یک روز دیگر باقی است که زلزله ای مهیب تهران را در آغوش بگیرد. آب نبات سرخ از آن خرمشهر است و چه کسی می داند سهم فروغ از یک بالکن در آبادان بی برق و کولر تنها یک آب نبات بود و بس. ثریا سالهاست در اغما ست. راستی چه کسی از آقای خورشید طلب دارد ؟ چه کسی در نارمک گندم گمشده دارد ؟ چه کسی در ماه رمضان پیانو بلد است بزند ؟ چه کسی سریال هایی با پیام هایی مصنوعی در یک ماه طبیعی با سرشیر اردبیل می بیند ؟ چه کسی می داند کی این شهر زیر خروارها خاک مدفون می شود ؟ گمان می کنند انکار دوستی ها اثبات خود است...که انکار ، اقرار بی وجدانی است و روزی روزگاری عذاب وجدان مثل خوره روح آدمی را می خورد ...جنس میز از آتش است و ابراهیم هوس سفر دارد و برای تو که نمی خواهی بمیری راهی سراغ دارم. اسماعیل گلویش آماده بود و حالا نیست و صحرا صحراست و دریا دریاست و روزی برمی خیزی از خواب و می بینی پرده های خانه ات نیست و بر باد رفته است آنچه نباید می رفت و تهران بی در و پیکر است درست مثل احساس و عقل دائما در جنگ و جدال است و چای و رامسر نجات دهنده است و هی تو ! که شبها قل هو الله می خوانی اندکی هم سکوت کن و مگو از رازهای مگو که کوه سبلان تنها عسل ندارد و گاهی خار هم دارد و یک روز دیگر باقی است که زلزله ای مهیب تهران را در آغوش بگیرد و آنگاه تمام خنده های آدمی به آدمی دیگر در آسمان مصادره می شود و خداوند به گسل ری فرمان می دهد بتاز بر این مردمان و خداوند به گسل داوودیه فرمان می دهد برج میلاد را وازگون کن و خداوند به یک سه تار فرمان می دهد بر ناله های آدمیان همنوایی کن و ایرج بسطامی در آیینه ی بم - که در آسمان است - روح شجریان را مشایعت می کند و خداوند بر این مردمان می نگرد که چگونه سنگرشان شده است میزهایشان و افتخارشان شده است پولهایشان و ماه رمضان شده است حلیم بوقلمون و بادمجان و در کنج حجره ای آشیخی هنوز تلویزیون را حرام می داند و چقدر دوست دارم بی ترس و واهمه با او حرف بزنم و چوب منبر حاج آقا صابری - که وقتی حرف می زد منبر و انگار دنیا تکان می خورد - شده است میز ریاست...که هزار موریانه هم کارگرش نیست و خیابان کارگر تنها اسمش کارگر است و بزرگراه نیایش تنها اسمش نیایش است که سجده گاه ، اتاق هایی است تولید کننده ی گاز ریا - که خفه می کند - و آهای اسماعیل ! فرار نکن ! آهای چاقو ! و آهای آتش ! و آهای کعبه ! من درد دل دارم و من مکه نرفته حاجی نمی شوم و من امشب در یک پارک کودکانی دیدم که تنها نامشان اسماعیل بود و ما چقدر نام های خوب داریم ! و تو می دانی همین الان در بزرگراه " همت " سرنشینان چند ماشین دارند می رقصند ؟ یک روز دیگر باقی است که زلزله ای مهیب تهران را در آغوش بگیرد...زمین بدنش درد گرفته است از این همه پرادو و مزدا و آدمیانی با نخوت و غرور ...زلزله استفراغ زمین است.آهای با تو هستم ! خانه ای دیگر بساز و بفروش ! هر چه با پولهای بادآورده پرادو بخری ، پرده های خانه ات و دلت را بیشتر فروخته ای ... اسماعیل امروز موهایش را ژل می زند . ابراهیم با چاقویش در کله پاچه فروشی کار می کند و کعبه ، خانه ای در نیاوران شده است. صبح تهران با فریاد برای فروختن شروع می شود. ظهر تهران با رویای فروش بیشتر عصر گاهی تمام می شود. غروب تهران با کاسه ای حلیم و ظرفی آش تمام گناهان پاک می شود. شب تهران هم رضا عطاران مامور بدرقه ما تا صبح تهران می شود...پیرمردی حکیم روزگاری پیش گفته بود اگر باور داشته باشیم مفهوم زلزله " جابجایی " است زلزله سالها پیش در این دیار آمده است ...آوار بر سرمان ریخته شده است...کجاست باران ؟ کجاست گلوی اسماعیل ؟ کجاست چاقویی که حاضر به بریدن گلوی نازنین پدر نیست ؟ کجاست آن سحرهای جا مانده بر روی پشت بام های سرزمین کودکی؟ کجاست گریه های پنهانی ؟ اشک های از سر پشیمانی ؟ میدان ارک و آقا ضیا الدین ؟ چه شد و کجا رفت آن حقیقتی که میلیونها جوان بخاطرش معلول شدند؟ این سریال ها قرار است هر شب مان را به شب های دیگر بدوزد از این روست که هیچ شب به یاد ماندنی نداریم . هر شب مان در گرو شب های دگر است. تو گویی عمرمان تنها یک شب به هم پیوسته است...کجاست یک شب جاودانی و به یاد ماندنی ؟ کجاست...؟ آهای مطرب ! بخوان ! آهای دف زن ! بزن ! بزن !
به یاد مهدی شالی بیگ بازیگر قدیمی تئاتر اراک که داستان تلخی داشت...و عاقبت در دل خاک های گرم به خواب رفت ، دوست دارم نه یک دقیقه که سالها سکوت کنم...یادش بخیر...یادش بخیر و یکباره چقدر دلم برایش تنگ شده و چشمانم گریست و یک بار دیگر خداوند به ما فهماند دنیا کاروان سرائی بیش نیست...
روزگار خوبی بود آن وقتهای قدیم که با او بودیم ...
آن کرمانشاه و نمایش مشعل ها بر فراز تاریخ ...
آن مینی بوس و تصنیف خوانی های او ...
آن اسپه شینه و سالن کتابخانه ی عمومی اراک...
آن تهران و تالار مولوی ...
آن شب بیداری در طبقه ی چهار تالار وحدت تهران...
آن پیاده روی هایش در میدان اطلسی شهر صنعتی اراک...
و...گریه کمترین کار است...
