جمعه بیست و نهم دی 1385
یاد باد پرویز اشتری استاد بزرگم. کسی که همیشه" شنبه" بود. "یکشنبه" بود. "دوشنبه "بود. ولی "جمعه" نبود.و حالا جمعه است. هوا دلش گرفته است. احمدی نژاد می خندد. نان و پنیر و سبزی در سفره است. تلفن ها خاموش است. در کتری اب نیست. در قوری چای نیست. خورشید قصد قصه گفتن ندارد. ماه در کمین ابر است. سینما آزادی خراب است. بابل با امل قهر است.کلبه ها در شمال ساعت کاری دارند. ارتفاعات دو هزار خالی از فروغ است. عروسک کوکی نمی خندد.سال ۶۴ خوب بود...خیابانها پر از نوار های کاست بود. سال ۷۰ تخت جمشید پر از بنیامین شد.سال ۷۵ بندر بوشهر پر از خاتمی شد. سال ۸۰ وفاداری به یغما رفت. سال ۸۲ هند پر از آرزو شد.سال ۸۳ عید نوروز گم شده بود. سال ۸۴ جمعه بود و جمعه دلش گرفته است...سال ۸۵ همه می خندند.و ۲۰ سال بعدباز هم جمعه خواهد بود.به همراه نان و پنیر و تئاتر و دلتنگی و خاموشی تلفن و یاد پرویز اشتری... از سال ۶۶ پرویز اشتری زیر خاک خوابیده است.انکه به من از صد سال تنهایی مارکز گفت حالا خودش تنهاست...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:29 | لینک
|
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
در مغازه ی برنج فروشی به کیسه های برنج شمال نگاه می کنم.کیسه ای تکان می خورد. نخ را باز می کنم. زنی شالیکار را می بینم که درون کیسه پنهان شده است. شعر می خواند. صورتش سینما پارادیزوست.قلبش دختر لر و دستانش فروغ فرخزاد. تشنه اش شده است. اب می دهم....زن از شوهرش می گوید که شهید شده است و از دو بچه اش که هنوز به سن شهادت نرسیده اند و از مادرش که در کیسه ای دیگر است و از پدرش که درون کیسه ای برنج در مغازه ای دیگر است و از عمویش که برنجی است بار یک تریلی و از دایی خوشگلش که در روز سیزده بدر غذای مهمانان ییلاق است... همه ی فامیلش برنج شده اند. چند کیلو عمو و بچه و خاله و پدر و مادر می خرم... و فروغ در برف می میرد و دختر لر مدام به قلبش نگاه می کند و سینما پارادیزو......خراب می شود...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 0:58 | لینک
|
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
"هوا سرد . خورشید ناپیدا. زمین تلخ .عدالت گریان. چای بی مزه. کوه پر از خاک. عکس بدون قاب. کلاه بی سر. حلاج بدون شعر. " اینها عبارات ادمی است که فکر می کند زنده است...". اتوبانها . بزرگراهها. جاده های کمر بندی خلیج فارس .اطلس ها سمینارها کنفرانسها خلیج عربی" اینها عبارات ادمی است که فکر می کند هنوز نفس می کشد . "جاده ی چالوس . دریا . ارتفاعات دو هزار.چای . تندیس. سینمای کیمیایی .رفاقت."اینها عبارات ادمی است که فکر می کند سالهای گذشته مرده است .ولی نمی داند چرا ادمیان هر روز صبح به او سلام می گو یند . مگر خود نمرده است؟مترو هر روز مرده می برد هی به ان طرف هی به این طرف.......
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 0:26 | لینک
|
شنبه بیست و سوم دی 1385
امروز در اراک برف می بارید. دیروز هوا ابری بود.و فردا معلوم نیست چه هوایی خواهیم داشت...سرد یا گرم ....افتابی یا بارانی....غیر قابل پیش بینی بودن چه خوب است...گوش نکردن به اخبار "هوا" چه قشنگ است.که تو نفهمی فردایت باید شعر باز باران با ترانه را بخوانی و یا ترانه ی خورشید خانم افتاب کن و یا به سینما بروی و فیلم افتاب نشینها را ببینی...کاش هر ادمی هر صبح علاوه بر زمان "مکان"جدیدی را هم تجربه می کرد یعنی هر صبح در جایی متفاوت از خواب بیدار می شدیم . به گمانم انسان معاصر ایرانی در گوشه ای کز کرده است تا ببیند صبح که از خواب بیدار می شود اسمان چه رنگی است تا غزل مناسبش را بخواند...کجاست ادمی که خود اسمان ساز باشد؟
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:1 | لینک
|
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت هشت شب بود . سفره خانه ی سنتی راه اهن تهران. بیست و هشت اردیبهشت ماه بود. دختر و پسری روی نیمکت چوبی قهوه خانه مقابل هم نشسته به هم خیره شده بودندو با هم حرف می زدند.پسر سرفه می کرد.برای لحظه ای نگاه دختر به من افتاد.چشم در چشم به همدیگر نگاه کردیم. شادمان شدم. صدای سوت قطار جنوب شنیده می شد. چفیه ها قطار را هدایت می کردند . خوشحال بودم از اینکه نگاه دختر تا ده سال دیگر ده مرد دیگر را در می نوردد تا از عشق اولش چیزی نماند جز نیمکتی و ساعت هشت شبی و میدان راه اهن و سفره خانه و صدای قطار و پرواز چفیه ها و سرفه و سرفه سرفه و باز هم سرفه.......
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 7:6 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم دی 1385
شاد برانم که در این دیر تنگ / شادی و غم هر دو نماند درنگ ....شعر ازنظامی گنجوی.در نهایت "هیچ" چیز نمی ماند. دریای خزر الان مهمان من است . کوهی از کوههای کردستان تلفن زد که فیلم رقص کردی سال گذشته را برایش بفرستم . نخل بم در اشپزخانه چای درست می کند . شجریان می خواند. چای طعم هل می دهد . یک ماهی از بس تشنه است خزر را به تمامی می خورد .خزر تمام می شود. مثل شادی . نخل بم دوباره سبز می شود. شادی دریا و غم زلزله ی بم تمام می شود .
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 7:0 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم دی 1385
مرد رختخوابش را در اتاق انداخت . لیوانی اب بالای سر خود گذاشت. جوان بود و از شادی شنیدن حرف زن به خواب رفت . هفتاد سال گذشت . مرد از خواب بیدار شد .مثل ادمهای قصه اصحاب کهف شده بود . منگ بود . اتاق همان اتاق بود . لیوان اب سر جای خودش بود و مرد به تدریج به یاد می اورد کسی قبل از خواب طولانی اش به او گفته بود"دوستت دارم "
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:41 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم دی 1385
خورشید تو راهه و داره صبح می شه . صبح داره به من می گه :خسته شدم از این دنیای بزرگ. نمیشه خورشید برای خودش و فقط برای خودش امروز بتابه؟ قبول می کنم. دیوار چین را به خورشید هدیه میدهم تا او در خلوت خودش باشد. دیوار چین مثل مار به دور افتاب حلقه میزند. دنیا در تاریکی فرو میرود. جنگ ها متوقف میشود . احکام اعدام معلق میشود. سربازان به جای جنگیدن و کشتن به داد سرمازده گان می شتابند. رهبران سیاسی دنیا عوض انتقام گرفتن با هم جلسه تشکیل می دهند و و و و ....در این فکرم که سرما و تاریکی بهتر است یا روشنایی ؟تاریکی صلح می اورد و روشنایی جنگ .
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:26 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم دی 1385
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد....ظاهرا خیلی سالها از زمان جوانی جهان گذشته . کسی البوم عکس عروسی جهان را دارد؟
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:43 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم دی 1385
طناب دار صدام را می بینم که بر دور گردنم لانه کرده است . و من بر فراز درخت کاج با سعدی هم خانه ام . شیراز پر از چا پلین شد .سعدی به من گفت بیا از این جا برویم . رفتیم به یک قهوه خانه چای خوردیم .چاپلین پیر شد .سعدی تماشاگر بستان شد . کسی روی دیوار مدرسه نوشت : سی روز مانده به عید .با اینکه دم عید بود ولی طناب دار هم بر سر سفره ی هفت سین نشسته بود .با کودکی صدام تاپ تاپ خمیر بازی کردم . به صدام گفتم دست کی بالاست ؟ گفت من . گفتم جیکارت کنم ؟ گفت طناب دار...روی کاج چاپلین نشسته بود و سالها و قرنها را می شمرد و نیز ادمها و عیدها شادی ها و غم ها....
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:56 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم دی 1385
دیشب به مراسم نامزدی یکی از اقوام دعوت شدیم .سالن پر ازموسیقی بود. صندلی ها قرمز رنگ بود . بادکنک ها فراوان بود. انقدر صدا زیاد بود که صدای برخورد صندلی ها به گوش نمی رسید . مستخدمه ای بی توجه به انهمه قال و قیل اب می اورد و موز و سیب و پرتقال و لیوانی نسکافه .زنها و مردانی اشنا و نااشنا خوشحال بودند...در گوشه ای ادمی دیدم چقدر شبیه نیچه . شاید خودش بود .داشت کتاب فراسوی نیک و بد را می نوشت . در گوشه ای کافکا به ادمی نگاه می کرد که به تدریج به سوسک مبدل می شد . مستخدمه اب که اورد دریاچه ی ارومیه هم به سالن امد .اب شور بود. همه روی اب شناور شدیم. مستخدمه سیب اورد.از بهشت برین پرت شدیم.و دیگر کاری از دست هیچ کس بر نمی امد.سالن انقدر پر از شادی شد که بادکنک ها سالن را به پرواز دراوردند. سالن بر فراز اراک بالا و بالا می رفت.زمستان بود و همه در حال یخ زدن بودیم .دوست داشتم به کازابلانکای گرم و یا سینما پارادیزوی کودکی بروم .در اسمان کنار ابرها بودیم و برای هواپیماهای گذری دست تکان می دادیم تا نجاتمان دهند .دوست داشتیم شعر نجات دهنده در گور خفته است را فراموش کنیم .مسافران هواپیما فکر می کردند ما عده ای توریست هستیم. برایمان دست تکان می دادند.وما بی کس و تنها از دار دنیا فقط لیوانی اب و نسکافه و یک موز و سیب و پرتقال داشتیم و ما به همراه شادی عروس و داماد و لباسهای رنگارنگ در میان ابرها فرو رفتیم.... و کاری از دست هیچ کس بر نمی امد.
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:18 | لینک
|
یکشنبه هفدهم دی 1385
بچه که بودم و دود کوره های اجر پزی را میدیدم فکر میکردم علت تاریکی شب دود ان کوره هاست . بچه که بودم بابا بزرگم زنده بود . در هزاوه - هفده کیلومتری اراک - زندگی میکرد . عصا داشت . یک بز سیاه داشت . یک خانه داشت با ده دوازده پله ی سنگی . خانه اش روبروی کوه بود . پایین کوه صنوبر بود . پایین صنوبرها دیوار های کاهگلی بود . و زیر دیوارها باران عشقبازی می کرد . و بوی خیس باران با پنجره های مشبک چوبی هر لحظه ازدواج می کردند . و جشن عروسی همیشه بود . رخت عزا در گنجه بود . صبح جمعه هوا عطر داشت . غروب عطر ها گم میشدند . پشت بامها پر از کشمش سرخ بود و به همین خاطر شیرین بود . دار قالی پر از اواز بود . دختر عمه ها فارغ از روزگار اینده شعر می خواندند. لب چشمه پر از سایه ی درخت گردو بود . و زیر درخت گردو اسدالله بود و حبیب . رحیم بود و مهدی سیاه و مجتبا و حمید رضا و دانه های انگور و گاو عمو حسین و صبحانه ای برای همه ی ادمها و تصمیم کبری و باز باران و عمو مرتضی و ام صادق - شوهر عمه ام - که به من می گفت:پهلوون بدو برو سیگار من رو بیار از خونه . و من می دویدم ... و در حین دویدن بود که بابا بزرگ مرد. در حین دویدن بود که دیگر در جاده جشن عروسی برپا نبود .در حین دویدن بود که بوی نم باران را فراموش کردم . و در حین دویدن بود که تنباکوی ام صادق روی زمین ریخت .و در حین دویدن بود که دختر عمه ها عروسی کردند و دار قالی در گو شه ای کز کرد . و در حین دویدن بودکه کبری تصمیم گرفت چتر بالای سرش بگیرد . و در حین دویدن بود که ذره ذره ذره از پهلوونی فقط نامی باقی ماند و خاطره ای .همه جا پر از دود شد . همه جا پر از
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:7 | لینک
|
یکشنبه هفدهم دی 1385
ما برای این شکست می خوریم که می خواهیم زودتر پیروز شویم .
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:34 | لینک
|
شنبه شانزدهم دی 1385
چه فایده دارد مطلبی نوشته شود و تو نفهمی چه کسی میخواندش؟ اگر موبایل نبود اگر اینترنت وجود خارجی نداشت اگر رادیو نبود تو میتوانستی در خیال تصور کنی ادمی که روزی روزگاری دلش با تو بوده است هنوز هست . به نظرم همه وسایل ارتباطی اختراع شده اند تا من و تو تنها شویم . موبایل ضد خیال است . اینترنت با اینکه مجازی است ولی بطور زننده ای ضد رویا است . کجاست ان شبهای دوره ی نوجوانی که بلند بود و انگار بی انتها . شب به تمامی از ان من و تو بود . شب برفهای کلیمانجارو بود . فصل مرگ شاهزاده اندره ی جنگ و صلح بود . پیاده روی های طولانی در کوچه پس کوچه های اراک بود .انگار در ان وقت ها شب حرص نمی زد که زودتر بخوابد . ان وقت ها پرویز اشتری بود . دروازه شهرجرد بود . کتابخانه ی عمومی بود . شعر خوانی های من و خواهرم در خیابانها بود . تریا امیری و حجت سبزی و انجمن سینمای جوانان و غروب های جمعه بود . سر شب خیابانها سوت و کور می شد و گاهی عشق از روزنه ای سرک میکشید و می گفت من هم هستم . گاهی هزاوه بود گاهی که از مدرسه بر می گشتیم غذایمان لبخند مادر بود .مجله ی فیلم بود . اینروزها در بزرگراه زندگی میکنم بزرگراهی بزرگ ولی هر کس فقط خودش را سوار کرده است . از جنگ و صلح فقط جنگش باقی مانده و از حجت سبزی موی سفیدش واز لبخند مادر یک قبر در بهشت زهرا.اصلا چه فایده دارد مطلبی نوشته شود ؟
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:52 | لینک
|
یکشنبه دهم دی 1385
امروز صدام اعدام شد . دیدن صدام در حالی که طناب دار دور گردنش بود تکان دهنده بود . به این نکنه فکر میکنم که اگر قبول کنیم انسان مساویست با گذشته ی خود پس در واقع این جسم صدام نبود که اعدام شد . در واقع خیلی چیزهای دیگر طناب دار او را بافتند . مرگ برادرانش و افسردگی مادرش و فقر و عقده های پیدا و پنهانش . به گمانم خیلی از ادمها در ذهن خود صدام هستند . ادمهایی که ظلم را تجربه وناکامی را در پوست و گوشت خود حس کرده اندقابلیت تبدیل شدن به یک صدام خونریز را دارند . مساله برایم بسیار پیچیده است . تصور کنید : مادر صدام تا دو سالگی فرزندش / حاضر به دیدنش نبود . یعنی یک بچه تا دو سال مهر مادری را تجربه نکرده است .از چنین بچه ای انتظار فرشته شدن سخت است . به قول محمد مختاری اگر ما به اصل درک دیگری پایبند باشیم کینه های ابدی و ازلی مان را کاهش میدهیم . دلم میخواهد نظر هنرمندان و شاعران و رندان عالم را در مورد اعدام صدام بخوانم . انها قضاوت دیگری خواهند داشت . نظر سیاست پیشه گان و مورخین و اقتدار گرایان چندان برایم جالب نیست . چون نظرشان مثل خودشان کلیشه ای و قابل پیش بینی است . البته نه همه شان . امروز روز عجیبی است .
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:57 | لینک
|
