادی آدمی بیشتر"...و سرزمینی که افتخارش نخبه کشی است و حلاج را بر بالای دار می برد و بر سر عین القضات چه و چه می آورد و گردنه ی حیران را حیرت زده می کند و موسیقی اش" نینوا "ست و بنزین ماشین هایش پر از هواست و "پزشک احمدی" دارد ."محرمعلی خان "دارد .قاجاریه دارد . سرهای آویزان بر مناره ها دارد. چشمان کور مردمان کرمان دارد. زمستان هایش طولانی است .آمار طلاق هایش با ازدواج هایش رقابت می کند و خانه نشینی های غریبانه دارد . "حجاریان" اش روی چرخ است" .مصدق "اش در احمد آباد است .کامنت وبلاگ هایش" عزیزم بیا سر بزن است" و "شاملو"یش بی پاست و دوستی هایش مثل باد هی از این سو به آن سو می رود...
و هفت ، دید چگونه مردمان ، حکایت بغض های خود را در درون بطری پنهان می کنند و بطری را در جوی آبی می اندازند و دید زانتیا ها جلوی زنان می ایستند و" قیمت " را می گویند و" سعید حنایی " نمی تواند تحمل کند و این زنان را سوار موتور خود می کند و در مزرعه ی گوجه فرنگی خفه می کند و هفت، دید ، مردان شاعر ، رابینسون کروزوئه شده اند و حسین رضا زاده برای آینده ی خود مبلغ املاک رابینسون شده است و هفت ، کارمند دون پایه ای را دید که پول پاداش آدم فروشی اش را هی می شمارد و هی می شمارد و به امید جایزه ای که بانک ها قرار است به ارتفاع برج میلاد اسکناس دو هزار تومانی بدهند هر روز با چشمانش برج میلاد را اندازه می گیرد و شب در خیال خریدن یخچالی نو به بسترش هی چنگ می زند و نیمه های شب از خواب بیدار می شود و به یاد می آورد دیروز چه کسی را برای چه چیزی فروخت و گریه می کند روی ایوان خانه اش و این فروغ است که می گوید: دلم گرفته است / دلم گرفته است / به ایوان می روم و انگشتانم را / بر پوست کشیده شب می کشم / چراغ های رابطه تاریکند / چراغ های رابطه تاریکند...
و من هم - که اینها را دارم می نویسم - منتظر عید هستم. در این یکی دوروزه رفتگرهای شهرداری در خانه ام را خواهند زد و طلب عیدی خواهند کرد . به پایین می روم. در را باز می کنم .به آنها عیدی خواهم داد و شاید با لبخندی به آنها بگویم عیدتان مبارک ! شاید با بغضی در گلو بگویم ...شاید هم هیچ نگویم...
در خانه ی هیتلر باز است...و به قول سید علی صالحی " ...و اشتباه از ما بود / اشتباه از ما بود / که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم "
چند روز پیش بهارستان بودم و در قهوه خانه ای چای می نوشیدم و به صحبت پیرمردی گوش می دادم ...از شعبان بی مخ حرف می زد و از طیب و قبرش که هنوز زیارتگاه شیرمردان است...هما سرشار از شعبون می گوید.. پیرمرد می گوید" قدم زدن در خیابان های امریکا پاداش ظلم های شعبان بود" ...رادیوی کوچک قهوه خانه روشن است ...بزرگراه همت ترافیک سنگین است...پیرمرد می گوید خانه اش در سرچشمه بوده...میوه فروش بوده و از بس داد می زده صدایش گرفته است...در بهارستان مجلسی هم هست...بزرگراه صدر هنوز شلوغ است و شعبون بی مخ هم با جیپ به خانه ی مصدق می رود و قهوه چی زمین را تمیز می کند...کنار بهارستان جمهوری است و کنار جمهوری حافظ است و حافظ سالها پیش مرده است و کتاب های در دست بررسی هم در وزارت ارشاد بهارستان است و جان اشتین بک و تولستوی و هوشنگ گلشیری و شهریار مندنی پور شب های طولانی زمستان در کنار هم می نشینند و منتظرند تا کدام یک زودتر از بهارستان بیرون بروند...مندنی پور الان چند جای دیگر هم هست...امریکا و شیراز و تهران.الان امریکاست و کودکی اش شیراز و وقتی همنشین گلشیری بود به تهران می آمد و در بهارستان هم البته هست... و الان مندنی پور واقعی کجاست ؟ جسم او مهم است و یا ذهنش ؟ کدام حقیقت است ؟ بزرگراه رسالت همچنان شلوغ است و در بهارستان دستفروشان داد می زنند : روسری و پیرهن و کمربند و هویج و شمع و سفره ی هفت سین ! و من چقدر دلم می خواهد تمام روسری ها را بخرم و بر موهای لخت ساختمان مجلس بیندازم ...مجلس چقدر شبیه زن است !...جیپ شعبون بی مخ با خود چه دارد ؟ مصدق و یا یک زن خیابانی ؟جیپ ، رادیو پیام دارد که بفهمد بزرگراه نوری روشن است یا تاریک ؟ قهوه چی چای دارد و املت و نان و پنیر و دیزی و چند صندلی و یک رادیو ...زن در بهارستان روسری دارد و به وزارت ارشاد می رود...و حالا من و تو هر کدام جسم مان در جایی است و ذهن مان جایی دیگر...طیب از پولدارها می گرفته و به فقرا بذل و بخشش می کرده...زمستان هم نیست که بشود هویج را دماغ آدم برفی کرد!
چند روز پیش بهارستان بودم هر چند بهار نبود...کمربندی در آسمان پیچ و تاب می خورد...چیزی شکسته می شد و تو فکر کن شیشه است و خود می دانم چیزی دیگر است...جسم من حالا اینجاست و ذهنم پیش آن پیرمرد است که زنش سالها پیش مرده و بچه ای هم ندارد و دلش که شکسته بود و صدایش که گرفته بود و طیب طیب می گفت و صبح نوجوانی اش را می دید در سرچشمه که صدایی داشت و به دختر همسایه چشمکی می زد...دختری که بعدها زنش شد و حالا همه چیز دود هوا شده و مانده است میان روسری ها و کمربندها و خاطرات طیب...
چند روز پیش بهارستان بودم ولی چیزی شکسته بود و هست...تو تصور کن شیشه بود...
یک لحظه به استکان چای خود نگاه کردم...نکند این چای که من و تو هر روز می نوشیم پاداش یک ظلم باشد ؟

" این عکس بسیار مشهور در سال 1994 هنگام قحطی در سودان توسط " کوین کارتر " گرفته شده و برنده ی جایزه ی پولیتزر هم شده است. عکس دختر بچه ای را نشان می دهد که افتان و خیزان به طرف کمپ سازمان ملل در فاصله ی حدود یک کیلومتری در حرکته.لاشخور منتظر مرگ کودک است تا او را بخورد. کارتر به گفته ی خودش حدود بیست دقیقه منتظر بود تا بهترین کادر را انتخاب کند. کارتر بعد از گرفتن این عکس صحنه را ترک کرد و هیچ کس نمی داند چه بر سر کودک آمد...
کوین کارتر چند ماه بعد از گرفتن این عکس از فرط ناراحتی خودکشی کرد..."
دلم نمی آید چای روبرویم را بنوشم . چگونه می توانم به خیابان بروم و بنرهای اصولگرایی و اصلاحگری را ببینم ؟ و مردمانی ببینم که تنگ ماهی عید در دستانشان است و چگونه به فرحزاد بروم و در قهوه خانه ای آدمیانی ببینم که گونی گونی چای می نوشند و دود قلیان شان جهانی را در برمی گیرد ؟
به خودم در آینه نگاه می کنم . روزی گرد پیری بر چهره ام خواهد نشست...در آینه ، دختر بچه ی سودانی را می بینم که هنوز گرسنه است و آب می خواهد و استخوانهایش را همگان می بینند و چند روز دیگر ساعت نه و هجده دقیقه عید می شود و آدمیان صورت هم را می بوسند بی آنکه استخوانی ببینند... و پراید ها و پیکان ها و پژو ها و بنزها به سمت بندر انزلی می روند ...
سرعت لاکپشت از سرعت کودک سودانی بیشتر است و سرعت آدمی برای نشستن بر روی صندلی های سبز رنگ مجلس از سرعت خرگوش بیشتر است...
