تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

   جیب هایم را گشتم. نبود. "پاییز طلایی" " لاچینی" را می گویم.گمش کرده ام.چند شب پیش در تهران باران می بارید.به دیدن نمایش "رومولوس کبیر" رفتیم.عمو "سهراب سلیمی" و "پیام دهکردی "و "سیامک صفری "بازی می کردند.تئاتر شهر زیر باران خیس شده بود.آن بالای بالا روی پشت بام تئاتر شهر به گمانم یک رئیس و یا یک "مریض خیالی "و یا "مولیر" چتر بالای تئاتر شهر گرفته بود تا مولانای درون کیف قهوه ای ام خیس نشود.تئاتر شهر هم پاییز است و من دلم برای سال هزار و سیصد و شصت و چهار می گیرد که بچه بودم و به همراه گروه نمایش اراک برای جشنواره تئاتر فجر به تهران آمده بودیم. مولانا قصه ای دارد به نام" پیر چنگی ". روزنامه ی جهان اقتصاد صفحه ای دارد به نام "جهان اندوه".

   سال ۶۴ آمده بودیم تهران و روی نیمکت های سنگی محوطه ی تئاتر شهر نشسته بودیم و با" مهدی معصومی" از "دکتر شریعتی" حرف می زدیم.درون کیف ها یمان دوستی و برف بود.حالا به کیف ام نگاه می کنم: کتابی از "چخوف"، گزارش های درسی دانشجویان، سی دی " سیر " استاد "مسعود شعاری" ...

   رومولوس که تمام شد به بیرون رفتیم. جهان همچنان خیس بود.مولانا خیس شده بود.پیر چنگی در قبرستان خوابیده بود.گرسنه هم بود.چشمم به همان نیمکت سنگی ۱۳۶۴ افتاد. چقدر پیر شده ام! به نیمکت حسودی ام شد.به دور و بر صندلی سیمانی رفتم.خواستم ببینم از آن همه حرف های آرمانگرایانه و" دکتر شریعتی" و حرف هایی در خصوص عدالت و آزادی چیزی کنار صندلی باقی مانده یا نه ...نه! هیچ نمانده بود. آنجا فقط چند تکه روزنامه ی خیس افتاده بود.قطره های باران روی "  اوباما " - که تیتر روزنامه بود - می افتاد.به زمین نگاه کردم.روی تن زمین ، چیزهایی انگار می دیدم.خوب که دقت کردم چند تانک دیدم.چند مراسم صبحگاه دبیرستان که هر از گاه از بلندگوی مدرسه نام دانش آموز شهیدی پخش می شد، چند لبخند رزمنده و چند موج انفجار و روی زمین خیس همه ی این چیزها را دیدم و مادرم را هم دیدم که کنار سماور ، چای صبحانه را آماده می کند و می گوید " رضا بلند شو مدرسه ات دارد دیر می شود، بلند شو ببین زمین پر از برف شده"

   آنقدر برف را دوست داشتم که با شنیدن این کلمه از جا می پریدم و مستقیم به سمت پنجره می رفتم.برف بود و سپیدی و کوچه های نیاوران و ترانه های دلتنگ رادیوی قهوه ای آیوا ...و صدای پر طنین بابا و خواهری که از فرط شادی دیدن برف به بالا و پایین می پرید.بخاری می سوخت و مولانا را گرم می کرد.پیر چنگی سیر بود و نوار " سیر " گوش می کرد.پشت شیشه ها هوهو کردن بود و دهان ، نان سنگک را تجربه می کرد.حلوا بود و مربا و وعده ی مادر که ظهر ناهارمان قورمه سبزی است. آمریکا و سیاست به کنار بود.سیب از بی بی سی مهم تر بود و ساعت ها خیره شدن به شعله ی آبی رنگ بخاری ما را آرام آرام شاعر می کرد و غروب های جمعه معنی هجران را درک می کردیم و صبح اراک آغاز می شد با برف و شال های کاموایی ، عشق های دوران نوجوانی و غروب اراک آغاز می شد با سفر کردن هر روزه به باغ ملی...

   الان که مشغول نوشتن این پیر چنگی نگاری هستم ، کمی پادشاهم . کمی کنیزک.کمی مولانا. کمی پریشان.الان کتری روی گاز است. یک روز باید جرات به خرج دهم و موبایلم را درون کتری بیندازم و از شرش راحت شوم.عددها شمشیرند.باید درون  قوری چای ، برف بریزم ، آنهم فقط برف دهه ی شصت.باید درون کتری ، پرایدم را بیندازم تا بجوشد و در قوری چینی ، گلیمی پهن کنم و با "مهدی معصومی "بنشینیم و درباره ی رابطه ی معنادار سینما کاپری با مربای تمشک حرف های قهوه خانه ای بزنیم.دلم می خواهد درون کتری ، کنترل ماهواره و تلویزیون را هم پرت کنم و در قوری چای ، دوست دوران مدرسه ی راهنمایی ام "محمد ملکی "را بیندازم تا دم بکشد و به یاد  بیاورم که روزی روزگاری دوستی ها در برف پر از رد پا بود. و مثل الان عشق ها مقوایی نبود که زود به زود زیر باران تا بخورد ، بشکند و نم بکشد.

   حالا نیمه های شب است. سوار اتوبوس هستم و عازم اصفهان. به خیابان های سرشار از ۱۳۸۸ نگاه می کنم. نه ! اگر هم برفی ببارد این خیابان های هشتاد و هشت توان نگه داشتن برف را تا صبح ندارند ، از بس در این شهر چراغ است. نئون است. نور است.دود است.

   پاییز همان بخار استکان چای کنار "درخت گلابی" است.تهران حوالی بهارستان ،" امیر نادری "است. تهران  حوالی شهرک قدس ، تگرگ است. تهران حوالی نارمک ، بادبادک است. تهران حوالی بازار ، زعفران است. تهران حوالی مجیدیه "کازابلانکا"ست. نگاه "سعید راد" فیلم" تنگنا"  به خواهرش همه ی تهران است. پاییز که تمام بشود نوبت عاشقی است ، نوبت برف است و این خیلی امیدوار کننده است ، هر چند برف های تهران خیلی خیلی زود آب می شود... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 0:59 | لینک 

   شجریان گوش می کنم. می خواند" تفنگت را زمین بگذار". در پراید نشسته ام و دندان درد دارم. چهارباغ پایین ترافیک زیادی دارد. در راه به هتل ها و صفویه و آدم ها نگاه می کنم. بوی بریانی و حلیم بادمجان  را حس می کنم. حالا به میدان انقلاب اصفهان رسیده ام.دور می زنم و دوباره دور می زنم.به پارکینگ می روم.بعد از پارک ماشین ، پیاده به سوی زاینده رود می روم. کتاب تاریخ ادبیات ایران در دستم است.بازش می کنم. از دل کتاب ، رودکی و منوچهری دامغانی و سنائی غزنوی و چند مغول و یک امیرتیمور لنگ و یک حافظ و چند غزل سعدی و یک "نوبت عاشقی" و" بوی جوی مولیان آید همی "و "ریگ آموی" و" آهوی کوهی در دشت چگونه دودا" و نثر مسجع خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار میبدی بیرون می ریزد.

   صدای شجریان هنوز در گوشم است." تفنگت را زمین بگذار". کنار زاینده رود خالی قدم می زنم. چقدر خالی بودن وحشتناک است. گمان می کنم انسان برای این به دنیا می آید که از خالی بودن به پر شدگی برسد. زاینده رود حالا خالی است و دلم گرفته.از دور ، نمای یک هتل را می بینم که لابد میهمانانی دارد و کسانی هستند که تفنگ های شان را زمین گذاشته اند و آمده اند سرزمینی را ببینند که حافظ دارد و خواجوی کرمانی دارد و توس و فردوسی دارد و ببینند که همه ی شاعران خوب ایران بی تفنگ بودند و مولانا سلاحش عشق بود و ناصرخسرو تفنگش پند بود و رودکی خمپاره نداشت ، چنگ داشت.

   در کنار زاینده رود قدم می زنم وانگار از ابد اینجا خالی از آب بوده است. انگار همه ی آب های زاینده رود ،که سرشار از زندگی بود، روانه ی تخت جمشید شده است! که تخت پادشاهان همیشه لرزان بوده است در این سرزمین.

   بیتی از خواجه ی شیراز مثل ماهی خودش را از کتاب بیرون می اندازد به گمان اینکه  رود همچنان آب دارد.بیت می رود .می لغزد.لباس عروسی بر تن دارد.تفنگی در آنجا نیست اگر هم باشد تیرها برای  مجلس عروسی است و همراهان داماد، سوار بر اسب های شان تیر به آسمان می فرستند.تیر بر گلوی کودکی فلسطینی نمی نشیند. تیر بر سینه ی کودک عراقی جا نمی گیرد. تیر  مغز یک آزادیخواه را متلاشی نمی کند.تیر زن افغانی را نشانه نمی رود.بیت ، اهل بیت  ندارد.بیت از بی آبی ، عباس علمدار می شود.

   در بستر رودخانه به جای آب، که روزی روزگاری آینه ی عشق گذران بود، میهمانانی از ولایات خارجه قدم می زدند.بیت حافظ به همراه رودکی پریشان است. برای میهمانان خارجی دلبری می کنند.بیت به زبان محمد صالح علا به توریست ها می گوید " به ایران جان  خوش آمدید"، "به امشب خوش  آمدید". میهمانان ساندویچ می خورند. عکس می گیرند از برهوت خشکیده رود و نیشابور بعد از حمله ی مغول و  فیلم می گیرند از مهاجرت تلخ  بهاالدین ولد از بلخ و از عین القضات همدانی و از چگونگی ترور میرزاده ی عشقی  و انزوای ستارخان و باقرخان در آخر عمرشان. حالا باغ طوطی شهرری را در خشکیده رود می بینم. چوب دار حلاج در گوشه ای  کنار قایقی تفریحی افتاده و رودکی پیر شده است و موهای سرش به رنگ دندان هایش سفید شده است  و رودکی گویی تکیه داده است به پایه های یکی از سی و سه پل.و بیت تشنه است. بیت، بیت ندارد. بیت پا ندارد. بیت سر ندارد. بیت حبس است و ملاقاتی ندارد.بیت مشک خالی هم ندارد.انگار فقط این زاینده رود نیست که خشکیده است.خشکیده مردمان و خشکیده زنان و خشکیده دوستان و آخر همه چیز باتلاق گاوخونی است.پایان یک تفنگ آغاز آب رکن آباد است.پایان یک تفنگ آغاز یک روزنامه است که رکن چهارم یک جامعه است.شبی خواب حضرت نوح را دیدم. که کشتی اش را دوباره می سازد ، این بار در بستر این رود. 

   حالا باید برگردم . ظهر شده است و وقت ناهار. میهمانان به هتل خود برگشته اند.لای کتاب تاریخ ادبیات را می بندم. شاعران به درون کتاب  پناه می برند. گرمشان شده است.به پارکینگ می روم. سی دی شجریان را در پخش می گذارم. می خواند" تفنگت را زمین بگذار".توقف می کنم. لای کتاب را باز می کنم.به بخش حافظ رجوع می کنم.غزلی را می خوانم. یکی از بیت ها ی غزل انگار چاپ نشده است.نیست.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:10 | لینک 

    گربه ها در حیاط روزنامه ی "جهان اقتصاد"  گرسنه اند.حیاط پر از درخت است.این گل های سرخ محمدی در کیف من چه می کند؟ آه ! یادم افتاد که هفته ی پیش یکی از خدمه ی دانشگاه آزاد اراک چند گل سرخ از باغچه ی دانشگاه چید و به من هدیه داد. گفت گل ها را خشک کن،در دوغ بریز، خوشمزه است.این روان نویس آخرش روان مرا نابود می کند ، از بس روان نمی نویسد.حسین نوروزی ریش دارد. محمد آقازاده سیال است.رضا عبدی  سردبیر روزنامه است.من لپ تاپ ندارم ولی لب بام نشستن را دوست دارم.آه تمام گربه های خوب ایرانی ! یادم می آید سالها پیش آن موقع که خانه مان در خیابان ملک اراک بود دور و بر خانه مان پر از گربه بود. یکی از فامیل های مان یک گونی را از هزاوه به خانه ما آورده بود.آن موقع نه ساله یا ده ساله بودم.از او پرسیدم :درون گونی چیه؟ گفت : گربه ! گفتم چرا! گفت این گربه ها  به ما عادت کرده اند ، داخل گونی گذاشتیمشان تا در این منطقه رهایشان کنیم تا به روستا برنگردند.گفتم گناه دارند. یادم نیست او چه جوابی داد.حالا احساس می کنم من را هم درون گونی گذاشته اند.من همسایه ی ابوالفضل بیهقی بودم.با فردوسی فامیل بودم.خانه ی حافظ شام دعوت می شدم.با سعدی به سینما پارادیزو می رفتم.با پرویز دوایی به هوشنگ گلمکانی سر می زدیم.حالا درون گونی ام.دارند مرا به جایی می برند که من از عادت هایم فرار کنم.گربه ها حالا در جهان اقتصاد گرسنه اند.حسین نوروزی گفت کاش گوشتی بود به آنها می دادیم ، سیر می شدند.سیگارها به هوا می روند.دودها به عمق زمین فرو می روند.آدم دود است.کبریت نایاب است. سوپرمارکت زیاد است.سینما کم است. مهدی آذر یزدی نیست.گونی بسیار است. وطن فراموش شده است. حسنک وزیر به دار آویخته می شود. ناصرخسرو ! تو را به خدا دیگر به من پند نده آخر من درون گونی ام ، من دور از موسیقی ام ، من میرزاده ی عشقی ام.من یک موبایل از کار افتاده ام.یک لپ تاب افتاده روی پشت بامم.  من اینترنتم که سرعتم کم است. جهان سرعتش مثل باد است، مثل نور است.بار گونی سنگین است.گل های خشک محمدی درون کیف قهوه ای من صلوات می فرستند.نذر کرده اند تا غرق در دوغ نشوند ، تا زنده بمانند. نیمرو های قهوه خانه های بهارستان منتظر من اند.دوغ منتظر من است تا من درونش شنا کنم.گل ها خشک اند.گربه ها گرسنه اند.گونی ها پر از گربه اند.خیابان ملک پر از گربه های خانگی اند.کسی که گربه های هزاوه را به خیابان ملک می برد  و رهایشان می کرد روزی می میرد ،  وقتی مرد و به ملکوت رسید به یاد  می آورد که او گربه ها را نکشت ، فقط از آن خانه ای که دوستش داشتند دورشان کرد.دوری بدتر از مرگ است.شنبه در اصفهان کلاس مبانی هنر نمایش دارم.باید به بچه ها به جای یاد دادن استانیسلاوسکی مبانی نجات غریق شدن در دوغ یاد بدهم.پارچه هم باید بکشم وسط خانم ها و آقایان.زنها جدا ، مردها جدا.باید چشم ها را تیزتر کرد تا مبادا کسی غرق شود.تا مبادا مو های مان به رنگ دندان هایمان شود.و مبادا با عینک اهدایی روزنامه ی جهان اقتصاد دنیا را سه بعدی ، اما خودمان را یک بعدی بفهمیم.آه محمد آقازاده ی عزیز با من یک چای می خوری تا بغض مان یکباره بشکند؟خسته نیستی امشب؟ گریه برای گربه ی گرسنه ، سیگار برگ مانده بر لب دختری است.دختر،  داستان آخرین برگ" او. هنری " می خواند.رضا جان ! وقت ناهار گربه های جهان را از یاد مبر.جنس گونی ها چقدر خوبست.محکم ! نمی شود در زندان گونی ، حتی تونل زد. نمی شود فرار کرد. موتسارت نیست در اینجا ولی اثرش هست.وطن نیست اینجا ولی  دردش هست در روی قلبم و نماد تهران برای من برج میلاد نیست ، کوچه های فیلم تنگنای امیر نادری است.رادیو پیام می گوید سید خندان ترافیک است. ترافیک یعنی آدم ها دارند حرکت می کنند تا همدیگر را ببینند. این خوبست.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:28 | لینک 

    پاییز است و دماوند دمایش سرد است و سوئیس ویس و رامین اش اندکی زیاد است و هوشنگ گلشیری به ری رفته است و تهران" آن حافظ "دارد.قلب ، لبش آویزان است. درخت ، رخت هایش را به قرن هفتم آویزان کرده است.اصفهان ! هان! به یاد بیاور زاینده رودت را که پر بود از آب شاهنامه ی تلخ و مگر هرچه تلخ است حقیقت نیست؟تئاتر شهر هر چه دارد آشتی کنان مراسم با هر اسم است.یک سبک شناس درجه یک سوهان فروش قم نیست. یک سینماگر اکتیو ، رادیو اکتیویته اش بالاتر است. یک سریال ، خانم است. یک آقای خاتمی اهل پاییز است. یک یزد ، صندلی برای نشستن ندارد. یک پیاده رو سالهاست که جای شستن دارد.یک بچه ی کوچک در حال خوردن یک کله پاچه است.کله پاچه  شاعر است و به تنهایی در کوچه باغ فریدون مشیری قدم می زند. پاییز است و کیف مدرسه درش بسته نمی شود از بس پر است از اندوه از دست دادن مادر و ابراهیم و عمو و گوزن ها و اخوان ثالث و جواهرده و بوی باران کودکی و سینما پارادیزو و کیف مدرسه ای که می رفتیم پر بود از صداقت و راستی و مثل حالا نبود که نخبه کشی نام کتاب های کتابخانه مان شود و سردر زورخانه ها به جای زنگ رنگ باشد و در جاده ها کامیون ها دلشان خوش باشد به اینکه گازوئیل  مثل نیل زیاد است و چشم نم ندارد و شمر ها در ماه محرم هی امام حسین را می کشند. و من امروز در چهار باغ آفتاب داغ شدم و نکند در میانه ی بودن یا نبودن تبدیل شوم به ورق پاره های زندان و دژخیم ها هم گاهی موسیقی گوش می دهند و پریشان گویی راه نجات نیست.راه نجات مثنوی بود که گم شد.راه نجات، فال های نخریده ی حافظ در دست کودکان مترو بود.در کودکی نام تمام انشاهای من علم بهتر است یا ثروت بود.می نوشتیم علم. کاش می نوشتیم هیچ کدام. پاییز طبیعی است. آب میوه برای بدن خوبست.دلستر برای شام آماده است. زعفران گران است ولی لازم است. عالی قاپو قاب عکس است.کاش می نوشتیم هیچ کدام. با کاسه ای هم می توان آب نوشید. پیاده هم می توان راه رفت و نام گروه نمایش تو پیاده باشد. می توان باج نداد. می توان به برج عاج رفت. گوشه گرفت و به مردگان رفته و زندگان در حال رفتن فکر کرد. می شود به قلب گفت لب و به لب گفت آلپ  و بلای آسمانی را اندکی دیرتر ورق ورق ورق زد و اسب ها یال و کوپال شان به هزار سی دی مبتذل آویزان است. دشت سینما ندارد. سینما اسب ندارد. اسب آتش نشانی ندارد و همه ی این چیزها از سر درد است و بغضی که از سر ناگفته هاست.کاش می نوشتیم هیچ کدام و کاسه بود و موبایل نبود و از شماره ی صفر تا نه ، شماره من و توست. پنج، عدد یکی است و هشت، عدد یکی دیگر است. ما می میریم و عدد ها می مانند برای زنده های رنده شده با تیغ برنده ی زندگی و هویج ها عاشق خرگوشند و آدم ها شیفته ی رومن رولان اند و بار هستی خیلی سنگین است.موج دریا در این وبلاگ چه می کند؟ دیوارهای کاهگلی وسط این معرکه چکار دارد ؟ حلیم برای صبح زود دلچسب است. اتوبوس هزاوه رنگش قرمز بود. شیشه هایش از جنس یک بقالی کوجک بود . هزاوه از علم و ثروت بهتر بود.ننوشتیمش. و خدا گفته است هر چه بنویسی همان سرنوشتت می شود.  روزگار کودکی ام ، پاییز برگهای خزان زده ی بیشتری داشت و کمتر دلمان می گرفت و باران به صورت مان می خورد و بوی غذا تمام کوچه و تمام تخت های سفید بیمارستان را پر می کرد و گل های گرد آفتا بگردان ، هلی کوپتر گردان سید الشهدا نبود.تخمه نشکن عزیز من دندان های سالمت ساز می زند و در حین رانندگی  چای نخور مبادا با بخار چای به آسمان بروی.مترو امشب پر شده بود از خواجوی کرمانی. شعر، امشب پر شده بود از اندوه و اندوه پر شده بود از پاکت های شیر پاستوریزه ی دوران کودکی. یک نفر هی پاکت ها را می ترکاند.امشب شمال  بارانی است و امشب مداد نتراشیده است و جوهر خودکاری روی قالی ریخته است و دلی به درد افتاده است و مرگی رقم خورده است و نوزادی به رستوران دنیا دعوت شده است.این منوی رستوران ! نو نیست ، کهنه را خوشتر است.قدیم دیمی نبود دوستی ها، جدید آهن فروشی بهتر است.دریاچه گهر لم داده است،سیگار می کشد از بس که تنهاست...هوا رو به سردی است.جادوی ماه مهر نکند قهر باشد با من؟خیابان لاله زار نکند سینماهایش بسته باشد به روی من؟برگهای پاییز پشت شیشه مرا امیدوار می کند به زندگی و به یاد می آورم داستان آخرین برگ را و آن پیرمرد نقاش را و آن بادهای پاییزی امریکایی را و دهه ی بیست امریکا را و خوشه های خشم جان اشتین بک را و گرگوری سامسارا را و  دزدان دریایی یک چشم را و قسمت اول سریال لاست را و فرار از زندان را و جاده ی پیچ در پیچ آستارا به اردبیل را  و چشمه های آب گرم را  و  گردنه ی حیران را و نام آذربایجانی جیران را و گنبدهای اصفهان را و صبح زود از خواب بیدار شدن برای به مدرسه رفتن و چند دقیقه بیشتر خوابیدن را و باغ های گل زرد در یک سحر که نسیمی باشد و سماور آبش داغ باشد و استکان ها کوچک و کمر باریک باشد و بوی انگور تمام پیاده روی از سر بازار تا باغ فردوس تو را ببرد به بهشت و جادو شوی و نگران پول های گم کرده ات نباشی و به یاد بیاوری نام قدیم سینما عصر جدید اراک کاپری بود و نام قدیم خیلی چیزها ، خیلی چیزها بود و زرتشت تنها نام یک خیابان است و نوشابه ی گازدار خطرناک است . دوغ  و چای و چلوکباب ، مسعود کیمیایی است و یک صبح زود در شیراز از خواب بیدار می شوی و چشم هایت رو به باغی باز می شود و از همگان می پرسی اینجا کجاست ؟یکی می گوید رامسر است و دیگری می گوید بهشت است و تو در آنجا آدم ها را می بینی با هزاران گناه در میان لاله ها و مادران خود و پدران قبلا مرده ی خود روزی هزار سپاس به درگاه خدا می کنند که خدا جهنم را تخیل کرد تا آدمی کمتر گناه کند و بایزید و حلاج و بوسعید و عطار و پیامبر خوش آمد می گویند و همه  تو را دعوت می کنند به سینما کاپری و هزار فیلم با یک بلیط  می بینی و مثل قدیم ها وسط فیلم تخمه می شکنی بی ترس از دست دادن دندان ها و بغل دستی ات سیگار می کشد و کناری ات دارد برای قهرمان فیلم گریه می کند و دکتر ژیواگو دیده می شود و دزد دوچرخه و همشهری کین و کازابلانکا و درباره الی و دایی جان ناپلئون و دندان مار و عشق در بعد از ظهر و مکانی در آفتاب و بوفه بیست و چهار ساعته  باز باز است . و هیچ مادری که قبل از تو مرده است گناهان تو را به رخ ات نمی کشد و آبرو داری می کند .بابا ها فرزندان شهید شده شان را می بینند و خیلی ها به قهوه خانه می روند و چای می نوشند و از مسخرگی دنیا می گویند و به یاد می آورند آن روز برای یک معامله چقدر چانه می زدند و حالا به آن روز می خندند و تراژدی های روزگار حیات مبدل به کمدی می شود و ژان پل سارتر رمان کار از کار گذشت خود را در یک کمد می گذارد و قفل می کند و حقیقت بوی انگور است و مردمان سر از قبر در آورده تمام شیرینی های عصر های پنج شنبه که بر سر قبرشان گذاشته شده بود را صحیح و سالم تحویل ما می دهند و همه ی آدم ها جزو فهرست شیندلر هستند. می میرند ولی رستگارانند.پاییز بوی انگور است و کاهگل باران خورده و سلام دادن به یک بابا و آب ریختن روی قبر مادری که از پنجم مهر ماه ۱۳۸۰ روی یک پهلو ، میان خاک خوابیده است و پاییز برای من جعبه ی مداد رنگی است که کلاس چهارم ابتدایی بودم و در دبستان هدایت  درس می خواندم و خانم معلم مرا صدا زد و گفت یک جایزه داری ! مداد های رنگی را به من داد و من شتابان و افتان و خیزان بعد از تعطیل شدن تا خانه دویدم تا جایزه ام را به مادرم نشان بدهم ، غافل از اینکه سالها بعد بود که فهمیدم تمام آن جایزه ها را مادرم به مدرسه آورده بود ...پاییز همان دویدن های از سر بیخبری بود .پاییز رنگ های آن جعبه ی مداد رنگی بود آبی و دریا و آجرهای مدرسه ی کوروش وقهوه ای و سنگفرش های قدیمی خیابان امام و خاکستری و موسیقی آژانس شیشه ای و موسیقی موتسارت و باخ و آخ از شکستن  در  چوبی خانه های  حافظ و سعدی و خاقانی و بایزید بسطامی و باغ رضوان اصفهان راضی هست به این گفته های ناگفته؟  

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 10:48 | لینک 

   پریشب میدان هفت حوض بودم.چند وقت پیش جواهرده  رامسر بودم. قبل از اسفند  هزار و سیصد وچهل و هفت در دنیا نبودم .پریشب دوازده شب ، میدان هفت حوض تهران پر بود از دستفروشان و بساطی ها.به میان شان رفتم.یکی بلال می فروخت.یکی گل های پلاستیکی نشان مان می داد. یکی سی دی های ترانه های صوتی جلویش پهن کرده بود.یکی کمربند های چرمی بر تن خیابان انداخته بود. و یکی شلوارهای جین و لی...در آنجا مادری دیدم که با پسرانش لباس می فروختند.پدری دیدم کز کرده بود بر کنار مغازه ای و لوازم تحریر می فروخت.

   جواهر ده  رامسر عجیب است. سوار پراید نقره ای ام شدم و خواستم به عمق جواهر ده بروم. با ماشین بالا و بالا رفتم.همه جا سبز بود.کوهها به رنگ مخمل سبز انگاری مثل پیرمردی دنیادیده با من حرف می زد. می گفت بالاتر برو و تا انتهای  مرا ببین.جاده پیچ در پیچ بود و مثل زن رقاصه ای هلهله می کرد و می گفت مرا از خیابان کازینوی رامسر نبین ، مرا از پشت پنجره ی کاخ مرمر نبین ، مرا با تمام وجودت بچش. جاده، آش دوغ بود. لواشک جنگلی بود. آبشار کمی نیاگارا بود. کسی در جواهر ده قرآن نمی خواند،جواهرده خودش قرآن بود.برگها با مه ازدواج کرده بودند. همه جا لباس سپید عروس بود.لباس جواهرده مه آلود بود، آلوده نبود. و من هر چه بالاتر می رفتم به آخر آنجا نمی رسیدم.انگاری انتها نداشت .می دانم که دنیا گرد است. می دانم این جهان سراسر از ستاره و سیاره اولی داشته است و آخری، ولی انگاری من داشتم در جواهرده غرق می شدم.انگاری در مه سپید شنا می کردم.انگاری گم شده بودم.

   پریشب میدان هفت حوض بودم. هوا ابری بود. خرده کاسب ها تبلیغ اجناس شان را می کردند و در آن هیاهو یکباره صدای داد و هواری شنیدم. بساط بخت برگشته ای را دزدیده بودند.به کنار جوان بخت برگشته رفتم. آشکارا می لرزید.هی به اینور و آنور نگاه می کرد. به آن سوی میدان، به مسجد جامع ، به کلانتری آن ور میدان و به بساط هم قطارانش  نگاه می کرد.و عینک بر چشمانش بود و نیاز داشت با کسی حرف بزند. حرف ، اجناسش را پیدا نمی کرد فقط اندکی تسکین اش می داد.هیچ کس حوصله ی دلداری  دادن به او را هم نداشت.در گوشه ای دیگر سر جای بساط دعوا شد. پسری کم سن و سال  - که با مادرش آمده بود- با صاحب یک بساطی دیگر داد و هوار می کردند.مادرش  گفت" دعوا نکن ! تو می دونی من از دعوا خوشم نمی آد! " در جایی دیگر یک خانواده ی سه نفره دسته جمعی برای فروش پوشاک بساط داشتند.یواشکی شنیدم که پسر حدودا ۱۳ ساله ی آنها مدام به مادرش التماس می کرد از بلالی کناری برود بلال بخرد. مادرش می گفت" به هیچ وجه اجازه نمی دم! "بعد به شوهرش رو کرد و گفت" مهدی تو اجازه میدی ؟ " همسرش هم که مشغول چک و چانه زدن با مشتری ها بود گفت" نه !"پسرک به بلال های برشته هی و هی و هی و هی نگاه می کرد. می دانم و می دانم که جهان پایانی دارد و می دانم که آن لباس های دزدیده شده متعلق به آن جوان عینکی در نهایت درون همین جهان کوچک و حقیر است و شاید روزی من و شما همان لباس ها را از مغازه ای بخریم و بپوشیم و با آن به جواهر ده برویم.می دانم آن پسرکی که بلال دوست داشت روزی بزرگ می شود و شاید ثروتمندتر از پدرش شود و شاید تمام بلال های خوزستان را یکجا معامله کند و شاید شهردار تهران شود و شايد روزي وزير شود اما انگاري حسرت آن بلال در آن شب كذايي بر تن اش تا ابد مي ماند.جوان عينكي همچنان دنبال بساطش بود. مادر آن پسري كه دعوا كرده بود فرزندش را نصيحت مي كرد.دختري شايد هفده ساله با برادرش مداد و دفتر و كيف ورزشي مي فروختند.هوا ابري بود و چند قطره باران روي كيف ها و بلال ها  و دزد ها و بخت برگشته ها مي افتاد و صاحب يكي از بساطي ها به دوستش مي گفت" اگر باز هم دعوا شد بياييم چند نفري هر دو طرف دعوا را بزنيم تا درس عبرتي باشد براي شان." دوستش گفت "براي چي ؟ "صاحب بساطي گفت "براي اينكه اگر اينجا مدام دعوا بشه شايد به همه مون گير بدهند و نتوانيم كاسبي كنيم" .ساعت حالا يك و نيم نصفه شب بود و تعداد كاسب ها از تعداد مشتري ها بيشتر بود و من فكر مي كردم اين جماعت حالا مگر نه اينكه مي بايست خواب باشند ؟

   جواهر ده تمام نمي شد. مثل عشق كه تمام نمي شود ، مثل خداي بزرگ كه تمامي نداردو من با اينكه مي دانم رامسر چقدر وسعت دارد اما انگار جواهر ده بي كرانه بود.دريايي شده بود بي ساحل. دوستي شده بود كه محبتش مثل ربناي شجريان آسماني بود.برگشتم. دور زدم. رفتن تا انتهاي معجزه لياقت مي خواهد.حالا سرازيري بود.آدم كه پير شود به سرازيري مي افتد و همه چيز تكراري مي شود. دوباره همان آش دوغ و كلبه هاي چوبي و پيرزنان سبزي فروش و آدم هايي كه كنار جاده با تابلويي كه روي آن ويلا نوشته شده است دعوتت مي كنند به خوابيدن و استراحت...آدم پیر اگربه سوی کودکی  خود برگردد و همان خانه ی پدری و همان چادر مادر و همان جانماز بابا بزرگ و همان گناه های کوچک نوجوانی و همان در زدن های خانه های مردم و همان عاشق شدن های مکرر و همان صبح جمعه های دریایی و همان بعد از ظهر جمعه های طولانی و همان سر صف نانوایی سنگکی را می بیند و همه چیز تکراری است. و همه  مطالب روزنامه ها تکراری است. چقدر سخت است که گفتگوهای روزمره همه اش شده است خبرهای گویا نیوز و دیدن مکرر آن چریک پیر .نه اين ويلاها تكراري اند.چرا با اينكه مي دانستم وسعت جواهر ده چقدر است ولي حس ام مي گفت جواهر ده ازلي و ابدي و بي پايان است ؟ چرا ويلا هاي كرايه اي حكم قبر داشتند برايم ؟ چرا آن جوان عينكي  بساطش گم شد ؟ چرا  موضوع انشا پسرك  های میدان هفت حوض باید بلال باشد؟ چرا پسران آن مادر لباس فروش به جاي اينكه مادرشان را در آشپزخانه ببينند شبها تا دو نيمه شب بايد كنار خيابان و روي آسفالت ها ي داغ طبخ شوند ؟ چرا با اينكه مي دانم جهان پير است و بي بنياد گاهي جهان را جدي مي گيرم و اين سوالات را مي پرسم؟حالا دوست دارم با پرايد نقره اي ام فقط در جاده بروم و در ويلايي اقامت نكنم و آش نخورم و به جاي نقره بودن خورشيد را پيدا كنم و سوالاتم را از او بپرسم و ميدان هفت حوض را دور بزنم و  به آن جوان عينكي بگويم نگران نباش ! اگر تو بساطت را گم كرده اي نگران مباش ما خوبي هاي مان را گم كرده ايم. ما خواب مان را گم كرده ايم. ما تا ته جواهر ده نرفته ايم. ما به هر تابلويي كه دست كسي ديديم اعتماد كرديم و در ويلاها اقامت كرديم بي آنكه پنجره داشته باشد. دلم مي خواهد به آن پسرك كه بلال دوست داشت بگويم نگران نباش ما خود بلال شده ايم ، برشته ي برشته .ما خورده مي شويم.آنكه ما را مي بلعد خود بلعيده مي شود. جهان اقيانوس است. ماهيان بزرگ ،ماهيان كوچك سهم شان است و سهم نهنگ ، آن ماهيان بزرگ است و سرنوشت نهنگ ها صيد صياد شدن است . تقدير صياد ، خوابيدن مدام در ويلاهاي مه آلود و نمناك شمال است. نگران نباش عزيز من.پریشب ميدان هفت حوض بودم. چند وقت پيش جواهر ده رامسر بودم. قبل از اسفند هزار و سيصد و چهل و هفت  نبودم و روزي هم نوبت نبودن دوباره ي من و ما فرا خواهد رسيد. ما ، دو بار نخواهيم بود.یک بار قبل از حیات ، یک بار دیگر بعد از حیات.جاده ی چالوس پر از تونل های تاریک است... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 11:30 | لینک 

چای روی میز کامپیوتر مرا نگاه می کند و از من می پرسد هم اکنون خانه های کاهگلی هزاوه خوابند یا بیدار ؟ قند روی میز از من می پرسد آن جاده ی قدیمی و خاکی هزاوه که لابلای درختان می رقصید و آدمی را به بالای ابرها می برد الان غرق خواب است یا دارد گرگم به هوا بازی می کند؟ظهر جمعه های کودکی ام  زیر تخت خوابم پنهان نشده باشد ؟ نکند در جیب کت ام رفته باشد؟ظهر جمعه های من سیب لبنانی نبود، پرتقال مصری نبود، دخترکان فیلیپینی نبود، دوای تلخ نبود ، پر از پرویز دوایی بود.  لیمو ی پنهان در قورمه سبزی بود. ترانه ی" محمد"  "فرهاد" بود.دیوارهای هزاوه از جنس آمپول های معتادان نبود ، هزاوه سرشار از باز با باران با ترانه با گهرهای فراوان بود ،کوه هرزنه بود، ویرگول های دستور زبان فارسی نبود ، آه ریواس های چیده و نچیده ی کودکی ام نکند پشت بامتان برف آمده باشد و پارو شکسته باشد! باغ ملی، پر از جدول حل نکرده ی روزنامه بود. حجت الله سبزی! و سینما دنیا !  - که حالا اسمت شده فرهنگ -  و گاراژ ایران پیما ، نکند تگرگ روی صورت سمبوسه ای تان افتاده باشد و مادر بزرگی نباشد اسفندی برای تان دود کند؟ بازارچه ی سهام السلطان! که پر بودی از کتابخانه ی صمصامی و حالا شدی پوشاک و روسری و پیچ و مهره ی مهندسی ، کفش هایت نکند خاک گرفته باشد و قیمت  واکس  گران باشد...در ابتدا بازار است و در انتها سوئیس است و آلپ.تمام مسافرکش های سر خیابان محسنی حسن شان به داد زدن های شان است."دانشگاه دویست تومان!" و نکند قیمت یک دانشگاه همان عدد باشد.سوئیس در خیابان حصار سوسیس می بلعد بی عنایت به اینکه آنفولانزای خوکی در راهست و آلپ و سه راه ارامنه برایش فرقی ندارد. آه بستنی سعادت ! یادت بخیر...کاش کاشی داشت مغازه ات تا فیروزه فقط رنگ مسجد شیخ لطف الله اصفهان نباشد و کاش رنگ عبدالله عبدالله آبی نبود که رنگ بی رنگی باشد. آن پیرمرد سمبوسه فروش خوزستانی سر سهام السلطان یادتان هست ؟ آن لبو فروشان دور باغ ملی کجایند؟ به گمانم لبوهای شان بخار می کرد و با بخار به آسمان رفتند و این کیبورد من امروز حلیم خورده است و آش رشته ی رمضان رشته رشته هایش به دور بدنم تنیده شده اند و کشک روی من و شکل گربه ای سرزمین من ریخته اند تا خوشمزه تر شویم و الان است که کسی در جاده ها بمیرد و یا دختری در جنگی تلف شود و یا پیرمردی  در بستری افتاده باشد و به مرض سرطان بمیرد و الان چه تعداد از مردم جهان ناپایدار ، پشت در اتاق های عمل بیمارستان های جهان منتظر خوب شدن عزیزان شان هستند و چه تعداد مردمان مقیم در امریکا به یاد سمبوسه ی خوزستان و گز اصفهان غرق در دود کافی شاپ ها سیگار می کشند و چه تعداد از مردمان مقیم کانادا به یاد نخل خوزستان و خرمای بوشهر و خزر رامسر و چای لاهیجان و کاهگل سبزوار و بادگیرهای یزد خودشان را باد می زنند کولرهای گازی مثل موتورهای گازی مرتب از جلوی چشمانمان فرار می کنند و امشب چه شبی است و رمضان است انگار شمس لنگرودی عزیز و بهای عزیز و نشرچشمه ی عزیز و چشمه ی خنک هزاوه و آب معدنی هراز عزیز و سینما دیانا و سینما پرویز دوایی عزیز و لاله زار آویزان به لوستری تاریک عزیز و بهارستان دایره ای شکل عزیز و در آب میوه تصویر ابطحی افتاده بود. موقع پخش اعترافات ابطحی به دعوت کسی در آبمیوه فروشی  در باغ ملی آب پرتقال می نوشیدیم. همه غرق در آب سیب و آب هویج بودند و هیچ کس به تلویزیون  مغازه نگاه نمی کرد.مردمان آب  هویج می خوردند که چشمانشان دورترها  و افق را ببیند و کسی تلویزیون به آن نزدیکی را نمیدید. از لیوان آب پرتقال خودم خواستم دریای مازندران شود و نیازمان حالا حضرت نوح بود و یک کشتی که ما را نجات دهد...دریای خزر شده بودم...سینما شده بودم ، حالا سینما به شکل یک خرداد شاکی است ، نام یک استاد دانشگاه دکتر خاکی است.خیابان مخابرات  دارای یک پاساژ مرکزی است.عباس آباد پر از بانک ملی است و ظهر جمعه ی من زیر لودر های کارخانه ی هپکو دوباره دارد له می شود .ظهر جمعه ای که سفره ای با نقش چلوکباب پهن می شد یادش بخیر... بشقابی ملامین جا خوش می کرد کنار سبزی های ریحان و تره و تربچه ها و نوشابه های مشکی درست مثل هوای نمناک شمال اکبر رادی چیده می شد.مادری بود که غذا را با بخارش به سر سفره می آورد و عمویی که اشنو می کشید و گوزن ها دیده می شد، نه آن گوزن هایی که به سینما رکس آبادان رفت و سوخت که گوزن های سینما کاپری - که حالا نامش شده است عصرجدید...آه  و امان از "عصرجدید"...- شب های رمضان ،قدیم ها خیلی قدیم ها سحری گاهی که به هزاوه می رفتیم عمه بتول از چند ساعت قبل بیدار می شد رادیو را روشن می کرد و کلمات از دهانش می ریخت بیرون.از چشمه می گفت ،از شوهر مرحومش می گفت ، ازدر چوبی خانه اش می گفت ، از گردوی سیاه می گفت،  از چشمه ی خداآفرین می گفت ، از اسل شاه پسند می گفت... سوئیس من هزاوه بود. آلپ من هرزنه بود. سیاستی در کار نبود که هر چه بود گل های شمعدانی بود.این مردمان می دانند که عمر حس شمعدانی از عمر هر دولت چهار ساله ای بیشتر است؟  عمر آلپ از عمر تنفر بیشتر است.عمر یاد های باغ ملی از خود باغ ملی بیشتر است.عمر حرم امام رضا از رضا مهدوی بیشتر است...استکان چای هنوز پر از چای است نکند به جای اینکه چای بخورم خورده شده باشم. چای نهنگ است یا حضرت یونس؟مادر که بوی بخارش اتاق را غرق رحمت می کرد با بخارها به رئالیسم جادویی پیوست . سفره با طرح چلوکباب دیگر خریدار ندارد که طراحان امروزه ، مارمولکانی شده اند که می خواهند از برج میلاد بالا بروند تا به سایت بالاترین برسند و به تن فیض برسانند و تنفیذ شوند.تربچه قرمز بود و کیشلوفسکی دارد وضو می گیرد با خون حلاج و در این میانه ابراهیم کریمی ریحان بود که لودرها آمدند و بردنش به دیار بخارها و آسمان ها و پیوست به تمام کاهگل های قدیمی خیابان حاجباشی و شلوغی غروب های پنج شنبه ی قدیمی تریا امیری پاساژ اسلامی و صداهای انگار همیشگی" دانشگاه دویست تومان" سر خیابان محسنی و روی زمین ریحان ریخته شده است و هملت و اتللو و ترانه ی محمد فرهاد و فیلم عروج لاریسا شپیتکوی روسی را در کف خیابان اکران کرده اند و پیتزاها نام صداهایی است که تو در تمام عمرت در باغ ملی شنیده بودی و گمان می کردی صدای فدریکو گارسیا لورکاست... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:18 | لینک 

وقتی آقای سیاست به خانه می آید، خانم ادبیات قهر می کند. وقتی خانم ادبیات از سر دلتنگی به خیابان می رود ، به پارک شهر می رود  هی سیگار می کشد و با پیرمردهای پارک نشین دوست می شود.پیرمردها از گذشته حرف می زنند و از مصدق و احمدآباد و ستارخان و طیب حرفها می زنند.

وقتی آقای سیاست به بازار می آید خانم ادبیات به مسجد وسط بازار پناه می برد.. دو رکعت نماز می خواند تا آقا از بازار برود. او از آقا می ترسد.مسجد امن است.آقا ناامن است.

وقتی آقای سیاست به دانشگاه می رود ، خانم ادبیات به بوفه ی دانشکده می رود.چای زیباتر از تخته ی وایت برد به ظاهر سفید است. قند شیرین تر از ماژیک سیاه  دل است.

وقتی آقای سیاست به سینما می رود ، خانم ادبیات به ایوان یک خانه ی روستایی در کنار دریای شمال می رود.شیرجه از شورجه بهتر است.

وقتی آقای سیاست به وسط تهران می رود ، خانم ادبیات به مجله ی هفت می رود که تعطیل دائمی باشد ، به تئاتر شهر می رود که زیرش مترو باشد، به خیابان های پر از خانم های نسخه به دست می رود که اسکناس های چرکش را  ببخشد ، به برج میلاد می رود تا از آن بالا گرد و غبار ببیند و هوا را آلوده ببیند و خس ببیند و خاشاک ببیند و خانم های ادبیات محترمی ببیند که خجالت زده ی حضورند...

این آقا و این خانم چرا به دادگاه نمی روند تا از هم جدا شوند؟

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:43 | لینک 


"هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد
هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد

     وین بوم ِ مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب
بر دولت آشیان ِ شما نیز بگذرد

                                               باد ِ خزان ِ نکبت ِ ایّام ناگهان
                                                بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد..."

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:41 | لینک 

    برگه های آزمون ادبیات کهن کنار اتاق افتاده است و  حوصله ی تصحیح آنها را ندارم.یادداشت محمد رحمانیان درباره ی یعقوب بروایه را دیشب خواندم و امروز از صبح به یاد یعقوب هستم. یعقوب با آن موهای فرفری كه روز سی خرداد مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چند روز بعد هم به شهادت رسید،الان زیر خاک های گرم خوزستان است.چند روز پیش که برای امتحان ادبیات کهن به دانشکده رفتم، بچه ها حال و حوصله ی خوبی نداشتند.چند نفرشان هم با دستبندهای سبز آمده بودند . افسرده به نظر می رسیدند.

    صبح امروز از خواب که بیدار شدم بی هدف و سرگردان به چهار باغ رفتم. از دروازه دولت تا سی و سه پل پیاده رفتم. به زاینده رود خالی از آب نگاه کردم. برهوتی بود.مردم مشغول خرید روسری و مانتو بودند.لهجه ی اصفهانی پیاده رو را آب پاشی می کرد.آسمان هم که گرم و نورانی بود. ظاهرا همه جا آرام و خوشگل بود.  به یک کافی نت هم رفتم. وبلاگ فرنوش حبیب نژاد را هم باز کردم.نوشته اش را در مورد مهسا امرآبادی خواندم. نزدیک بود حالم بد شود که صاحب کافی نت با احترام یک ساندیس پرتقال در دیسی پلاستیکی  هدیه کرد. یادم آمد چند روز پیش که تهران بودم از خیابان دردشت رد می شدم . به جلوی پارک شقایق رسیدم.پلاکارد بزرگی دیدم که روی آن" سامانه ی نشاط"  نوشته بودند.قرار است عصرها برای مردم نشاط را در دیسی بگذارند و تقدیم کنندتا شاید این مردم گاهی حماسه ساز و گاهی اغتشاشگر خیالشان راحت شود و از غصه دق نکنند.

    امروز کنار سی و سه پل به یاد  ۱۸ تیر افتادم. آن روز اصفهان بودم. خوب یادم می آید کنار پل ، لباس شخصی ها پسر نوجوانی را گرفته بودند و او را کشان کشان بطرف ماشین می بردند .مادرش که زنی چادری و میانسال بود التماس ماموران را می کرد که "پسرمه این ! تو را به خدا ولش کنین! " آنقدر التماس کرد که همه ی ما گمان کردیم  الان است که دل ماموران به رحم می آید...اما همکار آن برادر بسوی مادر بخت برگشته آمد و به او نهیب زد" برو گمشو آشغال ! " مادر هم سرش را انداخت پایین و رفت.دیدم که چادرش را در صورتش جمع کرد و شنیدم که  پنهان در سیاهی چادرش  های های می کرد.

    یادش بخیر یعقوب ! یادمه همیشه مرا به خوزستان دعوت می کرد و به او می گفتم حتما می آیم حالا لابد باید سر قبرش بروم.خدایا دیدن و شنیدن مرگ دانشجویانم چقدر سخت است.حالا یاد آن صبح سحری افتادم که در قبرستان مشهد مقدس به سر قبر علی قائم مقامی رفتم.هوا مه آلود بود و بچه ها زار و زار گریه می کردند.به یاد علی یزدی هم افتادم.آخرین باری که تصویر علی خیلی خوب در ذهنم هست ،حرم امام رضا (ع) بود.مرگ چقدر عجیب است.یادم باشد به تهران که رفتم به پارک شقایق بروم و به جناب آقای پلاکارد سامانه ی نشاط بگویم نه ! تو نمی توانی مرا شاد کنی عزیز من !

    برگه های امتحانی در گوشه ی اتاق افتاده اند و بچه ها لابد منتظر نمرات خود هستند.یکی بیست می گیرد یکی لابد باید دوازده بگیرد و یکی هم از بس حالش بد بوده درس نخوانده است و لابد باید من نمره ی واقعی اش را بدهم .یکی از دانشجویان به من می گفت پریشان و دلتنگ است .یکی دیگر می گفت احساس در زندان بودن دارد و دیگری می گفت باید از کشور خارج شد. مانده ام چه به آنها بگویم.بگویم بزرگان سرزمین ما گفته اند" پایان شب سیه سپید است "؟ بگویم "این نیز بگذرد" ؟ بگویم "در همیشه به یک پاشنه نمی چرخد"؟ بگویم" فلک به مردم نادان دهد زمام مراد "؟ اما نه ! انگار فاجعه بیشتر از این حرفهاست.

     چند روز پیش نگاهی به سایت بالاترین انداختم. خواندم مردم با چه شیوه هایی می خواهند مبارزه کنند.شیوه ها کمی انتزاعی و شیک بودند. نه! از تعادل انگار نمی شود حرف زد.نمي شود گفت كه شور عمر چنداني ندارد ولي تعادل توام با استدلال قوام دارد و پايدار است .نکند ترمزها بریده شود.صفار هرندی هم که گفته است خدا به وزیر ارشاد بعدی رحم کند. به گمانم  درست می گوید.خدا به ما هم باید رحم کند.

    امان از این برگه ها ی امتحانی! برگه هایی که بچه ها از حافظ و سعدی نوشته اند. از اشاعره و معتزله.از ناصرخسرو. از غزل مذکر و غزل مونث.یکباره احساس کردم یعقوب با خودش این اطلاعات را به کجا برد؟ اشاعره ی یعقوب زیر خاک اهواز است. حافظ یعقوب را کدام موریانه می خورد؟ خاک ها ی اهواز! ترا به خدا با سیاهی چشمان او مهربانتر باشید...

    در روزنامه ها خواندم که عبدالرضا کاهانی  کارگردان فیلم بیست ، هنگام دریافت جایزه در جشنواره ای در کشور چک از حضار خواسته اند به احترام مردم ایران لحظاتی قیام کنند و دست بزنند. عبدالرضا هم از دانشجویان خوب دانشکده ی اراک بود. حالا یکی از آن دانشجویان باید فیلمساز برجسته ای شود و یکی دیگر باید لابلای کفنی به رنگ سپید در اعماق خاک های بالای ۴۰ درجه بخوابد.وسط این دست زدن ها به تلویزیون فکر می کنم که حتی نماز جمعه هم باید سانسور شود.وسط این دست زدن ها مدام به چهره ی سیاه یعقوب فکر می کنم. وسط این دست زدن ها به این فکر می کنم که قهرمان بودن آسانتر از متعادل بودن است.و فضا طوری شده است که کسی حوصله ی متعادل بودن هم ندارد. کسی حوصله ی نشاط هم ندارد.  کسی حوصله  ی جوک های اس ام اسی  ندارد. کسی فرق "خیابان هنر" را با بیابان نمی داند. محمد صالح علای جان ! دیگر بیننده ها "جان"  نیستند،کسی هست به من هم بگوید نگران نباش" پایان شب سیه سپید است "؟ در دیس به جای نشاط و ساندیس ، دشنه است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:35 | لینک 

      به یاد "یعقوب بروایه"...  دانشجوی کارشناسی ارشد نمایش دانشگاه آزاد تهران ، جوان خوزستانی که در این ایام گلوله ای به سرش اصابت کرد و چند روز بعد در بیمارستان لقمان تهران شهید شد.روحش شاد. 

 

 

     محمود احمدی نژاد آیا  فقط  یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است؟  به نسل خودم فکر می کنم. به همان نسلی که آرمانگرا بود و مدینه ی فاضله ی خود را می جست و البته هر چه بیشتر می کاوید کمتر پیدایش می کرد.  در مناظره ها و تبلیغات  انتخاباتی گفته شد" احمدی نژاد دروغ گوست ،ریاکار است،با اعتماد به نفس فوق العاده ای نقش یک مصلح را " بازی  "می کند. به یاد می آورم  سالهای پیش بسیاری از هنرمندان شهرمان ،  اراک، به علت نبود امکانات و فضای متحجرانه ی آن موقع یا به تهران و کشورهای دیگر مهاجرت می کردند و یا در گوشه ای منزوی می شدند و از توان شان کمترین استفاده ای نمی شد. در آن سالها مثلا مرحوم استاد پرویز اشتری می بایست در کنج کتابخانه ی عمومی  کتابداری کند و متولی امور هنری و فرهنگی ، کسانی دیگر باشند . در آن زمان مرحوم استاد پوشی که از خوشنویسان برجسته ی زمانه بود شهر را رها کرد و  به هلند رفت.به یاد می آورم یک روز در اداره ی ارشاد شهر ، آقای محترمی که خود را پزشک معرفی می کرد آمده بود و می گفت پسری دارم که فلج است و قادر به حرکت نیست، می خواهم اگر اجازه دهید یک دستگاه ویدئو بخرم و برایش فیلم بگذارم تا شاید اندکی از آلامش کمتر شود. مسوول مربوطه که اتفاقا آدم خوبی هم بود به آقای پزشک گفت حوصله ی درد سر نداریم و به هیچ وجه مجوز نخواهیم داد!  خوب یادم هست یک بار  می خواستیم نمایشنامه ی دقیانوس را  با کارگردانی حجت الله سبزی کار کنیم ، برای تمرین به هلال احمر می رفتیم .یک روز بی هیچ دلیلی به ما گفتند خوش آمدید ! در واقع بیرونمان کردند. به یاد می آورم وقتی با دوستان به شهر صنعتی می رفتیم و چشممان به سالن سینما تابستانی می افتاد چه حسرت ها که نمی کشیدیم و همیشه به خود می گفتیم کاش می شد از این سالن استفاده کرد.خوب یادم هست که مثل فیلم رضا موتوری روی دیوار گچی سالن طرح دستی خون آلود هم بود. نظیر همین سالن در پادگان توپخانه ی اصفهان هم در ایامی که سرباز بودم دیدم و باز چه دریغ ها و حسرت ها نکشیدم که ای کاش  بهره ای برده می شد.و باز هم بخاطر می آورم روزی نیاز مبرمی به خواندن کتابی داشتم و در شهر پیدا نمی شد. به کتابخانه ی عمومی  رفتم ، همان کتابخانه ای که سالها قبلش استاد اشتری کتابدارش بود، مسوول کتابخانه گفت کتاب نمی دهیم!گفتم چرا؟ گفت ما مشکلاتی اداری با اداره ارشاد پیدا کردیم و تا حل کامل مسائل ، کتاب بیرون نمی دهیم ! و باز به یاد می آورم وقتی چند نفر از هنرمندان دلسوز شهر تقاضا کردند که سالن سینما سرپوشیده ی  شهرصنعتی   راه اندازی شود و اگر نمی توانند لااقل اجاره اش بدهند و دریغ و درد که سالهاست آن سینما در حال خاک خوردن است و هیچ استفاده ای از آنجا  نمی شود.و خاطره ی تلخ دیگری هم دارم، وقتی نمایش سفر سبز در سبز را با چه خون دل خوردنی تمرین کردیم و همه  لباس پوشیده بودیم و  آماده ی اجرا شدیم یکباره آقایی محترم و از مسوولین وقت به سالن آمد و با اینکه تماشاچی در سالن نشسته بود گفت نمایش  به علت مختلط بودن باید تعطیل شود!  اگر می توانید نقش دایه را به یک مرد دهید! اگر نمی شود  کارگردان گروه  باید بیاید روی صحنه بگوید به علت مسائل فنی کار اجرا نمی شود! (هر چند بعدها کار اجرا شد)

     آیا محمود احمدی نژاد فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است ؟ در آن روزگار ما سکوت می کردیم. ما وقار داشتیم. ما آرامش داشتیم. ما سر به زیر بودیم.ما مودب بودیم. آن پزشک محترم ، مودبانه عذر خواست و رفت .آقای اشتری همیشه سرش به زیر بود.استاد پوشی داد نمی زد. وقتی از هلال احمر بیرونمان کردند گفتیم به روی چشم. فقط در یک مورد وقتی مسوول کتابخانه گفت کتاب بیرون نمی دهیم  نگفتم حق با شماست !  نگفتم ببخشید! به آن مسوول گفتم چند نفری از بچه های اداره ی ارشاد از دوستانم هستند. به ارشاد می روم و از شما شاکی می شوم. همین که این مساله را گفتم کمی در صندلی اش جابه جا شد و گفت ما از امروز کتاب بیرون ندادیم، فرض را بر این می گذاریم که شما دیروز آمدید!  بلند شد و کتاب را تقدیم کرد! وقتی سالن سینما تابستانی را می دیدیم فقط می گفتیم حیف و صد حیف!  ما با قدرت مدارانی سرو کار داشتیم که با مدارا حرفشان را گوش می دادیم و به ما تحمیل کرده بودند که اعتراض حق طبیعی شما نیست. هر که نقد کند انگار فلانی را نقد کرده است و هر که فلانی را نقد کند انگار با خداوند در افتاده است.ما هم مقصر بودیم. ما هم مقصر بودیم که اگر در جوی خیابان ها آشغال می دیدیم و بوی تعفن آزارمان می داد به شهردار اعتراضی نمی کردیم.اگر مبلمان شهری نقص اساسی داشت کک مان هم نمی گزید.همیشه گمان می کردیم همین است که هست ! و لابد کاریش هم نمی توان کرد.محمود دولت آبادی کتابی دارد به نام" موقعیت کنونی هنر و ادبیات"در آن کتاب استاد دولت آبادی نوشته  است که معمولا بسیاری از نویسندگان تازه کار سوژه هایشان را از فقرا انتخاب می کنند. گمان می کنند تعهد هنری اقتضا می کند که به سراغ اقشار دردکشیده بروند.آنها صرفا یک نگاه سطحی و مبتذل از فقر ارائه می دهند. در صورتی که ریشه های فقر را نمی شناسند. تازه کارها در آثارشان نهایتا مردم را دعوت می کنند که به فقرا کمک کنند. در صورتی که جامعه ای سالم است که تمام اصناف و اقشار برای خود تریبون داشته باشند و هر گروهی بتواند روی پای خود به ایستد و به شکل تصنعی  به آنها پول تزریق نشود.یعنی فقرا برده ی دائمی صاحبان قدرت نشوند.اگر یک نویسنده عمق و ریشه های فقر را بتواند تحلیل کند آنوقت اثرش صرفا یک مرثیه ی احساساتی نخواهد بود.به یاد می آورم در آن روزگار در مدرسه به ما یاد می دادند که به فقرا کمک کنیم بی آنکه مسببان  فقر را بشناسیم .ما در مدرسه هایمان کتاب  دینی داشتیم اما  " الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم" تحلیل نمی شد .  اگر هم تحلیل می شد کسی جرات نمی کرد مصادیق را بیان کند.دیالوگ معنی و مفهومی نداشت. ما نسل مونولوگ و تک گویی بودیم.به ما یاد می دادند بچه ی خوب  کسی ست که زیاد سوال نمی کند ... 

     اگر این حرفها  درباره ی احمدی نژاد درست باشد به گمانم نسل ما با هزاران محمود احمدی نژاد کوچک روبرو بوده است. ما در برابر احمدی نژادهای کوچک سکوت کردیم.به گمانم راه اصلاحات اساسی الزاما این نیست که هیاهو کنیم ، بی اعتقاد به نماز و روزه به شکل مصلحتی بر بالای پشت بامها الله اکبر بگوییم.باور دارم حرکتی که بر اساس ایمان واقعی شکل نگیرد فرجام  مطمئنی نخواهد داشت.وراه این نیست که یک روز به خیابان ها بیاییم و منتظر معجزه باشیم و وقتی معجزه ای در کار نبود به ناامیدی مطلق برسیم.

    "مازلو" تئوری معروفی دارد.در این تئوری او می گوید اولین نیاز حیاتی انسان نیاز فیزیولوژیکی ست. انسان گرسنه دغدغه اش فیلتر شدن فیس بوک نیست.دغدغه اش نان است.مازلو می گوید انسان وقتی به خود شکوفایی مطلق می رسد که تمام نیازهایش شامل نیازهای اولیه و بعد ایمنی و عشق ورزیدن و عزت نفس برطرف شود و آنگاه به رهایی می رسد. البته انسانهای آرمانگرا و قهرمانی هم داریم که علیرغم برطرف نشدن نیازهای اولیه برای آرمان بلند خود تا مرز شهادت هم به پیش می روند. که اینها استثنا هستند. باور کنیم اگر بسیاری از روستایی ها به احمدی نژاد رای داده اند به این علت است که تعدادی از آنها  هنوز در چم و خم مسائل یومیه ی خود هستند .بالاخره با وام شش میلیونی و تراول ها اندکی از مشکلاتشان حل می شود.آنها حق دارند و جماعت نخبه هم البته حق دارد.

    راه اصلاحات اساسی به گمانم از خودمان شروع می شود. ما در برابر محمود احمدی نژاد های کوچک چقدر حاضریم وقت بگذاریم ، با آنها مذاکره کنیم و در هر حوزه ای مطالبات مان  را پیگیری کنیم ؟ اصلا خود ما تا به حال احیانا چقدر برای پیش برد کارهایمان دروغ گفته ایم؟ چقدر جانماز آب کشیده ایم؟ چقدر حرفی را که زده ایم انکار کرده ایم؟ چقدر  محترمانه و عالمانه با اساتید خود درباره ی ابهامات دینی مان بحث کرده ایم و به دروغ گفته ایم قانع شده ایم؟ آیا لحظاتی نشده است که حقیقت را ذبح شرعی کرده باشیم؟  ما حتی گاهی اوقات ساده ترین مسائل خودمان را نمی توانیم به رئیس مربوطه انتقال دهیم و مدام می گوییم نکند اگر فلان مساله را بگویم چنین و چنان شود! اصلاحات اگر درونی و ذاتی ما نشود حرکت های برونی و عینی بیشتر متظاهرانه جلوه می کند. ما گاهی محمود احمدی نژادیم، گاهی سید محمد خاتمی ، گاهی میر حسین موسوی ، گاهی کافر و مرتد ، گاهی عابد و درویش ، گاهی شیخ مهدی کروبی ، گاهی لمپن سرکوچه ، گاهی دکتر علی شریعتی ،گاهی مست از باده ی قدرت ، گاهی عبدالکریم سروش ، گاهی غرق درخواندن دعای کمیل ...

    باور کنیم اگر اندکی برای مطالبات  کوچک و بر حق مان پافشاری کنیم  فرض را بر این می گذارند" که دیروز آمدیم " .طرح دست خون آلود روی پرده ی گچی سینما تابستانی  مبادا تا ابد خونین بماند. با مقداری گچ می توان پرده را سپید کرد. صندلی ها را  می شود روبراه کرد آپاراتخانه را سروسامان داد. سینما را می شود راه اندازی کرد و فیلم" فرار به سوی پیروزی" را در یک عصر دل انگیز تابستان نمایش داد و در پایان  دست ها را به نشانه ی پیروزی بالا برد...آیا محمود احمدی نژاد فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است ؟خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خود بخواهند...

   

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:0 | لینک 

...در خانه باز بود و درویش تنها نشسته بود و ساز می زد.غریبه ای به نزدش آمد . غریبه خبرهای تلخی از سرزمینی دور در دلش بود. تردید داشت به درویش خبرها را بگوید یا نه...غریبه خسته بود.درویش آرام ساز می زد.غریبه خوابید. غریبه بیدار که شد شام خورد. درویش هنوز ساز می زد. غریبه طاقت نیاورد. هر چه دیده بود گفت.درویش خندید. غریبه شگفت زده شد. غریبه گفت خبرهای من  بسیار تلخ بود! تو چرا می خندی ؟ درویش گفت: جوان ! خبر هر چه تلخ تر باشد دنباله ی شیرینی دارد. بد وقتی نابود می شود که تمام بدی اش را عریان کند.تا به حال جوان های زیادی برای من خبرهای" تلخ و شیرین " از آن سرزمین می آوردند.حالا که سراسر" تلخ " است روی دیگر سکه عیان خواهد شد ، دیر یا زود...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:7 | لینک 

صید حلال
برای دخترم ندا آقا سلطان



دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.

کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.

1/4/1388  شمس لنگرودی.

 
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:14 | لینک 

   این روزها روزهای مواجهه ی تیمور لنگ - نه لنگی پا که لنگی ذهن - با حافظ شیرازی است. این روزها روزهای هولاگوخانی است و روزهای از دست دادن نسخه های فیه مافیه و دوستی و عشق های لیلی و مجنونی است.هر شب ، میدان های تهران صحنه های جنگ است. جنگ پوسترها و شال ها و پرچم ها.هیچ ایده آلی وجود ندارد. از قهرمان پروری باید ترسید. هیچ کس به تنهایی نجات دهنده نیست.من به میرحسین موسوی رای خواهم داد ولی از او قهرمان نمی سازم .فریاد نمی زنم و آرام می نشینم و نظاره می کنم و امید دارم به آینده ...

   ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با حاکمیت امیر مبارزالدین و سلطان محمود غزنوی  و هولاگو و چنگیزخان مغول و امیر تیمور و افغان نابود نشد.ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با بی درایتی امثال سلطان محمد خوارزمشاه و پادشاهان قجر و جنگ های بی حاصل شیعه و سنی هیچ گاه نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که شاه اسماعیل اول وقتی با نورالدین عبدالرحمن جامی درگیر بود دستور داد هرجا نام جامی را دیدید نقطه ی زیر جامی را بردارید و بر بالای کلمه بگذارید و جامی را خامی بخوانید اما هیچ گاه هفت اورنگ جامی نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که وقتی مغول برد و خورد و کشت باز بر بلندای سرزمین خود ایستاد و مردانه هم ایستاد.ایران آنقدر بزرگ و با شکوه است که اگر هر کس هم رییس اش شود و دروغ بگوید و با ناجوانمردی و فریب و خدعه رفتار کند باز هم این سرزمین پر از غزلیات حافظ وگلستان سرسبز سعدی و مثنوی مولانا و سلامان و ابسال جامی و ترانه های خیام و فیه مافیه و منطق الطیر عطار باقی می ماند و ما شعر عشق به سرزمین مادری را زمزمه خواهیم کرد و به یاد می آوریم که محتسب در زمانه ی حافظ چه کرد و زاهد ریایی چه گفت و با حکیم فردوسی چه برخوردی شد و عطار چگونه کشته شد و با منصور حلاج چه کردند و عین القضات را چگونه پرپر کردند و در عهد مشروطه چه خونها که ریخته نشد و ستارخان و باقرخان را چگونه در باغ طوطی دفن کردند و مصدق را چه کسی به احمدآباد فرستاد و پزشک احمدی که بود...وما نگرانی مان فراتر از گونی های سیب زمینی ، سیب زمینی شدن خودمان  باید باشد.

   به یاد بیاوریم نهضتی در سبزوار بپا شد به نام سربداران. آنها بر سر دار رفتند و قرنها بعد محمد علی نجفی قصه ی انها را ترسیم کرد و به یاد بیاوریم آن هنگام که چنگیزخان مغول نیشابور را با خاک یکسان کرد و حتی دستور داد گربه ها و سگ ها هم باید کشته شوند ، قرنها بعد قصه ی خونخوارگی قوم مغول را می شنویم و لعنتشان می کنیم ...خونی که به ناحق ریخته شود انگاری تا ابد و تا جهان جهان است در کوچه کوچه ی شهر روان است و اینگونه است ظلم و ستم و دروغ و زهد ریایی...

   آرام باشیم.همه ی ما قصه ی روزهای دگریم.قرنها بعد حکایت ما خوانده خواهد شد.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:5 | لینک 

    مرده ها به چه کسی رای خواهند داد؟ زمین آینه ی آسمان است. روح خواجه نصیر الدین طوسی در آسمان ، انتخابات را رصد می کند یا نه؟ رصد خانه ی مراغه در آسمان ، عشق را ردیابی می کند یا نه؟  اینکه چگونه خلیفه ی بغداد را باید کشت در آینه ی ستارگان دیده می شود یا نه ؟ شمشیر مهم تر است و یا عشق ؟ قلب زیباتر است و یا رنگ ؟ مراغه برای پایتختی بهتر است و یا داشتن زعفران خراسان ؟ تمام مرده های من امروز در آسمان چکار می کنند ؟ دعا می خوانند ؟و یا قرآن می خوانند ؟ و به روز رستاخیز فکر می کنند ؟ و یا به سینمای زمین نگاه می کنند؟ و به عمر رفته و به کودکی از دست داده و به کشف الا سرار خوانده نشده و گریه های نکرده بر حسنک وزیر و به دماوند نرفته فکر می کنند؟  زمین امروز گرم است و مرده ها گرمشان شده است و ارواح در آسمان مرزشان گم شده است و عشق شان ناپیدا و طبقات پس از طبقات و در هر طبقه چای و سکنجبین و کاهو نیست و در هیچ طبقه ای منم منم منم نیست و اسپیلبرگ اگر روزی از همین روزها بمیرد به خاک سرد نگاه می کند گویی که از ازل هیچ نبوده است و در شبی همه چیز فنا خواهد شد و نه از پوستری خبر می دهد کسی و نه از بی عدالتی کسی چیزی به یادش خواهد آمد و نه از ستادهای چند طبقه ی کاندیداها و نه از تاریخ حمله ی مغول و چنگیز خان و هر چه هست بی کسی است و در خود پیچیدن و حسرت و دریغ هایی برای کارهای کرده و حرفهای زده شده و حرکت ممتد پای ها و  روز موعود هر کس شکلات های خورده اش را می بیند و آدامس های جویده شده در دهان اش که سر به میلیون ها می زند و حرف های خوب محبوس شده در گلویش و عشق های بدون افلاطون و پیاده روی های سرشار از کافی شاپ و هدفون های پر از کامران و هومن و سرزمین بی سمرقند و جهان بدون گریستن های حافظ و سعدی های به سفر نرفته و رودکی های نابینا و عرق های مانده بر پشت شتر پیامبر ...شعر شاملو قرار است پناهمان باشد ؟ و با شعر فروغ می توان وقتی مرد پشتش سنگر گرفت ؟ من می ترسم که مرده ها دغدغه هایشان این نباشد که کره ی خاکی رییس جمهورش کیست و نگرانی شان مملکت خودشان و شخص خودشان باشد. دیروز فکر می کردم  من که اسمم رضا مهدوی هزاوه است رییس جمهور آسمانم  چه کسی است ؟ چه کسی به من فرمان می دهد و چه کسی من را به زندان می اندازد و چه کسی مسوول گردشگری من است و چه کسی دادگاه من است ؟ رای من به کدام پیامبر است ؟ نگرانی بیهوده است. ما به جایی خواهیم رفت که شاعر شعر" ای بخارا شاد باش و دیر زی "رفته است و همانجا که ابوالفضل بیهقی و آن زاده ی دهکده ی باژ، حکیم ابوالقاسم فردوسی و ابن عربی و خداوندگار مولانای عزیز و حسام الدین چلبی و شمس تبریزی و خواجه محمد حافظ شیرازی و جامی سراینده ی سلامان و ابسال و عطار نیشابوری گوینده ی شیخ صنعان رفته است . رییس جمهور های مرده بیشتر از رییس جمهور های زنده است . آدم های بد مرده بیشتر از آدمهای بد زنده است . آدم های خوب مرده بیشتر از آدم های خوب زنده است. عشق در حال کپک زدن است. نان بیات است. خنده صلاح نیست. بازی ، هوای خوزستان است. دست دادن  ، اردبیل سرد است. دیدار ،  گردنه ی پیچ در پیچ حیران است.مهر تنها نام ماه اول پاییز است. از خورشید تنها گرمایش باقی مانده است . خورشید دیگر "خانم" نیست.  انار دیگر یادآور" بابا " نیست. صفحات روزنامه ها یا چپ و یا راست است. سماع گم شده است. قونیه آدامس میهمانی های مجلل است. کن نام یک جشنواره ی سینمایی  فرانسوی است. دنیا مثل ماجرای رکسانا صابری امریکایی  است .یک روز هیاهوست بر سر زندان رفتنش و روزی دیگر هیاهوست برای آزاد شدنش و روزی که بمیرد کسی به یادش نمی آید آن هیاهوها و جنجال ها و آرام آرام بدن رکسانا به خاک می رود و به خواب می رود و حقیقت که زنده است لبخند می زند به آن هیاهوهای بر باد رفته و چیزی که بر دست مانده است مشتی اظهار نظر است و مشتی گفته ها و خنده ها و اندکی موریانه بر  روی بدن و پرچم رها شده بر جنگل افلاطون و سقراط و هگل .... راه حقیقت از کدام سوست ؟ و پشت هر ستاد انتخابات به جای بهشت دیش است و نوش های به یاد ماندنی همراه با نیش است و خواجه عبدالله انصاری برگ درخت  گیلاس  خویش است و پایتخت بچه های جنوب شهر اتیوپی است و عطر مانده در تن کوچه ها یاس است و مسجد محقر پیامبر و گنبد امام علی و علامه محمد تقی جعفری و جاده ی ابریشم و پریشان گویی و وحدت وجود مولوی و قبر پروفسور پوپ در اصفهان است و شال های سیاه و سفید و شال های سبز و پرواز کایت ها بر فراز تهران بدون دریا و کویر خالی از دکتر شریعتی جلوی چشمانم است و به یاد می آورم کسی گفت و می گوید" فاطمه فاطمه "است و کسی می گوید" مولانا مارکسیست است "و کسی می گوید" من ضد اسطوره ام "و مرده ها دیگر چیزی نمی گویند و باید بنشینند در گوشه ای از آسمان و به گذشته ی خود نگاه کنند و هی غبطه بخورند و بر گنبد حرم امام رضا دست بکشند و حرفها ی خود را به یاد بیاورند و از آسمان ببینند که بالاخره کسی رییس جمهور زمین شده است و هنوز مملکت وجودی خودش بی رییس است. از هیاهوی زمین می ترسم .

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:21 | لینک 

  برای هوشنگ گلمکانی...

    آن روزی که در میدان باغ ملی اراک منتظر رسیدن ماهنامه ی فیلم به دکه ی مطبوعاتی بودم را به یاد می آورم . آن وقتها - دهه شصت - مجله ی فیلم صفحه ای داشت به نام نقد خوانندگان و من برای فیلم "شهرموشها "نقدی نوشته بودم. پس از چند ساعت معطلی مجله به دستم رسید. به صفحه ی مورد نظر رجوع کردم. نقدم چاپ شده بود. سر از پا نمی شناختم. دویدم.به خانه رسیدم و بارها و بارها نقد چند سطری ام را خواندم . آن سالها باغ ملی نرده های به گمانم سبزی داشت و روزگار روزگار باد و باران های بی موقع بود و روزگاری بود که نوشته های هوشنگ گلمکانی - سردبیر مجله ی فیلم - را می خواندم نه بهتر است بگویم می بلعیدم. یادم می آید همین آقای گلمکانی نوشته ای داشت به نام " در برابر آینه ی درون "...شاید آن مطلب را دهها بار خواندمش و گریه کردم. آن متن یک بهاریه بود . یک ماجرای واقعی.ماجرای سفر نوروزی خود  گلمکانی به وطنش ، یکی از شهرهای شمال و شرح سینما رفتن های دوران کودکی و دوست صمیمی  دوران نوجوانی اش حبیب. گلمکانی نوشته بود سینمای قدیمی شهر تبدیل به رستوران شده است و  او  تصمیم می گیرد برای صرف ناهار به آن رستوران برود. به در و دیوار قدیمی رستوران که روزگاری سینما بوده است ، نگاه می کند و آوار خاطره بر سر و رویش می ریزد و ...

   و الان روزگار غریبی شده است و چقدر دوست داشتم باغ ملی هنوز صندلی هایش سبز بود و نوجوان می شدم و شب ها زیر پتو "در برابر آینه درون"  را می خواندم و برای سینمای از دست رفته و باران شمال و دوستی های قدیمی  و جدایی ها گریه می کردم.

   آن روزگار همه چیز در هاله ای از ابهام و ایهام بود.پشت صحنه ها را نمی دیدیم. همه چیز لای زرورق اسطوره پیچیده بود و سینما پر از راز و رمز بود و نمی دانستیم خانه ی عزت الله انتظامی چگونه است و نمی دانستیم داوود رشیدی وقتی به خانه می آید چگونه غذا می خورد . تلویزیون ، دو شبکه داشت که بین برنامه ها فقط تصویر گل نشان داده می شد و  در برنامه ها فقط آدمهای رسمی حضور داشتند. مجری ها عصا قورت داده می نشستند و تو ناخودآگاه آنها را نمی توانستی حدس بزنی و هر مجری برای هر بیننده ای یک ادم متفاوتی بود. چون با خیال تماشاگر در هم می آمیخت.

   این روزها رسم شده است هر فیلم و برنامه و سریالی تولید می شود پشت صحنه اش را هم می سازند و پخش هم می شود. و ما باید شاهد شوخی های بی مزه ی بازیگران و نحوه ی غذا خوردن عوامل تولید باشیم و بدانیم ماشین فلان بازیگر و کارگردان چه مدلی است و از چه لباسی خوشش می آید.جهان دارد به سمت دنیای بی اسطورگی پیش می رود و این رویه فقط در سینما نیست. به روزنامه و مجلات و برنامه های ورزشی ، دنیای سیاست و ادبیات و... هم کشیده شده است. عادل فردوسی پور از زیر و بم یک بازیکن فوتبال پرده برمی دارد و انگار دیگر دیواری در بین نیست و همه چیز باید شفاف و روشن باشد..بچه که بودیم گمان می کردیم معلم هایمان از جنس دیگری هستند و لابد از فرشتگان اند و مثل  آدم های معمولی  نیستند ، حتی  دستشویی نمی روند و غذا یشان لابد از چیز دیگریست و قدیس هستند!  

   بهار برای من تداعی گر اسکناس نو و باران و دیوارهای کاهگلی است.. معمولا روز اول عید به خانه ی دایی کربلایی ابوالقاسم می رفتیم. خیابان حافظ و بعد چهارراه حافظ ، همان چهارراهی که نبشش سوپر مارکت یاسر عرفات بود - و من چقدر بی دلیل خاصی دلم می خواست درون خانه ی بالای سوپر را ببینم - و می پیچیدیم به داخل خیابانی و بعدش بن بست و ته بن بست خانه ی دایی بود. و معمولا همه ی فرزندان دایی آنجا جمع بودند. عباس آقا وجواد آقا که معلم بودند و ابوالفضل آقا که کارمند بیمارستان  بود وبرادر بزرگتر، آقا مهدی که نظامی بود و آقا جعفر که به گمانم کارمند یکی از کارخانه های اراک بود.فاطمه خانم هم محصل بود. بچه ها از در و دیوار بالا می رفتند و ما که بچه بودیم به حیاط می رفتیم و یادم است حیاط ،  باغچه ای کوچک  داشت و در صبح روز عید هوا مثل تسبیح به دورمان می چرخید و خنک می شدیم و ترد می شدیم و انگار تراش می خوردیم. لبخندهای بابا را و مادر را خوب به یاد دارم و اتاق ها پنجره ای بزرگ داشت که میشد از داخل اتاق بدون زحمت به حیاط رفت .یادمه یکبار داستانی نوشته بودم و برای عباس آقا خواندم. ایشان هم برای تشویق من رفت از داخل کتابخانه ی کوچکی که داشت کتاب" هنر داستان نویسی ابراهیم یونسی " را در آورد و به من هدیه داد.گاه میشد که در آنجا می ماندیم و گاه به درون بن بست می رفتیم و بازی می کردیم .عیدی هم می گرفتیم و به این ترتیب روز اول عید خوش و خرم می گذشت و خوب یادمه سر چهارراه حافظ روی بخشی ازدیوار کاهگلی یک خانه را سفید کرده بودند و با رنگ قرمز نوشته بودند" مغازه الکتریکی... " و برای من چهارراه حافظ شد یک خاطره . و تا مدتها رنگ سفید و قرمز و ترکیب "مغازه الکتریکی " برایم تداعی گر روزگار خوش کودکی بود . گاه میشد در ایام نوروز با برادرم به سینما کاپری - که حالا نامش شده عصرجدید - می رفتیم. دم در سینما  آقایی با موهای پرپشت می ایستاد و موهایش سفید و خاکستری رنگ بود. تفنگی داشت و تخته ای تکیه داده به چوبی روی پیاده رو کار گذاشته بود و ما مشتاق بودیم تیری بسوی نشانه بیندازیم تا بلکه تیرمان به هدف بخورد و معمولا روی تخته پوستری می چسباند و ما می بایست به چشم هنرپیشه تیری شلیک می کردیم. همیشه فکر می کردم آن آقا چقدر دلش می خواسته هنرپیشه شود. آقای مو سفید را معمولا توی سینما هم می دیدم. بعدها فکر می کردم او با تشویق آدمها به شلیک تیر بسوی هنرپیشه ها شاید به نوعی می خواسته انتقام ناکامی های خودش را از آن سینمای بیرحم بگیرد ... - بعدها او به سیگارفروشی رو آورد ، آخر مردم متمدن دیگر یاد گرفته بودند که تیری به ظاهر بسوی کسی پرتاب نکنند و تیرها نامرئی شود -  سینما کاپری پر از پرویز دوایی بود و دود سیگار آنجا را رویایی کرده بود. انگار به جنگلی وارد شده باشی که سراسر مه آلود باشد.گاه از بالکن ، پوست تخمه ها به سر و رویمان می ریخت و لحظاتی میشد فریادی می شنیدی از بخت برگشته ای ، زیرا کسی از بالکن به جای پوست تخمه ته سیگارش را به پایین می انداخت و تو هر لحظه دلت به هول و ولا بود که چه بر سرت ریخته می شود. ساندویچ فروش ها ی سینما هم مدام در بین صندلی ها رفت و آمد می کردند و آن وقتها مثل الان نبود که تلویزیون بیست و چهار ساعته برنامه داشته باشد وسینما کارخانه ی رویاسازی بود. سینما البته همه چیز را نشان مان نمی داد. به قول ارنست همینگوی تنها بخشی از کوه یخ را می دیدیم. همفری بوگارت را دوست داشتیم و گوزنهای کیمیایی را بارها دیده بودیم و اشک ریختن برای قیصر زشت و زننده نبود واگر قهرمان فیلم می مرد تماشاچیان آنقدرمتاثر بودند که به هنگام خروج از سینما به همدیگر دلداری می دادند که " فیلم بود" یعنی زیاد ناراحت نباش !

   در دوران نوجوانی یکبار در ایام ماه محرم به هیات عزاداری مسجد محل رفتم و همینطور در خیابان های اطراف خانه مان زنجیر می زدیم و عزاداری می کردیم. گفتیم " به کجا می رویم"  . مسوولان هیات گفتند" برای شام به خانه ای در حوالی چهار راه حافظ می رویم." و برای اولین بار من با هیات ، پا به درون خانه ای گذاشتم که آرزوی دیدنش را داشتم. همان خانه ای که بالای سوپری یاسر عرفات بود.اصلا نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن خانه را ببینم و آن شب دیدم.همه زنجیر می زدند و من به در و دیوار نگاه می کردم. انگار گمشده ام را پیدا کرده بودم. از پنجره به خیابان نگاه کردم به همان جایی که بارها از آن زاویه به بر و بالای خانه نگاه کرده بودم.راز آن خانه ی سه طبقه چه بود ؟ در عالم خیال به همه فخر می فروختم که سوار بر اسب مراد شدم...اما و اما هر چه جستجو کردم بدبختانه  رازی نیافتم !و آن خانه دیگر برایم مقدس و زیبا نبود.آن خانه فقط یک خانه بود. و بعدها پیش خودم می گفتم ای کاش  آن خانه را ندیده بودم تا همچنان دوستش داشتم .

   و حالا در دهه ی هشتاد همه چیز دارد عیان می شود. هر سریالی که ساخته می شود و بینندگان مدتها با شخصیت ها همذات پنداری کرده اند و با آنان زندگی کرده اند در پایان می بینند که مثلا در  همان جایی که همپا با قصه اشکی ریخته اند، در پشت صحنه و درست در همان موقعیت چه شوخی های سطحی و مبتذلی رد و بدل می شود.این پشت صحنه ها جنایت کارند. این پشت صحنه ها خیانت کارند. این پشت صحنه ها رویا و خیال را از ما می دزدند.این پشت صحنه ها ، ستاره ها را زمینی کرده اند.

   یکبار هوس کرده بودم آقای هوشنگ گلمکانی را از نزدیک ببینم. به محمد صالح علا - که با ایشان رفیق است - گفتم با هم بریم ببینیمش؟ گفت باشه.اما برای چی ؟ چکارش داری؟ گفتم برای دیدن نویسنده ی" در برابر آینه درون"!  امانرفتیم....تردید به جانم افتاد که ندیده دوستش داشته باشم. دلم می خواهد اسطوره هایم را حفظ کنم برای روز مبادا ، برای روز دلتنگی ، برای روزی که باید زیر پتو بروی و گریه کنی . دلم می خواهد همفری بوگارت را همچنان  با آن بارانی کهنه اش در قلبم داشته باشم . دلم نمی خواهد از روزگار فعلی امیر نادری چیزی بدانم تا همچنان صحنه ی آخر شاهکارش، فیلم دونده را در یاد سپرده باشم و دوست ندارم صدای بهروز وثوقی را در شبکه ی صدای امریکا بشنوم تا همچنان گوزن ها را از یاد نبرم و دلم نمی خواهد از زندگی خصوصی ناصر ایرانی چیزی بدانم تا رمان" سختون " همچنان مرا تلنگر بزند که با پای چلاق هم می توان قله ی کوهی را فتح کرد .همیشه دلم برای "میم " داستان درخت گلابی تنگ می شود و مهم نیست گلی ترقی  ، نویسنده اش ، از چه بازاری خرید می کند.  دلم نمی خواهد مگی" پرنده ی خارزار" را در عالم واقع ببینم و حتی نمی خواهم دوباره رمان" تپلی" را بخوانم از ترس اینکه بخوانم و گریه ام نگیرد و وقتی بازیگری از میزان دستمزدش برای یک فیلم گلایه می کند و علنی در مطبوعات نوشته می شود و وقتی اسطوره های سینمایی که نقش آدم های محروم را بازی کرده اند با لباس های یک میلیون تومانی در بازارچه ی صفویه خیابان ولیعصر قدم می زنند زندگی رنگ دیگری به خود می گیرد. یکی از تفاوت های قصه با داستان در اینست که در قصه با" کلیات" سر و کار داریم و در داستان با " جزییات" . بعضی از آدم ها متعلق به دنیای قصه اند و بعضی دیگر به دنیای داستان.  دیدار مدام از "جزییات " آدم ها ، "کلیات" تو را نابود می کند. هر حرفی که زده می شود بر علیه خودت استفاده می شود.

   بعد از این همه سال خانه ی دایی کربلایی ابوالقاسم خالی از فرزندانش است. دایی فوت کرد و پسرانش هر کدام در جایی زندگی می کنند. و آن خانه فروخته شد .آن بن بست روزی روزگاری خراب خواهد شد. همه برای خود سینما پارادیزویی دارند . گاهی می شود که چیزی به رنگ سفید و قرمز می بینم و تلنگری نمی خورم و این یعنی گاهی مرده ام. از سینمای به قول پرویز دوایی " قصاب خانه ای" امروز که پر شده است از قتل و کشتار دل خوشی ندارم. و بدتر از همه اینکه فیلم ها و سریال های وطنی مان هم پر شده است از اسلحه و خون و مرگ و جنگ. دلم می خواهد فیلمی ببینم درباره ی اسکناس تا نخورده ی عید و سفره ی هفت سین و قرآنی که بابا بخواند و گربه ای بالای دیوار ، طلب گوشتی کند و عمه ها و خاله ها و دایی ها قرار باشد ظهر جمعه ای میهمان مان باشند و دعوا باشد بر سر اینکه سفره را چه کسی بیندازد و چه کسی نوشابه ها را بچیند و بابا یی باشد که بزرگتری کند و مادری باشد که مهربانی اش اشک شوق به چشمانت بیاورد و عمویی باشد که بعد از ناهار دود سیگار اشنویش رابه آسمان بفرستد و برادری باشد که به تو چشمک بزند و بگوید " مهمانها که رفتند با دوچرخه  می رویم سینما...سینما کاپری...تخمه می شکنیم و برای مرگ قهرمان فیلم گریه می کنیم بی آنکه قهقهه های آدم های پشت صحنه را ببینیم...و گمان کنیم همفری بوگارت، همیشه همفری بوگارت است... "

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:28 | لینک 

   هد فون در گوشم است و به یاد می آورم آن شب کذایی که در اطراف ترمینال جنوب آن زن را دیدم. زنی چادری دیدم که با دختر حدود 9 ساله اش راه می رفت. یکباره دخترک به طرفم آمد و به من گفت "آقا ساعت نمی خری ؟" به مادرش نگاه کردم. مادر بلافاصله خودش را به درون چادر سیاهش پنهان کرد . به دخترک گفتم" کو ساعت ؟"  ساعت رنگ و رو رفته ای بود. "قیمتش ؟"  دختر بچه گفت" هشت هزار و پانصد تومان" . هزار حدس زدم.یکی اش این بود که از خانه قهر کرده اند و می خواهند به شهرستان بروند و پول بلیط باید تهیه کنند.

   حالا شب است. به کوکوی کبوتران حرم کار علیرضا نادری فکر می کنم. همین الان مینو دختر هفت ساله ام کاغذی جلویم گذاشت. با خط خودش نوشته است" دریا زیباست.زیبا دریاست".به علیرضا نادری فکر می کنم. به نگرش اجتماعی اش و به خیل هنرمندان انتزاعی اندیش.

   ترمینال جنوب نیمه های شب خاصی دارد. آن زن کیف بزرگی داشت. چادرش نو و تمیز بود. عینک بر چشم داشت و بسیار خجالتی بود. دلم را به دریا زدم. به طرف خانم رفتم. گفتم" ساعت دیگه ای هم دارید ؟" چهره اش را پنهان کرد و گفت "نه. همین یکی !"

   چند روز است که درباره ی الی را دیده ام. اصغر فرهادی هم جزو تماشاگران کوکو بود." دریا زیباست.زیبا دریاست." نخبه ها چقدر آرامش دارند.

   امروز جلوی کتابفروشی ققنوس مردی جلویم را گرفت و گفت "گرسنه ام". امروز صد و بیست نفر نمایش کوکوی ...را دیدند. و امشب ستارگان آسمان همچنان بر سر کار هستند آدمی ، وقتی دوست دارد بمیرد ، که آشنایان مرده اش بیشتر از دشمنان زنده اش باشد.آن زن با آن دخترک ساعت 3 صبح در ترمینال جنوب چه می کردند و همان موقع به گمانم علیرضا نادری فریادی از ته دل کشید و اصغر فرهادی الی را به دریا می برد و بر نمی گرداند.

   هدفون در گوشم است و قرار است خاتمی و میرحسین موسوی و کروبی هم کاندید ریاست جمهوری شوند.

   امشب دور و بر ترمینال جنوب و ترمینال شمال شلوغ است . ترمینال جای مناسبی برای گریز است بی ساعت و زمان و مسافران هی به زیارت می روند و هی بیقرارند و هی ساعت ها فروخته می شود و هی سرنوشت ما شده است هزار حدس برای زنی با دختر ساعت فروشش در ساعت 3 صبح به قیمت هشت هزار و پانصد تومان.

   مینو دلش می خواهد برایش لپ لپ بخرم. دیروز لپ لپ برایش خریدم. درونش زنی تنها بود که چادرش را سفت گرفته بود و دخترش انگار سرخوش و شاد بازی می کرد. لپ لپ  ،  دریا هم داشت. به گمانم درون لپ لپ فردا ، شوهر آن زن باشد و حالا باید هزار حدس برای شوهر آن زن بزنم.

   مردی که گفت گرسنه ام به درون کتابی از عطار فرو رفت و نتوانست سیر شود و به کتاب همسایه رفت و پنهان شد.نام کتاب همسایه " جنایت و مکافات " بود. کیمیا دختر نه ساله ام مشغول چیدن سفره ی هفت سین است. باید سفره را به مدرسه ببرد تا نوروز گرامی داشته شود. کره ی زمین انگار لپ لپ است.درونش ماییم که معلوم نیست جایزه ی چه کسی هستیم. اصغر فرهادی کاکائو ست. علیرضا نادری قهوه ی تلخ است . نکند آن زن و دختر ساعت فروش  عقربه ی همان ساعت شوند و هی بچرخند به دور ترمینال گرد جنوب...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:24 | لینک 



"تنها يک روز بعد از آنکه برخي مقامات بر زنده بودن شخصي که خود را مقابل مجلس به آتش کشيده بود، تاکيد کردند برخي اخبار حاکي از آن است که اين فرد که به گفته مراجع قضايي معتاد نيز نبوده است، فوت کرده و مراسم ختم او نيز روز گذشته برگزار شد.به گزارش ياري مراسم ختم مرحوم محمدرضا کلاورزاني مقدم روز گذشته در مسجدي واقع در چهارراه سيروس تهران برگزار شد.گفته مي شود مرحوم کلاورزاني سه فرزند داشت که بهزيستي استان تهران سرپرستي دو فرزند وي را بر عهده داشته و چندي قبل به دليل مشکلات مالي مجبور شده بود تا کليه همسرش را نيز بفروشد اما پيش از خودسوزي، همسرش ديگر با او زندگي نمي کرد.مرحوم کلاورزاني مقدم در نامه يي که از خود باقي گذاشته است، دليل خودسوزي را بيکاري و فقر عنوان کرده بود.در عين حال محمد دهقان نماينده مشهد با انتقاد از رويکرد رئيس مجلس و رئيس کميسيون امنيت ملي در مواجهه با اين حادثه گفت؛ «نبايد رئيس مجلس از پشت تريبون حيثيت افراد را اين گونه زير سوال ببرد و نبايد حيثيت کسي را که به مجلس پناه آورده و ما براي او کاري نکرده ايم يا شايد هم نتوانسته ايم کاري انجام دهيم، زير سوال ببريم.»در همين حال يک جانباز شيميايي ديگر نيز در بنياد شهيد خودسوزي کرد.حجت الله فرزاد جانباز شيميايي و از اهالي خرم آباد است که در بنياد شهيد و امور ايثارگران خرم آباد داراي پرونده جانبازي و ايثارگري بوده است.به گزارش عصر ايران، ريه ها و کليه هاي اين جانباز که بر اثر عوارض شيميايي دچار آسيب بود، در اين خودسوزي از کار افتاد و در نهايت به دليل شدت سوختگي درگذشت.در همين حال يک مسوول در بنياد شهيد با تاکيد موکد بر جانباز بودن مرحوم فرزاد يادآور شد؛ قبل از هرگونه واکنشي به اين خبر اعلام مي کنيم که آن مرحوم سابقه اعتياد به هيچ نوع مواد مخدري نداشته است،"
 
 
 
 
دخترک بادبادک هایش را هی به هوا می فرستد و باد با شرمندگی پس می دهد و کوه در این میانه هیچ کاره است و چهار راه سیروس هیچکاره است و لبو فروش سر بازار بزرگ الان در مادرید اندلس خوانی می کند و بادبادک هی می چرخد و هی بلعیده می شود نه توسط آسمان که ابر ها گرسنه اند و هواپیماها  تشنه اند و میهماندار دیگر شکلات ندارد و در چهار راه سیروس ، بوس یک بابا به فرزندش دیگر رد و بدل نمی شود. آن چیز که پیکر مرد را پوشاند  هاکوپیان نبود ،  چهار لیتر بنزین چهار صد تومانی بود .  
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:36 | لینک 

    همراه با باران غرب تهران و استکانی پر از چای لب سوز ، موفقیت فیلم بیست به کارگردانی کاهانی عزیز را گرامی می دارم. کاهانی از  فارغ التحصیلان مستعد رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک است. .پشتکار و جسارتش ستودنی است. عبدالرضا کاهانی از همان در و دیوار و پلاتو و  ... بهره می برد که دیگران...مزد تلاش پرداخت خواهد شد اگر چه  شاید "بیست " سال بعد... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:9 | لینک 

   امشب اتوبان آزادگان شامی برای خوردن ندارد. مسجدی هم نیست که طعامی در کار باشد . به عشق اعتماد مکن که رودکی نابیناست هنوز و به رد شدن از خیابان حافظ اعتماد مکن که شورلت های امریکایی سنگین است و قبر هنوز قبر است و بابک تختی نیست اینجا و تالار چهارسو از چند سو مرا می کشد . سویی به تویسرکان و گردوهای دایره ای و سویی به تبریز و بازارهای تو در تو ی پر از مشتری و مملکت من پر از فیلمنامه ی حادثه ایست و غم غربت و دلتنگی برای مثنوی مولوی ست و متن های نمایشی خوانده شده در سنگلج قدیمی و شخصیتی به نام عزت الله انتظامی و محمد چرمشیر با بانی و کلاید افسانه ای مرا می کشاند به آسمان اسطوره ای و تخت جمشید چشمم حالا کمی درد می کند و می دانم علتش سردرد اسکندری ست و دریا کمی خروشان است و می دانم علتش" دروغ و خشکسالی" ست...امشب اتوبان آزادگان چای برای لیوان شکسته اش ندارد.سماوری هم نیست که آتشی در کار باشد.

   به یاد ایامی که حالا حرفش هم کمی کهنه نشان می دهد اعلام برائت می کنم از قدم زدن شبانه در میانه ی اتوبان غزه - نامش زودتر از خودش ساخته شده است - که غزه مادری را به یاد می آورد که برای ثانیه ای از پیکر بچه اش تنها آستین بلوزش مانده بود.

   آستین بلوز ، بلدرچین و کبک بود در فصل بستنی که بچه های آمستردام دام گسترده بودند تا پرنده ی هلند قدقد کند و چه اشکال دارد هلند مرغ شود؟ هلند قدقد می کند و در مصر برف با هدفون در گوش می بارد و اشک مادر فلسطینی دریا می شود و علتش خشکسالی و دروغ است و نمی دانم چرا بچه ها باید هر لحظه با دیدن چیز ساده ای مثل پفک به هوا بپرند و برای ثانیه ای دیگر با اصابت موشکی باز هم به هوا بپرند و بیفتند به اتوبان ها شام نخورده و پفک ها باز نشده که آمستردام هوا بارانی است و غزه هم بارانی ست و انتهای عدالت آخر برزخ است. و از آسمان تهران مدام روزنامه می بارد و از آسمان اصفهان مدام پل های وارونه و از آسمان تئاتر شهر مترو می بارد و شکلات مترو بهتر از مترو خط صادقیه هست؟ که آدم شکلات مترو را می خورد و مترو ، آدم را می بلعد .

   امشب اتوبان آزادگان آبی برای نوشیدن ندارد.سیگاری برای کشیدن ندارد. مرده ای برای گریستن ندارد. زنده ای برای عشق ورزیدن ندارد. سینمائی برای سینما پارادیزو شدن ندارد. اشک وقتی در چشم بخشکد همه چیز را از دست می دهد.در اتوبان آزادگان سری می بینم ، سر حسین بن علی ست . در روی خزر سری می بینم ، سر دو طفلان مسلم است و در روی کویر کاشان سری می بینم ، سر سلطان العلماست و در میدان هفت تیر سری می بینم ، سر از منصور حلاج است و در تئاتر شهر سری می بینم سر از شکسپیر است که اینجا شده است سرخانه و سرسره ی ناصری و اینجا شده است سردخانه و باغ بی برگی . سرها بربالای بیرق ها آدمها منتظر متروها و بی آر تی ها شتابان و بی حوصله در پی میدان آزادی و آخر عدالت آستین پاره پاره ی کودکی است که قرار بود بزرگ شود و موسیقی گوش کند و شیطنت کند و ازدواج کند و برقصد. من از جهان شکایت دارم که کودک آفریقائی اش از گرسنگی بمیرد و کودک غزه ای اش از موشکها تکه تکه شود و هی سری از تن جدا شود.حجم نامه های اهالی کوفه به وسعت تمام تئاتر های شهر تهران و مسکو و بوداپست است...این پست مردمان... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:57 | لینک 

   عاشورا را با میوه و پرتقال ها را با خزر ،  به چای سرخ و دلتنگ آویزان کردم و لاهیجان تق تق کرد که ما خواهیم آمد و راز بزرگ زیستن ، روزی در جهان بی خدا آشکار خواهد شد. موسیقی فرمایشی در دل بی اسب من چه می کند ؟ دویدن و حاصل ضرب خواندن و بوی نم بازار و ترشی های مانده در پستوی دل و فراموشی پیرمردی به نام جلال آل احمد و زنانگی سیمین دانشور و سخن به سجع گفتن زینب و بیماری امام سجاد و رنگ زرد حر و آفتاب داغ کربلا مدام به تنم می خورد و از میوه های عاشورا تنها سیب مانده است...

   اگر علی اصغر تشنه است و اگر چای و سیگار در کربلا نبود ،  شمشیر بود و من چقدر دلم می خواست قهوه خانه ای در کربلا از خود داشتم که بی اعتنا به دشنام ها و یزید ها و فرات بستن ها و سردردها و کینه ها ، چای به لب های تشنه می رساندم و لاهیجان را از جیب هایم در می آوردم و به عبای عرب ها می تکاندم تا ته غربت و غریبی و بی کسی در می آمد.

   سوار هواپیما هستم و بر فراز تهران پر از پارچه های ابا عبدالله و دماوند بی  حضرت عباس و البرز پر از ایزد مهر و کرمان پر از سرهای مانده بر نیزه و بم خالی از کرور کرور آدم و چهار راههای پر از گل نرگس و مریم - منتها نه در خاک گرم که درون دست های سرد کودکان کار -  و حسینیه ی کربلایی های چهار راه گلوبندک و روضه ها و طعام ها و خیمه سوزی ها و حر های هرساله و شمرهای گریان  و همایش شیر خوارگان  یک ساله و امام حسین های تکیه بزرگ تجریش و چایخانه ی فرد میدان تجریش ...همه و همه را می بینم و گریه می کنم که تهران چقدر کافه ی نادری دارد و هنوز علی اصغر تشنه است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:6 | لینک 

 

   به همین سادگی ابراهیم کریمی رفت ... روز مرگش که روز عرفه بود دکتر رحمت امینی پیامکی با مضمون تسلیت فرستاد. نمی خواستم باور کنم. وحید لک دومین پیامک تسلیت  را فرستاد. نوشته بود "چکار کنیم ؟ "و بعد خیل دوستان و اساتید مرتب  پیامک تسلیت می فرستادند.وحید فخر موسوی  از آستانه اشرفیه ، رامین محمودیان ، وحید اشرف پور از رامسر، رامتین خداپناهی زنگ زد ...نه ! نباید باور کنم! استاد حدود ساعت 9 صبح فوت کرده بودند و برادر آقا ابراهیم ،حسن آقا ، به همسرم زنگ زد و گفت "دادا  صبح تموم کرد" و من گریه را می دیدم که بر صورت یگانه خواهر استاد،  همسرم ،  جاری می شود. بچه ها مدرسه بودند. شب قبل با همسرم قرار گذاشته بودیم هر طور شده برای دیدن استاد راهی اصفهان شویم. به مدرسه ی  هاجر رفتم. بچه ها بی خبر از همه جا خوش و خندان  دویدند و گفتند" پس چرا مامان نیامد ؟" تلاش کردم گریه هایم را نبینند. به سراغ معلم مینو رفتم. به خانم دهقان گفتم" برادر همسرم فوت کردند و ما باید چند روز به اصفهان برویم". خانم دهقان که تا چند لحظه قبل در حال لبخند زدن بود یکباره مبهوت ماند و من و او هر دو برای لحظاتی به مینو نگاه کردیم . دست بچه ها را گرفتم و به سوی خانه رفتیم. در راه به کیمیا گفتم باید سریع به اصفهان برویم. گفت "آخ جون !"  نه ! نتونستم . در خیابان گریه کردم. نمی دانم چرا!  از آخ جون یا چیز دیگری بود نمی دانم.! کیمیا گفت : " بابا چی شده !؟"  گفتم : "کیمیا جون دایی رفته پیش خدا."  گفت : " دروغ نگو . یه دفه به مامان نگی ها ! مامان گریه می کنه." به خانه رسیدیم.. مریم روی فرش ولو شده بود و زار زار گریه می کرد. بچه ها جلوی در ایستاده بودند. کیمیا بغض کرده بود. کیمیا هر موقع ناراحت می شود بغض می کند و نیز سکوت. مینو هنوز از مرگ چیزی نمی داند. نمی فهمد مرگ چه دنیای پر راز و رمزی است.

    سوار پراید می شویم. سی دی "محمد نوری" را می شنویم.. ترانه ای غمگین می خواند." من بیهوده می خواهم از یاد تو بگریزم      ای همه هستی من از عشق تو لبریزم ... "  بزرگراه آزادگان گریه های من و مریم را می بیند. اتوبان قم اشک های ما را می چشد. نمی دانم چطور در آن حال و هوا می توانم رانندگی کنم. کیمیا در روی صندلی عقب مشغول نوشتن است. مینو می خوابد. وپیامک پشت پیامک برایم ارسال می شود. دکتر حسن دولت آبادی برایم می نویسد   " خبر درسته ؟"  می نویسم " کاش غلط بود".علی گلستانی زنگ می زند. با مهدی عابدینی صحبت می کنم. سلفچگان و دلیجان چقدر کشدار شده است. پس چرا به اصفهان نمی رسیم. محمد نوری هی می خواند و ما هی گریه می کنیم. حالا کیمیا هم خوابش برده. لحظه ای توقف می کنم. تکه کاغذش را می خوانم.  کیمیا نوشته " ای خدا مامان و بابام همیشه سلامت باشند و زنده باشند." به صورت مینو و کیمیا نگاه می کنم. به یاد می آورم مینو که به دنیا آمد مانده بودیم اسمش را چی بگذاریم، استاد کریمی " مینو " را پیشنهاد داد و ما پذیرفتیم. ماههای قبل با سی لیتر بنزین به اصفهان می رفتیم و روی ماه استاد را می دیدیم و حالا با سی لیتر بنزین می رفتیم شاهد خاک سپاری آن روی زیبا  باشیم. به اصفهان رسیدیم. شهرک امیر حمزه ، خیابان دوم...به خانه ی استیجاری ابراهیم رسیدیم.ودیعه گریه می کرد. وجیهه بی تابی می کرد وحیده در گوشه ای نشسته و خیره شده بود به جایی دور و من به اتاق استاد رفتم. کتابهایش را دیدم. کشف الاسرار، مناقب العارفین ، غزلیات سعدی ، شاهنامه،  شرح بوستان دکتر خزائلی و منتهی آلامال و هملت و ... عکس بزرگی از او دیدم  که شبیه شمر را بازی می کرد . او هر سال به اتفاق دو برادر نازنین اش به روستای زادگاه خود حسنیجه می رفت و تعزیه می خواند. قاب های تقدیر و الواح سپاس و تشکر و تجلیل از ایشان روی میز بود. تخت فلزی استاد هنوز بود. صندلی قهوه ای رنگ او هنوز در بالکن خانه دیده می شد. ابراهیم عادت داشت هر روز عصر ها به بالکن برود و دم دستش کتابی باشد و لیوانی چای و سیگاری در دستش و آنقدر بخواند تا روز شب شود و شب روز شود.حجت الله سبزی از پیشکسوتان تئاتر اراک زنگ می زند. چقدر گریه کردیم. چقدر خاطرات مشترک .به عکس زهرا خانم خیره می شوم. همسر استاد کریمی که حدود 56 روز قبل در اثر سکته ی مغزی فوت کرده است.به بیرون می روم. به درختی تکیه می دهم. جلوی خانه ی استاد خالی از هر پلاکاردی است.مرتضی بهارلو از دوستان خانوادگی استاد می گوید صاحبخانه اجازه  ی نصب پلاکارد و حتی اعلامیه ی فوت هم نمی دهد. صاحبخانه  پسری دارد مبتلا به ام اس و می گوید شنیدن خبر مرگ و عزاداری برای پسرش بد است. حتی خانواده ی کریمی حق این را هم ندارند که ضبط صوتی کنار خانه  ی شان نوای قرآن را پخش کند. این اواخر هر موقع استاد به خانه ی ما می آمدند به همسرم می گفتند : "  من از هر نوع کتابی که دلت بخواهد خوانده ام و پس از عمری به این نتیجه رسیده ام که تمام کتاب های عالم در قرآن جمع شده است " و چقدر قرآن با ترجمه ی الهی قمشه ای را دوست داشت...

    شب در خانه ی بی ابراهیم می مانیم. مریم و فریبا - دوست ودیعه - تا صبح قرآن می خوانند. صبح باید به تشییع جنازه برویم . وجیهه از خواب بیدار می شود. سخت گریه می کند .  مرگ  بابا را باورش نمی شود.. مرتضی می آید. انگار از جایی دور، شاید از تبریز دلتنگی فروغ هم می آید و انگار از فرانسه ی آفتابی کریستین بوبن هم می آید. به سوی باغ رضوان می رویم. همه گریه می کنند. بچه ها را تنها در خانه گذاشته ایم . آنها خوابیده اند. به سرد خانه می روم. حسن آقا بر بالای سر جنازه ی برادرش زیارت عاشورا می خواند. و بعد هم قطعاتی از نمایشنامه ی غلغله ی پریشان نوشته ی استاد را می خواند. بسیاری از هنرمندان اصفهان آمده اند.جمشید صدری را می بینم. اکلیلی هم هست. مدیر کل ارشاد می آید. دوربین های صدا و سیمای اصفهان هم مشغول اند. سر نماز نمی توانم درست بایستم. مریم روی زمین افتاده است . وجیهه جیغ می کشد. احسان تنها پسر استاد گریه می کند. وحیده که باردار است بغض  گلویش را گرفته. ظرف حدود دو ماه هم پدرشان را از دست داده اند و هم مادرشان.ساسان شوهر وحیده بیمار شده است. علی همسر وجیهه با صدای بلند ضجه می زند. حسین برادر استاد به نقطه ای خیره شده است. به گمانم دایی علی او را در بغل می گیرد و به او می گوید" گریه کن دایی ..." و حسین سرگشته و مبهوت از دست دادن برادرش انگار به زمین چسبیده است. خواهرم و شوهرش ، محمد رضا سجاد پور  هم که از تهران برای مراسم آمده اند گریه می کنند. محل دفن استاد قطعه ی نام آوران است. مریم چنان بی تابی می کند که تکه ای از کفن را کنار می زند و بخشی از صورت  استاد را می بیند ومیبوسد. مدام فریاد می زند " تو چقدر مظلوم بودی...عزیزم ! عزیزم ! " و من هم برای آخرین بار بخشی از ریش های پر پشت صورتش را دیدم . همان ریش هایی که مدام  قطره های عطر را تجربه می کردند. و خاک ها روی مردی ریخته می شد که آخرین نمایشی که اجرا کرده بود نامش " سه شب راحت " بود...مادر ابراهیم در ماشین نشسته بود و هق هق می کرد.  پیامک ها هی  می رسند.و خاک ها هی ریخته می شود و هنرمندان زنده هی با ماشین سر می رسند و فروغ هی پاهایش را در بالکن خانه اش در اهواز تکان می دهد و شعر می خواند و احمد شاملو هی یکی از پاهایش را از دست می دهد ...یکباره به یاد می آورم جنازه ی استاد هم  بی پای راستش به خاک سپرده می شود. پای اش دو سال پیش به علت دیابت و زخم عفونی قطع می شود. و حالا نوبت برگشتن به سوی خانه است. از باغ رضوان که خارج می شویم به یاد می آورم 56 روز پیش وقتی زهرا خانم در باغ رضوان دفن  و مراسم خاکسپاری تمام شد آقا ابراهیم  سوار ماشین من شد. بعد از باغ رضوان پلی است که باید از روی آن  پیچید و عبور کرد. وقتی به سراشیبی پل رسیدیم استاد گفت: "  رضا به این سرپایینی می گویند پیچ فراموشی !" گفتم : "یعنی چی ؟ " گفت : "یعنی آدمهای زنده وقتی مرده هایشان را خاک می کنند به این پیچ که برسند همه چیز را فراموش می کنند. خاک سرد است. "

   به طرف خانه می رویم. کدام خانه ؟! خانه ای که حتی نتوان  صدای قاری قرآن  را شنید. کیمیا بیدار شده است و مدام گریه می کند. مینو هنوز غرق خواب است...  فردا  صبح زود آفتاب طلوع نکرده به سر مزار او می رویم. سی دی  " محمد نوری " را در پخش ماشین می گذارم و مریم و وجیهه  قرآن می خوانند. ساسان و علی دامادهای استاد آتش روشن می کنند. استاد همیشه از دود اسپند خوشش می آمد . اسپند آورده نشده است. به جایش چای خشک در آتش ریخته می شود. بوی خوبی در فضا می پیچد. از مینو می پرسم " تو می دونی دایی کجا رفته ؟"  می گوید" نمی دانم !" از کیمیا جرات نمی کنم بپرسم. او حتما این راز را می داند. بچه ها چقدر زود بزرگ می شوند... و گذشت و گذشت تا این که روز یکشنبه یک دی در دانشگاه آزاد اراک برای ایشان بزرگداشتی گرفته شد. قبلش ، به ساره وفا زنگ زدم  و به او گفتم مطلبی آماده کند. به حجت الله سبزی هم گفتم. اسلام فتحی عزیز و مهدی حجاری پور هم زنگ زده بودند که ما می خواهیم کلیپی برای استاد بسازیم. و ساختند  و چه خوب هم ساختند.دکتر قاری عزیز صحبت کرد و  نیز حاج آقا هراتی و سینا دلشادی و سعید آهنگران و... مجری جواد ابوالمعصومی بود و علی گلستانی هم کمک کرد و مهدی عابدینی هم خیلی زحمت کشید و همینطور علیرضا رحیمی و دانشجویانی مثل محمد جان محجوبی و میرزایی و دیگران...روز یکشنبه پس از برگزاری مراسم دست مرتضی و علی داماد استاد را گرفتم و به ساختمان مفتح بردمشان . به آنها گفتم کلاس های استاد معمولا اینجا برگزار می شد. استاد کریمی از تدریس بسیار لذت می برد. او تا آخرین لحظه ی حیات دلش می خواست بنویسد. کار کند .او در یادداشتی  برای مسوول محترمی نوشته بود " چرا به من امکانات کار داده نمی شود ؟... چرا. اداره ی ...کم کاری می کنند ؟...  فقط می خواهند وقتی من مردم مرا در قطعه ی نام آوران  باغ رضوان اصفهان  دفن کنند و اینگونه از من تجلیل کنند ؟ "

    در حیاط دانشگاه قدم می زنم و به یاد می آورم که چقدر دلش می خواست دو ترم پیش هم در دانشگاه  تدریس می کرد .روز مرگ همسرش ، استاد به من گفت " کاش تو به اراک بر می گشتی تا من دوباره به دانشگاه بیایم"... بگذریم ... فروغ رفته است . احمد شاملو رفته است و آنچه بر جای مانده است مردانگی ها و ناجوانمردی هاست... به همین سادگی زندگی بر ما بی ابراهیم سخت  خواهد گذشت ... بت ها بسیار است ... بت ها بسیار است ...و الان چقدر دلم می خواهد  با اسماعیل همتی حرف بزنم و با او از تیره روزی ها و غم مانده بر دل و خاطرات کهنه ی دانشکده و آن چای خوردن ها در حیاط دانشکده با ابراهیم حرف بزنم و دو شب پیش وقتی استاد بامداد تماس گرفت و تسلیت گفت چقدر دلم می خواست به او بگویم آقای بامداد دوستت دارم و تو را به خدا مواظب خودت باش ...  آه  حجت الله سبزی! چقدر دلم می خواهد به خانه ات بیایم و با هم ساعت ها و ساعت ها  از ابراهیم بگوئیم ... آه پل خواجو ! تو هم یادت می آید یک شب برفی با ابراهیم روی تن تو ساعت ها و ساعت ها قدم زدیم و آخ هم نگفتی ؟ فرجام همه مرگ است ، اما فرجام همه این نیست که کسی مثل استاد کریمی با چشمان باز بمیرد. او منتظر بود. دلش می خواست هنوز بنویسد و کار کند و اسیر تنگ نظری ها نباشد و مبنای زندگی او مدارا بود و می خواست با نگاهی معتدل حتی آدم های حقیر و دون مایه را هم تحمل کند.چه تحقیرها که به او نشد و او سکوت کرد و دم برنیاورد و همه ی آدم های تنگ نظر و کاشی ها و سنگ ها و محمد علی شاه ها و ناپلئون ها و هیتلرها و صخره ها او را به توپ بستند و لشکرکشی بر علیه اش کردند  و سر آخر با کمال عزت و احترام به خاک سرد سپردنش.این است که "بت "ها بسیار بود و این است که "بت" ها بسیار است...

در همین ارتباط:

اسماعیل همتی

خبرگزاری فارس

 اداره کل ارشاد استان اصفهان

علی رضا گلستانی

با من بمان

وفا

 خبرگزاری موج

 شبستان

فارس نیوز

 راسخون

محمد مقدم

جام جم

دکتر صلواتی

دکتر مهر آفرین

صبح نجف آباد

سکوت عکس

آیدا مرادی

 کیمیا

 ایران تئاتر

 کارگزاران

 ساره وفا

 هفتان

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 23:5 | لینک 

   و هی رفقای قدیم که در شهر نیستید و بعضی هاتان به زیر خاک هستید شما  این چیزها که می گویم یادتان می آید ؟ محسن عسگری را یادتان هست ؟ همان که نقش عقیل در" غمنامه ی عقیل" داشت و در آن نمایش عقیل به لای دیوار گذاشته می شد...عندلیبی الان در کجای این عالم است ؟ همان که دغدغه هایش تئاتر کودک بود و خیلی زود پرپر شد...غلامعلی عصاریان را یادتان هست ؟ همان که در "اسپه شینه "خاک صحنه می خورد و رنگ اورکت امریکایی اش سبز بود و خودش اندکی چاق بود و صورتش پر از مهربانی بود و بخاطر بیماری فوت کرد ؟...مجتبی محمدی الان در کدام آسمان ما را نگاه می کند ؟همان که در مسجد سیدهای اراک مجلس ختم با شکوهی برایش برگزار شد و ...مهدی شالی بیگ را یادتان هست ؟ همان کسی که در این سالهای اخیر دندان هایش افتاده بود ولی خودش از تک و تا نیفتاده بود و آن روزی که " مشعل ها بر فراز تاریخ " را به گمانم سال 1367 یا 68 در کرمانشاه اجرا کردیم و جایزه ی بازیگری گرفت چقدر ذوق می کرد و در راه برگشت یادم هست در مینی بوس می گفت " من دیگه تصمیمم را گرفته ام...می خواهم بازیگر موفقی بشم.." تا اینکه روزی حجت الله سبزی به من خبر داد" مهدی شالی بیگ هم دق کرد و به آسمون رفت...."در آن مینی بوس محسن عسگری هم بود ،  یادم هست محسن تصنیف قشنگی خواند و وسط مینی بوس می رقصید. می گفت این تصنیف را در عروسی حجت سبزی خوانده است...مهدی هدایتی را آیا یادتان هست ؟ یادم نمی رود صبح یک روز عید نوروز با حاج آقا الله وردی و به گمانم سعید آهنگران به خانه شان رفتیم...سخت سرفه می کرد و بچه های گلش-  بی آنکه بدانند پدرشان سرطان دارد-  پذیرایی می کردند و مهدی همچنان و همچنان لبخند می زد و از دغدغه هایش در زمینه ی مدیریت فرهنگی می گفت... مصطفی کریمی را یادتان هست ؟ یکبار که گمان کنم تصادف کرده بود با ناصر کریمی نیک و حسین عزیز محمدی به خانه  ی شان رفتیم و نمایشنامه ی فاوست را به او هدیه دادم..سالها گذشت و گذشت تا اینکه روزی فکر کنم خداداد خدام در خیابان حاجباشی به من گفت مصطفی هم مرد....پرویز اشتری را شما یادتان هست ؟ همان کسی که چشمانش درشت بود و لاغر بود و از گابریل گارسیا مارکز حرف می زد...یادم می آید در سن حدود پانزده سالگی عضو کتابخانه ی عمومی اراک بودم.استاد اشتری کتابدار آن کتابخانه بودند. رفتم به داخل و به آقای اشتری - که آن موقع نمی شناختمشان - گفتم :" می خوام فیلم بسازم ! چه کتابی باید بخوانم ؟! " آقای اشتری به داخل مخزن کتابخانه رفتند و البته قبلش گفتند لحظه ای صبر کنم . چند دقیقه بعد در حالی که حدود بیست کتاب را به زور حمل می کرد آمد. کتابها را به سختی روی میز گذاشت و گفت" پسرم برو بشین این کتاب ها را بخوان و این را بدان که با خواندن اولین جمله در واقع تو کلید دوربین فیلمبرداری را فشار دادی فقط فیلمش شاید سال بعد و یا سالهای بعد بیرون بیاید..." کتابها شعر فروغ بود و آثار گی دو مو پاسان و جلال آل احمد و شکسپیر و ...و من هی خواندم و خواندم و خواندم تا اینکه دو سال بعد در آزمون انجمن سینمای جوانان اراک شرکت کردم و قبول شدم . و روزگار چرخید و چرخید تا اینکه همان کتابدار که حالا اسمش را می دانستم ، شد معلم گزارش نویسی و داستان نویسی و بعدش فیلمنامه نویسی... و من اولین فیلم کوتاهم را زیر نظر همان استاد محبوبم ساختم... و سالها بعد او سر خیابان حصار سکته - بخوانید دق - کرد...

   چند روز پیش به دیدن نمایش" گود سیلی خورده "اثر حجت الله سبزی رفتم...نمایش در زورخانه ی متقین اجرا می شد .محسن اقبالیان و حجت طاهری هم برای تماشا آمده بودند. صحبت از استاد ابراهیم کریمی شد که در بستر بیماری است و حرفهای دیگر...به نامهای بالا نگاه می کنم. محسن عسگری برای خود یلی بود در بازیگری و مهدی شالی بیگ هم..یادم می آید مهدی در دانشگاه آزاد رشته ی نمایش قبول شد ولی غم نان نگذاشت درس بخواند و البته دلایل دیگر.....محسن به تهران آمد و در چند نمایش خوش درخشید و همزمان در کارخانه روغن نباتی قو کار می کرد تا اینکه ناگهان سکته کرد و خانه نشین شد و همین اواخر  در کنج عزلت فوت کرد...یادم نمی رود سال 1364 برای نمایش "اسپه شینه" کار حجت الله سبزی به جشنواره تئاتر فجر دعوت شده بودیم. خوابگاهمان اردوگاهی در جماران بود. همه ی گروههای شرکت کننده تا پاسی از شب در خوابگاه - بالای تخت ها - بیدار بودند و حرف می زدند. محسن سرحال و قبراق مجلس را به دست گرفته بود. و باز هم به یاد می آورم سر یک مساله کوچک گروه اراک با اصفهانی ها درگیری مختصری پیدا کردند کارگردان گروه اصفهان ابراهیم کریمی بود که با نمایش" یل" آمده بودند و در تئاتر شهر اجرا داشتند...و روزگار چرخید و چرخید تا اینکه در مقطع ارشد سال 1372 با ابراهیم کریمی همکلاس شدیم و چقدر در دوران دانشجویی فعال وپر شور بود و حالا او این روزها نمی تواند بنویسد و خانه نشین است و به سختی حرف می زند و چقدر دلش می خواهد هنوز تئاتر کار کند...

   نمی دانم چرا این چیزها را دارم می نویسم... احساس می کنم اگر مهدی شالی بیگ می توانست به دانشگاه برود و مشکلات روحی نداشت و  اگر محسن عسگری کمی و تنها کمی حمایت می شد و آن تهمت های کذا و کذا به آقای اشتری بسته نمی شد و زنده می ماندند شاید این روزها کاری می کردند کارستان...همیشه انگار اینگونه بوده ا ...الان دلم می خواهد بدانم عباس سلطانی چه کار می کند؟ ...خانمش اعظم سلیمانی هنوز بازی می کند ؟ می خواهم به عباس بگویم هنوز خاطره ی مراسم به خاک سپاری فرزندش را که در یک روز برفی بود به یاد دارم. و نیز خاطره ی تمام غصه خوردن هایش.. .. افشین رحمتی هنوز در آلمان است ؟ دلش نمی خواهد برگردد اراک دوباره نمایش " حر " را کار کند ؟ پشیمان نشده است از مهاجرت ؟آه ! داریوش سماواتی تو کجا گم شده ای ؟ کسی به من بگوید مهدی معصومی الان کجاست ؟ همان مهدی معصومی که خوره ی کتابهای دکتر شریعتی بود و در نمایش "اسپه شینه "نقش " حسرتی " داشت و همیشه در نمایش می بایست اشک بریزد و بعدها روزگار طوری با او بازی کرد که عطای تئاتر را بر لقایش بخشید و شد مسافرکش و همچنان حسرت بکشد برای روی صحنه بودن ... فرهاد رحمتی هنوز تئاتر کار می کند ؟ کسی از شهرام نجاریان خبر دارد ؟ حاتم آبادی حالش خوب است ؟ کسی می داند سالن سینما تئاتر شهر صنعتی الان در چه وضعی است ؟ همان سالن که مرحوم عطا زاهد سخنرانی کرد و "غمنامه ی عقیل "اجرا شد و  نمایش های شب بارانی  و سامان و شکوفه های گیلاس و گریز و سفر سبز در سبز روی صحنه رفت...چند سال پیش که به مناسبتی به آن سالن رفتم موشها را دیدم که آزادانه به استراحت و زندگی مشغولند! ...همان موقع که بچه های تئاتر دربه در پیدا کردن یک سالن برای اجرا بودند موشها روی سن سینما حرکات آکروباتیک انجام می دادند ! می خواهم بدانم غلام خوش آواز هنوز صدای مخملینش را دارد ؟ محمد رضا سیاری کجاست ؟ داور آقایی چه می کند ؟ کسی تازگی ها آقای آب برین که لوکوموتیو ران  است و حضور دائمی در تئاتر داشت را دیده است ؟ آقای فرهادی که اصالتا تبریزی بود و سالها ساکن اراک هستند چه ؟ صفر علی کوهی که نامش در شهر بازی اراک شده بود بمب خنده هنوز در برنج فروشی اش کار می کند ؟ از بس منفجر شده به گمانم دیگر چیزی ازش نمانده... کاظم عسگری از کاشان به وطن اش نیامده است ؟ آقای فتاحی چکار می کند ؟ دلم می خواهد بدانم آن فرش فروشی که در خیابان قائم مقام شده بود محل تمرین نمایش از خاک بر افلاک هنوز هست ؟ کسی رویا سبزی را این سالها روی صحنه دیده است ؟ کسی شیارهای پیشانی منوچهر منوچهری را شمرده است ؟ فرامرز احمری هنوز شعر می گوید ؟ کمانچه ی  استاد کریم خوش الحان  شکسته نشده است ؟ کریم خوش الحان ، همان یار و غار پرویز اشتری ، همان که استاد کمانچه بود ولی حرمتش  نگاه نمی داشتند را یادتان هست ؟ فرشاد آذلش هم که به رشت رفته است و خبری از او نیست. سعید رجبی فروتن هم که در اراک مدیر موفقی بود سالهاست ساکن تهران است و قدرت الله فتحی هم که روزی در تئاتر اراک تاثیر گذار بود به تهران رفت .از جلال و جلیل ابوالمعصومی هم خبری ندارم. رامین فراهانی این روزها هلند است یا تهران ؟ عباس شیرمحمدی هم  خیلی وقت است آمده تهران و فیلمنامه نویس حرفه ای شده است و جعفر میراشرفی هم که به تهران مهاجرت کرده و تدوین گر قابلی شده است...محمود زنده نام هم که از اراک رفت همدان و بعد هم آمد تهران ...اصغر داوود آبادی هم که الان از مدیران مهم صدا و سیما ست و همگی آمدند تهران و نیز علی ایزدی و مجید رحمتی و سوسن پرور و وحید فارسی و محمد نیک عهد و یوسف نیک فام و لیلا خوانساری و محبوبه آب برین و مزدک علی نظری و آزاده کاظمی...هر کدام به تهران بزرگ خودشان را وصل کردند ...

   داستان تلخی است یا شیرین نمی دانم...فقط این را می دانم بچه های تئاتر  و هنر شهرستان سیلی خورده اند . گود مثل عشق ، سیلی خورده است . دیگر در درون مینی بوس محسن عسگری تصنیف نمی خواند.اگر هم بخواند باید وصف عزای ما باشد . نمی دانم چرا امشب مدام به محسن عسگری فکر می کنم و به نقش عقیل که بازی کرد و بخاطرش جایزه بازیگری گرفت و نمی دانم چرا به آن صحنه ای فکر می کنم که عقیل در میان دیوار زنده به گور می شد...و چقدر دوست دارم حکایت تئاتری های شهرستان های دیگر را هم بدانم ...اسماعیل همتی از سمنان بگوید...رضا صابری از مشهد و  مهدی عطایی از بندرعباس بگوید ... حجت الله سبزی از اراک بگوید ...ابراهیم کریمی از اصفهان ...و ابراهیم کریمی از تهمت زدن ها و ابراهیم کریمی از زنده به گور شدن ها و ابراهیم کریمی از تجلیل های "اردیبهشتی " در فصل دائمی و واقعی زمستان ها ...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:6 | لینک 

     الان پاییز است و من هنوز خودم را به پاییز نسپرده ام و تن ام با هوا و آب و باران و گلیم دمخور نشده است و مرگ بر تلویزیون و رادیو حتی اگر موسیقی گلها و ایرج و شجریان را در خود جای داده باشد و من اسیر یک تار نو شده در خاک و اسفندیاری بی چشمم و سهرابی ام که صدایم در قهوه خانه می پیچد .گوش کن ! گوش کن ! گوش کن ! بازار پاییز که به قول صالح علا بهار عاشقان است بر من چه زود گنبدهایش تمام می شود و چگونه جاده ی خاکی هزاوه را در درون کیبورد تصور کنم ؟ و چگونه صدای مادرم را بر تن کامپیوتر بشنوم ؟ و مرگ حقیقتی است مثل راز یک دار قالی و مثل داستان آخرین برگ "او . هنری "و من سیم سه تار هستم که کسی مرا می بلعد و اسرار تنها می ماند بر دل و روزی دل به آسمان می رود و رودخانه ی سپید رود و صنوبرهای روستایی دور و دور و دور در آذربایجان حس خوبی دارد و اقاقیا در نوشته های پرویز دوایی مرا می برد به روزی روزگاری کودکی که شانسی بود و فرفره و موهای فرفری و کفش های گشاد و سر خیابان آل احمد اراک که همین الان و همین الان دیدن سر خیابان آل احمد اراک برایم از خاتمی و کروبی و کیهان و اوباما و مک کین مهمتر است و سر خیابان آل احمد پر از راز بود... در آنجا اتوبوس هزاوه ساعت دو بعد از ظهر افتان و خیزان  می آمد و رنگش قرمز بود و آن ور خیابان مغازه ای بود که نامش بقالی بود و صورت فروشنده ماه گرفتگی داشت و تمام غصه ها از کف مان می رفت وقتی سوار اتوبوس می شدیم و ماشین جا نداشت و روی سقف هم مسافر می نشست و ماه و خورشید همسو می شد با پرویز دوایی و سینما رفیق مان بود و کوچه ها درد تابستان نداشتند و روزها حامله ی شب ها نبودند و سید علی صالحی حوصله ی سایه نداشت و رنگ قرمز رنگ خون نبود برای ما و رنگ شب های هزاوه خوبی متمایل به بنفش و آبی بود و پیت های نفت را تو آیا بر دست گرفته ای و از شرکت نفت تا به حال خریده ای ؟ و تا حالا تجربه ی خریدن آدامس از تنها بقالی ده داشته ای ؟ و تا به حال  جرئت بیان کلمه ی دوستت دارم داشته ای ؟ و علامت سوال برای من علامت عاشورا در پاییز پر از باران و شعر باز باران گلچین گیلانی در کوچه های هزاوه است ...گوش کن ! گوش کن ! هوای هزاوه در لابلای کیبورد برفی است و چقدر دلم می خواهد بی ترس و واهمه در این کیبورد حروف کرسی و لحاف هم پیدا کنم و کیبورد کرسی من شود و نیز از درون کیبورد کلمات شعر گلچین و تصمیم کبری و حسنک را هم پیدا کنم و خانه ام از جنس کیبورد شود بی توجه به گلشیفته فراهانی که در مجموعه دروغگویی گل را به ماشین و تپانچه می مالد...کرسی گرم است و خانه ی نمدار و کلاه یقه دار مشهدی ولی الله و عصای مشهدی علی محمد و آن پنجره های چوبی مشبک برایم از تهران و اتوبان و اینترنت مهمتر است و دل مرا با خود می برد به پاییزی که روزی روزگاری پر از ریچارد کلایدرمن بود و روی کرسی ، پارچه ای به رنگ آبی بود و بر روی دیوار اتاق خانه ی عمه بتول ، علاوه بر قاب الله ، حسرت و مشهد امام رضا و تنهایی هم بود که یک ایوان مگر چقدر تاب نگهداشتن پیکر نحیف عمه و آرزوهای بزرگش دارد ؟ ایوان از جنس خاک نیست و عشق در قله ی قاف نیست و روزهای برفی ، آسمان گرم است و بزرگی سبلان به درجه ی تیمساری اش نیست و تمام کاج های عالم ارزانی مردگان و تمام ایستگاههای مترو و تمام نارمک تاب نگهداشتن آرزوهای بزرگ و کوچک ندارند و آهای کوههای هزاوه صدایی که سالها پیش به شما قرض دادم به من برگردانید که کارش دارم و الان فرفره ها روی پیانوی کلایدرمن دارند مشق شب زمستانی می نویسند و خواهرم و برادرانم نامشان لابلای کیبورد من است و حتی نام سوئیس و کوههای آلپ و جزایر قناری و من از این حروف وحشت دارم .این حروف هم کلمات سر خیابان آل احمد تولید می کند و هم تنهایی برج میلاد و فلز و شیشه و اسکناس و هم باز باران با ترانه و هم کلمه ی جنگ و هم کلمه ی صلح و هم رمان جنگ و صلح و اقاقی ها در ظهر جمعه ی تابستان و دختران رفته در سفر که انگاری تمام دخترانی که به سفر می روند زیباتر می شوند ...الان پاییز است و روزی دیگر نوبت زمستان است و من به تدریج به یاد می آورم " صبح یک روز برفی پاییزی بود که روی ایوان خانه ی عمه به کوهستان و درختها و جاده ی سپید و پیچ در پیچ نگاه می کردم و خوب به یاد دارم هوا اندکی سرد بود و در میان دستانم استکانی چای داغ بود و بخار چای صورتم را گرم می کرد و در جیب های کت مشکی ام چند دانه کشمش و سینما بود و در جیب پیراهنم چشم مادرم بود و شعر بی آنکه بدانمش از جوراب هایم و از لابلای انگشتانم و از میان موهای پرپشت سرم بیرون می ریخت و آن روز جمعه بود و همه چیز تعطیل بود جز عشق و حقیقت  و آن دره، همان دره ای بود که تابستان ها سبز بود و آن موقع زرد  بود و وقت ناهار صدای عمه بلند می شد و دانه دانه دانه دانه برف و حرف و دستان پینه بسته از حمل نفت و دیدن اولین بار شهر رشت بلند می شد و دیده می شد و برده می شد و خورده می شد..."

همه ی چای هایی که در عمرم نوشیدم و می نوشم به یاد آن چای برفی در آن روز مقدس بود و هست...برای حفظ مزه ی آن چای هندوستانی ...

تلویزیون ، اسرائیل من است که به سرزمین پر از ایوان و کودکی من حمله کرد...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------                این روزها روزهای تلخی است ...همسر  استاد ابراهیم کریمی فوت کردند و استاد هم روی تخت بیمارستان الزهرای اصفهان....

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:27 | لینک 

   پاییز فقط جاده و درختان زرد تالش نیست ، پاییز صورت نشسته ی پسرکی است در یک صبح روز جمعه که با وعده های شیرین دلش خوش است ، وعده ی سینما ، که سینما کارخانه ی رویا بافی ما بود که اگر دوستی خوب است همیشه خوب است و ناجوانمردی و ریاکاری و رضا موتوری و گوزن ها و سلطان قلبها و مراد برقی و بهروز وثوقی عشق و مه و باران روزی تمام می شود  درست مثل کلمه ی روشن  "پایان" فیلم های محبوب مان در پس زمینه ای تاریک ...

     کابوس دلمردگی و ثریای غم اندود و خورشید باستانی و عید" تت "ویتنام و شب های شراب ایرلندی و کافه های لندن و پاریس و ارنست همینگوی و نام  وبلاگ های شیطانی و حوصله های شخصی و برنامه ی نود در روز قیامت آشنا خواهد بود آیا ؟ و روز ولادت و شهادت اگر جا به جا و کبوتر اگر چاه به چاه وعشق اگر تا به تا شود تقویم همان تقویم نخواهد بود آیا ؟ و اراک همان اراک است حتی اگر پر از تقاطع شود و حتی اگر روز رستاخیز اندوهگین شود و مبادا و مبادا و مبادا تو آشفته شوی که شعر در کیبورد من حروفش را گم کرده و تصویر من از مانیتور جهان روزی می پرد و پریدن و پریدن و سرخوش بودن به نازک نارنجی بودن و برف ها را خوردن با قند و چای و ساندویچ تالش را گاز زدن تا ته کازابلانکا ...آه حقیقت من تو کجایی ؟ که هر چه گشتم دیدمت و خوردمت و هنوز ساکن هتل کالیفرنیایم  که شب های مالزی هم لیزتر از سرسره های شهربازی است و دروغ گویی حاصل افسانه ی آفرینش هدایت است و دلم برای بوف کور تنگ نمی شود و بر عکس دلم برای تنور تاریک خانه ای در هزاوه روشن شده است...حقیقت دل من! عزیز خوب من! پتوی گلبافت من !پس چرا مرگ هنوز گرم کار است و روشنفکر بازی و شعر های سیاه و سفید و بنفش هنوز در حال رنگرزی است ؟ اگر این شعر ها قرار است قالی من باشد، صلاح روی زمین سخت خوابیدن است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:41 | لینک 

حجاب ندارد این باغ ملی که اگر خانم باغ ملی کمی روسری اش را سفت تر می بست کسی کاری به کارش نداشت. حجاب ندارد این باغ ملی . باغ ملی با بستنی سعادت خیابان عباس آباد رفیق شده است و شبها با همدیگر پی ام سی می بینند. قباحت دارد ! و حجاب ندارد باغ ملی . حالا هم که پاییز است و مدرسه ها  باز ! باغ ملی هی به سینما فرهنگ می رود تا کمی با ادب شود ولی نرود میخ آهنین بر سنگ !

 

خیابان حاجباشی در زمان بچه گی ام پر از فرفره بود. فرفره ها چوب و من و مادر را با خود به هوا بردند. فرفره ها به من کلک زدند. مادر را نگه داشتند و مرا رها کردند. ای خیابان حاجباشی !

 

گوسفندها قبل از انقلاب از اسم خیابان کشتارگاه می ترسیدند. ترس که از بین نرفته است . گوسفند هم که زیاد است .پس الان گوسفندها از چه چیزی می ترسند و از چه جایی ؟ !

 

گردو نام یک کوه است. که روزی شکسته می شود و طعم اش تجربه می شود. گردو سرد است. شهر گرم است. گردو مثلثی است. شهر بی قواره و کمی گرد است.همه چیز وارونه است.

 

خیابان " ملک " را اگر از ته بخوانی کلم است. کلم خوشمزه است.

 

حمام چهار فصل پر از دشنه و سنگ است. شبها که در موزه بسته می شود دشنه و سنگ با هم گپ می زنند. البته دور از چشم تصویر ماموران حک شده بر کاشی ها. دشنه عاشق یکی از بازدید کننده ها شده که سالهاست دیگر به دیدن موزه نیامده. است. همین روزهاست که بشنوید شیر گاز در حمام چهار فصل دشنه ای را کشت.

 

"دوگوله "بریانی نیست. میرزا قاسمی هم نیست. دو گلوله هم نیست. دو گل هم نیست. مارشال دوگل هم نیست. دوگوله مثل پیاده رو های خیابان راهزان سنتی است. مثل نان سنگکی است.

 

رودخانه خشکه چندان هم خشک نیست. خودم یک بطری آب معدنی در آنجا دیدم.

 

پارک امیرکبیر بدون حمام فین نمی شود. هر امیر ، حمام فینی هم در کوله اش دارد.

 

بازار به رنگ مس است.غروب اراک به طعم قهوه ی تلخ است. میدان ارک دعای کمیل پنجشنبه شبهایش را گم کرده است. تردید هملتی در بقالی ها فروخته می شود. میدان دارائی بدون کولر است. آدم ها به جای شب نشینی به موبایل پناه آورده اند.

 

غار حرا در کوه چهار منبع هست. محمد ( ص ) نیست. قطامه زیاد است علی ( ع ) نیست.

 

بستنی سعادت می رود دبی یک روسری از جنس برف می خرد و برای باغ ملی می آورد ...ولی روسری تا به نامزدش برسد آب می شود ...و هنوز حجاب ندارد این باغ ملی...

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 6:48 | لینک