پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
ساعت چهار صبح است.استکان چای روی فرش دارد با من حرف می زند.تنها هستم.کبریت آتش ندارد.و من به پنجره نگاه می کنم. کسی می گوید اندکی صبر سحر نزدیک است...به هزاوه فکر می کنم. به عمه بتول که آلزایمر دارد. دلم می خواهدبه جای فکر کردن به جنگ و هتل رواندا و احمدی نژاد به آلزایمر بتول خانم فکر کنم.دفعه ی قبل که پیشش بودم جای استکان های چای را نمی دانست. تنها زندگی می کند.شوهرش سالها پیش مرده .به تلویزیون نگاه نمیکند ....ساعت چهار صبح است و من لابد باید به چیزی فکر کنم. فکرم مدام مرا می برد به سوی هزاوه.آنجا که کوچه باغ است.سیب باغ همسایه است.کوههای پر از ریواس است.باران است که بر تن دیوارهای کاهگلی می خورد.و بتول خانم است که خاطره ی شوهرش را دارد فراموش می کند. و قالی های بافته ی خودش را به یاد نمی آورد...ساعت چهار صبح است و من چای می نوشم.و من به یاد هزاوه زادگاه امیر کبیر می نویسم.و بتول خانم یادش نمی آید امیر کبیر در آنجا به دنیا آمده...و بتول خانم روزها تیرک های چوبی سقف خانه اش را میشمارد. شب ها هم که خوابش نمی برد باز هم می شمارد.و لحظه ی بعد تعدادشان را یادش میرود......یک روز در ایام عید در خانه ی دوستی بودم. تنگ ماهی در سفره بود . به او گفتم چقدر دلم برای ماهی ها می سوزد که باید در یک جای کوچک زندگی کنند. او گفت ماهی ها آلزایمر دارند. مدام فراموش می کنند و همین باعث ادامه ی حیاتشان می شود....ساعت چهار صبح است و بتول خانم الان شاید خواب است.شاید دارد تیرک های چوبی را می شمارد. شاید دارد فکر می کند استکان هایش کجاست.عمو بیماری قلب دارد. مادر سالهاست پیش خداست. آفریقایی ها گرسنه اند. فروغ مرده است. سعید حجاریان درست نمی تواند راه برود.مسعود باستانی گزارش اکبر گنجی را می نویسد... و عقربه ی ساعت مدام جلو می رود. و باز کسی می گوید اندکی صبر سحر نزدیک است و من به خودم می گویم برای چه سحر بیاید؟ که تیرک ها دوباره شمرده بشوند؟ که جای استکان ها گم و گور باشد؟ که آفریقایی ها از خواب بیدار شوند و صبحانه ای در کار نباشد؟که حجاریان یادش بیاید روزی پاهای سالمی داشته است؟ و کاسب ها تنگ ماهی برای فروش به سر بازار بیاورند؟ و یک روز به نوروز نزدیک شود؟...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:7 | لینک
|
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
گربه ها روی دیوار خانه ی سیمانی مرد چه می کردند؟ گرسنه بودند؟ مرد از تاکسی پیاده شد. از اراک تا بخارا صد رودکی باید پیاده می رفت. و مرد سیگارش را روشن کرد.لباسهای مشکی اش خیس از باران شده بود. او سر صبحانه یک هواپیما را قورت داده بود. هواپیمای درونش خلبان داشت.مهماندار داشت.مهماندار چای و شکلات برای مرد می آورد. تنها مسافر همان مرد بود. هواپیما بر فراز ابرها حرکت می کرد.علی دهباشی روی ابرها نقاشی بخارا می کشید.مرد بخارای خونش کم شده بود. بخارای موسیقی اش کم شده بود.بخارای عشقش کم شده بود....و مرد در هواپیما به یاد آورد بهرام بیضایی است."عیار تنها" را نوشت و از حقیقت گفت که در پرده مانده است...و مرد به یاد آورد روزی روزگاری رکن الدین خسروی بوده است که در غربت به یاد وطن "تولد"را زمزمه می کرد. و مرد به یاد آورد فروغ فرخزاد است که باید کامیار را به ایران تقدیم کند و هر چه زودتر به ایتالیا مهاجرت کند.و به یاد آورد که دیگر پرویز شاپور را چندان دوست ندارد و چقدر دوست نداشتن تلخ است....هواپیما به اوج می رفت.از کره ی زمین دور می شد.و مرد باز هم به یاد آورد زمانی رودکی بوده است.که دندانهایش دارد می پوسد.و مرد به یاد آورد روزی کودکی بوده است سوار قطار مشهد مقدس. که پدرش دستانش را می گرفت و مادرش مشفقانه نگاهش می کرد و هیچ رازی انگار در جهان نبود و هیچ غمی گویی در دل نبود.و مرد به یاد آورد عشقش در بخارا جا مانده است و هیچ عارف و مرشد و مولانایی نمی تواند از غم خلاصش کند. و هواپیما می رفت و می رفت به سوی بخارایی که انگار دیگر نبود. ...مرد از پشت شیشه ی هواپیما ایران رامی دید که مثل گربه بود.گربه گرسنه بود. گربه محجوب بود. و مرد از دور آدمها را می دید که درون گربه غوطه ور بودند و در شکم گربه هواپیما بود .موشک بود.تانک بود.خمپاره بود ولی نان و عشق نبود...همه انگار گمشده ای داشتند ...و گمشده ی همه گویی بخارا بود.هواپیما هر چه در آسمان می گشت خبری ار بخارا نبود.دیگر کاری ار دست رودکی هم بر نمی آمد...ریز علی ان شب نبود و قطار مشهد زیر آوار کوه کودک را بلعید.دیگر کاری از دست پدران و مادران هم بر نمی آمد...و بخارا ...و بخارا ...و بخارا...انگار بخار شده بود...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 18:27 | لینک
|
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
یوسف نیک فام داستان می نویسد.بها الدین روی وبلاگش می خواهد موسیقی بگذارد.و من دوست دارم روی وبلاگم موسیقی "سیر" بگذارم. دوست دارم مزدک علی نظری همچنان از شمال نامه های عجیب به مجید بنویسد.ایشا مبهم می نویسد. محبوبه آب برین مرا به یاد قطار می اندازد.عباس بخشی اهل فروغ است. مادر ساره وفا زائر کعبه است.مادر ساره وفا در کعبه قطع نخاع می شود.و مادر ساره وفا تشییع جنازه می شود. آزاده ایمیل را دوست دارد.وبلاگ را دوست ندارد.فرزاد از هند برایم ایمیل می فرستد. محمد صالح علاء حالش زیاد خوب نیست.مانیتور کامپیوتر من سعید امامی شده است .چفیه ی چمران روی سر دختر بچه ها چه می کند؟احمدی نژاد می خندد.او استاد "ترافیک " است. او استاد دانشگاه علم و صنعت است. و من سالن شهید بهرامی علم و صنعت را خوب می شناسم .آنجا نمایش بود.آنجا دف بود .آنجا "ترافیک"عشق بود.کسی می خواهد تنگه ی هرمز را ببندد. کسی می خواهد به خنده خمپاره بزند. کسی می خواهد بولدوزرها را به حافظیه بفرستد. چای در دهان است اما قند نیست.کودک بر سر سفره مودبانه نشسته است ولی شام نیست.پزشک خودش بیمار است.و احمدی نژاد در سرزمین مهد قالی روی گلیم می خوابد.و رئیس جمهور کشور چلو کباب نان و پنیر می خورد.و رئیس جمهور کشور بشکه ی نفت از سرما می لرزد. و محبوبه ما را به قطار هدایت می کند.و محبوبه در آخرین واگن شعر می خواند مزدک باید سایت خبرنگاران جنگ را راه بیندازد.و ایشا مجبور می شود شفاف تر بنویسد.قبر یاسر عرفات در یک واگن است.کسی ساعت مچی او را از دستش باز می کند به خاطر جبران بخشی از بدهی هایش به ایران . برج ایفل زانوانش را در بغل کرده و در گوشه ای کز کرده است. و لیلا خوانساری از همه فیلم برداری می کند.فیلم به جشنواره ی کن ارسال می شود.هیات داوران جشنواره جمشید چالنگی است.به همراه کاندولیزا رایس و ابو مازن و نماینده ی حماس و فتح . فیلم جایزه می گیرد.و جایزه اش سفر دسته جمعی توریست ها به کناره های سد سیوند است.... و حالا من دشتی می بینم که نه حافظیه دارد و نه ناهار خوران و نه طرقبه و نه اکباتان ونه میدان آزادی و نه جام جم و نه دریاچه ی هامون و نه گبلاسهای هزاوه ...و نه آدمیزاد...که هر چه می بینم نقاب است و پرده. و این شجریان است که فرمان می دهد:لیلا خوانساری !زودتر از نوار "سیر" فیلم بگیر که صدای سه تار دارد در سد سیوند غرق میشود. لیلا خوانساری ! از چای با طعم هل فیلم بگیر که طعم چای زیر تیغ است...اگر فرجام ما نان و پنیر و سرما باشد ولی خیال از دست نرود باکی نیست.اگر سهم ما فقط سه لیتر بنزین در روز باشد ولی عشق له و لورده نشود باز هم باکی نیست...و این یوسف نیک فام است که همچنان داستان من و تو را می نویسد...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 23:13 | لینک
|
سه شنبه دهم بهمن 1385
نوک مداد من امروز عاشورایی است.برف اراک به سر و روی من ریخته است. دسته های زنجیر زنی مداد مرا می بلعند. و عشق روی میز نیست و کمد پر از پرنده ی خارزار است و مگی زندانیست و خوزستان هتل خوب ندارد که من چند روزی به آنجا بروم و شیراز رفیق خوب دارد ولی راه طولانی است و در سر راهم هی سد می سازند. مگر من هم کوروش کبیرم؟!چرا شمعی که روبرویم خاموش است همینطور بیخود و بی جهت روشن نمی شود؟! که من ایمان بیاورم به اغاز فصل سرد...که ایمان بیاورم که هر چیز در جهان ممکن است...شمر در ظرف میوه خوری من چه می کند؟ابن ملجم مرادی چرا در کنار آینه و شمعدان با مگی می رقصد؟قطامه محکوم به افسردگی است. و چرا یک روانپزشک او را معالجه نمی کند؟شمر میوه می خورد. ابن ملجم چای می نوشدو قطامه بیش از هزار سال است که دارد لباس عروسی اش را می دوزد. صدای سوت قطار اندیمشک مرا گرم نمی کند. حتی روشن شدن بی دلیل شمع مرا خوشحال نمی کند. کسی در نمی زند. همه بر روی طبل می کوبند. استکان خالی از چای شده است و میز تحریر من پر شده است از شمری که میوه می خورد بدون توجه به اینکه بالای سرش عکس مادر مرحومم نصب شده است و به من حتی یک تسلیت خشک و خالی هم نمی گوید. ابن ملجم می رقصد بی آنکه از من سوال کند تو اگر امروز دلت گرفته است می خواهی نرقصم...اما می رقصد. صدا و صدا و صدا و صدای سینه و زنجیر می آید و فروغ هم دیگر نیست...به مراسم عقد قطامه دعوت نمی شوم. شمع روی میز خاموش است و قطار ها رفته اند...اندیمشک اناری شد دانه دانه... و عطر ریخت بر جامه...الان شب است ولی نوک مداد من به ظهر عاشورا رسیده است...کسی می گوید احمد رضا احمدی در حال مرگ است و من می گویم ایران دارد به خودش زنجیر می زند کسی می گوید احمد رضا احمدی در حال مرگ است و من می گویم چند صباح دیگر بچه ها به جای مدرسه زیر موشک ها به گور می روند...کسی می گوید احمد رضا احمدی در حال مرگ است و من می گویم سالهاست که دیگر شعار جنگ جنگ تا پیروزی روی دیوارها خوانده نمی شود...کسی می گوید...... من می گویم......باشد ! به روی چشم! من هم می گویم احمد رضا احمدی در حال مرگ است...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:47 | لینک
|
پنجشنبه پنجم بهمن 1385
یاد دوران دانشجویی به خیر...که چای بود و نوشابه بود و تهران پر از درکه بود و تهران پر از سرباز بود و تهران پر از دانشگاه علم و صنعت بود و تهران از اندوه پیچ شمیران خالی بود و تهران پشت بامهای گلی نداشت و تهران صبح میدان شوش بود و قهوه خانه ها و دیزی فروش ها و کله پاچه ها فراوان بود و تهران شلوغی میدان انقلاب بود و در میدان انقلاب انقلاب نبود و در میدان آزادی فقط ترمینال شمال بود که خوب بود که رشت خوب بود که تالش ییلاق داشت که بندر انزلی موبایل سامسونگ بود که منشی داشت و جاده ی اراک به تهران حریم فرهنگی بود و تهران ابوالفضل حری داشت که هم خانه ام بود و تهران پارک اندیشه داشت که همدمم بود و تهران ناز بود و تهران ده ونک داشت وتهران انجمن سینمای جوان داشت و تهران شهرک غرب بود .خسرو سینایی بود. مسعود کیمیایی بود و تهران خیابان علامه بود و موسیقی ریچارد کلایدرمن بودو دوم خرداد داشت و عشق بود و چای داشت و محمد صالح علا داشت و مهدی عطایی بندر عباس داشت و اسماعیل همتی سمنان داشت و منصور حمیدی تبریز داشت و رضا صابری مشهد داشت و ابراهیم کریمی اصفهان داشت و پارک دانشجو پر از سمند زرد رنگ بود و چای پارک سرد بود و دل ها گرم بود و هتل مینا داشت و هنبان عشق داشت و گل نرگس داشت و در همه ی دانشکده های من به جای استاد چای داشت و چه خوب بود.حسن فتحی بود .کریمی حکاک امریکا را به دانشگاه اورده بود و خسرو بامداد بودو تهران جگرکی میدان انقلاب بود و نان شیرینی و تالار وحدت ... و تهران خانه مجید سرسنگی بود و تهران رادیو یی بود که شنونده اش دختری بود که گوینده ی رادیو را دوست داشت ببیند و هرگز و هرگز و هرگز و هیچ وقت و هیچ وقت ندید...تهران پرید. مثل کلاغ که از روی شاخه بپرد...تهران پر زد...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 14:13 | لینک
|
سه شنبه سوم بهمن 1385
این شبها همه شب یلداست . بی آنکه آجیلی در کار باشد.شب یلدایی بی مادر بزرگ و قصه هایش بی پدر بزرگ و غصه هایش...نه هندوانه ای بریده می شود و نه صدای ساز و دهلی می آید...این شبها حرف بر سر جنگ است سخن از حمله ی نظامی امریکاست...حافظ در گوشم زمزمه می کند"خورشید می خواهد از پیش ما برود...به جای هندوانه" آدم "دریده خواهد شد....و اینجا قرار است قطب جنوب شود..."
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:8 | لینک
|
