چرا این همه آجیل در خیابان های تهران ریخته شده است ؟ چرا در کفش های من یک فرهنگ سرا لانه کرده است ؟ آن چیز که روی اجاق است شمال است و نه سماور و نه هر صدایی رعد و برق است و هر خیس شدنی معنایش زیر باران عاشق شدن نیست و گاه یک صندلی تنها برای نشستن نیست و برای سوزاندن است و همیشه هر کتاب درونش لغات نیست و گاه می شود درون کتابی اسلحه ای باشد و فروغ در یک شب اردیبهشتی به خواب طویل زمستانی می رود و پوتین از روسیه برای ما اتم کادو می آورد... و پدرم یادم می آید وقتی بچه بودیم بزرگ بود...و خرماهای جنگ ندیده موز زرد هستند و زیتون های رودبار به جای اینکه صلح بیاورند گرانند و بزرگترین سوره ی قرآن بقره است و کوچکترین ادم اسپانیایی گاوباز است و جهان شعر است و شعر تمام جهان نیست و روز قیامت هر وبلاگ به شکل حیوانی ظاهر می شود و دف ها آنقدر در خیابان پیروزی می نوازند که نیروی هوایی به شهدا بپیوندد و امان از فراموشی... و من به دنبال یک نوروز در بندرعباس هستم و نیست و گاه نوروز یک زن اثیری است و گاه یک طوطی اسیر داش آکل است و گاه چشم یک بهرام رادان است و گاه سنتوری شکسته است و گاه دلی اندوهگین است و می شود تو به من بگویی راه سیگار برگ کشیدن از کدام طرف است ؟ یعنی همان راه برگ انگورهای هزاوه و راه پیراهن کودکی ام که شاید راه راه بود و شاید جنید بغدادی نگاهش به آن پیرهن افتاده باشد و شاید هواپیمای ایرباس روزی مرا یکجا ببلعد و خسته نباش کبوتر لانه کرده در کفش هایم که روزی روزگاری کسی که الان این نوشته را می خواند متولد می شود و مثل نیزارها بلند می شود و تنها با کبریتی که نامش خوزستان است آتش می گیرد......خاصیت جمشید مشایخی چیست ؟ خاصیت داوود رشیدی چیست ؟ خاصیت مجید مجیدی چیست ؟ که به شهرها بروند و سخنرانی کنند و آجیل بخورند و بگویند تئاتر خوب است ؟! خاصیت فکر کردن چیست ؟ خاصیت روشنفکران سرزمین من چیست ؟
بگذار کفش هایم را تکان بدهم ...از هر کفش چند فرهنگ سرا به خیابان می ریزد ...کفش هایمان را پر از فرهنگ سرا کرده اند و مغز سرمان را پر آجیل کرده اند و قلب مان را سوراخ و مشبک کرده اند و نوروزمان را با روغن هفده کیلویی تاخت زده اند و اسب ها پیر شده اند و سوارها صورتشان چروکیده شده است و شعر شده است کافی شاپ هایی به رنگ موز برزیل و خیابان هایمان شده است بوق قرمز و آبی و خاصیت روشنفکران چیست ؟ که گداپروری آیا خوب است ؟ و آیا هاله ی تقدس ما را مقدس می کند ؟ آیا "نمایش " دین مهمتر از خود دین نشده است ؟
کاش الان سال 1348 بود و می دانستم که تا ۱۳۵۹ جنگ نیست و کودکان حلبچه زنده می مانند و این همه آجیل بر روی خیابان ها پاشیده نمی شود...و از 1348 تا 135۹ فقط بازی می کردم و تاب سوار می شدم و مطمئن بودم وقتی سوار الا کلنگ هستم موشک قلب دخترک همسایه را پاره پاره نمی کند...
امروز روز دیگریست و پشت بام خانه پر از برف نیست و سعدی شیرین سخن در کنارم نیست و مرا آشفته نبین رفیق که "دوستت دارم" سالهاست واژه ی غم انگیزی شده است و صدای موسیقی هی مدام قطع می شود و کافه ها هی رنگ قهوه شان کم رنگ و کم رنگ می شود و جوانی هی به سفر می رود و بیهوده است صادق هدایت باشی و بیهوده است بزرگ علوی باشی و بیهوده است کافکا باشی و ادگار آلن پو سالهاست که مرده است و فروغ سالهاست مرده است و حافظ قرن هاست مرده است و امروز چهارراه ولیعصر را من خوردم و مجید انصاری را خوردم و اسحاق جهانگیری گیر کرده است در گلویم و الهه راستگو به من آیا راستش را می گوید که امامزاده طاهر کجاست ؟ و من امروز یک بنر تبلیغاتی را خوردم و دیگر هوس ندارم به امیر بخارا که نصر سامانی بود و رودکی غبطه بخورم و "ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی" و من امروز یک اس ام اس خیالی به آسمان فرستادم و خدا به من جواب داد و من برای خدا نوشتم که دلتنگم و صدایی نیست و گلیمی که رنگهای بنفش و آبی و قرمز داشت در بساط فردین و ناصر ملک مطیعی نیست و علی حاتمی که کلاه مشهدی داشت و داوود رشیدی فیلمفارسی دیگر نیست و دزفول کهنه خوشتر است از دزفول نو ...و من امروز میدان ونک را خوردم و مثل ساندویچ دو نانه گازش زدم و هنوز سیر نشده ام و چقدر خوب می شد میدان آزادی را هم می خوردم و نگران نباش ... مردمان این سرزمین آلزایمر دارند و من مفهوم یک بیمارستان که پوشیده باشد از مهربانی سراغ ندارم و من آدرس یک سینما پارادیزو را گم کرده ام و مهر نماز تنها در بازار امام رضا نیست و جای مهر ریخته شده است در کوچه پس کوچه های سعادت آباد و گیشا و امیریه و منیریه و هزار جای دیگر و کوچه ها هم پیشانی شده اند و مهر کربلای بابا بزرگ الان به خاک های هزاوه بدل شده است و اتوبوس ها هی به وزارت خانه ها آدم های منجی می برد و باز هم دست ها خالی از نان است و به جای هندوانه و سیب سیگار است لابلای انگشتان نازک و در میان لب ها به جای بیان کلمه ی دوستت دارم شلنگ قلیان است و آیدا ها هی باید دیشب و امشب و شب های دیگر بابا ی شان را... ببینند و در خانه ها چای احمد هند باشد ، هند که دور است و طوطی بازرگان مجاز است به آنجا برود و آدم ایرانی تنها بسنده کند به نان 150 تومانی و دلش خوش باشد که مولانا دارد و زلف دارد و دلبر دارد و نگار دارد و خسرو و شیرین و لیلی و مجنون دارد و نظامی گنجوی برایش هفت پیکر سروده است و مهم نیست آدم ایرانی خود پیکرش از جنس استخوان است و اسب ندارد و الاغ ها خورجین ندارند و طویله های محمد علی شاهی دیگر علوفه هم ندارند و مسعود بهنود همچنان آواره است و من دلم می خواهد امروز میدان هفت حوض را هم بخورم و زندانها را بخورم و آسایشگاههای مجروحین جنگی را هم بخورم تا سرداری و یا سربازی دیگر زجر نکشد و من چقدر دلم می خواهد نهنگ شوم و سربازان جنگ، حضرت یونس شوند و من یحیی باشم و طشتی داشته باشم و آه کودکان ! آه کودکان سرطانی سرزمین من ! شما هم بیایید حضرت یونس شوید و من در دلم برای شما قصه بگویم و باور کنید تعداد مرد گان عالم از زندگان بیشتر است و باور کنید در میان مردگان کسانی هستند که تنها به فکر جیب های گشادشان نباشند و مرد گان راستکی و راستکی اشک می ریزند و جنس دستمال هایشان یزدی نیست و رنگ چشمانشان آبی روشن از نوع بی خیالی نیست و قلبشان مثل کلاه علی حاتمی ، مشهدی اعلا ی امام رضایی است و در درون من فروغ هست که برایتان شعر بخواند و فردین است که جوانمرد محله شود و سعدی هست که خاطره ی سفر هایش را بگوید و حافظ رند هست که "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست" به سراغ شما خوبان بیاید و دیگر ماژیک های آبی رنگ بر سر و صورتتان شما و مادرانتان را آزار نمی دهد و بیمارستان ها خالی می شود و پزشکان باید به سراغ کار دیگری بروند و مبادا پزشک احمدی شوند و به جای دیدن سریال شهریار و دکتر قریب شهریار"غریب" را خواهید دید. هزاردستان علی حاتمی هم هر شب خواهید دید ای تمام مردگان و در آنجا تنها جای مهر نیست بر پیشانی که خود خود خود مهر است و من امروز علیرضا محجوب را دیدم که از او ۱۱ اردیبهشت را ۱۱ بار پرسیدم و او ۱۱ بار وردی خواند و ممنوع بودن مثل یک لحاف دوز که همیشه خوابیده است دراز و طولانیست...من چقدر خوشبختم که امیر نصر سامانی دارم و رودکی دارم و منوچهری دامغانی دارم و مشروطه دارم و میرزاده ی عشقی دارم و نیما یوشیج دارم و شعر کلاغ خانلری دارم و همه ی اینها مال من است و من نامم خلیج فارس است و نامم بیهقی است و نامم خواجه نظام الملک است و این نهنگ انگار همه را بلعیده است و سهیلا جلودارزاده یک زن است و انگار مجله ی زنان نیست ! و الیاس حضرتی مدیر روزنامه ی اعتماد است و اعتمادی انگار بین برادر با برادر نیست و نام الیاس چقدر شبیه یونس است و نام اعتماد چقدر بی شبیه است و من چقدر چای احمدم که هی مرا دم می کنند با آب جوشیده و پر از گچ...و این سرزمین شده است سرزمین سی دی های جنسی و فیلم های رضا عطاران و کد انتخاباتی اشتباهی و آدم های اشتباهی و خانه نشینی و نان داغ و کباب داغ برای آدم هایی که دلشان یخ زده است و خانه هایی که زمستانش سیبری می شود و بهارش نیاز به نماز باران دارد و تابستان هایش پر از صدای قارقار کولر است و زمستان هایش خفه شدن از گازهای تصفیه نشده است و پاییزهایش که برگریزان است و خزان است و خزان است و دیگر شاملویی نیست که با دیدن برگهای زرد جنگل های نیما یوشیج طبع شعرش گل کند ...من چقدر خوب به یاد می آورم وقتی بچه بودم و به مدرسه می رفتیم روی پره های پنکه ی سقفی کلاس ، گچ سفید می ریختیم و وقتی خانم معلم به کلاس می آمد گرما را بهانه می کردیم و امان از وقتی دست معلم به سمت کلید پنکه می رفت و پره ها می چرخید و گچ ها همه جا را سفید می کرد و مانتوی قبلا قهوه ای خانم معلم به رنگ سفید در می آمد و ما تصور می کردیم به روشنایی موعود رسیدیم و ذوق می کردیم که همه ی کلاس انگار بارانی شده است و غافل بودیم که فرجام همه ی ما پیچیده شدن در کفنی است به رنگ همان گچ ...آن روز می خندیدیم و روزی دیگر دیگران می گریند همانگونه که الان بسیاری می خندند و من مانده ام حقیقت در کجاست واگر مرگ بازی خداوند است با ما ، ما زودتر از خدا بازی را شروع کرده بودیم.....