تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

      و نام معلم کلاس دوم ابتدائی ام خانم سیف بود که سر کلاس بافتنی می بافت و به من می کفت بیا جلوی تخته ی سیاه کنار بخاری نفتی قصه بخوان و نام مدرسه ام دبستان هدایت بود. و من الان دارم داستان می خوانم و خانم سیف دارد بلوز می بافد. و این شب ها شب های عروسی است و همه به عروسی دعوتند . و کسی دبستان کودکی ام را به هیچ جشنی دعوت نمی کند و دبستان هدایت مجبور است با آجرهای قهوه ای اش گرگم به هوا بازی کند. و برای اینست که آجرهای مدرسه لق شده است. و برای اینست که دبستان " هدایت " بادبادکی شده است و با نخ های کاموای خانم سیف در آسمون پر از باغ ملی و سه راه ارامنه اراک دارد در هوا پرواز می کند. و بادبادک به کوههای هزاوه می رود و من قصه می خوانم و بادبادک به تهران می رود و به فرودگاه مهر آباد می رود و نخ های کاموای خانم سیف هفت رنگ است و در آسمان رنگین کمان درست می شود بی آنکه بارانی آمده باشد. و یک مرد عراقی که به خود بمب بسته است از بادبادک خوشش می آید و سوارش می شود و بادبادک به پاریس می رود و خسته می شود . در یک مسافرخانه اتاقی می گیرد . و نام مسافر"هدایت " است . در آن مسافرخانه ویکتورهوگو بینوایان می نویسد و تولستوی جنگ و صلح می نو یسد و جک نیکلسن تمرین می کند که سالها بعد فیلم درخشش را بازی کند.

      امشب و شب های دیگر همه جا پر شده است از عروسی و کودکان گمان می برند که باید دستمال های سپید را از پنجره های باز ماشین بیرون بیاورند و در آسمان تاریک بچرخانند...تا به خیال خود اندکی سیاهی شب را روشن کنند.چشمانم را می بندم تا نبینم که آسمان با هزار دستمال همچنان تاریک است و مردان عراقی به خود بمب بسته اند و خانم سیف نکند پیر شده باشد و نکند عصا به دستش گرفته باشد و نکند او هم مثل من خسته شده باشد و دیگر سعدی را نخواند همان سعدی که می گوید" جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد..."وحافظ را نخواند همان حافظ که می گوید" ... زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد" و اوحدی مراغه ای در باغ ملی نشسته باشد و بخواند" نگفتمت که منه دل برین خراب آباد..." و دیگر زمانه زمانه ای نیست که اگر ما بدمستی کنیم" پیر مغان" به چشم کرمش زیبا بیاید و هی خانم سیف بلوز می بافد برای بچه های راهزان و شوش و کودکانی که در بهزیستی بد زندگی می کنند و کودکانی که پشت میله های بهزیستی دلشان یک بابا می خواهد و یک مامان . و کودکان بلوزها را بر تن می کنند و خوشگل می شوند وجهانگیر الماسی از چهارراه جهان کودک رد می شود و بلوزها را می بیند و در دست پلیس یک جلد حافظ به روایت کیارستمی ورق می خورد و فلک ، بازی می کند و کودکانی که شیشه ی ماشین ها را تمیز می کنند و پارچه ی خود را هی کثیف و کثیف می کنند و کودکان وقتی به دستشوئی مسجد محل می روند در اتاقک کوچک آن تنها می شوند و گریه می کنند و دلشان می خواهد جهانگیر الماسی شوند و محمد صالح علا شوند و پرویز پرستوئی شوند و لحظاتی دیگر خود را در اتاقکی می بینند که بر روی دیوارهایش نه شعری از فروغ است و نه حافظ و نه شاملو که همه از درد است و بدبختی و لباس پاره و پتک واقعیت بر سرشان می خورد که زودتر بیرون بروند و از بوی آنجا فرار کنند و پناه ببرند به چهارراه جهان کودک تا پنجره ی ماشینی پائین بیاید و برای لحظاتی بوی ادکلنی را استشمام کنند و خانم سیف در این میانه کجاست ؟

      "... مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست...می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم..." و جهد آن بچه ها بالا رفتن از برج ایفل نیست و دیدن پل لندن نیست و قدم زدن روی کوههای آلپ نیست و داشتن وبلاگ و حتی داشتن همراه اول و دوم و دهم نیست تا پیامکی از سر تفنن برای دوستی بفرستند و جهد کودکان این است که دلشان می خواهد بابا باشد و مامان و قورمه سبزی و اندکی پول برای رفتن به پارکی و نشستن بر روی سرسره ای و تاب خوردن و به آسمانها رفتن و دست آخر بستنی قیفی ارزان قیمتی خوردن و حتی کتک خوردن از دست بابا و دلداری دادن مادر و بابا غم نان نداشته باشد و دستمال سپیدی باشد که هنگام عروسی در دل شب در آسمانها بچرخد و برقصد و  آنها اصلا به این فکر نکنند که این سوی جهان عده ای عده ی دیگری را گروگان می گیرند و آن سو مردانی به خود بمب می بندند و آن سو و این سو جنگ است برای گنج و خدا در این میانه شرمش می آید و خجالت می کشد از فرشتگانش که این بود عاقبت خلق انسان ؟

       و روزگارانی نه چندان طولانی همان کودکان که نه نام بابایشان معلوم بود و نه هویت شان  ، ملقب به  اراذل و اوباش می شوند و فرجامشان خوردن یک بستنی قیفی در آرامش نیست و نشستن روی ایوان خانه ی درندشتی در لواسان نیست و فرجامشان رقصیدن است ...رقصیدن روی چوبه ی دار ...و بلوزهای رنگارنگ خانم سیف روی چوبه های دار می رقصند و رنگین کمان شده است بی آنکه بارانی در کار باشد...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:22 | لینک  | 

      ساعت رومیزی من زنده است و همه ی چیزهای دیگر مرده اند و صدای اموات در آسمانها مرا به ملکوت اعلا می برند و کبریت نیست و آتش نیست که خود سیاوش ایم و خود تهمینه ایم و خود همواره سهراب ایم. شیر سپید است و شب سیاه است و چاه تاریک است و علی غمگین است و آفتاب تنها نام یک خبرگزاری نیست و نام دشمن سایه است و امروز و امشب و روزهای دیگر دل من گرفته است و فرش بوی چای نمی دهد و بوی نای می دهد و قصه ی طوطی بازرگان را من بلد نیستم که از مهلکه خود را نجات دهم. و من داش آکل هم نیستم و من کوچه های شیراز نیستم و غصه می خورم که می بینم جاده ی کرمانشاه چه تلخ است و قصه ی عنب و انگور  چه جاودانه است. و من امشب چقدر بیقرارم و به خود می گویم کاش" جام جم" نزد من بود و در جام جم می دیدم فرجام چیست. و ما همه در حبسیم و ما روی فرشیم و به خیال خود در عرشیم و هوس هامان تنها خوردن چای و دیدن صدای امریکاست و قلبهامان برای کسی نمی تپد که خود غرق قلب بی آشیانه ایم.و امشب می خواهم به بالای برج  میلاد بروم و حافظ بخوانم و فال بگیرم و گریه کنم به فرجاممان ...و به فال گرفتن "حجی جون " نگاه کنم و به خیابانهای کالیفرنیا آب بپاشم تا ماشین عروسی محمد علی ، جانبازی که یک پا و یک دستش را در جنگ از دست داده است بوی  دوران کودکی اش بگیرد و بزرگراههای آلمان را پر از ویلچر جانبازان کنم و در شهر ممنوعه ی چین چند جنازه ی سرباز گمنام را دفن کنم تا برتولوچی آخرین امپراطورش را فراموش کند و دندانهای پوسیده ی کودکان کپر نشین سیستانی را غرق شیرهای پر چرب دانمارکی کنم و به خودم بگویم مهم نیست چه حساب بانکی داشته باشی و مهم است که لابد در "بانک کشاورزی "حساب داشته باشی و پولهایت را بشماری و گندم ها را بخری و سبویت اگر شکست مهم  نباشد و بگذاری کودکان ایدزی بمیرند تا دیگر چشمان قهوه ای کودکی که خود نمی داند چند سال دیگر خواهد مرد و آنهم مرگی با درد برایت مهم نباشد و بگذاری زنی از فرط فقر خودفروشی کند و تو به حجاری های فرهاد بر تن کوههای بیستون به خود ببالی که لابد تاریخ کهنی داری و تو به تاق بستان خوب نگاه کنی و به خود ببالی که آن نقوش برجسته از نیاکان توست و حتی می توانی بر زمین تاق بستان و پله های حافظیه بوسه زنی و در قهوه خانه ی کنار حافظیه قلیانی بکشی و در باب مردانگی سخن سرایی کنی و مهم نباشد که در زندان عادل آباد عدل به یغما رفته باشد و...

     ساعت تیک تاک می کند و رندانه با من حرف می زند و جام جم به من تصویر و تصویر نشان می دهد و یک بزرگراه  نشان می دهد پر از ویلچر و جاده ی بیستون را می بینم پر از استخوانهای سربازان بی درجه و در روی سقف یک شیروانی به جای گربه ی کارتونهای بچه ها دندانهای پوسیده می بینم و حجی جون شده است حافظ شناس و شکم ها باید با فروشگاههای دوبی پر شود و ذوق کنیم که جنسی را ارزان خریده ایم و مهم نباشد که نوروز هر سال مردمانی به جای دیدن اسکناس نو و بغل کردن بچه هایشان ، به میله های زندان چنگ بزنند و هر شب طوری گریه کنند تا صدایشان را کسی نشنود...

    و حالا ساعت رومیزی من هم دارد می میرد... و من با این همه مرده چه کنم ؟ فرش مرده است و قفسه ی کتابخانه ام مرده است و عکس فروغ بر سینه ی دیوار مرده است و رادیو ، جانباز شده است و قلم دوست داشتنی ام مفقود الاثر شده است و چراغ گردسوز که یادگار بابا بزرگ است پر از گرد و غبار شده است و از کوچه صدای دستفروشی نیست و سمسارها صدایشان گرفته است و" آهای هندوانه" و" آهای طالبی "طرفداری ندارد و این سخن از عدل است و داد است و سفره ی پر از نان و چیزهای دیگر است که از پنجره گوشها را کر کرده است...پنجره را باز می کنم . چاهی میبینم و نخلی و کسی سر در چاه گذاشته است و های هایش را می شنوم...همه جا به رنگ قرمز در آمده است. درختان کاج و ریگ ها و خیابان ها و مترو ابن ملجم شده اند و حالا خیابان را می بینم که عربستان شده است.و" همه ی عطرهای عربستان" به زمین خیس از اشک و نه باران هجوم می آورند.  و پشت هر کاج یک قطامه است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:7 | لینک  | 

      در چهار باغ اصفهان روی سردر مغازه ای نوشته شده بود : بستنی آلمانی با بیست و پنج طعم. و من فکر می کنم طعم سالهایی که زندگی کرده ام به اندازه ی یک بستنی هم نبوده است و من چقدر خوشحالم که روزی روزگاری همه به سرانجام خود می رسند و همه چیز به پایان می رسد و آدمی به جایی می رسد که نه غمی خواهد داشت و نه شاد خواهد بود.

     در لاهیجان مقبره ی کاشف السلطنه خواب می بیند که چای همیشه داغ است و خود خبر ندارد که روزگاری خواهد رسید که استکانها شکسته خواهد شد و سماور ذغالی و آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نخواهد کرد و بوی قرمه سبزی دیگر از لای پنجره به خانه ی همسایه نمی رود و بوی برنج شمال به جنوب بی نخل نمی رود و سیگار بعد از ناهار دود می شود و به هوا می رود.

     در تهران میدان آزادی شلوغ است و شاه مرده است و فرح به تاج فکر می کند و کسی هی به دور میدان می تازد و شبکه ی چهار ناله می کند و گربه ای سر کوچه دمش را تکان می دهد و ادگار آلن پو گربه را سیاه می کند و همه ی مردم  افسردگی را ساندویچ خود می کنند و هی گاز می زنند و لقمه پس از لقمه و لقمه پس از لقمه همبرگر افسردگی شان را می بلعند و کیف می کنند که میدانی هست و آزادی هست و قاضی هست و گردو هست و دهها نوع عدل و داد در مغازه ها به فروش می رسد.

      در شهر بازی صندلی پرنده هست و تاب هست و سرسره های بزرگ هست و مولانا با شمس صحبت می کند و شمس روی صندلی پرنده نشسته است و مولانا قلیان می کشد و دودش را به آسمان بی ساندویچ افسردگی می فرستد و عطار نیشابوری سرسره بازی می کند و سعدی تار می زند و حافظ بستنی می خورد و اصلا به طعم آن نمی اندیشد و به نان بستنی فکر نمی کند و به شاه شجاع الدین  نمی اندیشد و دست در جیب هایش کرده است و چند زاهد ریایی را از جیب هایش در می آورد و به یک سطل زباله پرت می کند و سرخوش است با چرخ و فلک که آدمی را دایره تعیین می کند و نه خط مستقیم که دایره تودرتوست و هزارتو و پر از پیچ و خم. و مولانا به رابعه پنهانی عشق می ورزد و به او می گوید قدر بهار را بدانیم که بهار زود زود زود  می رود و حافظ هم سوار بر قطار شادی می خواند و می رقصد:" ... ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار ... که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی ..." که راهزنان در هر دیاری هستند و ناصر خسرو دیگر شراب نمی نوشد و سعدی سوار قطار می شود و حافظ از قطار پیاده می شود وسوار چرخ و فلک می شود که چرخیدن خوش است و چرخیدن خوش است و چرخیدن خوش است...

       در زیر سی و سه پل،  پسران فال می فروشند و می فروشند که "باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش..." و آدم ها فال می خرند تا خوشبخت شوند و فکر کنند که بلبل شده است یارشان و خیال و کوشش پروانه ببینند و خندان باشند و خیال کنند با خضر همنشین هستند و آش رشته در سی و سه پل رشته رشته می شود و طناب می شود و حلقه ی دار می شود و فال از شادی و رندی و ...سخن می گوید و دل آدمی از چیزی دیگر. و آن سو تر فواره ای بلند رو به آسمان دیده می شود که مردی تنها به بالای فواره می رود و سه تار می زند و حافظ می خواند و باکی ندارد از افتادن و سقوط . شمس لنگرودی سفره ای پهن می کند زیر فواره . مرد می افتد ولی روی درخت گلابی که به شکل دل  است و نه زاینده رود .و هر وقت سی و سه پل می خواهد عکس بگیرد لبخند می زند. وقتی برق فلاش تمام می شود دوباره به تن زخمی اش _ که پر از حروف اول فامیل عاشقان و ناکامان و افسردگان است _ می اندیشد به قبرستان خود پناه می برد و مردی دیگر که بختیاری بود و همدمش فقط سه تار بود و غذایش تنها نان بود و شادی اش فقط خاطرات کهن بود ، خسته بود و لباسش را به عالی قاپو آویزان کرد و عالی قاپو طاقت سه تار و نان و خاطرات کهن و خستگی را نداشت و مثل بختیاری ها کوچ کرد و هجرت کرد و کوچ کرد و هجرت کرد و از عالی قاپو چیزی بر جای نماند به جز یک درخت گلابی تنها که به شکل دل بود.

      خانم چهار باغ مانتو پوشیده بود و ریمیل می زد و راه می رفت و می خواست یک عصر پر از دلتنگی را بگذراند. به سینما افریقا رفت و سیاه شد و بستنی آلمانی خورد و فالوده خورد و قهقهه زد و به ساندویچی همشهری رفت و به کافی نت رفت و ایمیل هایش را چک کرد و آبمیوه خورد ولی هنوز افسرده بود و خانم چهار باغ با آدمی تنها سر صحبت را باز کرد و از او پرسید تو دلخوشی ات چیست ؟ و برای چه زنده ای و به چه امیدی زندگی می کنی ؟ آن آدم تنها که بختیاری بود و آویزان به فواره و سه تار همدمش بود و خاطرات کهن ، به خانم چهار باغ گفت من زنده ام به دیدن چهار باغ ! و عصر پر از دلتنگی ام را با دیدن چهار باغ می گذرانم و مرد رفت و خانم چهار باغ گریست و گریست. او خودش دنبال همدم بود و سیاه بود آنوقت آدمیان دیگر به امید او زنده اند. و آن هنگام خانم چهار باغ یک بستنی آلمانی خرید با طعم تنهایی...و مانتوی خانم چهار باغ در میان بادهای شمال و غرب و جنوب تکان می خورد و موهای خانم چهارباغ در میان آسمان رشته رشته می شد و طناب می شد و خسته می شد و نان می شد و سه تار می شد و خاطرات کهن می شد و روی فواره ای می نشست و به بالا می رفت و به آسمانها می رفت و به ارواح زنده در آسمانها سلام می کرد و از آنها می پرسید شما به چه امیدی زنده بودید و همه ی آنها می گفتند عصرهای پر از دلتنگی مان  با زیبایی های چهار باغ پر می شد...و حافظ بود که می خواند" سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی ... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:32 | لینک  |