تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

 طناب است دنیاطناب است دنیا ...داستان همین است و عشق تنهاست و بابل بی انتهاست و  چوب جنگل، هم هیزم است و هم ذغال قلیان و هم چوبه ی دار و هم برای بستن طناب، که بچه ها تاب بخورند و با طناب ، هم می توان  بازی کرد و هم می توان خود را به دار زد ... طنابی برای بستن گلوی حسن حسنی و پسران به سربازی می روند و دختران در کاشان قالی می بافند و رشت ،شهر کنف بافیست و ایلام شهر خودسوزی و اراک شهر دود آلومینیوم و تهران شهر دویدن و بابل معلق است و تخت جمشید بی تاج و تخت است و قالی پر از گره است و صدای دخترکان بافنده ، گرفته است و کنف ها به دورمان حلقه زده اند و گونی ها به دورمان پیچیده شده است و همه زیر تیغ می مانیم و وانت بارها هی دستگاههای کارخانه  را به بیرون می برند و هی کتک می خورد حسن حسنی و هی خجالت می کشد پا به خانه بگذارد بی نان ، بی میوه ، بی آذوقه، بی شهربازی.. . شهربازی رشت تاب دارد و ماشین برقی دارد و سرسره دارد و الاکلنگ دارد و دختر حسن حسنی روی یکطرف الاکلنگ نشسته است و کسی آن سوی الاکلنگ نمی نشیند و دختری در کوچه های بندر انزلی و برازجان و بوشهر و شیراز و تهران طناب بازی می کند و روح حسن حسینی آن سوی الاکلنگ می نشیند تا دخترش لذت بازی و شادی را هنگام مرگ پدر  بچشد و پسر حسن حسنی  در پادگان هی پا می کوبد و پا می کوبد و پا می کوبد و جلوی جایگاه فرمانده گام برمی دارد و خبر ندارد که با دویست و پنجاه تومان میشود طنابی خرید و می شود هم پا کوبید و هم  بی پدر شد...... روح حسن حسنی الان بر فراز برج میلاد به من و تو نگاه می کند که داریم چای می خوریم و پسران و دخترانمان را به رستوران می بریم و به سینما می بریم و فیلم نقاب را نشانشان می دهیم و نقاب ها مثل ریگ بیابان  بر روی زمین ریخته شده است... داستان همین است و طناب است دنیا و عشق تنهاست و بابل و همه ی چیزهای دیگر بی انتهاست و معلق...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:40 | لینک  | 

روزنامه ای می نویسد در "خانه ی هنرمندان"  تهران آدم های فاسدی برنامه ریزی فرهنگی  می کنند و  به عبارتی " خانه سیاه است"...آن خانه که چای دارد و باغ دارد و چند نویسنده و هنرمند که چاقو در جیب ندارند و قمه ندارند و هدفون در گوش هایشان دارند و کیهان نمی خوانند ...

دانشگاه تهران می گوید آقای کدیور برو !

اعتماد ملی می نویسد در درگیری بین فتح و حماس 24 نفر کشته می شوند ....

 ۵۷ استاد اقتصاد دانشگاه نامه ای می نویسند و کسی نامه را نمی خواند...

استاندار  یک استان در جمع شورای شهر  می گوید" من یک دیکتاتور هستم و لطفا پشت سر من غیبت نکنید" ! ..

.نیروی انتظامی ، اراذل و اوباش را دستگیر می کند و به گردن آنان آفتابه آویزان می کند...

الان مشغول دیدن فیلم تنگنا هستم...علی خوش دست زخمی است. .دانشگاه تهران گل دارد .نگهبان مهربان دارد. دانشجو دارد. سلف سرویس دارد. مسجد دارد. گلدسته دارد .نمره ی بیست دارد. نیمکت دارد. آبخوری دارد. دانشکده ی هنر دارد .تریبون دارد. صندلی دارد. درخت دارد .سه یار دبستانی دارد .ولی کدیور ندارد...کارت هوشمند سوخت نکند گم بشود !  نکند چای سرد شود !  نکند از فردا نان گران شود ! نکند این وبلاگ فیلتر شود ! نکند دوستی ها کمرنگ شود!  نکند علی خوش دست بمیرد!  نکند دختران فلسطینی دیگری به بدنشان بمب بسته باشند و خودشان را منفجر کنند !  روزنامه همچنان می نویسد" خانه ی هنرمندان خانه ی سیاه است" ...فروغ فرخزاد در تبریز است دوربینش را در دست گرفته است و در میان جذامی ها می گردد و پسری را می بیند او جذامیست ...تصویرش را می بیند . فروغ الان در قبر،  خانه اش سپید است ...پسرک را به تهران می آورد ...ماشین ها گم و گور می شوند و بدون کارت سوخت حق حیات ندارند و وزیر کشور از ازدواج موقت می گوید ...و در اینترنت چهره ی زنان بی روسری خون آلود است ...نکند الان برق برود و این مطلب پاک شود!  نکند از یادم برود امروز جمعه ی غم انگیزی بود!  نکند یادم برود که رد خون پای زخمی علی خوش دست پاک شدنی نیست ! نکند جوی خون دهکده ی ماکوندوی صد سال تنهایی مارکز را از یاد ببرم!  نکند از یادم برود دو سال دیگر چهل ساله می شوم و هنوز برق شادی در چشمانم را ندیده ام ! نکند روزی استاندار بشوم و بگویم لطفا پشت سر من غیبت نکنید من یک دیکتاتورم !   نکند فردا بابان در اخبار بگوید دختر پانزده ساله ای به خودش بمب بست و اسراییلی های غاصب را کشت! ...علی خوش دست با پای لنگان می دود و می خواهد خودش را نجات دهد و امیر نادری الان در امریکا چه می کند ؟ سهراب سپهری اگر زنده بود چه شعری می سرود؟ پای احمد شاملو در قبرنیست. نکند پایش لای این روزنامه ای باشد که در دستان من است ؟ الان منفردزاده کجاست؟ بهروز وثوقی پیر شده است  فردین با صدای ایرج در زیر خاک خوابیده است و برای مورچگان سلطان قلبها می خواند و خاک نرم است و خاک مهماندار است و فروغ هم کیهان می خواند و نام فیلم خود را می بیند برای لحظه ای شاد می شود . ذهی خیال باطل ...علی خوش دست در نهایت تا کجای عالم می تواند بدود ؟ مسعود کیمیایی شماره ی موبایل نواب قدیم را می گیرد...می شنود" مشترک مورد نظر در دسترس نیست"...علی خوش دست کارت هوشمند سوخت ندارد . مغازه ی فرش فروشی ندارد . استاندار نیست . نه از جنبش فتح است و نه حماس.  نه غزل بلد است نه شعر حماسی.  نه زن است که بخواهد بی حجاب در خیابان ها بگردد نه دختریست که به خودش بخواهد بمب ببندد.  نه آلزایمردارد نه در خانه ی هنرمندان چای خورده است ...ببین ! با تو هستم ! نگاه کن ! به جای علی سه نقطه بگذار و ببین که آدمها چه خوش دستند و چه زخمی  دارند بر پاهایشان و چه آفتابه ها بر گردنشان...علی خوش دست روزی روزگاری کودک بوده است و دغدغه اش نترکیدن بادکنک...چه بر سرش آمد و چه بر سرمان آمد که روسری از سرش و سرمان کشیدند و صورتش و صورتمان را خونین کردند ...." علی" سرش را بر کناره ی چاهی گذاشت و نخل های بالای سرش دیدند که چگونه هق هق می کرد و خون دل می خورد....

به روی چشم آقای استاندار ! پشت سر شما غیبت نمی کنیم ! خودمان غایب می شویم .خوب است ؟

 روزنامه ی کیهان درست می گوید. مثل اینکه" خانه" واقعا سیاه است.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:10 | لینک  | 

امشب سه تار چرا دلش پر است و مگر نمی داند که شجریان هم ساکت است و قند هم شکسته است دلش و کوچه ها دیگر خاکی نیست و راز ها دیگر در پستو پنهان نیست و مگر نمی داند دیر زمانیست که دیگر مزه ی پپسی کولا خوشمزه نیست و "چقدر دره ی من سر سبز بود "  دیگر سبز بهاری نیست و سه تار امشب کودکی خود را به یاد می آورد که در کوچه های قمصر، قیصر کیمیایی نبود و در دشت هایش گوزنی نبود و سرب در دهان نبود که در دهان هر کودکی یک رامسر پنج ستاره بود و من سه تارم و من سید علی صالحی نیستم که از" ری را "بگویم و راه راه بپوشم و من بالکن خانه ی قمصرم که چند شمعدانی داشت و یک زیلو و یک آفتاب ظهر جمعه و بوی گلاب و یک مادر با چادر مشکی و حوضی به وسعت یک لابی هتل و استکانهای چای و جاروی دستی و یک بابای ژاندارم که رییس پاسگاه بود و تفنگ داشت و جبروت داشت و تن صدایش کلفت بود و یک مادر که بوی قرمه سبزی را به مدرسه می فرستاد و بویش به گمانم تا تهران و رشت و قم و بندر عباس می رفت و ما در مدرسه که تشنه می شدیم که گرسنه می شدیم که عرق می کردیم که خسته می شدیم ناگهان زنگ می خورد و زنگ و زنگ و زنگ و می دویدیم تا ته دشت و از سر جو می پریدیم و هنوز آن موقع مادر سرطان نداشت و هنوز خواهرم به دنیا نیامده بود و هنوز پسرعمه ام در جنگ عراق اسیر نشده بود و هنوز بن لادنی در کار نبود و برج های دوقلو در آسمان بودند و قمصر پر از شب نشینی بود و در کوچه ها اوریانا فالاچی قدم نمی زد و مایکل مور از گلاب گیری فیلم نمی گرفت و هنوز دم در دکان آسید ممد جنس نسیه تلنبار بود و ما می دویدیم و تن را به آب حوض می زدیم اگر تابستان بود . و حیاط پر از قیل و قال بود و صدای دختران قالیباف و کسی معنی نامردی و ناجوانمردی را نمی دانست و مادر حتی یک شعر از سهراب نخوانده بود و آرام آرام آرام راه می رفت و در کوچه ها نه هواپیمایی بود و نه البرادعی و نه مهمانداران با ادب و نه تیاتر شهری ...در کوچه ها فقط جیک جیک پرندگان بود و آلفرد هیچکاک هم نبود. آن روزگاران من وزیر نفت نبودم که در پرایدم بشکه های نفت بگذارم و من ورزشگاه آزادی نبودم که یا استقلال داشته باشم و یا پیروز میدان و من شکسپیر نبودم که دستمال دزدمونا باشم ودبیر کل سازمان ملل نبودم که هر جا بخواهد برود باید کت و شلوار رسمی بپوشد ...من فقط در جیب هایم کمی ظهر جمعه پنهان کرده بودم و تکه ای دوستی با بابا بزرگ و در جورابهایم کتابهای قاضی سعید تا بزرگ تر که شدم لای کتاب درسی بگذارم و بخوانم و پپسی را دوست داشتم و نسیه کردن را دوست داشتم و نام مادرم عذرا بود و نام خودم رضا بود و همیشه بغض در گلو در کوچه ها قدم می زدم و خیالم راحت بود که مادر هست و مگر می شود مادر یک بچه بمیرد ؟ و مگر می شود طعم رامسر پنج ستاره در دهان ، گس شود ؟ و مگر می شود دکان آسید ممد دیگر نسیه ندهد و مگر می شود بوی گلاب تمام شود و چطور امکان دارد مادر دیگر نتواند در قرمه سبزی لیمو بریزد و وقتی که از مدرسه تعطیل می شدیم خودش جلوی در بود با عطر ریخته شده در جامه هایش و لیمو و لبخند و ...دنیا آرام آرام یاد گرفت در کوچه ها باند فرودگاه بسازد و یاد گرفت مهماندارانش را بزک کند و یاد گرفت نامردی کند و سیم های سه تار را پاره کند...امشب هر چه به صدای خوش سه تار می گویم چای بخور فقط گریه می کند...می ترسم دق کند

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 6:36 | لینک  | 

 

 

 

 

«مردي دختربچه‌اش را به خيابان ها مي‌فرستاد كه از مردم پول بگيرد تا اجاره خانه‌اش را بپردازد!»

روزنامه‌ها پر بود از اين خبر و در لاي روزنامه‌ها نان نبود كه دختربچه بخورد و لاي روزنامه‌ها فقط يك جاده خاكي بود خالي از صداي محمد نوري.

مرد روزنامه‌ها را هي ورق مي‌زد و خبرها خوب نبود و نوك مداد تيز نبود و كاغذ از جنس چوب اعلاي مازندران نبود و برگ درختان زير كرسي نشسته بودند و هنوز سردشان بود. محمد نوري «در شب سرد زمستاني» را مي خواند  يك مرد ساكت با پاهاي خسته فيلم تنگنا را مي‌ديد.

مرد به خيابان‌ها رفت. در دستش استكاني چاي بود. در جيب پيراهنش ويولوني پنهان بود. در لابه‌لاي موهايش آدمياني را كه دوست داشت مخفي كرده‌بود. مرد شانه نداشت. مرد سايه نداشت. مرد خسته‌تر از آفتاب آبادان بود. دلش كوير لوت بود. و مرد از شنيدن خبرهاي روزنامه شب سرد زمستاني شده بود. مرد به فرهاد گوش مي‌داد. صبح شنبه از خواب بيدار شد، روز بي‌حوصلگي و نوبت غزلي تازه بود. ظهر يكشنبه‌ي مرد پر از جدول بود. جدولي كه همه خونه‌هاش سياه بود. و روز دوشنبه روز ميلاد مرد بود. اما چشم مرد بارون مي‌خواست ... آخ اگه بارون بزنه .... رنگ غروب سه شنبه خاكستري بود. و همه انگار نوك كوه رفته بودن و مرد به خودش نهيب مي‌زد از اينجا برو ...

و حالا عصر، عصر چهارشنبه بود. مرد اتاقش را به كنار گذاشت و قدم مي‌زد. تمام نانوايي‌ها نان مي‌پختند اما دختربچه همچنان در خيابان‌ها بود! تمام شاطرها روپوش سفيد داشتند اما موهاي دختربچه همچنان سياه بود و دختر بچه هنوز آنقدر بزرگ نشده بود كه لابه‌لاي موهايش آدمي را مخفي كند تا دوستش بدارد.

چاي به روي زمين ريخت و مرد قند بر دهان زمين گذاشت. زمين صبحانه‌اش را خورد و زمين اصلاً برايش مهم نبود كه خبرهاي روزنامه‌ها چقدر تلخ است. زمين بعد از صبحانه كركره‌ي مغازه‌هايش را بالا آورد. ميدان ونكش را افتتاح كرد. چراغ‌هاي چهارراه كالج را سبز كرد .مرد كمي و اندكي دلش پرواز مي‌خواست. از زمين خسته شده بود به فرودگاه مهرآباد رفت. از زمين كنده شد و به آسمان رفت. از آسمان نيما يوشيج را ديد كه «در شب سرد زمستاني» زير كرسي نشسته بود و بادي كه مي‌پيچيد با كاج، در ميان كومه‌ها خاموش و در بابل پرنده‌اي ديد پيانو مي‌نوازد و آپارتمان فرسوده‌اي در خزانه‌ي تهران ديد كه مثل بچه‌اي از زلزله مي‌ترسد و در خراسان آدمي را ديد دو تار مي‌نوازد و نداي سحرانگيزش شعله در جان مي‌اندازد و در اطراف كازرون درياچه‌اي پريشان و آشفته دل ديد. دو تار داستان عشق مي‌گفت و آپارتمان گريه مي‌كرد و پرنده بال بال مي‌زد و قصه‌ي طوطي بازرگان را بلد نبود و همچنان خبر دختربچه لاي روزنامه بود. و عشق به رنگ خون بود و قهوه‌خانه‌هاي ميدان شوش شيرين نبود و ترمينال جنوب پر از «علي خوش دست» فيلم تنگناي امير نادري بود.

زني روزنامه‌ها را كيلويي خريد تا شيشه‌هاي كثيف خانه‌اش را تميز كند و زن نمي‌دانست چه چيزي لاي روزنامه است. ميلان كوندرا از ديوارهاي شيشه‌اي حرف مي‌زد و زن شيشه را پاك مي‌كرد. زن خسته شده‌بود. دست دختربچه از لاي روزنامه بيرون آمد و به زن كمك كرد. مرد دانه لوبيايي از آسمان به درون دست دختربچه پرت كرد. لوبيا رشد كرد و دست دختربچه را با خود به آسمان برد. و حالا دختربچه آويزان بر درخت لوبيا بالا و بالا مي‌آمد و حالا دختربچه فرشته‌اي شده در آسمان. مانتويش هم رنگ آبي آسمان بود. مداد مدرسه‌اش در ميان آسمان و زمين معلق بود.

لوبيا دختربچه را به درون ابري برد. در آنجا شهربازي بود. تاب بود. سرسره بود. نان بود. بابا بود. مادر بود. سارا بود. دارا بود. انار بود. خانه‌اي بزرگ بود. كلاس اول ابتدايي بود. صبح روز جمعه بود. لحظه‌ي تحويل سال نو بود. تخم مرغ‌هاي رنگي بود. ماهي‌هاي قرمز بود. صداي شجريان بود. جاده هراز بود. رستوران بود. كوچه باغ‌هاي نيشابور بود. قطار خالي از سياست سهراب سپهري بود. خط نوشته‌هاي روي ديوار‌هاي سي و سه پل اصفهان بود. يك باره اول پاييز شد. سپيدرود هم به درون ابر آمد. يك پيرمرد روستايي شمالي هم با دسته‌هاي سبزي آمد. مادربزرگ دختربچه هم آمدن و شنگول و منگول در خانه‌ي كناري بودند و هنوز «اميد» داشتند كه مادرشان را گرگ نخورده باشد و دختربچه قصد داشت مهمان شنگول و منگول باشد و مرد غرق ديدن مملكت ابر بود.  روزنامه ها آدرس آدم‌هاي خوب و از اين كه در عراق ديگر جنگ نيست و از خون و كشتار ديگر خبري نيست نوشته بود. و نيز از زيبايي بخارا و بخار چاي، رودكي و دوران كودكي و امير بخارا و شعر ياد يار مهربان آيد همي رودكي و دختربچه مي‌سرود و مي‌رقصيد و مي‌خواند بوي جوي موليان آيد همي و مرد در سرزمين ابرهاروزنامه ها را ورق مي‌زد. درروزنامه ها عشق بود و آيدين آغداشلو. شنگول و منگول بود و اميد به آمدن مادر و مرد مي‌ديد دختربچه دست پدرش را گرفته است و با خود به قصر بزرگي در ضلع شمالي ابر مي‌برد. قصر بزرگ تر از  برج ميلاد بود. با هزار اتاق. هر اتاق يك گل سرخ داشت. هر اتاق يك آيدين آغداشلوي خوشحال داشت. هر اتاق بارون گلچين گيلاني داشت. و جلوي قصر دختربچه، صندوق پست بود. مرد نامه‌اي براي اهل زمين نوشت. و در صندوق پستي انداخت. نامه حامل اشك‌هاي مرد بود براي زمين. زمينيان به آسمان چشم دوختند و حالا باران مي‌آمد ... بارون ... بارون ... آخ اگه بارون بزنه ...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:2 | لینک  | 

عکس استاد حسین تهرانی در اتاق من چه می کند؟ گردی تمبک او مثل چرخ و فلک جلال آل احمد است.سوار تمبک شدم. سرم پر از صدای تق تق تق تتق شده است. جهان چقدر تق تق تق تتق شده است !

***

اتاق من مریض شده است. نبضش را می گیرم. بدنش داغ است. تب دارد. یک لیوان از خلیج فارس به بدن اتاق می پاشم. یک کشتی دزدان دریایی در لیوان است. کشتی به قلب من- که روی دیوار نشسته است - اصابت کرد. و قلب من حالا یک چشم دارد .

***

قالی ،  قبر رضا صادقی شد. دنیا ایستاد ولی کسی پیاده نشد.

***

ایران  ، گلدان روی میز اتاق من بود. خالی از نرگس و پر از آب. نرگس در شیراز بود و خواجه حافظ از کتابخانه ام غایب.

***

سیگار، دودش را به عکس اخوان ثالث -نصب شده روی دیوار- فرستاد. اخوان سرفه کرد. جاده ی طولانی مشهد - تهران پر از پزشک عمومی شد.جنس جاده از شربت آموکسی سیلین بود. اخوان به خواب نیاز داشت.

***

فروغ به عکسش چوب حراج زد. برای فروختن عکس خود به میدان امام حسین رفت. بوی ماهی شمال گرفت. بوی سینما مراد گرفت.

***

گوش های مبل از شنیدن صدای voa خسته شده بود. از کوچه کسی داد می زند "مبل کهنه خریداریم ". با پول مبل فروخته شده یک دادگستری خریدم که دیش ها را جمع کند.

***

لب استکان چای، لب خزر بود. خزر داشت سرد می شد.خزر بی ویلا بود. لب من جاده ی هراز بود زخمی و دلتنگ و پیچ در پیچ...چند درصد خزر مال ایران است؟

***

کارت هوشمند سوخت در اتاق از خستگی بیهوش شد.کارت، امروز در پمپ بنزین از پاهای کارگران شرکت نفت مسجد سلیمان چیزهایی شنیده بود.

***

مارکز کنار بالزاک بود.لندن کنار شمس لنگرودی بود. قرآن کنار بار هستی بود.حافظ کنار استکان چای بود.خرابات و زلف و هلند همنشین هم بودند. هلند کنار دلم بود. قفسه ی کتابهایم پر از کوزه ی کوزت شده بود.

***

پرده ی قلمکار اصفهانی پر از نقش تخت جمشید بود. پشت پرده ، فیلم 300 روی تاقچه بود. پشت 300 آسمان بود. پشت آسمان خدا بود. خدا از یک پرده شروع شد.

***

اتاق پر از کازابلانکا شد.مرد سیاه پوست حالا پیانو ندارد.ولی فیلم "پیانو" همه جا تماشاچی دارد.

***

ساعت تیک تاک می کرد. انگورهای هزاوه بی تابی می کردند. مادر بزرگ با آنکه مرده بود می خندید و ساعت را کوک می کرد.هوا خنک بود. وقت سحر و شجریان و ربنا بود

***

اعتماد ملی روی شرق افتاده بود. هم میهن نبود چون میهنی دیگر نبود.

***

کمد آبی اتاقم، اتاق آبی سهراب سپهری بود. کمد ،کاشان بود. قمصر بود. خانه ی کودکی ام در هفت سالگی بود.در قمصر حوضی داشتیم به عمق چهار متر. در کمد آیا حوض هست و مسجد؟

***

یک راز را فهمیدم. همین الان یک نفر مرد و یک نفر زنده شد. برای چه باید اینها را بنویسم وقتی جهان یک نفر دارد تمام می شود و جهان کس دیگری دارد شروع می شود؟ما در وسط هستیم. خوشبخت کسی است که یا جهانش شروع شود و یا تمام شود. متوسط بودن همیشه بد است.

***

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:13 | لینک  | 

سلام...چند وقت است که چیزی ننوشته ام...میدونید برای من روزها رنگ دارد و رنگ این روزها خیلی مبهم است.این روزها انگار همه اش شب است. چقدر دلم می خواهد الان به جای تایپ کردن در میان کوههای رامسر بدوم و در دستانم چای باشد و بر لبانم خنده های بلند...چرا من اینقدر کم می خندم ؟ چرا بغض همیشه با من دوست است؟ چرا دوست دارم دم به دم بچه بشوم و لباسهایم به خار گل ها گیر کند و مادرم دعوایم کند؟چقدر دوست دارم هتل بزرگ رامسر مال من باشد...آهای دریای خزر تو را بیشتر از خیابانهای اراک دوست دارم!...این روزها انگار همه اش غروب است و چقدر دلم می خواهد مثل آن وقت ها که بچه بودم و خانه ی مان نزدیک کوه چهار منبع بود ،غروبها تک و تنها سر کوه می رفتم و بوته ها را آتش می زدم و از دور چراغ خانه ها را می دیدم که یکی یکی روشن می شدند...این روزها انگار روزهای سینما کاپری نیست که وقتی بچه بودم با برادرم علی پول جمع می کردیم و دزدکی سینما می رفتیم...این روزها دیگر بوی خانه ی عمو کریم را نمی دهد، خانه ای که ظهر های جمعه به آنجا می رفتیم و بعد از ناهار، دود سیگار اشنو بود و چای داغ و زنها یکطرف می نشستند و از سبزی و مرغ حرف می زدند و مردها از سیاست و خاطرات و مردانگی هاشون حرف می زدند و ما بچه ها هم در میان آنها گرگم به هوا بازی می کردیم...آن روزها چقدر دوست داشتم پشت چادر مادرم پنهان می شدم ...بچه بودم تابستانها به هزاوه می رفتیم.بابا بزرگم موقع خواب به من می گفت برای اینکه امشب نمیری هفت تا قل هو الله بخوان و من برای اینکه بابا بزرگ نمیرد- و نه خودم- پنجاه بار می خواندم... رضا صادقی در آن اتاق دارد می خواند و هوا گرفته و چند قند روی میز خوابیده و مادر فوت کرده است ...مادرم سالهاست که  زیر خاک ها خوابیده است...و اگر خسته شد نمی تواند سرش را برگرداند ... این روزها نام سینما کاپری، عصر جدید شده است و سهم من دیدن خیابانهای اراک است و ظهر های جمعه با دود سیگار اشنو ی عموجان دود شد و به هوا رفت و کسی از من نمی خواهد برای اینکه امشب از غصه و دلتنگی و نامردمی ها و ریاکاری ها نمیرم هفت تا قل هو الله بخوانم...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 17:51 | لینک  |