و نام معلم کلاس دوم ابتدائی ام خانم سیف بود که سر کلاس بافتنی می بافت و به من می کفت بیا جلوی تخته ی سیاه کنار بخاری نفتی قصه بخوان و نام مدرسه ام دبستان هدایت بود. و من الان دارم داستان می خوانم و خانم سیف دارد بلوز می بافد. و این شب ها شب های عروسی است و همه به عروسی دعوتند . و کسی دبستان کودکی ام را به هیچ جشنی دعوت نمی کند و دبستان هدایت مجبور است با آجرهای قهوه ای اش گرگم به هوا بازی کند. و برای اینست که آجرهای مدرسه لق شده است. و برای اینست که دبستان " هدایت " بادبادکی شده است و با نخ های کاموای خانم سیف در آسمون پر از باغ ملی و سه راه ارامنه اراک دارد در هوا پرواز می کند. و بادبادک به کوههای هزاوه می رود و من قصه می خوانم و بادبادک به تهران می رود و به فرودگاه مهر آباد می رود و نخ های کاموای خانم سیف هفت رنگ است و در آسمان رنگین کمان درست می شود بی آنکه بارانی آمده باشد. و یک مرد عراقی که به خود بمب بسته است از بادبادک خوشش می آید و سوارش می شود و بادبادک به پاریس می رود و خسته می شود . در یک مسافرخانه اتاقی می گیرد . و نام مسافر"هدایت " است . در آن مسافرخانه ویکتورهوگو بینوایان می نویسد و تولستوی جنگ و صلح می نو یسد و جک نیکلسن تمرین می کند که سالها بعد فیلم درخشش را بازی کند.
امشب و شب های دیگر همه جا پر شده است از عروسی و کودکان گمان می برند که باید دستمال های سپید را از پنجره های باز ماشین بیرون بیاورند و در آسمان تاریک بچرخانند...تا به خیال خود اندکی سیاهی شب را روشن کنند.چشمانم را می بندم تا نبینم که آسمان با هزار دستمال همچنان تاریک است و مردان عراقی به خود بمب بسته اند و خانم سیف نکند پیر شده باشد و نکند عصا به دستش گرفته باشد و نکند او هم مثل من خسته شده باشد و دیگر سعدی را نخواند همان سعدی که می گوید" جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد..."وحافظ را نخواند همان حافظ که می گوید" ... زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد" و اوحدی مراغه ای در باغ ملی نشسته باشد و بخواند" نگفتمت که منه دل برین خراب آباد..." و دیگر زمانه زمانه ای نیست که اگر ما بدمستی کنیم" پیر مغان" به چشم کرمش زیبا بیاید و هی خانم سیف بلوز می بافد برای بچه های راهزان و شوش و کودکانی که در بهزیستی بد زندگی می کنند و کودکانی که پشت میله های بهزیستی دلشان یک بابا می خواهد و یک مامان . و کودکان بلوزها را بر تن می کنند و خوشگل می شوند وجهانگیر الماسی از چهارراه جهان کودک رد می شود و بلوزها را می بیند و در دست پلیس یک جلد حافظ به روایت کیارستمی ورق می خورد و فلک ، بازی می کند و کودکانی که شیشه ی ماشین ها را تمیز می کنند و پارچه ی خود را هی کثیف و کثیف می کنند و کودکان وقتی به دستشوئی مسجد محل می روند در اتاقک کوچک آن تنها می شوند و گریه می کنند و دلشان می خواهد جهانگیر الماسی شوند و محمد صالح علا شوند و پرویز پرستوئی شوند و لحظاتی دیگر خود را در اتاقکی می بینند که بر روی دیوارهایش نه شعری از فروغ است و نه حافظ و نه شاملو که همه از درد است و بدبختی و لباس پاره و پتک واقعیت بر سرشان می خورد که زودتر بیرون بروند و از بوی آنجا فرار کنند و پناه ببرند به چهارراه جهان کودک تا پنجره ی ماشینی پائین بیاید و برای لحظاتی بوی ادکلنی را استشمام کنند و خانم سیف در این میانه کجاست ؟
"... مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست...می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم..." و جهد آن بچه ها بالا رفتن از برج ایفل نیست و دیدن پل لندن نیست و قدم زدن روی کوههای آلپ نیست و داشتن وبلاگ و حتی داشتن همراه اول و دوم و دهم نیست تا پیامکی از سر تفنن برای دوستی بفرستند و جهد کودکان این است که دلشان می خواهد بابا باشد و مامان و قورمه سبزی و اندکی پول برای رفتن به پارکی و نشستن بر روی سرسره ای و تاب خوردن و به آسمانها رفتن و دست آخر بستنی قیفی ارزان قیمتی خوردن و حتی کتک خوردن از دست بابا و دلداری دادن مادر و بابا غم نان نداشته باشد و دستمال سپیدی باشد که هنگام عروسی در دل شب در آسمانها بچرخد و برقصد و آنها اصلا به این فکر نکنند که این سوی جهان عده ای عده ی دیگری را گروگان می گیرند و آن سو مردانی به خود بمب می بندند و آن سو و این سو جنگ است برای گنج و خدا در این میانه شرمش می آید و خجالت می کشد از فرشتگانش که این بود عاقبت خلق انسان ؟
و روزگارانی نه چندان طولانی همان کودکان که نه نام بابایشان معلوم بود و نه هویت شان ، ملقب به اراذل و اوباش می شوند و فرجامشان خوردن یک بستنی قیفی در آرامش نیست و نشستن روی ایوان خانه ی درندشتی در لواسان نیست و فرجامشان رقصیدن است ...رقصیدن روی چوبه ی دار ...و بلوزهای رنگارنگ خانم سیف روی چوبه های دار می رقصند و رنگین کمان شده است بی آنکه بارانی در کار باشد...
ساعت رومیزی من زنده است و همه ی چیزهای دیگر مرده اند و صدای اموات در آسمانها مرا به ملکوت اعلا می برند و کبریت نیست و آتش نیست که خود سیاوش ایم و خود تهمینه ایم و خود همواره سهراب ایم. شیر سپید است و شب سیاه است و چاه تاریک است و علی غمگین است و آفتاب تنها نام یک خبرگزاری نیست و نام دشمن سایه است و امروز و امشب و روزهای دیگر دل من گرفته است و فرش بوی چای نمی دهد و بوی نای می دهد و قصه ی طوطی بازرگان را من بلد نیستم که از مهلکه خود را نجات دهم. و من داش آکل هم نیستم و من کوچه های شیراز نیستم و غصه می خورم که می بینم جاده ی کرمانشاه چه تلخ است و قصه ی عنب و انگور چه جاودانه است. و من امشب چقدر بیقرارم و به خود می گویم کاش" جام جم" نزد من بود و در جام جم می دیدم فرجام چیست. و ما همه در حبسیم و ما روی فرشیم و به خیال خود در عرشیم و هوس هامان تنها خوردن چای و دیدن صدای امریکاست و قلبهامان برای کسی نمی تپد که خود غرق قلب بی آشیانه ایم.و امشب می خواهم به بالای برج میلاد بروم و حافظ بخوانم و فال بگیرم و گریه کنم به فرجاممان ...و به فال گرفتن "حجی جون " نگاه کنم و به خیابانهای کالیفرنیا آب بپاشم تا ماشین عروسی محمد علی ، جانبازی که یک پا و یک دستش را در جنگ از دست داده است بوی دوران کودکی اش بگیرد و بزرگراههای آلمان را پر از ویلچر جانبازان کنم و در شهر ممنوعه ی چین چند جنازه ی سرباز گمنام را دفن کنم تا برتولوچی آخرین امپراطورش را فراموش کند و دندانهای پوسیده ی کودکان کپر نشین سیستانی را غرق شیرهای پر چرب دانمارکی کنم و به خودم بگویم مهم نیست چه حساب بانکی داشته باشی و مهم است که لابد در "بانک کشاورزی "حساب داشته باشی و پولهایت را بشماری و گندم ها را بخری و سبویت اگر شکست مهم نباشد و بگذاری کودکان ایدزی بمیرند تا دیگر چشمان قهوه ای کودکی که خود نمی داند چند سال دیگر خواهد مرد و آنهم مرگی با درد برایت مهم نباشد و بگذاری زنی از فرط فقر خودفروشی کند و تو به حجاری های فرهاد بر تن کوههای بیستون به خود ببالی که لابد تاریخ کهنی داری و تو به تاق بستان خوب نگاه کنی و به خود ببالی که آن نقوش برجسته از نیاکان توست و حتی می توانی بر زمین تاق بستان و پله های حافظیه بوسه زنی و در قهوه خانه ی کنار حافظیه قلیانی بکشی و در باب مردانگی سخن سرایی کنی و مهم نباشد که در زندان عادل آباد عدل به یغما رفته باشد و...
ساعت تیک تاک می کند و رندانه با من حرف می زند و جام جم به من تصویر و تصویر نشان می دهد و یک بزرگراه نشان می دهد پر از ویلچر و جاده ی بیستون را می بینم پر از استخوانهای سربازان بی درجه و در روی سقف یک شیروانی به جای گربه ی کارتونهای بچه ها دندانهای پوسیده می بینم و حجی جون شده است حافظ شناس و شکم ها باید با فروشگاههای دوبی پر شود و ذوق کنیم که جنسی را ارزان خریده ایم و مهم نباشد که نوروز هر سال مردمانی به جای دیدن اسکناس نو و بغل کردن بچه هایشان ، به میله های زندان چنگ بزنند و هر شب طوری گریه کنند تا صدایشان را کسی نشنود...
و حالا ساعت رومیزی من هم دارد می میرد... و من با این همه مرده چه کنم ؟ فرش مرده است و قفسه ی کتابخانه ام مرده است و عکس فروغ بر سینه ی دیوار مرده است و رادیو ، جانباز شده است و قلم دوست داشتنی ام مفقود الاثر شده است و چراغ گردسوز که یادگار بابا بزرگ است پر از گرد و غبار شده است و از کوچه صدای دستفروشی نیست و سمسارها صدایشان گرفته است و" آهای هندوانه" و" آهای طالبی "طرفداری ندارد و این سخن از عدل است و داد است و سفره ی پر از نان و چیزهای دیگر است که از پنجره گوشها را کر کرده است...پنجره را باز می کنم . چاهی میبینم و نخلی و کسی سر در چاه گذاشته است و های هایش را می شنوم...همه جا به رنگ قرمز در آمده است. درختان کاج و ریگ ها و خیابان ها و مترو ابن ملجم شده اند و حالا خیابان را می بینم که عربستان شده است.و" همه ی عطرهای عربستان" به زمین خیس از اشک و نه باران هجوم می آورند. و پشت هر کاج یک قطامه است...
در چهار باغ اصفهان روی سردر مغازه ای نوشته شده بود : بستنی آلمانی با بیست و پنج طعم. و من فکر می کنم طعم سالهایی که زندگی کرده ام به اندازه ی یک بستنی هم نبوده است و من چقدر خوشحالم که روزی روزگاری همه به سرانجام خود می رسند و همه چیز به پایان می رسد و آدمی به جایی می رسد که نه غمی خواهد داشت و نه شاد خواهد بود.
در لاهیجان مقبره ی کاشف السلطنه خواب می بیند که چای همیشه داغ است و خود خبر ندارد که روزگاری خواهد رسید که استکانها شکسته خواهد شد و سماور ذغالی و آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نخواهد کرد و بوی قرمه سبزی دیگر از لای پنجره به خانه ی همسایه نمی رود و بوی برنج شمال به جنوب بی نخل نمی رود و سیگار بعد از ناهار دود می شود و به هوا می رود.
در تهران میدان آزادی شلوغ است و شاه مرده است و فرح به تاج فکر می کند و کسی هی به دور میدان می تازد و شبکه ی چهار ناله می کند و گربه ای سر کوچه دمش را تکان می دهد و ادگار آلن پو گربه را سیاه می کند و همه ی مردم افسردگی را ساندویچ خود می کنند و هی گاز می زنند و لقمه پس از لقمه و لقمه پس از لقمه همبرگر افسردگی شان را می بلعند و کیف می کنند که میدانی هست و آزادی هست و قاضی هست و گردو هست و دهها نوع عدل و داد در مغازه ها به فروش می رسد.
در شهر بازی صندلی پرنده هست و تاب هست و سرسره های بزرگ هست و مولانا با شمس صحبت می کند و شمس روی صندلی پرنده نشسته است و مولانا قلیان می کشد و دودش را به آسمان بی ساندویچ افسردگی می فرستد و عطار نیشابوری سرسره بازی می کند و سعدی تار می زند و حافظ بستنی می خورد و اصلا به طعم آن نمی اندیشد و به نان بستنی فکر نمی کند و به شاه شجاع الدین نمی اندیشد و دست در جیب هایش کرده است و چند زاهد ریایی را از جیب هایش در می آورد و به یک سطل زباله پرت می کند و سرخوش است با چرخ و فلک که آدمی را دایره تعیین می کند و نه خط مستقیم که دایره تودرتوست و هزارتو و پر از پیچ و خم. و مولانا به رابعه پنهانی عشق می ورزد و به او می گوید قدر بهار را بدانیم که بهار زود زود زود می رود و حافظ هم سوار بر قطار شادی می خواند و می رقصد:" ... ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار ... که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی ..." که راهزنان در هر دیاری هستند و ناصر خسرو دیگر شراب نمی نوشد و سعدی سوار قطار می شود و حافظ از قطار پیاده می شود وسوار چرخ و فلک می شود که چرخیدن خوش است و چرخیدن خوش است و چرخیدن خوش است...
در زیر سی و سه پل، پسران فال می فروشند و می فروشند که "باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش..." و آدم ها فال می خرند تا خوشبخت شوند و فکر کنند که بلبل شده است یارشان و خیال و کوشش پروانه ببینند و خندان باشند و خیال کنند با خضر همنشین هستند و آش رشته در سی و سه پل رشته رشته می شود و طناب می شود و حلقه ی دار می شود و فال از شادی و رندی و ...سخن می گوید و دل آدمی از چیزی دیگر. و آن سو تر فواره ای بلند رو به آسمان دیده می شود که مردی تنها به بالای فواره می رود و سه تار می زند و حافظ می خواند و باکی ندارد از افتادن و سقوط . شمس لنگرودی سفره ای پهن می کند زیر فواره . مرد می افتد ولی روی درخت گلابی که به شکل دل است و نه زاینده رود .و هر وقت سی و سه پل می خواهد عکس بگیرد لبخند می زند. وقتی برق فلاش تمام می شود دوباره به تن زخمی اش _ که پر از حروف اول فامیل عاشقان و ناکامان و افسردگان است _ می اندیشد به قبرستان خود پناه می برد و مردی دیگر که بختیاری بود و همدمش فقط سه تار بود و غذایش تنها نان بود و شادی اش فقط خاطرات کهن بود ، خسته بود و لباسش را به عالی قاپو آویزان کرد و عالی قاپو طاقت سه تار و نان و خاطرات کهن و خستگی را نداشت و مثل بختیاری ها کوچ کرد و هجرت کرد و کوچ کرد و هجرت کرد و از عالی قاپو چیزی بر جای نماند به جز یک درخت گلابی تنها که به شکل دل بود.
خانم چهار باغ مانتو پوشیده بود و ریمیل می زد و راه می رفت و می خواست یک عصر پر از دلتنگی را بگذراند. به سینما افریقا رفت و سیاه شد و بستنی آلمانی خورد و فالوده خورد و قهقهه زد و به ساندویچی همشهری رفت و به کافی نت رفت و ایمیل هایش را چک کرد و آبمیوه خورد ولی هنوز افسرده بود و خانم چهار باغ با آدمی تنها سر صحبت را باز کرد و از او پرسید تو دلخوشی ات چیست ؟ و برای چه زنده ای و به چه امیدی زندگی می کنی ؟ آن آدم تنها که بختیاری بود و آویزان به فواره و سه تار همدمش بود و خاطرات کهن ، به خانم چهار باغ گفت من زنده ام به دیدن چهار باغ ! و عصر پر از دلتنگی ام را با دیدن چهار باغ می گذرانم و مرد رفت و خانم چهار باغ گریست و گریست. او خودش دنبال همدم بود و سیاه بود آنوقت آدمیان دیگر به امید او زنده اند. و آن هنگام خانم چهار باغ یک بستنی آلمانی خرید با طعم تنهایی...و مانتوی خانم چهار باغ در میان بادهای شمال و غرب و جنوب تکان می خورد و موهای خانم چهارباغ در میان آسمان رشته رشته می شد و طناب می شد و خسته می شد و نان می شد و سه تار می شد و خاطرات کهن می شد و روی فواره ای می نشست و به بالا می رفت و به آسمانها می رفت و به ارواح زنده در آسمانها سلام می کرد و از آنها می پرسید شما به چه امیدی زنده بودید و همه ی آنها می گفتند عصرهای پر از دلتنگی مان با زیبایی های چهار باغ پر می شد...و حافظ بود که می خواند" سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی ...
