تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

   و داستان خسرو شکیبایی هم تمام شد و نسل سوخته هم به باد رفت و آتش زیر خاکستر نمی ماند...امشب بدجوری دلم هوای آن شب های دهه ی شصت را کرده و شب های انجمن سینمای جوان و دروازه ی شهر جرد و پله های طولانی انجمن و درس های مرحوم پرویز اشتری و روزگاری که استاد کریم خوش الحان با کمانچه اش عصرها به دفتر انجمن می آمد و مرحوم اشتری گوش به صدای ساز می داد...   

   ...یاد باد آن شب هایی که با جعفر و رامین و عباس ، همکلاسی های انجمن در بازار اراک راه می رفتیم و با شدت و حدت از سینما حرف می زدیم و از مارکز و رئالیسم جادوئی و از فیلم عروج لاریسا شپیتکو و از کازابلانکا و از مجله ی فیلم و از حمید هامون مهرجویی حرف می زدیم...

   ...دهه ی شصت روزگاری بود که جذابیت های زندگی برای ما سینما بود و عکاسی و تئاتر ...حجت الله سبزی  کارگردان تئاتر بود که با او گاه در یک فرش فروشی تمرین تئاتر می کردیم و گاه در نمازخانه ی دانشگاه آزاد و گاه در حسینیه ی کنار خانه اشان و اصلا برای او مهم نبود که چه کسانی به او حسادت می کردند و نمی گذاشتند کار کند. یادم می آید نمایش دقیانوس را قرار بود اجرا کند و چند جلسه هم در سالن هلال احمر اراک تمرین کردیم...ناگهان مسوولین گفتند نمایش باید تعطیل شود و علتش را هم نگفتند و بچه ها عصبانی شدند و داد و هوار می کشیدند ولی حجت الله سبزی همه را دعوت به مدارا کرد و آرام بود و انگار او بهتر می دانست که صبر و حوصله ی فراوان می خواهد که در این عرصه بمانی و کار کنی.

   ... دهه ی شصت روزگاری بود که بسیاری از هم نسلان ما عشق شان مجله ی فیلم بود و دیدن جشنواره ی فیلم فجر...آن سالها ده روز جشنواره به تهران می آمدیم و صبح زود گاه از شش صبح جلوی سینما آزادی صف می کشیدیم تا فیلم های تارکوفسکی را ببینیم و ناگهان در سالن سینما از فرط خستگی می خوابیدیم و آن روزها موبایل نبود و در خیال آن که می بایست به یادمان باشد انگار بود ...

   ...دهه ی شصت دهه ی  فرار از مدرسه و رفتن به سینما دنیا و کاپری و قصرطلایی بود و ناگهان جایی در شهر بمباران می شد و زنی و یا کودکی ناگهان از دنیا می رفت و ما در پناه سینما و در تاریکی آن تخمه می شکستیم و دلمان می خواست بغض بازیگر را ببینیم تا همراه با گریه هایش ما هم گریه کنیم ودل به خنده هایش بسپریم و هامون را چندین و چند بار ببینیم...و راستی آن پیرمردی که جلوی سینما کاپری می ایستاد و موهایش بلند بود و گاه تخمه می فروخت و گاه تفنگی و تخته ای با خود می آورد و روی تخته را پوستر فیلمی می چسباند و رهگذران با یک 5 ریالی می توانستند چشم هنرپیشه را هدف بگیرند و جایزه بگیرند  الان کجاست ؟و آه و آه و آه باغ ملی چه شد و کجا رفت ؟ همان باغ ملی که صندلی های فلزی داشت و تمام دهه ی شصت ما انگار در آنجا مدفون شد و می نشستیم با محمد و علی حسنی و علیرضا تبرته  روزنامه می خواندیم و تمام خوشی مان این بود کی جمعه می رسد و فیلم سینمائی  می بینیم  .و ناگهان می شنیدیم فلان سریال پخش نمی شود و یا ناگهان موقع دیدن یک فیلم برق می رفت و ما  حسرت به دل می ماندیم...

   ...دهه ی شصت ، دهه ی خواندن رمان های ممنوعه بود و رمان را لابلای کتاب های درسی می گذاشتیم و پدر تشویق مان می کرد که چقدر درس می خوانیم ! و گاه می شد که پدر از ما می پرسید مگر خواندن کتاب ریاضی  خنده هم دارد ! و نمی دانست که در آن لحظه در واقع داشتیم  عزیز نسین می خواندیم و  می خندیدیم ...

    ...دهه ی شصت ، عشق مان شنیدن صدای داریوش بود و یادش بخیر ضبط صوت خانه مان که نامش آیوا بود و رفیق مان بود.آن موقع ها بوی قورمه سبزی از خانه ها حس می شد و دهه ی شصت دهه ی فوتبال هم بود و فوتبال در زمین بایر اطراف خیابان آل احمد و کنار مدرسه کوروش و آن نانوائی سنگکی که هر موقع تشنه می شدیم می رفتیم از آنجا آب می خوردیم و گاه نان تازه می خریدیم و می خوردیم و گاه می شد ناگهان می دیدیم که عمه ها از هزاوه به خانه مان آمده اند و ذوق می کردیم و یادش بخیر آن روزها که به هزاوه می رفتیم و امان از آن روزی که می بایست به اراک برگردیم و من و علی - برادرم - بغض می کردیم و ناگهان علی  می گفت " عیب نداره فردا می ریم سینما" و این کلمه ی سینما جادو ی مان می کرد و یکباره انگار تمام غم ها تبدیل به شادی می شد و فردا به سینما می رفتیم و باز هم دل به تاریکی می سپردیم که انگار در سیاهی بهتر می توانستیم گریه کنیم و  بخندیم و خجالت نکشیم ...

   ...دهه ی شصت ممنوعیت ویدئو بود و یادش بخیر یکی از دوستانم که روزی با یک بسته ی پارچه ای به در خانه ی ما آمد و گفت هیس ! به کسی چیزی نگویی ! این ( بسته ) ویدئو ست ! و به خانه ی شان رفتیم و شش یا هفت فیلم دیدیم و چقدر احساس عجیبی داشتیم. مثل احساس کسی که انگار جلوی مامور راهنمائی و رانندگی از چراغ قرمز عبور کند همان احساس گناه ...دهه ی شصت دهه ی احساس گناه بود ...

   آن روزها هر روز کارمان این بود که باغ ملی برویم و تا سه راه ارامنه پیاده برویم و با حجت الله سبزی و عباس سلطانی و مرحوم عندلیبی و کاظم عسگری و حجت طاهری و مهدی معصومی و عباس محمدی وجلیل  و جلال ابوالمعصومی و مهدی شالی بیگ و محسن عسگری و حاتم آبادی و مرحوم عصاریان و مرحوم مجتبی محمدی و علی ایزدی و فتاحی و ....هم قدم بشویم و گاه بخندیم و گاه بنالیم و گاه شعری زیر لب زمزمه کنیم و آنقدر راه برویم تا غروب شود و بعد به خانه هامان برویم و شادمان از اینکه قرار است فردا و یا پس فردا و یا روزهای دیگر تمرین تئاتری شروع شود و به همین امید شب ها می خوابیدیم و گاه رمان های مان کنار ضبط آیوا ما را لو می داد و شماتت های از سر دلسوزی پدر و وساطت مادر...یادش بخیر مهدی معصومی که مغازه ای در منطقه ی فوتبال اراک کرایه کرده بود تا مثلا یک شرکت تئاتری تاسیس کند و آرمانش این بود که یک شرکت  تئاتری راه بیندازد و مرتب تئاتر کار کنیم. چه بعد از ظهر هایی می رفتیم به دفتر شرکت تا نمایش کار کنیم...اما دریغ و صد دریغ که کارها به سرانجام نمی رسید و مهدی یک ژیان کهنه و درب و داغان داشت که خرج شرکت  و خانه اش را از طریق مسافرکشی در می آورد ...دهه ی شصت دهه ی آرمان ها و سرخوردگی ها بود...

   ...دهه ی شصت دهه ی نبودن های ناگهانی رفیقانت هم بود ...یکروز که رفتیم مدرسه علیرضا حسنی گفت "شنیدی علی تبرته رفت جبهه ؟" و چند وقت بعدش یک روز که شاد و خرم به مدرسه رفتیم سر صف ناگهان از بلندگو گفتند " علیرضا تبرته شهید شد..." و در آن لحظه چه کتاب ها از دست بچه های مانده در صف به زمین افتاد و چه اشک ها که از چشم ها سرازیر نشد و لباس ها سیاه شد و من هی بیاد می آوردم با تبرته شب ها به انتهای خیابان امام می رفتیم و درس می خواندیم و هنوز رنگ لبخند صورتش را به یاد دارم ...نمی دانم چرا به یاد دوست دوران مدرسه راهنمائی ام  افتادم ...یک روز در کلاس صحبت آرزوهای بچه ها بود. هر کس آرزویش را می گفت . یکی از بچه ها گفت آرزویش اینست که یک روز برود خانه و ناهار آبگوشت داشته باشند به همراه سبزی و تربچه و نوشابه ی مشکی و نان سنگک ...همان روز عصر بعد از تعطیلی به خانه رفتم و به مادرم گفتم فردا ظهر آبگوشت درست کند و سبزی و نان سنگک و نوشابه ی مشکی هم بخرد و حتما تربچه هم باشد . فردا همشاگردی ام را به ناهار دعوت کردم و او با اصرار من آمد و به اتاق پذیرایی آمد و دید سفره پهن شده است و آبگوشت هست و تربچه و نان سنگک و نوشابه ی مشکی ...مکثی کرد و ناگهان بغض کرد و گفت من گرسنه نیستم ...و چقدر خجالت کشید و من چقدر شرمنده شدم...

   ...دهه ی شصت ، موبایل نبود. اس ام اس نبود. لباس های عجیب و غریب نبود . ویترین مغازه ها پرزرق و برق نبود. سید علی صالحی بود.  خسرو شکیبایی بود. هادی اسلامی بود.شبکه های ماهواره ای نبود. آوازهایی با صداهایی غریب نبود.شجریان بود و نوای طنبور و سه تار و جواد معروفی و پرویز یاحقی بود.. اینترنت نبود. مردانی بودند که به جنگ می رفتند و زنانی بودند که پنج شنبه شب ها به مسجد ارک میدان ارک می رفتند تا دعای کمیل بخوانند و برای شوهران شان که در جنگ بودند دعا کنند و کودکانی  که هر روز چشم به در می دوختند تا کی پدرانشان از جنگ بر می گردند و دهه ی شصت دهه ی" ناگهان " ها بود...و انگار خسرو شکیبایی تبلور آن دوران بود. در چهره اش و چشمانش همان غرور نسل پیش و مهربانی و تواضع دیده می شد... او تجلی آرزوها بود.

   ...و حالا دهه ی هشتاد است . موبایل و اس ام اس هست. شبکه های ماهواره ای هست وجشنواره هست و اینترنت هست ، ولی رفیق نیست و خورشید انگار بی هدف می تابد و لباس ها زیبا ست و مسجد ها خالیست و صدای امریکا مثل ناهار و شام برای آدم ها دیدنش واجب شده است و به جای دل سپردن به تاریکی سینما و خواندن رمان و جان اشتین بک و خواندن چند باره ی فصل مرگ شاهزاده آندره  در جنگ و  صلح  و مگی رمان پرنده ی خارزار و تپلی و موشها و آدمها و قصه های چخوف و دکتر ژیواگو ، همه ی کار و روزمان شده است بدانیم کاندولیزا رایس امروز چه گفت و فردا جلوی کاخ سفید چه کسی قرار است  شعار بدهد و در فلان کشور نام فلان خیابان ، چندم  تیر می شود و یا نمی شود...این روزگار محل خلوت برای تعمق و گاه گریستن کم دارد. همه جا شلوغ است. تا می خواهی با خودت باشی زنگ موبایلت شنیده می شود. باید یک اس ام اس خنده دار بخوانی ...

   اگر شکیبایی بزرگ بود برای این نبود که موبایل داشت و لابد خانه ای داشت و یا سیاست را تا ته خوانده بود...برای این بود که سیاست را به اهلش واگذار کرده بود. بدون موبایل با آدم ها حرف زدن هنر هنرمندان بزرگ است.. انگار او نماینده ی قشر عظیمی از مردم بود. که آرزوهایی داشتند و با خیال مقدس و "ناگهان "های متوالی زندگی می کردند ...

    ...یادش بخیر محمد ملکی، همکلاسی ام در اول دبیرستان. هر دو رشته ی حسابداری می خواندیم. یک شب تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم. از حساب و کتاب و عدد بدم می آمد. چند روز با دیگران مشورت کردم. و در نهایت تصمیم گرفتم  در رشته ی دیگری درس بخوانم . صبح یک روز در راه مدرسه به محمد ماجرا را گفتم. و او بلافاصله گفت من هم همین کار را می کنم. گفتم آخه نمی خوای با خانواده ات مشورت کنی ؟!

   گفت نه !

   گفتم چرا ؟

   گفت برای من رفاقت و در کنار تو بودن مهم تر از حتی درس خواندن است...

   آن روزگاران - جدا از مسائل سیاسی - روزگار عشق ها و در گوشی حرف زدن ها و ناکامی ها و بغض ها و دوستی ها بود...

   و داستان شکیبایی هم تمام شد...انگار همین دیروز بود آن روزهای آفتابی و حسرت های بزرگ و اعلامیه های مکرر شهادت همکلاسی های مان ...

   آرزوی برگشت به آن دوران ندارم ، آرزوی ماندن در این روزگار هم ندارم...سرم درد می کند. کمتر می نویسم. سینما دیگر کمتر جادویم می کند. سینما آزادی بازسازی شده را دوست ندارم.می ترسم کازابلانکا را دوباره ببینم و تکانم ندهد. از خواندن دوباره ی فصل آخر خوشه های خشم می ترسم...که نکند گریه نکنم که این گریه نکردن لابد نشانه ی بدی خواهد بود...دلم رفتن به سر قبر تبرته می خواهد. دلم دیدن دوباره ی محمد ملکی می خواهد. می خواهم امتحانش کنم. به او بگویم اگر امشب دلم بخواهد پرواز کنم می آیی رفیق ؟ امشب دلم می خواهد به اراک بروم و دست حجت الله سبزی را ببوسم و امشب می خواهم بروم سر صف یک سینما بایستم و دل به تاریکی سینما بسپرم. دلم می خواهد سوار ژیان مهدی شوم و به مهدی بگویم یادت می آید یک سال که لحظه ی تحویل سال نیمه های شب بود  همان موقع تو داشتی مسافرکشی می کردی تا خرج شرکت تئاتری ات در بیاید . یادت می آید ؟ امشب دلم می خواهد برای بچه هایم توضیح بدهم که روزی روزگاری ویدئو پیچیده در پارچه بود و روزی روزگاری نوای دعای کمیل در میدان ارک می پیچید و بچه های جنگ مهربان بودند وعشق تنها یکی بود...هی روزگار...هی روزگار... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:51 | لینک