تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

***متن کارت تبریک عید برای یکی از دوستانم : کارت های تبریک عید روی میز اتاق من چه می کند؟ شجریان دارد می خواند : در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند. این کارت هارا از روی میز من بردارید که عشق پنهان شده است در لیوان چای نیم خورده. کارت ها خبر از سال جدید می دهد . سیگار نیست.چای نیست. آسمان آبی نیست. کتاب بوبن نیست. قطار اندیمشک نیست. جاده ما را به سمتی نمی برد. جاده مرتب دارد ما را فریب می دهد. و من مثل بچه ای شده ام که عروسک میخواهم . عروسک پشت شیشه به باغ های گیلاس رفته است گل بچیند. گیلاس در زمستان نیست. زمستان سرد است. و قبر مادرم در آسمان نکند گم بشود. بیخود منتظر نباش . بیخود سراغ از عید نگیر. کارت های عید فقط کاغذند.عید در کاغذ نیست. عید گم شده است. حتی با بنفشه ها عید نمیآید.عید در کیسه ی برنجی است که زنی برای چهار بچه ی گرسنه اش روی دوش خود حمل میکند.لاک غلط گیر روی میز اتاق من دلش می خواهد کدام کلمه را پاک کند؟اینجا سرزمین لاک های غلط گیر است.موبایل ها خبر بد می دهند. و روی شیشه ی مانیتور موبایل ها هی شماره های ناشناس می افتد.در اینجا کاربرد لاک ها گاهی پاک کردن کلمات درست هم هست. اینجا اینجا ست...و اینجا آنجا نیست.عیدت مبارک اگر لاک ها اجازه بدهند***متن کارت تبریک عید برای نزدیکانم : عمو پورنگ باید بخنداند.نسیم سرد باغ های دماوند به من حمله می کند. روز اول عید ماهی هست. سفره ی هفت سین هست . تلویزیون پر از پیام است .موبایل من دیگر ظرفیت اس ام اس ندارد. حافظه اش پر شده است. روز اول عید موبایل هست . تلویزیون هست. پیام هست . سیب هست . شکلات هست . اما مادر نیست . همان که چشمانش همیشه خیس از یک راز بود. عید شما عزیزان مبارک *** متن کارت تبریک عید برای یکی از دوستانم :نگران نباش . زمستان می رود ....به وبلاگ عرفان پهلوانی برو و موسیقی گوش کن .این عیدی من به توست.ظلم پایدار نمی ماند.صبور باش ***متن کارت تبریک عید برای آنانکه شغلشان فقط اندکی غریب است:شما که باید همه چیز را کنترل کنید هم عید دارید. برای شما هم اسکناس های نو هست . بچه هایتان با دیدن عمو پورنگ شادی می کنند. شما هم از دیدن چهار باغ اصفهان خوشحال می شوید. شما هیچ فرقی با دیگران ندارید به جز یک فرق :دیگران لذت می برند و شما مجبورید فقط لذت های دیگران را بشنوید و ببینید و احیانا بر آشفته شوید. ناراحت نباشید ! تا آدم هایی هستند که بخواهند فقط اندکی آزاد زندگی کنند اضافه کاری شما برقرار است. عید شما هم مبارک !*** متن کارت تبریک عید برای خودم : بچه شده ام و در سینما کاپری اراک نشسته ام .دود سیگار همه ی سینما را بغل کرده است . سینه های سینما درد گرفته است . و من خوشحالم که در نور و دود و صدای تخمه شکستن غرقم. فیلم سینما "سینما پارادیزو " ست. سینمایی که خراب می شود . و عشقی که ویران می شود .و دریایی که در ساحلش پیرمرد و پیرزنی عصا بر صخره ها گذاشته اند ....بچه شده ام و در سینما کاپری اراک سینما پارادیزو را در تاریکی بغل کرده ام . سینما پارادیزو گریه می کند . آرام نمیشود . ..آنقدر که یواش یواش خودم هم گریه ام می گیرد . ...و حالا یکی باید خودم را هم آرام کند...کسی قرص استامینوفون ندارد به من بدهد تا شب عید خوابم ببرد و بیدار نشوم ؟ عید ...مبارک*** متن کارت تبریک عید برای یک دوست :با موبایلت به من زنگ بزن و تبریک عید را بگو و بوی ادکلن خودت را به سمتم پرت کن و بوی ادکلنت را من به لباسم و میز اتاقم و کتابهایم می پاشم . و از لای کتابم پرتقال شهسوار بر می دارم و پرتقال را پوست می کنم . و به درون پرتقال فرو می روم . پا به شهسوار میگذارم. مامور محترمی مرا دستگیر می کند که چرا بوی تو را می دهم . من را به همراه پرتقال به دادگاه می برد . قاضی حکم به سر بریدن پرتقال می دهد .و برای من هم حکم صادر می کند به مرداب انزلی فرو شوم تا بوی تو از بین برود . مرداب بوی تو را می گیرد و قاضی حکم می دهد قرارداد ترکمانچای بسته شود و مرداب انزلی به ونزوئلا واگذار شود...و من در آن سوی دنیا هنوز بوی تو را می دهم ...عید تو هم مبارک *** متن کارت تبریک برای یک جانباز جنگ : امروز تو را در باغ ملی اراک دیدم که پا نداشتی و با حسرت به آدمیانی نگاه می کردی که.... سینما ها تو را نمیدیدند. و پیاده رو ها پر شده بود از پا و پا و پا و پا و پا ....آن چیزی که تو نداشتی. عید تو هم مبارک*** متن کارت تبریک عید برای دوستان وبلاگی :ورود به این عید سعید باستانی بنا به دلایل (فنی) برای شما مسدود می باشد . لطفا اصرار نفرمایید! ***متن کارت تبریک عید برای باران :هوا بارانی است و ماشین های پارک شده چتر ندارند. آب با سقف و شیشه ی یک پیکان عشقبازی می کند...بنزین داخل باک  بو  می کشد.متوجه می شود عطر باران  جای او را گرفته. ماشین به بنزین بی اعتنایی نشان می دهد و سرگرم باران شده است و مست بوی بهار و عید...صبح می شود . باران تمام شده است و ماشین به یاد می آورد که با عطر باران نمی شود حرکت کرد و  بنزین لازم است...و حالا این بنزین است که ناز می کند.بنزین ماشین را به حرکت در نمی آورد تا به او بفهماند  در این روزگار نو نیروی محرک در این سرزمین عشق نیست و بنزین از عشق مهم تر است ...ماشین و خیلی های دیگر به همین علت در بهار متوقف می شوند و باران فقط دلش خوش است به یک کارت تبریک عید که رضا مهدوی هزاوه برایش نوشته است... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:11 | لینک  | 

تلویزیون 21اینچ نقره ای رنگ پشت شیشه های تمیز مغازه های خیابان عباس آباد اراک "گل نر گس " را نشان می دهد. آگهی های تبلیغاتی را نشان می دهد . رییس جمهور را نشان می دهد. اما آقای "د. س" را نشان نمی دهد! غروب اسفند ماه است و آقای "د .س" در دستانش "تی نظافت "گرفته و در پیاده روی خیابان عباس آباد داد میزند:" آی تی !...آی تی ! " او هنر مند است. تصنیف خوان است. با " آقاسی" خواننده دوست بوده است. در کودکی با خانم "علو" تئاتر کار کرده است.تئاتر لاله زار ونمایش های رو حوضی کار کرده...در نمایش آنجا که ماهیها سنگ می شود نقش مشتی را بازی کرده...و آقای "د .س"حالا پیر شده و چروک بر صورتش نشسته است.روزش شده است دیدن آدم های رنگارنگ و سینما فرهنگ و باغ ملی و شبش شده است بیتوته کردن در خانه ی محقرش در نوک کوههای منطقه ی فوتبال اراک.خانه ای با یک اتاق بدون تلویزیون و ... آقای "د .س"الان در زندان است. بدهکار است. زنش تمام مدارک و عکس های او را سوزانده و بعد هم به خاطر... از او طلاق گرفته است.صدای آقای "د.س" در زندان حبس شده است میان کاشی ها و آجر ها و سیم خاردار و تفنگ سر گروهبان و چای جوشیده و ناهار سرد و مانده وسوسک ها و هق هق پدران شرمگین و پسران و صدای خشن سربازان ...چند روز پیش ماموری آقای "د.س" را در خیابان عباس آباد اراک به جرم بدهکاری و داشتن شاکی خصوصی جلوی چشم همه دستگیر می کند و با خود به کلانتری می برد. و بعد هم به زندان. آقای "د.س" التماس می کند که هنرمند است و خواننده ی قدیمی است که با هنر مندان قدیمی عکس داشته است که دل آدمیان را شاد می کرده است... التماس می کند که "لابد من هم از سر ناچاری قرض گرفته ام" که" لابد من هم دوست داشتم ماشین داشته باشم و به سفر شمال بروم.به اشکور و ..." که "لابد دوست داشتم زنم کنارم بود که شب ها همدمی داشته باشم و لا اقل برای او تصنیف می خواندم." آقای "د.س" شاید گمان می کرده آنقدر شهرت دارد که مامور به جای دستگیر کردنش امضا از او بگیرد. "داریوش ارجمند است ! " "جمشید مشایخی است ! " "عزت الله انتظامی است ! "... اما نه ! آقای "د.س" فقط آقای "د.س" است و بس. و او الان در زندان تکیه داده به دیوارهای سرد و به کاشی ها خیره شده است. او نه وبلاگ دارد نه تا حالا voa را دیده نه رادیو فردا را گوش داده است و نه انسان در شعر معاصر محمد مختاری را خوانده است و...او فقط کسی بوده است که در جوانی دل خیلی خیلی خیلی از آدم ها را در مجالس عروسی و صحنه های نمایش شاد کرده است و حالا باید جلوی خیلی خیلی خیلی از آدم ها به دستش دستبند زده شود. ...خردسالی که شاهد این دستگیری بوده انگاری فیلم می بیند. به مادرش می گوید : "ببین آقا پلیسه دزده رو گرفته! " و خردسال لبخند می زند و خیلی از آدم های دیگر هم با دیدن این صحنه گمان کرده اند آقا پلیسه دزد بد و ناجنس را با شجاعت تمام دستگیر کرده است. لبخند بر لبان همه می نشیند که" چقدر امنیت حاکم است و زندگی زیباست "... سرنوشت آقای "د.س" انگار همین بوده است که در کودکی در تئاتر لاله زار تن به هر کاری بدهد و در جوانی مطرب شود و دل آدمیان خسته را شاد کند و در سن شصت و چند سالگی " تی فروش" شود و باز هم دل آن خردسال و پدران خوب و مادران فداکار را آرام کند ...."تنها صداست که می ماند " و من هم می گویم بله تنها صداست که می ماند... اما آمیخته با بغض . پدران خوب ! مادران دست و دلباز ! عیدتان مبارک ! شهر در امن و امان است. .

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:14 | لینک  | 

مرد کسی که چوبه ی دارش را ساخته بود و نجار مشهوری بود بخشید.مرد آن کسی که طناب دارش را بافته بود بخشید. نام مرد "حسنک" بود.شغلش وزارت بود. جرمش همان بود که ناگفته بماند بهتر ! مرد پچ پچ های  مردم ـ هواداران سابق ـ خود را بخشید.مرد خورشید بود.میهمان روزن هر خانه ای بود. مرد آن کس را که چهار پایه ی زیر پایش را ساخته بود بخشید. نخ های طناب در آن میانه که هر کس به سخنی وقت می گذراند، از بی وفایی مردم دلش گرفته بود. حسنک شعری زیر لب می خواند.حسنک به مردم نگاه می کرد. معشوقه ی سابقش را در بین جمعیت دید.گمان می کرد او در شهر نیست. "چرا او کاری نمی کند"حسنک فقط تماشا می کرد،در چشمان دختر هزاران چهارراه دید که با او قدم زده بود،در روزگار قدیم..و خاطرات هزاران اتوبوس ،هزاران تبریز ،هزاران حافظیه ،هزاران نقش جهان، هزاران تخت جمشید،هزاران باغ ،هزاران انقلاب..و حالا دختر به چشمان وزیر خیره شده بود. در چشمان آن مرد یک چهارراه دید با چراغ قرمز. اتوبوس نویسندگان را دید که نزدیک بود به دره سقوط کند. عین الدوله را دید که تبریز را محاصره میکند.در  نقش جهان چوگان ها را شکسته دید.تخت جمشید را زیر آب دید. در حافظیه فقط دود قلیان می دید و  "بخار" ی از آدمیزادی بلند نمی شد..درخت گلابی گلی ترقی میوه نمیداد..و انقلاب زیر و رو می شد. ...دختر رفت و مرد را تنها گذاشت با خیل جمعیت. مرد دختر را نبخشید. نخ طناب ماجرا را فهمید.فارغ از هیاهوی آدمیان دلش ریش شد.مامور اجرای حکم به سراغ حسنک رفت. مرد او را هم بخشید. نخ طناب می گریست.طناب به دور گردن مرد انداخته شد. مامور ،چهار پایه را از زیر پای مرد خالی کرد. طناب پاره شد از بس گریسته بود.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 0:33 | لینک  | 

روح حافظ نشسته است روی تخته سنگ حیاط خانه ی کودکی ام در قمصر کاشان و گل سرخ محمدی می خورد و به غروب قمصر نگاه می کند. و هی بر خاک پر از عطر گل محمدی دست میکشد و می نالد که:من چه کسی هستم؟! که من با لیوانی چای در کجای جهان ایستاده ام؟ و قبر من را در شیراز ساخته اند و خودم آواره ی کوه و بیابان و جنگل و دریایم. بخشی از من در تاجیکستان است که دارد باد می خورد و بخشی از من در قونیه دارد خاک می خورد. و مرا در قهوه خانه ها نقاشی کرده اند و در سینما ابوالفضل جلیلی مرا دوست دارد. شجریان از بس مرا خوانده است بیچاره ام کرده. همه از من حرف می زنند اما  من کسی را ندارم برایش حرف بزنم .شب ها دورو بر قبرم آدمها از زنگبار و اصفهان و تهران و اراک و مشهد و ...  بر بالینم می آیند.غزلی از من می خوانند.و بعد به قهوه خانه ی کناری می روند و قلیانی میکشند و در حجره ها چای می نوشند و میگویند و می خندند.ولی من کسی را ندارم با او  بخندم.معشوق هزاران آدمم ولی بیشتر دوست داشتم من هم کسی را داشتم که مرده باشد و بر سر قبر او بروم و فال بگیرم. دنیا را ببین ! همه ی آدمها دردهایشان را آشکارا به من می گویند و من نمیتوانم حتی یواشکی به کسی چیزی بگویم. آخر من اسطوره شده ام .دردی بدتر از این نیست که بت دیگران بشوی.حتی با خداوند هم خجالت می کشم درد دل کنم. به خدا بگویم من هم سرشار از دردم؟ مگر میشود! به خدا بگویم من هم دوست دارم سرم را روی شانه ی همدمی بگذارم؟ امکان ندارد! من محکومم که تا ابد سنگ صبور آدمها باشم. من برای خدا هم اسطوره شده ام . شرکت مخابرات جهان برزخ    به من موبایل با مارک سونی اریکسون هدیه کرده است. نمی خواهم. یک نفر که تازه از شرکت بیل گیتس مرده است و ثروت زیادی هم دارد یک کامپیوتر به من کادو داده است. ولی نمی خواهم. این سعدی که در کنارم نشسته چقدر حرف میزند. دائما در سفر است. با ناصر خسرو همنشین  شده است. ناصر خسرو دوباره دارد شراب می خورد. انگار یادش رفته که در چهل سالگی توبه کرده است..گمانم رفیق بد ـ همان سعدی خودمان ـ روی او تاثیر گذاشته. خاقانی همه اش به ستارگان خیره شده است. منوچهری دامغانی به جلسات رقص و پارتی آپارتمانهای شمال شهر  بی دعوت می رود. زکریای رازی سیصد سال است که می خواهد داروی ایدز را کشف کند و کشف نمیشود. سهراب سپهری گاهی به دیدنم میآید.فروغ هی به انگلیس میرود.به سراغ یار دیرینش ابراهیم گلستان . و گلستان را در خواب و بیداری می بوسد.و فروغ سراغی از من نمی گیرد. یک بار خودم خواستم بروم به دیدنش . که همان موقع در خیابانهای لندن بمب کار گذاشته بودند.و همه را دستگیر می کردند.فروغ را در لندن پیدا نکردم. او به من پیغام داده بود که "به حافظ بگویید من هم جزء دستگیر شدگانم ." دروغ به این بزرگی! او دروغ گفته بود. مطمئنم. چرا همه سر من کلاه می گذارند؟ چرا همه فکر می کنند من آدم ساده دلی هستم؟ چرا فروغ مرا دوست ندارد و ابراهیم گلستان را دوست دارد؟ چرا کتاب من بر سر هر تاقچه ای هست و بر سر سفره ی هفت سین هست و بر سر سفره ی عقد و عروسی هست ، اما کسی سراغی از خود من نمیگیرد؟چرا همه فقط مرا  برای تسکین خودشان می خواهند؟ من موبایل نمی خواهم. موبایلی که نتوانی برای کسی اس ام اس عاشقانه بزنی به چه درد می خورد؟...آهای ! آی مردم یک نفر دارد در اینجا می سپارد جان! ...فقط یکبار  گمان کنم "احمد شاه مسعود" غزلی از من را با صدای بلند در کوههای افغانستان خواند.آنقدر خوشم آمد که او را می پرستیدم.بد بختانه او مرد و من هر چه تلاش کردم روح او را پیدا نکردم.پروین اعتصامی البته گاهی اوقات یادی از من می کند. ولی او بهتر است به آب و جاروی سرای آخرتش بپردازد.البته او زن خوب و فرمانبر و پارسایی است . اما من دلم می خواهد فقط به انگلیس بروم.دلیلش را که می دانید. امروز دوباره به سفارت انگلیس در تهران می روم ،ببینم آیا در خیابانهای لندن بمب کار نگذاشته اند...تا فروغ بهانه ای نداشته باشد.. جلوی سفارت عده ای شعار می دهند "مرگ بر انگلیس...مرگ بر انگلیس"چرا؟! آخر چرا؟! و  حالا یک سوال فلسفی در ذهنم شکل گرفته است:چرا هر موقع من عاشق می شوم  انگلیس بد میشود؟!!!       
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:29 | لینک  | 

چند روز پیش در تهران کیومرث پور احمد به دفتر مجله ی نشانی آمده بود. محمد صالح علاء هم بود. پور احمد گفت :یکی از علت های اینکه فیلم اتوبوس شب را سیاه و سفید کار کرده اینست که "یکی از شخصیت های فیلم در بخش اعظم فیلم صورتش خون آلود است و من نمی خواستم تماشاگر رنگ سرخ خون را ببیند ."..به وبلاگ لیلا خوانساری میروم. خوانسار یک خیابان دارد پر از درختان کهنسال و سبز . عکسی در وبلاگ میبینم که تکانم میدهد:نوزاد و مادری در زندان...طاقت نمی آورم. به بیرون میروم. بین آپارتمانهای شهر صنعتی قدم میزنم. فکری به ذهنم میرسد. خودم را به نسیم میسپارم.نسیم مرا میبرد به زندان.کودک هنوز در زندان است.و زندانبان مراقب است که دختر بچه فرار نکند. و او آنقدر مواظب بچه است که شهرام جزایری از بین میله ها به راحتی عبور میکند. و ۱۵ سال بعد بچه باید ازدواج کند. و بچه دار شود و به بچه هایش  باید بگوید که در کودکی به جای عروسک میله دیده است و چادر های سیاه و شب هایی پر از صدای هق هق مادران.و جهان زندان است . و اراک پر از میله است . و اراک پر از درختان خشکیده است و بر سر هر درخت  یک اخوان ثالث آویزان کرده اند. و بر روی شیشه ی ماشین ها از مظلومیت امام حسین نوشته اند و در درون خود ماشین ها هم آدمهایی مظلوم و بیکار و خسته نشسته اند که هیچ کس برای آنها  شعری روی شیشه نمی نویسد. و کسی برای بچه ی عکس وبلاگ خوانساری روی شیشه ی ماشین نمی نویسد. ..اراک نخل ندارد.اراک چاههایش آلوده است. اراک علی ندارد که برود کنار نخلستان و سر در چاه فرو کند....که هر چه هست دود است و غبار...خیابان شلوغ است.دم عید است. باغ ملی شلوغ است. کسی را میبینم نامه  برای خدا مینویسد. کسی را میبینم که آسمان را به جیب های خالی اش میدوزد. کسی را میبینم که در بهشت زهرای اراک خرماها و پرتقال ها و سیب ها و موزها و شربت ها و حلواها را در کیسه ای میریزد تا برای بچه هایش ببرد.و کسی را میبینم که چشم به در دوخته است که چه موقع بشکه های نفت بر سر سفره اش می آید. کسی پشت سر ونزوئلایی ها و افغانستانی ها و و و و ایستاده است تا کی نوبت دریافت غذا و خانه و عشق به او برسد.نوعروسی باید به خانه ی چهل متری اش قناعت کند و هر  شب موقع خواب به وعده ی شوهرش گوش بسپارد "که ما هم روزی خانه ای بزرگ خواهیم داشت "..."ما هم روزی روزگاری باغ میخریم  "..."ما هم به سفز شمال خواهیم رفت"...و مردمانی را می بینم که صبح از خواب بیدار می شوند و وعده ها را از یاد می برند. و تحقیر می شوند و تحقیر می شوند و تحقیر می شوند و ...تا شب دوباره سر برسد و زنان و مردان دل به وعده های همدیگر  بسپارند...و من دلم می خواهد دفعه ی بعد که پور احمد را دیدم به او بگویم لطفا همه ی فیلم هایت را سیاه و سفید بساز که آن نوزاد و نوزادان دیگر و آدمهای بزرگ و نو عروسان و بی کسان "رنگ" نبینند.توپ سرخ و سفید و آبی نبینند. عشق را یا سیاه ببینند یا سفید که نفهمند دوستی هزار رنگ دارد.مثل رنگین کمان. که رنگ سالاد و مرغ و جوجه کباب و درختان سرسبز خیابان مرکزی خوانسار را سیاه و سفید ببینند. و دلشان هوای "پریدن " نکند. و می خواهم به او بگویم آن طفل در بند زندان نمی تواند از بین میله ها عبور کند و شهرام جزایری تنومند می تواند . به او بگویم سرنوشت ما انگار همین است که باران بیاید و پای در گل فرو رفتن مال ما  و آن نوزاد و آن مادر باشد و دیدن رنگین کمان  مال دیگران و دیگران و دیگران... 
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 17:18 | لینک  |