تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

  اتاق انگار در این سرزمین از آن من نیست. فرش زیر پایم  فرش حضرت سلیمان شده است و قلب ها در صف کارت هوشمند سوخت بیشتر  و بیشتر می تپد.روزنامه ها پر از حروف و اعداد است. جنگ و برج دوقلوها در این اتاق چه می کند ؟و روسری دختران در آسمان پرواز می کند. گمان می کنم در این اتاق کسی مرا نگاه می کند. گمان می کنم وقتی با تلفن صحبت می کنم کسی صدای مرا می شنود. در این سرزمین من چتر ندارم و هوا مدام ابری است .گمان می کنم همین الان که این جمله ها را می نویسم کسی به انگشتانم نگاه می کند و من احساس خفگی می کنم. استکان چای من را کسی دیگر می نوشد و دیوارهای اتاق از جنس شیشه است و روسری اتاق من رنگی است و موهایش مشکی است و همیشه "مشکی رنگ عشق نیست" و اتاق پر از اعتماد ملی است و رادیو پیام روشن است و شرم الشیخ خجالت می کشد و مصر پر از یوسف شده است . اجلاس شرم الشیخ در اتاق من برگزار می شود . متکی اهل بندر گز است و چقدر شمال خوب است و جاده ی بابل خیس است و سیاست، بندر گز را سیاه می کند و هر کسی اهل جایی است و گاهی زیر چشمی نگاه کردن آدمی را نوجوان می کند و رایس می خندد و کودکان کار،  گل می فروشند  و مردان دوست دارند عطار نیشابوری  باشند و زنان دوست دارند رابعه باشند و نوح می نالید از زندگی طولانی و کودکان می ترسند از این که زود و زود و زود و زود تر از موعد مقرر بمیرند و مزه ی پپسی و خانه ی گرم را نچشیده باشند و من منتظرم بزودی کارت هوشمند عشق هم اختراع شود که سر صف بایستیم و به تشخیص مقامات، کسی را دوست بداریم .کسی که مدام داری به دستان من نگاه می کنی و صدای من را می شنوی ! با تو هستم ! یک پیاله چای بیا با هم بخوریم.شرم الشیخ را از پنجره به بیرون پرت می کنم و نیز مصر و نیز متکی و کارت هوشمند سوخت  .  جناب آقای سعدی تو هم برو ! خانم سیمین بهبهانی ! شما هم بروید! سرکار خانم فروغ ! برو !می خواهم تنها باشم. دلم جاده ی خیس شمال می خواهد و ییلاق های تالش و جایی که موبایل آنتن ندهد و صف نباشد و کینه نباشد و  فقط یک خانه پر از عصا ی  بابابزرگ باشد و ظهر های جمعه ی دوران کودکی که مادر در آشپزخانه غذا بپزد و پدر وعده دهد شب به میهمانی خواهیم رفت ...و حالا مادر زیر خاک است و پدر پیر شده است و اتاق من موهایش در آسمان پیچ و تاب می خورد و اینجا خیسی جاده ی شمال نیست و شهر من هوایش سرطان زاست و رنگ آبش زرد است و تنها سرگرمی مردمان خوردن چای و بدگویی است و هر کس دادگاهی اختصاصی برای خود دارد و اینجا سرزمین سه تار و غزل و چای و تهمت و نفرت و دوستی و بابک خرمدین و رستم و سهراب و کاووس شاه و سیاوش و زنجیر و رضاشاه و خواجه نظام الملک و حمام فین و مسعود ده نمکی  و مینی بوس های سبزرنگ است.سالهاست هیچ فیلمی تکانم نداده .
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:22 | لینک  | 

سرنشینان اتوبوس سبز رنگ را در خیابان های تهران می بینم که در حال بافتن تارهای موی زنان و دختران هستند ...در همان شبی که نمایش " وضعیت " کار پیام عزیزی در تالار مولوی را دیدم اتفاقات دیگری هم در تهران افتاده بود. آخر شب در خیابان دردشت، میدان شقایق، دختربچه ای 9 ساله جلوی من را گرفت و از من تقاضای پول کرد. به ساعت نگاه کردم. 12 شب بود. به او گفتم این موقع شب اینجا چه می کند. گفت مادرم مرا فرستاده از مردم پول بگیرم برای اجاره ی خانه نیاز داریم . دختر بچه بر سرش روسری آبی رنگی بود و مانتوی مدرسه اش زیاد تمیز نبود. سرش رو به پایین بود. انگاری خجالت می کشید و چشمانش پر از خواب بود. خسته و لاغر...کمی پول به او دادم و از دور شبح زنی را دیدم که از پشت درختان میدان شقایق دخترش را صدا می زند و دختر دوان دوان به نزد مادرش رفت و یک لحظه آسمان برایم پر شد از دانه های شن...شقایق به کویر لوت مبدل شد و شن ها مرا در بغل می گرفتند . سوار تاکسی شدم . کف تاکسی پر از شن بود. راننده دستار بر سرش بود . " دردشت " پر از کپرنشین هایی شده بود که چای تنها دلخوشی شان بود . صبح فردایش تهران بارانی بود . تهران آدم قد بلندی شده بود که پالتوی بارانی بر تن کرده بود و بی اعتنا به طوفان شن قدم می زد . در جیب هایش سیگار وینستون لایت بود . کمربندش مثل درختان جاده ی قم - تهران بود که روزی روزگاری قرار بود سبز باشد و حالا خشکیده بود . چشمانش میدان فردوسی بود . و دستانش خیابان دراز آزادی بود و پاهایش اتوبان افسریه بود و در لابلای موهایش دختران 9 ساله هی از این مو به آن مو می دویدند به دنبال اسکناس های نو برای پرداخت اجاره ی خانه ...آقای تهران به قهوه خانه ای در میدان شوش می رود . چای می خورد و بعد به تالار مولوی می رود نمایش می بیند و بعد به دردشت می شتابد و دختر 9 ساله را که می بیند یکباره همه جا پر از شن می شود . و ماموران نظم دهنده حالا در " دردشت " مواظبند که چادر مادر دختر سیاه باشد و کامل ...و شن ها آنقدر زیاد می شود که آقای تهران از کشور های دوست کمک می خواهد. ونزوئلا سوار هواپیما می شود و بر فراز تهران پرواز می کند تا بررسی کند که چرا تهران پر از شن شده است . کوبا سیگار برگی می کشد و فکر می کند و در این شرایط سرنشینان اتوبوس سبز رنگ فقط تارهای مو را می بافند . ونزوئلا سقوط می کند . کوبا سرفه می کند ." پوتین " فقط پول می خواهد و بوش هی جلوی دموکراتها راه می رود. مایکل مور فحش می دهد . شهره آغداشلو چای می خورد . کامپیوتر، فیلم 300 را می سازد و بازیگران نمایش وضعیت مدام از دیوار بالا می روند و در میان طناب ها خفه می شوند و تهران نمایشی می شود که" پوتین" بی بلیط آن را تماشا می کند . و تهران کویری می شود بدون بایزید و تهران حجاز می شود بدون پیامبر رحمت و تهران برف های مدفون کننده ی میرزا کوچک خان جنگلی می شود و سرمایی برای آلمان های نازی در سیبری و تهران می شود کوزه ی خالی از آب کوزت و تهران می شود تعقیب مدام ژان والژان توسط بازرس ژاور و پنجره های تهران با سر مقاله های کیهان پوشیده می شود و هیچ کس از خود نمی پرسد  تهران سرسبز دامنه های البرز و به قول محمد صالح علاء" تهران جان " چرا اینطور بیجان شد ...و سرنشینان اتوبوس سبز رنگ همچنان تارهای مو را می بافتند و تارهای مو مثل طناب های نمایش وضعیت شده بود که کارگردانش دیگر" پیام" نبود و کارگردانش " عزیز" نبود . و اسکناس ها در جیب مانتوی نه چندان تمیز مدرسه ی دختر 9 ساله از خجالت مچاله می شدند و مادر به جای اینکه در آن موقع شب برای دخترش قصه بگوید باید پشت درختها ی " دردشت" پنهان شود و اینگونه است که ظلم سرخوش است به شب های تهران و اینگونه است که ظلم مانتوی مدرسه ی دختر را نمی بیند و مادر تحقیر شده را نمی بیند و صدای بغض دختربچه  را نمی شنود و ظلم نمی بیند که دختربچه ای در ساعت 12 شب به جای اینکه روی تخت خوابش خوابیده باشد، روسری آبی رنگش را محکم به دور سرش بسته  و عملا یک گدا شده است و ظلم ،کودک عکسی که در وبلاگ مسیح علی نژاد گریه می کند را مسخره می کند ..."وضعیت" این است !

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 7:55 | لینک  |