و ایران ما پر است از قطار خالی سهراب سپهری و پتک آهنگری اخوان ثالث وبه فلک بستن یک سرباز جلوی چشم احمد شاملو و اتاق خالی از نان عباس نعلبندیان و پوستین مانده بر دوش نصرت رحمانی و سقف ترک خورده ی بارگاه حافظ و سهم یازده درصدی دریای خزر و شوری دریاچه ی ارومیه و گردنه ی حیران و اتوبوسهای بی راننده در پس مه و جاده های پر از چاه ویل و علویه خانم های تسبیح فروش و حاجی مراد هدایت و طوطی هایی که از مرجان می گویند و کوچه هایی که از داش آکل قدیمی می گویند و چهار باغ پر از مترو و کیسه های پاره ی زباله در ساعت 9 شب و عباس معروفی آواره وبالکن هایی که به جای شمعدانی دیش پنهان است و قلب هایی که به جای عشق نقاب است و تخت جمشیدی که روزی سایه ی سر ما و روزی دیگر یاد آور خیمه های جشن هنر شیراز می شود و محمود دولت آبادی که در کنفرانس برلین فحش می شنود و تهران که هر روز جلوی مجلس اش تجمع است و شبش ترس از زلزله است و صحبش هوا آلوده است و غروبش کمی دلگیر است و دیگر بدیع الزمان فروزانفر ندارد و پرویز خانلری ندارد و سینمای فردین ندارد و محمد علی فردین ندارد و بیک ندارد و بهروز وثوقی ندارد و امیر نادری ندارد و ابراهیم گلستان ندارد و مسعود بهنود ندارد و کوچه پس کوچه های نیاوران ندارد و جلال آل احمد ندارد و مدیر مدرسه ندارد و لوطی گری مرده است و جوانمردی ندارد و در قهوه خانه ها صفا نیست، دیزی و چای مثل دود قلیان به هوا رفته است و خبری نیست.... و ایران ما پر است از نارمک و گرمک و صورت های پر از کک و مک و خوشگل هایی که تا ندارند و مردانی که نا ندارند و زنانی که " نصف" محسوب می شوند و پراید هایی که روی تن پهلوانان خیابانی به مسافرت می روند به شمال می روند به توچال می روند به رشت و انزلی می روند تا لقمه نانی شود برای کودکان پهلوان . که کودکان پهلوان مردنی اند. که دختران ایلیاتی روی چمن های سبز چهار محال می غلتند و نمی دانند که شیون فومنی چه کسی بود و چه چیزی حق مسلم شان است و سفره خانه ی ایران ما پر است از قرارداد ترکمانچای در یک فنجان چای تلخ که با هزار قند شیرین نمی شود . و ایران ما پر است از گنج قارون که پول آب و برق یک مدرسه هم نمی شود . و ایران ما پر است از گریه ی مولانا و تردید حافظ و بوستان بی میوه ی سعدی و سفر دراز ناصر خسرو و نابینایی رودکی و فراق مولانا از شمس و تهمت زدن به حسنک وزیر و بر دار کردن حسنک وزیر و شعر العاذر شاملو و کشته شدن سهراب به دست پدر و عاشق شدن شیخ صنعان به دست یک دختر ترسا و فقر حکیم ابوالقاسم فردوسی و پیدا شدن جنازه ها در خیابانها و بیابانها و گره زدن سبزه ها در روز سیزده بدر به امید باز شدن بخت مرده و نامه های سوزان عین القضات و مرگ عارف قزوینی و دفن ستارخان و باقر خان در باغ طوطی و "درود بر مصدق" در هنگام چاشت و "مرگ بر مصدق" به هنگام شام و رگ زدن امیرکبیر در یک حمام و به قدرت رسیدن یک قزاق ... و ایران ما پر است از پل ورسک که قطار خالی سیاست هی از این سو به آن سویش می رود و انجیل خوانده می شود و انگلیس رکن الدین خسروی دارد و ما نداریمش و پیامبر رحمتی که عربستان داشت و ما فقط نامش را داریم. و در ناهار خوران گرگان ناهار خورده نمی شود که تردید و شک خورده می شود و صبحانه ای در کار نیست و شامی در کار نیست و گرسنگان فقط در آفریقا نیستند و قدرت طلبان فقط درآمریکا نیستند و ایران ما پر است از" بازتاب" بسته شده و سرداران دست و پا داده و قطار اشتها ناپذیر اندیمشک سالهای شصت که هر روز علیرضا و مرتضی و مسعود و محمد و حاج ناصر و آقا بزرگ و سید محسن سوارش می شدند و قطار فقط بوی باروت های دزفول را بر می گرداندو اندکی از باقی مانده ی جنازه ها و خاطره های کادو شده برای زنان و کودکان وطن...و ایران ما حالا پر است از خاطره های کادو شده در دستان کودکانی که حالا بزرگ شده اند و در پستو های خانه کادو ها را نگه می دارند.. به خاطره ها سرک می کشند و در شب های جمعه قطره ای اشک می ریزند...برای تنهایی خود ،برای یتیمی خود و برای آرمانهای زیبای پدران خود...
