تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

    همراه با باران غرب تهران و استکانی پر از چای لب سوز ، موفقیت فیلم بیست به کارگردانی کاهانی عزیز را گرامی می دارم. کاهانی از  فارغ التحصیلان مستعد رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک است. .پشتکار و جسارتش ستودنی است. عبدالرضا کاهانی از همان در و دیوار و پلاتو و  ... بهره می برد که دیگران...مزد تلاش پرداخت خواهد شد اگر چه  شاید "بیست " سال بعد... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:9 | لینک 

   امشب اتوبان آزادگان شامی برای خوردن ندارد. مسجدی هم نیست که طعامی در کار باشد . به عشق اعتماد مکن که رودکی نابیناست هنوز و به رد شدن از خیابان حافظ اعتماد مکن که شورلت های امریکایی سنگین است و قبر هنوز قبر است و بابک تختی نیست اینجا و تالار چهارسو از چند سو مرا می کشد . سویی به تویسرکان و گردوهای دایره ای و سویی به تبریز و بازارهای تو در تو ی پر از مشتری و مملکت من پر از فیلمنامه ی حادثه ایست و غم غربت و دلتنگی برای مثنوی مولوی ست و متن های نمایشی خوانده شده در سنگلج قدیمی و شخصیتی به نام عزت الله انتظامی و محمد چرمشیر با بانی و کلاید افسانه ای مرا می کشاند به آسمان اسطوره ای و تخت جمشید چشمم حالا کمی درد می کند و می دانم علتش سردرد اسکندری ست و دریا کمی خروشان است و می دانم علتش" دروغ و خشکسالی" ست...امشب اتوبان آزادگان چای برای لیوان شکسته اش ندارد.سماوری هم نیست که آتشی در کار باشد.

   به یاد ایامی که حالا حرفش هم کمی کهنه نشان می دهد اعلام برائت می کنم از قدم زدن شبانه در میانه ی اتوبان غزه - نامش زودتر از خودش ساخته شده است - که غزه مادری را به یاد می آورد که برای ثانیه ای از پیکر بچه اش تنها آستین بلوزش مانده بود.

   آستین بلوز ، بلدرچین و کبک بود در فصل بستنی که بچه های آمستردام دام گسترده بودند تا پرنده ی هلند قدقد کند و چه اشکال دارد هلند مرغ شود؟ هلند قدقد می کند و در مصر برف با هدفون در گوش می بارد و اشک مادر فلسطینی دریا می شود و علتش خشکسالی و دروغ است و نمی دانم چرا بچه ها باید هر لحظه با دیدن چیز ساده ای مثل پفک به هوا بپرند و برای ثانیه ای دیگر با اصابت موشکی باز هم به هوا بپرند و بیفتند به اتوبان ها شام نخورده و پفک ها باز نشده که آمستردام هوا بارانی است و غزه هم بارانی ست و انتهای عدالت آخر برزخ است. و از آسمان تهران مدام روزنامه می بارد و از آسمان اصفهان مدام پل های وارونه و از آسمان تئاتر شهر مترو می بارد و شکلات مترو بهتر از مترو خط صادقیه هست؟ که آدم شکلات مترو را می خورد و مترو ، آدم را می بلعد .

   امشب اتوبان آزادگان آبی برای نوشیدن ندارد.سیگاری برای کشیدن ندارد. مرده ای برای گریستن ندارد. زنده ای برای عشق ورزیدن ندارد. سینمائی برای سینما پارادیزو شدن ندارد. اشک وقتی در چشم بخشکد همه چیز را از دست می دهد.در اتوبان آزادگان سری می بینم ، سر حسین بن علی ست . در روی خزر سری می بینم ، سر دو طفلان مسلم است و در روی کویر کاشان سری می بینم ، سر سلطان العلماست و در میدان هفت تیر سری می بینم ، سر از منصور حلاج است و در تئاتر شهر سری می بینم سر از شکسپیر است که اینجا شده است سرخانه و سرسره ی ناصری و اینجا شده است سردخانه و باغ بی برگی . سرها بربالای بیرق ها آدمها منتظر متروها و بی آر تی ها شتابان و بی حوصله در پی میدان آزادی و آخر عدالت آستین پاره پاره ی کودکی است که قرار بود بزرگ شود و موسیقی گوش کند و شیطنت کند و ازدواج کند و برقصد. من از جهان شکایت دارم که کودک آفریقائی اش از گرسنگی بمیرد و کودک غزه ای اش از موشکها تکه تکه شود و هی سری از تن جدا شود.حجم نامه های اهالی کوفه به وسعت تمام تئاتر های شهر تهران و مسکو و بوداپست است...این پست مردمان... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:57 | لینک