تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

      دل بیقرار است و کوچه باغ های شمیران و سیب های دماوند و  پلاژ خزر آباد ساری و اتوبوس قدیمی روستا و چشمه ی خنک و عصای بابا بزرگ در فنجان چای من چه می کنند ؟ قند در قندان نیست و سینما در کابینت آشپزخانه گم شده است و کبریت ها هیچ کدام بی خطر نیستند و من چقدر دلم کازابلانکا می خواهد و یک کوچه باغ و یک سربالایی کوههای دماوند و خزر آباد و یک سینما پر از تخمه و آجیل و بستنی و دود سیگار و مقداری پشتی ترکمنی...

    ته تهران کهریزک است و سر آن دماوند و پشتش بوی دریاست ...دلم دیدن به دار آویختن حسنک وزیر می خواهد و می خواهم بدانم امیر نادری الان کجاست و ابراهیم گلستان ،  بی فروغ چه می کند و حافظ آیا در قبرش راحت خوابیده است ؟ و دود قلیان های سفره خانه ی کناری اش اذیتش نمی کند ؟دلم کنار شعله ی آتش نشستن می خواهد که سیب نیوتن را گاز بزنم و سوار یک کامیون شوم و در جاده های پیچ در پیچ آذربایجان عروسی ها را ببینم و بازی بچه ها و ترکیدن بادکنک ها و شکستن دلها و دختری ببینم که دلش برای دیدن نامزدش تنگ شده است و هر روز لب جاده نشسته است تا شاید بیاید ...

     دل بیقرار است و کنار سنگچین باغ  ، غزل های حافظ زیر سایه ی یک بید مجنون ، لیلا شده است ...حافظ وبلاگ ندارد.پسورد ایمیل خورشید ، یک استکان چای  است و نام وبلاگ شیراز حافظ است ...حافظی که خود وبلاگ ندارد...

      کاش داش آکل کمی جسورتر بود....سلام.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:3 | لینک  | 

    امروز دم غروب  در ایستگاه مترو خیابان آزادی، زنی قرآن به بغل روی پله ها نشسته بود و زار زار گریه می کرد و به پسربچه اش اشاره می کرد و به او می گفت" دعا کن ...بدبخت شدیم...."و زن سیاه پوشیده بود و پسر بچه به نقطه ای انگار دور خیره شده بود...و مسافران مترو تند تند راه می رفتند و قطار عجله داشت.مترو گرسنه اش بود و می رفت افطار کند و می رفت به خانه اش تا اندکی بخوابد.

     سوره ی بقره ی قرآن آن زن الان کجاست ؟

    در روی بدنه ی قطار تبلیغ شده بود" به ترکیه سفر کنید..." آیه آیه های قرآن در ایستگاههای مترو گریه می کردند...و حتی باران پاییزی نتوانست کاری کند. اینجا تهران است. مترو را در جیب پیراهنم پنهان کردم...صدای گریه ی آن زن خاموش نمی شد. مترو را در کیفم گذاشتم...و باز هم صدا و آن صدا"...پسرم برایم دعا کن...بدبخت شدیم..."و پسر خیره شده بود به جایی دور...

     ترکیه پر از دریا بود.مترو هم پر بود از دریا. صد سال دیگر را می بینم. که تهران  ۵۰  خط مترو دارد و روی پله های هر ایستگاه زنی نشسته است قرآن به بغل و به تعداد هر ایستگاه پسر بچه ای به نقطه ای دور خیره شده است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:56 | لینک  | 

و پنجم مهر سالروز فوت مادرم است ...همان کسی که چادرش سیاه بود و چهره اش آفتاب بود و در کوچه ی گلستان خیابان امام که راه می رفت بوی عطر می داد و هی راه می رفت آرام و در جاده به افق خیره می شد و انگار هنوز کودکی بیش نیست و هنوز نشسته است بر روی دار قالی و شعر می خواند و همان کسی که قبرش زیر برق آفتاب اراک گرمش شده است و بادبزنی در کار نیست و من باید بروم پیشش و به او بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده است و چقدر عطر روی زمین ریخته است و نیز هوا و خزر و خلیج فارس و کازرون و شیراز و بوشهر و شب آخر زندگی اش و لحظه ی چشم فرو بستن و همان لحظه ای که بالای سرش بودم و هزار جانماز یکباره پهن شد بر صورتش و همه ی عطرها بلعیده شد و چقدر پاییز پاشیده شد روی دستانش و اولین شبی که بی مادر همه هق هق می کردیم و بابا گوشه ی اتاق کز کرده بود و خواهری که از تهران به سمت ولایت بی مادری به تاخت می آمد و نمی دانستیم چگونه او را آرام کنیم که چقدر دوستش داشت و آن نیمه شبی که همه ی برادران و خواهر و بابا به هم نگاه می کردیم و مادر در سردخانه ی بیمارستان ولیعصر تنها بود و ماشینی که ما برادران و بابا را به خانه آورد آواز افتخاری پخش می کرد و به گمانم نیلوفرانه بود و ما نیلوفر شدیم و ما هند باستان شدیم و معبد مان و معبودمان گم شد و این معبد گمشده حالا در لابلای برگهای طلایی بهشت است و طعم دست مادر روی مهر نشسته است و روز اول مدرسه بچه ها به مدرسه می روند و مبل با دسته ی فلزی بالای یک شیشه ی عطر چه می کند ؟ مگر نمی داند که سر می شکند دیوارش ؟ و من خودم را می بینم که کوچک شده ام و نمره ی کفشهایم بچه گانه شده است و رنگ کیف مدرسه ام آبی آسمانی است و شب ها باید زود بخوابم که صبح با صدای مادر بیدار شوم و هی خودم را به خواب بزنم و او هی بگوید رضا ! و رضا ! و رضا ! بیدار شو!

کسی می داند کی صبح می شود ؟

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:54 | لینک 

     و روزگار روزگار پاییز است و میدان ونک دلش تنگ است برای دویدن و پا کوبیدن بچه های مدرسه و" گاو عمو حسین" و " کبری و تصمیمش" در دل کتابها می خندند و درون کیف می رقصند و کبری چقدر دلش می خواهد کتاب خیس شده اش را زیر باران ببیند و پاییز را یکجا بخورد و چای بنوشد و زیر کرسی اتاق بابا بزرگ دراز بکشد و روز اول مهر کبری تصمیم می گیرد فقط زیر باران نماند و رها شود و از حبس در کتاب نجات یابد و از درون کتاب فرار کند و با گاو عمو حسین حرف می زند و آن کودک ده ساله ی باز باران با ترانه ی گلچین گیلانی نیز می گوید مرا هم با خود ببرید و من هم سالیان سال است که تنها در کتاب از سر جو می پرم و حالا دلم می خواهد خود خودم به گیلان بروم و شاد و خرم باشم و نرم و نازک از سر جو بپرم و آن بابا که انار دارد هم دلش پریدن می خواهد. کبری قبول می کند ....

     و میدان ونک شاهد بود که کبری با یک گاو مهربان و یک کودک ده ساله و بابا یی با یک انار از کیف یک دختر بچه ،  فرار کردند و ایزد مهر بر بالای البرز هم دید و اتوبوس های ترمینال آزادی هم دیدند و دختر بچه گریه می کرد و به دنبال کبرایش و گاو و آن پسر بچه ی ده ساله و یک بابا که انار داشت می دوید و ابوریحان بیرونی هم که در کتاب مانده در کیف دخترک خوابیده بود ، متوجه شد و سعدی شیرازی هم متوجه شد و حکیم ابوالقاسم فردوسی هم فرار کبری را دید وعددهای 4789562587413366در کتاب ریاضی استدلال می کردند که فرار " منطقی " نیست و 2 + 2 همیشه چهار می شود و بابا باید همیشه انار داشته باشد و کبری باید همیشه زیر درخت بماند و گاو کارش شیر دادن است و کبری دامن سرخش را می تکاند و سوار یک اتوبوس واحد شد و بابا هم به دنبالش و گاو و آن کودک...راننده ی واحد خسته بود و مسافران از بس کار کرده بودند غرق خواب بودند و انگار خود راننده هم در خواب بود و فرمان همینطوری می چرخید و می چرخید... هیچ کس از اهالی ده ونک و سعادت آباد و برج میلاد و شهرک غرب و میدان انقلاب و خیابان آزادی آنان را ندید و کبری از پشت شیشه اتوبوس طلا فروشان را دید و ساندویچ فروشان را دید و پیتزا فروشان را دید و مردمانی را دید که خنده بر لبانشان نیست و گریه دکمه ی لباسشان شده است و بابا بزرگ ها به جای بازی با نوه هایشان هگل می خوانند و مادر بزرگ ها به جای دلداری دادن به دختران محبوس در غروب دلتنگ یک روز تعطیلی دائما به فیزیو تراپی می روند و گردن بندهای طلایی بر گردن کودکان نازی آباد آویزان نیست و چقدر بابای بی انار در خیابان ها می دویدند و صفحه ی آگهی روزنامه ی همشهری را می بلعیدند تا شاید کاری بجویند و شاید خانه ای برای خود دست و پا کنند ...و آن دخترک که کبرایش فرار کرده بود به پلیس 110 مراجعه کرد و شکایت کرد و الگانس ها فریاد کشیدند و اسلحه ها و خمپاره ها و تانک ها از انبار ها بیرون آمدند ...کبری تصمیمش این بود که همگی به گیلان بروند و آنها به ترمینال" آزادی " رسیدند و گاو در داخل اتوبوس جایش نمی شد و لاجرم او به سقف اتوبوس رفت و بقیه بر روی صندلی ها نشستند و کبری با کودک ده ساله حرف می زد و بابا خوشحال بود و پلیس نگران بود و عددها حساب می کردند که فرار" تبعات " دارد و طوطی بازرگان مثنوی هم بر بالای اتوبوس پرواز می کرد و مولانا روی یک تکه ابر نشسته بود و به جهانی نگاه می کرد که قشونی به دنبال کسانیست که دلشان فقط تنگ شده بود برای دیدن گیلان و بابای پیری که می خواست انارش را به آن سوی سفید رود بیندازد و پاییز جنگل های تالش را ببیند و اندکی تمشک بخورد و گاوی که دوست داشت بر چمنزارهای دامنه ی البرز بچرخد و گاهی از ته دل نعره ای بزند و بابا دریای آبی شمال را ببیند و همگی سوار بر قایقی شوند پر از چای تازه دم یک قهوه خانه ی روستایی و با اکبر رادی از مشهدی های ساده دل روستایی حرف بزنند و دیگر نگران نباشند که در مدرسه کودکان برگ های کتاب را پاره کنند و همیشه در حبس باشند ...و پلیس از پی اتوبوس بود و کبری بی خبر از همه جا " تندر دیوانه " را در آسمان می دید "غران " و در آینه ی اتوبوس خود را دید که دیگر بزرگ شده است و رنگ دامنش سرخ شده است و دلش می خواهد گردن بند بر گردنش باشد و شاید هم لباس سپید بخت را بپوشد و عددهای 93256987421 کتاب ریاضی دخترک با خود می گفتند عاقبت زندگی طوطی بازرگان شوم است و در قفس دانه هست و آب هست و عشق مصنوعی هست و خنده های کلیشه ای هست و فقط پرواز نیست که چندان مهم نیست و عددها دلشان خوش بود به اینکه دائما از هم منها می شوند...و حالا گندم زارها بود و شالیزارها و درختان سر به فلک کشیده و کوههای سرسبز و چمنزارهایی پر از نسیم و تلگراف هایی با مضمون" دوستت دارم نقطه و چرا نمی آیی پیشم نقطه و دلم برایت تنگ است نقطه..." و سرزمینی بی موبایل و اینترنت و تلسکوپ و پر از شازده کوچولو و عشق هایی که آنقدر آتشینند که به جز نوشتن بر روی تن دیوار کاهگلی به کسی نمی توان گفت و دیوار ها محرم اسرارند...و کبری و گاو و بابا و کودک ده ساله به لب لب لب دریا رسیدند و سجده ی شکر به جا آوردند و بابا شنا کرد و خیس شد و کبری مهمترین تصمیم زندگی اش را گرفته بود و تن خود را به آب زد و پیش خود زمزمه می کرد " زندگانی خواه تیره خواه روشن..."و پلیس در ساحل آنان را از دور دید و...وکبری در میان آبی دریا زیر لب می خواند" زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا ..."

     و روزگار روزگار پاییز است. و مهر آمده است...قدیم ها آن وقت ها که رسم نامه نگاری هنوز پا برجا بود آخر نامه می نوشتیم "ملالی نیست به جز دوری شما..." آن موقع دروغگو بودیم یا واقعا ملالی به جز دوری نبود ؟

     مهر آمده است ولی " مهر " در بیمارستان بستری است...مهر تب دارد...هر بیماری همراهی برای خود دارد و همراه مهر خاموش است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:37 | لینک  |