تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

     الان پاییز است و من هنوز خودم را به پاییز نسپرده ام و تن ام با هوا و آب و باران و گلیم دمخور نشده است و مرگ بر تلویزیون و رادیو حتی اگر موسیقی گلها و ایرج و شجریان را در خود جای داده باشد و من اسیر یک تار نو شده در خاک و اسفندیاری بی چشمم و سهرابی ام که صدایم در قهوه خانه می پیچد .گوش کن ! گوش کن ! گوش کن ! بازار پاییز که به قول صالح علا بهار عاشقان است بر من چه زود گنبدهایش تمام می شود و چگونه جاده ی خاکی هزاوه را در درون کیبورد تصور کنم ؟ و چگونه صدای مادرم را بر تن کامپیوتر بشنوم ؟ و مرگ حقیقتی است مثل راز یک دار قالی و مثل داستان آخرین برگ "او . هنری "و من سیم سه تار هستم که کسی مرا می بلعد و اسرار تنها می ماند بر دل و روزی دل به آسمان می رود و رودخانه ی سپید رود و صنوبرهای روستایی دور و دور و دور در آذربایجان حس خوبی دارد و اقاقیا در نوشته های پرویز دوایی مرا می برد به روزی روزگاری کودکی که شانسی بود و فرفره و موهای فرفری و کفش های گشاد و سر خیابان آل احمد اراک که همین الان و همین الان دیدن سر خیابان آل احمد اراک برایم از خاتمی و کروبی و کیهان و اوباما و مک کین مهمتر است و سر خیابان آل احمد پر از راز بود... در آنجا اتوبوس هزاوه ساعت دو بعد از ظهر افتان و خیزان  می آمد و رنگش قرمز بود و آن ور خیابان مغازه ای بود که نامش بقالی بود و صورت فروشنده ماه گرفتگی داشت و تمام غصه ها از کف مان می رفت وقتی سوار اتوبوس می شدیم و ماشین جا نداشت و روی سقف هم مسافر می نشست و ماه و خورشید همسو می شد با پرویز دوایی و سینما رفیق مان بود و کوچه ها درد تابستان نداشتند و روزها حامله ی شب ها نبودند و سید علی صالحی حوصله ی سایه نداشت و رنگ قرمز رنگ خون نبود برای ما و رنگ شب های هزاوه خوبی متمایل به بنفش و آبی بود و پیت های نفت را تو آیا بر دست گرفته ای و از شرکت نفت تا به حال خریده ای ؟ و تا حالا تجربه ی خریدن آدامس از تنها بقالی ده داشته ای ؟ و تا به حال  جرئت بیان کلمه ی دوستت دارم داشته ای ؟ و علامت سوال برای من علامت عاشورا در پاییز پر از باران و شعر باز باران گلچین گیلانی در کوچه های هزاوه است ...گوش کن ! گوش کن ! هوای هزاوه در لابلای کیبورد برفی است و چقدر دلم می خواهد بی ترس و واهمه در این کیبورد حروف کرسی و لحاف هم پیدا کنم و کیبورد کرسی من شود و نیز از درون کیبورد کلمات شعر گلچین و تصمیم کبری و حسنک را هم پیدا کنم و خانه ام از جنس کیبورد شود بی توجه به گلشیفته فراهانی که در مجموعه دروغگویی گل را به ماشین و تپانچه می مالد...کرسی گرم است و خانه ی نمدار و کلاه یقه دار مشهدی ولی الله و عصای مشهدی علی محمد و آن پنجره های چوبی مشبک برایم از تهران و اتوبان و اینترنت مهمتر است و دل مرا با خود می برد به پاییزی که روزی روزگاری پر از ریچارد کلایدرمن بود و روی کرسی ، پارچه ای به رنگ آبی بود و بر روی دیوار اتاق خانه ی عمه بتول ، علاوه بر قاب الله ، حسرت و مشهد امام رضا و تنهایی هم بود که یک ایوان مگر چقدر تاب نگهداشتن پیکر نحیف عمه و آرزوهای بزرگش دارد ؟ ایوان از جنس خاک نیست و عشق در قله ی قاف نیست و روزهای برفی ، آسمان گرم است و بزرگی سبلان به درجه ی تیمساری اش نیست و تمام کاج های عالم ارزانی مردگان و تمام ایستگاههای مترو و تمام نارمک تاب نگهداشتن آرزوهای بزرگ و کوچک ندارند و آهای کوههای هزاوه صدایی که سالها پیش به شما قرض دادم به من برگردانید که کارش دارم و الان فرفره ها روی پیانوی کلایدرمن دارند مشق شب زمستانی می نویسند و خواهرم و برادرانم نامشان لابلای کیبورد من است و حتی نام سوئیس و کوههای آلپ و جزایر قناری و من از این حروف وحشت دارم .این حروف هم کلمات سر خیابان آل احمد تولید می کند و هم تنهایی برج میلاد و فلز و شیشه و اسکناس و هم باز باران با ترانه و هم کلمه ی جنگ و هم کلمه ی صلح و هم رمان جنگ و صلح و اقاقی ها در ظهر جمعه ی تابستان و دختران رفته در سفر که انگاری تمام دخترانی که به سفر می روند زیباتر می شوند ...الان پاییز است و روزی دیگر نوبت زمستان است و من به تدریج به یاد می آورم " صبح یک روز برفی پاییزی بود که روی ایوان خانه ی عمه به کوهستان و درختها و جاده ی سپید و پیچ در پیچ نگاه می کردم و خوب به یاد دارم هوا اندکی سرد بود و در میان دستانم استکانی چای داغ بود و بخار چای صورتم را گرم می کرد و در جیب های کت مشکی ام چند دانه کشمش و سینما بود و در جیب پیراهنم چشم مادرم بود و شعر بی آنکه بدانمش از جوراب هایم و از لابلای انگشتانم و از میان موهای پرپشت سرم بیرون می ریخت و آن روز جمعه بود و همه چیز تعطیل بود جز عشق و حقیقت  و آن دره، همان دره ای بود که تابستان ها سبز بود و آن موقع زرد  بود و وقت ناهار صدای عمه بلند می شد و دانه دانه دانه دانه برف و حرف و دستان پینه بسته از حمل نفت و دیدن اولین بار شهر رشت بلند می شد و دیده می شد و برده می شد و خورده می شد..."

همه ی چای هایی که در عمرم نوشیدم و می نوشم به یاد آن چای برفی در آن روز مقدس بود و هست...برای حفظ مزه ی آن چای هندوستانی ...

تلویزیون ، اسرائیل من است که به سرزمین پر از ایوان و کودکی من حمله کرد...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------                این روزها روزهای تلخی است ...همسر  استاد ابراهیم کریمی فوت کردند و استاد هم روی تخت بیمارستان الزهرای اصفهان....

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:27 | لینک 

   پاییز فقط جاده و درختان زرد تالش نیست ، پاییز صورت نشسته ی پسرکی است در یک صبح روز جمعه که با وعده های شیرین دلش خوش است ، وعده ی سینما ، که سینما کارخانه ی رویا بافی ما بود که اگر دوستی خوب است همیشه خوب است و ناجوانمردی و ریاکاری و رضا موتوری و گوزن ها و سلطان قلبها و مراد برقی و بهروز وثوقی عشق و مه و باران روزی تمام می شود  درست مثل کلمه ی روشن  "پایان" فیلم های محبوب مان در پس زمینه ای تاریک ...

     کابوس دلمردگی و ثریای غم اندود و خورشید باستانی و عید" تت "ویتنام و شب های شراب ایرلندی و کافه های لندن و پاریس و ارنست همینگوی و نام  وبلاگ های شیطانی و حوصله های شخصی و برنامه ی نود در روز قیامت آشنا خواهد بود آیا ؟ و روز ولادت و شهادت اگر جا به جا و کبوتر اگر چاه به چاه وعشق اگر تا به تا شود تقویم همان تقویم نخواهد بود آیا ؟ و اراک همان اراک است حتی اگر پر از تقاطع شود و حتی اگر روز رستاخیز اندوهگین شود و مبادا و مبادا و مبادا تو آشفته شوی که شعر در کیبورد من حروفش را گم کرده و تصویر من از مانیتور جهان روزی می پرد و پریدن و پریدن و سرخوش بودن به نازک نارنجی بودن و برف ها را خوردن با قند و چای و ساندویچ تالش را گاز زدن تا ته کازابلانکا ...آه حقیقت من تو کجایی ؟ که هر چه گشتم دیدمت و خوردمت و هنوز ساکن هتل کالیفرنیایم  که شب های مالزی هم لیزتر از سرسره های شهربازی است و دروغ گویی حاصل افسانه ی آفرینش هدایت است و دلم برای بوف کور تنگ نمی شود و بر عکس دلم برای تنور تاریک خانه ای در هزاوه روشن شده است...حقیقت دل من! عزیز خوب من! پتوی گلبافت من !پس چرا مرگ هنوز گرم کار است و روشنفکر بازی و شعر های سیاه و سفید و بنفش هنوز در حال رنگرزی است ؟ اگر این شعر ها قرار است قالی من باشد، صلاح روی زمین سخت خوابیدن است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:41 | لینک