باغ ملی و سه راه ارامنه را یادت هست ؟ همان مسیر معروف به سعی میان صفا و مروه ؟ تریا امیری طبقه ی چندم پاساژ اسلامی بود؟ خشکشوئی هجرت و صورت ماه گرفته ی صاحب مغازه ی سر خیابان آل احمد ؟ مدرسه ی توحید و آجرهای قرمز رنگش و اولین نمایشی که بازی کردی و نقش کسی را داشتی که مرگ بر شاه می گفت و صحنه ، با میز و نیمکت ها درست شده بود و رنگ موکت های افتاده بر آن چوب ها و دوستی ها و ناکامی ها و بیسکویت ها و پاکت های شیر نخورده خاکستری بود و یادت هست وقتی عمو ها از تهران به هزاوه می آمدند و در آن روزگار آب چشمه سرد بود و دلی نمی شکست و گرم بود و رنگ سیمان کمتر دیده می شد و هنوز عطر بر جامه ها حس می شد و چشمه پر از تگرگ بود و تن تن و میلو سرشار از رنگ بود و حجت طاهری و حجت سبزی و محسن عسگری و مهدی شالی بیگ و عباس سلطانی و فرهاد رحمتی پر بودند از تئاتر و صحنه... و عشق در کنار ماه بود و دست نایافتنی و مثل الان نبود اینقدر دست یافتنی و آن روزگار ، کازابلانکا بود و جان فورد و خوشه های خشم و مصاحبه ی جنجالی امیر نادری با مجله ی فیلم و مقاله ی "در برابر آینه ی درون" هوشنگ گلمکانی و تصنیف" تا بهار زندگی..." شجریان و جان ماریا ولونته و عروج لاریسا شپیتکو و جنگ و صلح تولستوی و کلاکت و گچ و پنکه های سقفی و مدیر مدرسه ی جلال آل احمد و کلاس هایی برای کسانی که تجدید می شدند و آقای مینایی که مدیرمان در مدرسه بود و شلاقی در دستش بود و نادر قنات که سیاه چرده بود و شیطون کلاس بود و فروزانمهر که مبصر کلاس بود و الان در تورنتو زندگی می کند و کامیار کاوه که اهل آذربایجان بود و مغازه ی کاموا فروشی که فروشنده اش من بودم و آن روزی که برای اولین بار هزار تومان جنس فروختم و چقدر ذوق کردم و بابا به من خندید و تابستانهای خیابان حاجباشی که همه ی بچه ها جعبه ای تهیه می کردند و چند بسته آدامس و شکلات داخل آن می ریختند و هیچ وقت ندانستم آن جنس های ارزان را از کجا تهیه می کردند و من به جای شکلات مجله ی سپید و سیاه به قیمت پنج تومان می خریدم وبا پنج ریال سود می فروختم ...هر چند هیچ کس مجله ای از من نخرید و این شکلات ها بود که در دهان آب می شد و هر روز غروب دلم می گرفت که چرا کسی با من فوتبال بازی نمی کند و کسی چرا سپید و سیاه نمی خواند و چرا کسی به من نمی گوید رضا بیا بریم سینما. و هق هق های شبانه زیر پتو و مرگ " عادل " همان پسر جنگ زده ای که اهل خرمشهر بود و همسایه ما بود و یک روز یکدفعه مرد و همسایه ها می گفتند "عادل " از غصه ی مرگ پدرش دق کرد و مرد...و چشیدن طعم مرگ برای اولین بار و آن روز که اراک بمباران شد و به گمانم انتهای خیابان داوران بود و ما همه دویدیم تا محل اصابت بمب را ببینیم و زن لختی را دیدیم که موقع بمباران در حمام بود و چقدر عروسک دیدم و مداد و صدای ضجه و در خیابان داوران کسی داوری نمی کرد که آن زن به چه جرمی باید در حمام بمیرد و آن روز سراسیمه می دویدیم و همه می دویدیم و تا الان هم می دویم تا خبر مرگ یک زن در حمام را جار بزنیم......و یادم می آید وقتی برگشتم خانه مادرم غذای خوبی پخته بود و من رفتم زیر پتو و گریه کردم و گریه کردم و مادرم می گفت شش ماه قبل از بمباران خواب دیده بود جایی از شهر بمباران می شود و نادر قنات در سر صف مدرسه خوشمزگی می کرد و کتک هم می خورد و تا اینکه روزی روزگاری فهمیدیم بابای نادر در بمباران شهید شده و نادر دیگر آن نادر نبود و شیطنت هایش تمام شده بود و همکلاسی مان حسین یادش بخیر که بعدها به شوخی می گفت راه مداوای شیطنت ، مرگ باباست....... و علیرضا تبرته که در انتهای خیابان امام شبها می آمد و تا صبح با هم درس می خواندیم و حسن مددی هم بود و علی طاهری هم بود. حسن رفت اوکراین و علی آهن فروش بزرگی شد و رفت تهران و ویلایی در گیلان و خانه ای در نیاوران برای خود دست و پا کرد و لابد هر روز در سفره ی صبحانه اش باید لیوانی شیر باشد و علیرضا تبرته اول به جبهه ی جنگ رفت و بعد از آنکه شهید شد در بهشت زهرای اراک برای همیشه خوابید و رفت زیر خاکهایی که سهم ما هم هست...و آن روز که خرمشهر آزاد شد و پارچه فروش سر چهارراه آل احمد پرچم ایران را در خیابان برعکس نصب کرده بود و همه می خندیدیم و دود اسپند بود و عصای بابا بزرگ هنوز بر تن زمین می خورد و حسرت و حسرت سرنوشتمان بود ...حسرت دیدن جنگلهای گیلان با خواندن شعر جاودانه ی باز باران با ترانه و هر روز از پشت پنجره ی خانه مان در خیابان آل احمد اتوبوس های مسافربری را می دیدم و تصور می کردم که من مسافر آن اتوبوسم و به اصفهان می روم و به شمال می روم و بابل را می بینم و تهران را می بینم و برای درد پای بابا بزرگم دارویی پیدا می کنم. و آن شبهای پر از ترس بمباران شهر که از ترس به خود می لرزیدیم و پناهگاهی نبود و فقط تریا امیری بود و نام سینما فرهنگ" دنیا " بود و نام سینما عصر جدید " کاپری " بود و یاد باد آن روزگاران که در ایام عید وقتی بچه بودم با یکی از اقوام به سینما رفتیم و سراسر سینما پر از دود سیگار بود و تخمه فروش های سینما آجیل می فروختند و من برق شمشیر ها را می دیدم و آنقدر محو فیلم شده بودیم که پوست تخمه ها را در لای موهای مردی که جلویمان نشسته بود ریخته بودیم و فیلم که تمام شد فرار کردیم و یاد باد آن روزی که از طرف مدرسه ی مقطع راهنمایی همه را می خواستند ببرند کارخانه ی شیر و مدیر آمد سر صف و گفت نفری ده تومان باید بدهید. بچه های کلاس همه اعتراض کردند که ما پول با خود نیاوردیم و می بایست قبلا اطلاع می دادید. مدیر گفت قرض کنید. همه از بچه های دیگر قرض کردند و عده ی دیگری باز هم رفتند معترض شدند که کسی به ما قرض نمی دهد ! و آقای مدیر خودش به بچه ها قرض داد. گفت سر صف بمانید و تا نوبت به من رسید پول آقا مدیر تمام شد و فقط من جا ماندم و نظاره گر بچه ها بودم که رفتند سوار اتوبوس شدند و باز هم هق هق در حیاط پشتی مدرسه و حسرت... و انگار ندیدن کارخانه ی شیر سرنوشت من بود مثل ندیدن جنگلهای گیلان و....
سالها بعد هم جنگل های گیلان را دیدم و هم در مقطع دبیرستان به کارخانه ی شیر رفتم اما...
.
غروب ها و آن غروب ها که دلواپسی مشق بود و دوچرخه بازی و لباس های کثیف و زمین خاکی فوتبال و تشنگی بود و روشن شدن لامپ مغازه ها و هیاهوی کاسبان که داد می زدند آهای پیاز و آهای سیب زمینی و بوی غذای شب پیچیده بود در کوچه ها و رنگ آجر خانه ها کهنه بود و عشق روی دیوارها خوش نشسته بود و حروف اول فامیلی آنان که معشوق بودند روی دیوارها حک بود و "ک " و "ج" و " ق" و "س "و" م" سوره های آن کوچه ها بود و آن هنگام نه وبلاگی بود و نه تلفن همراهی و هر آنچه بود تکه پاره های روزنامه بود نشسته بر تن خاک زمین فوتبال و شام و آب خنکی که از نانوائی سنگکی به حلق مان می ریختیم و جلال آل احمد را نمی شناختیم و کاش هیچ وقت نمی شناختیم و رنگ آجر های مدرسه ی ما قهوه ای سوخته بود و بعد از ظهرهایش پر از خمیازه و طعم فلک بود و موز نبود و موز گران بود و شبکه ی سوم نبود و طعم طنز به ته رسیده بود و غروب متعلق به غروب بود و آن هنگام نمی دانستیم مردمان اصفهان چگونه کاشی های مسجد شیخ لطف الله را دوست دارند و مردمان شیراز هر کدام چند غزل از حافظ حفظ هستند و خزر کجاست و لاهیجان چیست و کودکان لاهیجی هم به جز چای و بام سبز چیزی از نقش جهان و خود جهان نمی دانستند و ما همه کودک بودیم. و بها الدین در استهبان بود و آزاده در حیاط خانه ی شان کتاب فارسی اش زیر باران خیس می شد و حتی کوه البرز نمی دانست روزی روزگاری آدمی از استهبان با آدمی از اراک عروسی کند و ما همه کودک بودیم و شبکه ی سوم آمد و ماهواره آمد و کامپیوتر آمد و ما دیگر کودک نبودیم و رنگ غروب های پر از ازدحام از یادمان رفته بود...نگارنده ی غیب نیست معلوم...و نگارنده ی غیب نیست معلوم...و نگارنده ی غیب نیست معلوم......غروب روی مبل نشسته است و می گوید نگارنده ی غیب ...
و آن روزگاران که خرمشهر انگار هر روز فتح می شد و روی تن دیوارها یاسر عرفات خروپف می کرد و در خیابان آل احمد اراک هر روز تصادف می شد و سه راه ارامنه خالی از جلفای اصفهان بود و هنوز کتابفروشی طلوع نبود و جاده ی هزاوه سفید از جنس خاک بود ما همگی کودک بودیم و اسطوره هایمان پدری بود که هر روز پر می شد از یک بغل میوه و شب نشینی های پر از بحث سیاسی بی فایده ...
امروز غروبش طعم همان غروب ها را داشت و کاش طلوعش هم همان مزه را بدهد که سخت تشنه ام و فوتبال خسته ام کرده است هر چند نه توپی است و نه داوری ، که هر کس برای خود توپی دارد و دروازه ای و تماشاگرانی و ای کاش دیوارهای کوچه ای که در آن زندگی می کردیم هنوز خراب نشده باشد تا بدانم سرنوشت" ک و ج و ق و س و م" چه شد.
کسی در گوشم زمزمه می کند که فرجام " ک" اسیر شدن شبانه در کوههای عراق بود و " ج" در جنگ بی چشم شد و " ق" مثل قالی کرمان خوشگل بود و حالا ...و " س" نیست و " م " به ماه پیوست...
چه فایده داشت آن شب نشینی ها و خوردن آن میوه ها و سلانه سلانه رفتن به مدرسه ها و تصنیف خوانی ها و دوست داشتن شعر باز باران با ترانه ها و خستگی غروب ها و ترس از دزدیده شدن ها ؟
و غروب من ...
و کاشی من ...
ودار قالی خانه ی عمه ...
و جاده ی سفید و پیچ در پیچ هزاوه ی من ...
و لواشک فروش کوچه ی مدرسه ی هدایت ...
و آبدارچی دبستان هدایت که اسمش آقای سیگاری بود و ما چقدر به نام او می خندیدیم ...
و زمین خاکی فوتبال ...
و غروب های ماه رمضان و افطار های کودکی من ...
کسی در گوشم دارد زمزمه می کند. می گوید همه ی چیزهای گمشده ات نزد من است...به عقب برمی گردم او را ببینم و از او بپرسم تو واقعا گمشده های مرا داری ...
برگشتم به عقب. پسر بچه ای دیدم که لباسهایش به رنگ آبی بود و در دستانش کتاب پهلوان کچل بود و او نمی دانست که قرار است بزرگ شود و دیگر کودک نماند و مهم نبود نام آن کودک که مشق های صبح فردایش را ننوشته است رضا مهدوی هزاوه است. همان کودکی که هنوز عذاب وجدان دارد که چرا و چرا پیراهن سفید همکلاسی خودش را که شاید اول نامش "ک "بود و شاید" س" بود و شاید" ق "بود و شاید "م" بود پاره کرد و او را به جوی آب پرت کرد همان همکلاسی که یک پایش فلج بود و آن همکلاسی فقط رضا را نگاه و نگاه و نگاه و صد نگاه دیگر کرد و دم بر نیاورد و با لباسهای پاره اسمش روی تن دیوارها رفت و دیگر پیدایش نشد و دیواری دیگر نماند. هر چه هست فقط وبلاگهای پر از گل سرخ و کامنت های خوبی و سلام و تاسف و درد واین دنیای بی اسطوره و مدرن است و حافظ گریه می کند و می گوید رهایم کنید نگارنده ی غیب نیست معلوم...
امان و امان و امان از آن نگاه انگار صد ساله ...الان شب است ؟
