و آفتاب در برم نیست و کوه درد بلند است و با زخم زبانها رفیقم و درد تنها در بیمارستانها نیست و اتوبوس مشکی رنگ قشنگ نیست و گریه های شبانه در آغوش نیست و آب و هوای شمال نیمایی است ...عزیزم بیا جنوب را که در کاغذ ساندویچ جا گذاشتیم برداریم و ببلعیم اش که خانه ی هنرمندان سرد است و میدان هفت تیر ، هفت تیرآتشین دارد و تیر اول به سوی چه کسی شلیک شده است ...عزیزم بیا برویم به کره ی ماه و در آنجا تو بخوانی و من شازده کوچولویت بشوم و کارها به سامان شود و فلب آدمیزادی همین الان گرفت که خانه اش از جنس فروغ فرخزاد نرم و نازک است و امان از پای شاملو و چشم سهراب و گریه های شبانه با اندکی سس اضافه که مترو ما را به آسمان نمی برد که به قعر زمین فرو می برد وچای را بپاش به لباست تا خداوند تو را به خشکشویی ببرد و شبانه به میدان شوش برو و قدم بزن تا ابو سعید شوی و نکند شیخ صنعان شوی و نکند اعدام کننده ی حسنک وزیر شوی و نیمکت های چوبی دبستانت را بخور تا نجار شوی و شاید حضرت نوح شوی و نکند سازنده ی چوبه ی دار شوی و کشتی ات را ببر و پنهان کن لای متکایت و می دانم لای متکایت به جز کشتی یک زخم عمیق هست و خرده ای طعم گس خرمشهر و سه تار و فیلم سنتوری و اندکی ماه مانده در آسمان ویخچالی سپید رنگ و یک ده ونک خالی از برفهای مانده بر روی نان تازه ی سنگک و مجنون از کافی شاپ ها بیزار است و دیزی دوست دارد و دیوانه می شوم وقتی در دشتی هستم و اسبی نیست و صدای سرفه ای می شنوم و بیمارستانی نیست و تو باید نمیری و نباید بروی و صدای ساز جایش در زیر سیگاری نیست و این دود که به هوا می رود چرا آسمان تیره را روشن نمی کند و خیلی دلم گرفته امشب که رنگ فرش زیر پایم قرمز است و همین الان در ناصر خسرو مرتضی جایی ندارد بخوابد و لابد در این شب ستاره ندارد و بخت و اقبالش در خیابان امیر کبیر گم شده است و جبه ی امیر هم در موزه است و حالا نیست که گرمش کند و حمام فین هم نیست که یک طشت آب سرد به موهایش بپاشد و خیابان امیر کبیر انگاری پر شده است از بن بست میرزا آقاخان نوری و بافنده ی فرش زیر پای من انگاری مهد علیاست و مرتضی در ناصر خسرو سفر می رود اما در خواب و قصیده ها گفته می شود برای او و تکه نانها در میان آشغالها شام اوست و صبحانه در بساط نیست و دبستان لای موهای مرتضی کلانتری ست و عشق در خیابان نیست و شاید مرتضی امشب زیر آوار روزنامه های اطلاعات و کیهان و اعتماد ملی خوابیده باشد تا هق هق هایش زیر کلمات سربی شنیده نشود و قهوه خانه ای هم نباشد و فردین مرده باشد و روی چشمان مرتضی،عبارت مجلس هشتم و روی شلوار جین پاره اش ،" خبر ویژه" و روی جورابهای مشکی اش کلمه ی اصلاحات باشد و می دانم قطرات اشکش روی اسم های عباس عبدی و حسین شزیعتمداری وشیخ کروبی می چکد و فراوانند پرتقال های آبدار شهسوار ...و می توان هر شب از فرش قرمز حرف زد و" افرا "ها را ندید و جهان را خلاصه در شهسوار دید و لبخند زد ...به همین سادگی می توان عمری زنده ماند...وقتی بارانی است هوا انگار جهان حمام فین است...
خیابان حاجباشی اراک خوب یادش هست چه می گویم ...آن هنگام که تابستان بود وخورشید به آجرهای خانه ی اجاره ای مان گرما و شادی صبح روز جمعه می پاشید و من صبح زود با صدای بابا بیدار می شدم و به کوچه می رفتم وکنار دیوار خانه می نشستم و به بچه هایی نگاه می کردم که روبروی خود جعبه ای گذاشته بودند و شکلات و شانسی و فرفره می فروختند و من هی به خودم نگاه می کردم و به آن بچه ها ...که چه ؟ !" که فروختن شکلات خیلی مبتذل است و از این حرفها و ..."
و همچنان تابستان دستی بر سر و روی ما می کشید و بابا هر روز به سر کار می رفت و ساعت 2 به خانه برمی گشت و ناهار خورده می شد و بعد نوبت خواب اجباری بود که تا ساعت 4 طول می کشید و من که اصلا خوابم نمی آمد هی زیر چشمی به ساعت دیواری سفید رنگ نصب شده بر دیوار خانه نگاه می کردم ...ساعت 4 می شد و بعد نوبت روشن کردن سماور بود و چقدر با ذوق و شوق این کار را انجام می دادم و بعد از خوردن چای ، بابا بیرون می رفت و من و برادرم به کوچه می رفتیم . بچه های کوچه شانسی می فروختند و من انگار شانس نداشتم که از فروختن و خریدن آدامس و شکلات خوشم نمی آمد و یکباره جرقه ای به ذهنم رسید ...شب که شد از بابا پول گرفتم وفردا در باغ ملی چند مجله خریدم ...مجله هایی مثل سپید و سیاه و ...یادم هست که قیمتشان 5 تومان بود و من هم از همان روز شدم مجله فروش محله ! و البته با 5 ریال سود ...یادم می آید دختر جوانی در کوچه ی مان زندگی می کرد که هی می آمد از من مجله می گرفت و می گفت بروم خانه ببینم آیا این همان مجله ایست که من می خواهم ! اگر همان مجله ای بود که من می خواهم فردا پولش را خواهم داد ! و بله درست حدس زده اید . آن مجله بدردش نمی خورد و فردا پس می آورد و دوباره یکی دیگر می برد و من مدام به خودم می گفتم پس این دختره از چه مجله ای خوشش می آید !
و خوب یادم هست که حتی یک نسخه هم نفروختم و چقدر بچه های شکلات فروش مرا مورد تمسخر قرار می دادند ...و آن تابستان گذشت و هر روز بابا با لباس ارتشی می رفت و می آمد و مادر وقتش در آشپزخانه می گذشت و هزاوه _ روستایی که در آنجا متولد شدم _ سر جایش بود و خواهرم کوچک بود وگاهی پرستارش می شدم و برادر بزرگم که مدام بیرون می رفت و فوتبال بازی می کرد ...
مدتها گذشت و ما به خانه ای دیگر در خیابان جهانگیری نقل مکان کردیم و آن روزگار روزگاری بود غریب و عجیب ... سال 57 بود و من بچه ای هشت ساله بودم و خوب یادم هست که کسانی مدام به خانه ی مان زنگ می زدند که" امشب خانه ی شما را به آتش می کشیم برو به بابای ارتشی ات بگو" ! و من که خیلی جدی می گرفتم می دویدم به طرف مادر که داشت نماز می خواند و می گفتم نمازت را قطع کن ! که امشب بی خانه ایم و مادرم مرا زیر چادر سفید نمازش پنهان می کرد می گفت نترس عزیزم ، نترس ...و من چه شبها که خوابم نمی برد که نکند خانه ی مان در آتش بسوزد و بابا می گفت نگران نباشید ...ولی معلوم بود که نگران ما بود ...
و من آن روزها کارم شده بود که صبح ها بروم به دارو دسته ی کامیون سوارانی بپیوندم که جاوید شاه می گفتند و بعد از ظهرها به خیابان می رفتم و مرگ بر شاه می گفتم ! دو تا عکس شاه و امام خمینی هم از مغازه ای سر خیابان قائم مقام خریده بودم ...صبح ها عکس شاه و عصر نوبت عکس امام می شد که از جیب بیرون بیاید ...انقلاب شد و ما بزرگ می شدیم تا اینکه جنگ شد و خوب یادم هست اعلام شد که منقضی های سال ؟ باید به سربازی اعزام شوند و یکی از این سربازان ، آقا مجتبی پسر عمه ام بود و توضیح اینکه این سربازان معاف از خدمت شده بودند و همه ی شان زن و بچه داشتند و حالا به خاطر کسری نیرو می بایست به خدمت بروند و همه ی ما وقتی آقا مجتبی می خواست به جنگ برود برای بدرقه اش به محل اعزامشان رفتیم ...یادم می آید محل اعزامشان مدرسه ای روبروی مسجد سیدها بود و خوب یادم می آید روز اعزام ، غروب بود و زنها و بچه های سربازان آمده بودند به آن مدرسه و گریه ها بود و اشک بچه ها ، که بابایشان را در لباسی می دیدند که تا به حال ندیده بودند و به گمانم آن روز جمعه بود از بس روز دلتنگ و غریبی بود. مجتبی هم دختر کوچکی داشت که بی تابی می کرد و همسرش چشمانش را زیر چادرش پنهان می کرد تا کسی گریه هایش را نبیند ولی با صدای گریه اش چه کند که آتش می زد بر قلب همه ی ما و یادم هست که آقا مجتبی می گفت اگر برنگشتم حلالم کنید و لحظه ای که سوار اتوبوس شد انگار هنوز امید داشت که نرود و وقتی نا امید شد به بابا گفت دایی ! زن و بچه ام را سپردم دست تو ...و بابا که تا آن روز گریه هایش را ندیده بودم و غرور ارتشی اش اجازه نمی داد گریه کند زار زار مثل ابر بهار اشک می ریخت و چه غوغایی شد لحظه ی حرکت اتوبوس ها...و من احساس می کردم دارم بزرگ می شوم و روزی روزگاری من هم باید به جنگ بروم و دیگر انگار چیزها سر جایشان نبود و هزاوه که می رفتیم ، عمه ام - مادر آقا مجتبی - گوشش به اخبار ساعت 2 رادیو بود که" رزمندگان اسلام " تا کجا رفتند و پسرش آیا زنده است ... و دختر عمه ها یادم می آید قبل از اعزام مجتبی ، موقع قالی بافتن شعر می خواندند بعد از اعزام برادر بزرگشان در سکوت و گاهی با هق هقی پنهان از چشم مادر گره بر گره می افزودند و عمه بتول - خدا رحمتش کند - می آمد کنار پادری می نشست و حکایت "تک و تعریف" می کرد و مثلا می خواست برای لحظاتی خانه را شاد کند و عمه ها هی پیر می شدند و مجتبی پس از دو سال آمد و دختر آقا مجتبی حالا می توانست کلمه ی بابا را تلفظ کند و دوباره شعرخوانی ها شروع شد و روزگار می گذشت و بابا بزرگ زنده بود وتابستانها من کمتر و برادرم بیشتر در هزاوه بودیم و یادم می آید بابا بزرگم از دار دنیا یک باغ داشت و یک خانه و هیچ گاه ناله ای نمی کرد و هیچ گاه غصه ی چیزی نمی خورد و پرده پوشی می کرد و چشمانش پر از آرامش بود...صبح ها سرشیر برقرار بود و چای داغ ودیدن آسمان آبی و عروسی دختر عمه ها یکی پس از دیگری......هر تابستان هم پسر عموها با بنز قهوه ای رنگشان از تهران به هزاوه می آمدند و شور و غوغایی به پا می شد و گاهی هم جای خواب کم بود و ما می بایست در روی ایوان بخوابیم. ولی مگر می شد خوابید ! همه تا صبح حرف می زدند و هندوانه ای می خوردند و تخمه ای شکسته می شد و همه آنقدر بیدار می ماندند که صدای قوقولی قوی خروس ها را بشنوند مشهدی ولی الله اذان بگوید و جاده ی سفید و خاکی هزاوه آرام آرام از لابلای درختان دیده شود و نسیمی خنک ما را وادار کند به زیر لحاف برویم و مدام بابا بگوید بخوابید !...صبح شد! ... و من هم که عاشق خواهران یکی از پسرعموها شده بودم و هر روز برایشان گل های کوهی می چیدم و از سر چشمه آب تازه برایشان می آوردم و این عشق هم البته خرده ای اشکال داشت چون من دوازده سالم بود و خواهران عمو 24 سال ! و همیشه روز آخری که آنها از هزاوه می رفتند با مهدی - برادر مجتبی - گریه می کردیم. آخر او هم عاشق آنها بود !
سالها گذشت و روزگار آنطور باقی نماند که ما می خواستیم ...مهدی هم به سربازی رفت و در اردوگاه اسرای جنگی در سمنان مامور حفاظت از اسرا شده بود و خوب یادم هست هر موقع مرخصی می آمد به مادرش می گفت دعا کن من هیچ وقت اسیر نشوم...دردی بدتر از اسیری نیست و تعریفها می کرد از آه و ناله ی اسرای عراقی و دلتنگی هایشان ...و از قضای روزگار چند ماه بعد مهدی به خط مقدم اعزام شد و خود اسیر عراقی ها شد و دوباره هزاوه ماتم سرا شد . و باز هم این رادیو بود که موقع پخش اخبار به گوش ها چسبانده می شد که اسیران کی برمی گردند و جنگ کی تمام می شود و انگار قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند...
و الان نیمه ی شب است و در تهران برف می بارد ...دلم چای می خواهد و دیداری از هزاوه و خیابان حاجباشی و تابستان های کشدار ، همان فصلی که پر بود از فرفره های قرمز و آبی و خالی بود از درد اسیری وخسته نبود کسی و سرما اگر بود گرمای سماور خانه هم بود و عروسی ها بود و سیب پرت کردن ها بود به سوی داماد که رسمی خوب بود وجنگی در کار نبود و هنوز نام کوچه پس کوچه ها نیلوفر و یاس بود و روزگاری گذشت که نام کوچه ای شد شهید تبرته - همان دوست همکلاسی ام - و نام کوچه ای دیگر شهید علیرضا محمدی - همدوره ام در انجمن سینمای جوانان - و اسم شهیدان جنگ از تعداد کوچه ها و خیابانها و میدان ها و بزرگراهها بیشتر شد ...
و حالا ما هم گوشمان به رادیو چسبیده است که اخبار بشنویم و از جنگ و بدبختی بشنویم و شب ها سریال امیرکبیر ببینیم که چگونه به قتل رسید و روزها فال فروشانی ببینیم با پرنده ای دست آموز که دختران و پسران ، خوشبختی شان را در آن تکه کاغذها جستجو کنند...و حالا انگار کسی مدام به وطنم - ایران - دارد تلفن می زند که هر لحظه ممکن است خانه ی تان را به آتش بکشیم و ما می ترسیم و نمی دانیم به کجا باید پناه ببریم...
الان در تهران برف می بارد و دلم می خواهد بدانم جعبه ای که مجله های سپید و سیاه می فروختم کجاست و بوی نان تازه که مادر بزرگ در خانه می پخت به کدام قسمت از آسمان فرار کرد و آن تصنیف خوانی ها و شعر خوانی های دختر عمه ها چه شد و از رادیوی قدیمی بابا بزرگ آیا هنوز صدای مارش نظامی پخش می شود ؟
و ما بزرگ شدیم . مدرسه ای که محل اعزام سربازان بود حالا خراب شده است و من به بچه ام دارم نگاه می کنم که به صحنه هایی از خشونت های عراق و فلسطین و افغانستان در تلویزیون دارد نگاه می کند...جهان انگار یک دایره است ...برف می بارد و ما سردمان است برف می بارد و چند روز دیگر آدم برفی ها به همراه خیابان حاجباشی و سپید و سیاه و آن دختر جوان و خواهران پسر عمو و ایوان رو به کوهستان وگل های کوهی و دار قالی و سیب پرت شده به سوی داماد و آن جعبه... آب خواهد شد...
دوستان عزیز به اطلاع می رسانم که مسيح علينژاد مسابقه ای به یاد مرحوم مهران قاسمی راه انداخته که چنانچه مایل بودید جزییات را دروبلاگ http://masih.malakut.org/wednesday|2008,jan,16|06;22;52.html ملاحظه بفرمایید.و این هم وبلاگ مسابقه:
علی اکرامی یزدی، دانشجوی نمایش دانشگاه اراک ، بچه ی مشهد ،کسی که مدام می خندید، به آسمان رفت...اینجا تهران است پر از مترو و جوانانی که هدفون بر گوش دارند و نقاب بر صورت و خوشحالند که در مصرف گاز صرفه جویی می کنند و شب نوحه سرایی می کنند و دختران و پسران زیر بارش برف ، آدم برفی از جنس رویاهایشان می سازند و تو ! علی ! با تو هستم ! تو هم در " آنجا " هستی ... آنجا که پر از دشت است و حافظ هست و رودکی و تمام خوبان عالم...
این روزها و این شب ها جهان خالی از علی اکرامی یزدی است
علی این گونه بود :
و جهان البته جور دیگریست...