برای هوشنگ گلمکانی...
آن روزی که در میدان باغ ملی اراک منتظر رسیدن ماهنامه ی فیلم به دکه ی مطبوعاتی بودم را به یاد می آورم . آن وقتها - دهه شصت - مجله ی فیلم صفحه ای داشت به نام نقد خوانندگان و من برای فیلم "شهرموشها "نقدی نوشته بودم. پس از چند ساعت معطلی مجله به دستم رسید. به صفحه ی مورد نظر رجوع کردم. نقدم چاپ شده بود. سر از پا نمی شناختم. دویدم.به خانه رسیدم و بارها و بارها نقد چند سطری ام را خواندم . آن سالها باغ ملی نرده های به گمانم سبزی داشت و روزگار روزگار باد و باران های بی موقع بود و روزگاری بود که نوشته های هوشنگ گلمکانی - سردبیر مجله ی فیلم - را می خواندم نه بهتر است بگویم می بلعیدم. یادم می آید همین آقای گلمکانی نوشته ای داشت به نام " در برابر آینه ی درون "...شاید آن مطلب را دهها بار خواندمش و گریه کردم. آن متن یک بهاریه بود . یک ماجرای واقعی.ماجرای سفر نوروزی خود گلمکانی به وطنش ، یکی از شهرهای شمال و شرح سینما رفتن های دوران کودکی و دوست صمیمی دوران نوجوانی اش حبیب. گلمکانی نوشته بود سینمای قدیمی شهر تبدیل به رستوران شده است و او تصمیم می گیرد برای صرف ناهار به آن رستوران برود. به در و دیوار قدیمی رستوران که روزگاری سینما بوده است ، نگاه می کند و آوار خاطره بر سر و رویش می ریزد و ...
و الان روزگار غریبی شده است و چقدر دوست داشتم باغ ملی هنوز صندلی هایش سبز بود و نوجوان می شدم و شب ها زیر پتو "در برابر آینه درون" را می خواندم و برای سینمای از دست رفته و باران شمال و دوستی های قدیمی و جدایی ها گریه می کردم.
آن روزگار همه چیز در هاله ای از ابهام و ایهام بود.پشت صحنه ها را نمی دیدیم. همه چیز لای زرورق اسطوره پیچیده بود و سینما پر از راز و رمز بود و نمی دانستیم خانه ی عزت الله انتظامی چگونه است و نمی دانستیم داوود رشیدی وقتی به خانه می آید چگونه غذا می خورد . تلویزیون ، دو شبکه داشت که بین برنامه ها فقط تصویر گل نشان داده می شد و در برنامه ها فقط آدمهای رسمی حضور داشتند. مجری ها عصا قورت داده می نشستند و تو ناخودآگاه آنها را نمی توانستی حدس بزنی و هر مجری برای هر بیننده ای یک ادم متفاوتی بود. چون با خیال تماشاگر در هم می آمیخت.
این روزها رسم شده است هر فیلم و برنامه و سریالی تولید می شود پشت صحنه اش را هم می سازند و پخش هم می شود. و ما باید شاهد شوخی های بی مزه ی بازیگران و نحوه ی غذا خوردن عوامل تولید باشیم و بدانیم ماشین فلان بازیگر و کارگردان چه مدلی است و از چه لباسی خوشش می آید.جهان دارد به سمت دنیای بی اسطورگی پیش می رود و این رویه فقط در سینما نیست. به روزنامه و مجلات و برنامه های ورزشی ، دنیای سیاست و ادبیات و... هم کشیده شده است. عادل فردوسی پور از زیر و بم یک بازیکن فوتبال پرده برمی دارد و انگار دیگر دیواری در بین نیست و همه چیز باید شفاف و روشن باشد..بچه که بودیم گمان می کردیم معلم هایمان از جنس دیگری هستند و لابد از فرشتگان اند و مثل آدم های معمولی نیستند ، حتی دستشویی نمی روند و غذا یشان لابد از چیز دیگریست و قدیس هستند!
بهار برای من تداعی گر اسکناس نو و باران و دیوارهای کاهگلی است.. معمولا روز اول عید به خانه ی دایی کربلایی ابوالقاسم می رفتیم. خیابان حافظ و بعد چهارراه حافظ ، همان چهارراهی که نبشش سوپر مارکت یاسر عرفات بود - و من چقدر بی دلیل خاصی دلم می خواست درون خانه ی بالای سوپر را ببینم - و می پیچیدیم به داخل خیابانی و بعدش بن بست و ته بن بست خانه ی دایی بود. و معمولا همه ی فرزندان دایی آنجا جمع بودند. عباس آقا وجواد آقا که معلم بودند و ابوالفضل آقا که کارمند بیمارستان بود وبرادر بزرگتر، آقا مهدی که نظامی بود و آقا جعفر که به گمانم کارمند یکی از کارخانه های اراک بود.فاطمه خانم هم محصل بود. بچه ها از در و دیوار بالا می رفتند و ما که بچه بودیم به حیاط می رفتیم و یادم است حیاط ، باغچه ای کوچک داشت و در صبح روز عید هوا مثل تسبیح به دورمان می چرخید و خنک می شدیم و ترد می شدیم و انگار تراش می خوردیم. لبخندهای بابا را و مادر را خوب به یاد دارم و اتاق ها پنجره ای بزرگ داشت که میشد از داخل اتاق بدون زحمت به حیاط رفت .یادمه یکبار داستانی نوشته بودم و برای عباس آقا خواندم. ایشان هم برای تشویق من رفت از داخل کتابخانه ی کوچکی که داشت کتاب" هنر داستان نویسی ابراهیم یونسی " را در آورد و به من هدیه داد.گاه میشد که در آنجا می ماندیم و گاه به درون بن بست می رفتیم و بازی می کردیم .عیدی هم می گرفتیم و به این ترتیب روز اول عید خوش و خرم می گذشت و خوب یادمه سر چهارراه حافظ روی بخشی ازدیوار کاهگلی یک خانه را سفید کرده بودند و با رنگ قرمز نوشته بودند" مغازه الکتریکی... " و برای من چهارراه حافظ شد یک خاطره . و تا مدتها رنگ سفید و قرمز و ترکیب "مغازه الکتریکی " برایم تداعی گر روزگار خوش کودکی بود . گاه میشد در ایام نوروز با برادرم به سینما کاپری - که حالا نامش شده عصرجدید - می رفتیم. دم در سینما آقایی با موهای پرپشت می ایستاد و موهایش سفید و خاکستری رنگ بود. تفنگی داشت و تخته ای تکیه داده به چوبی روی پیاده رو کار گذاشته بود و ما مشتاق بودیم تیری بسوی نشانه بیندازیم تا بلکه تیرمان به هدف بخورد و معمولا روی تخته پوستری می چسباند و ما می بایست به چشم هنرپیشه تیری شلیک می کردیم. همیشه فکر می کردم آن آقا چقدر دلش می خواسته هنرپیشه شود. آقای مو سفید را معمولا توی سینما هم می دیدم. بعدها فکر می کردم او با تشویق آدمها به شلیک تیر بسوی هنرپیشه ها شاید به نوعی می خواسته انتقام ناکامی های خودش را از آن سینمای بیرحم بگیرد ... - بعدها او به سیگارفروشی رو آورد ، آخر مردم متمدن دیگر یاد گرفته بودند که تیری به ظاهر بسوی کسی پرتاب نکنند و تیرها نامرئی شود - سینما کاپری پر از پرویز دوایی بود و دود سیگار آنجا را رویایی کرده بود. انگار به جنگلی وارد شده باشی که سراسر مه آلود باشد.گاه از بالکن ، پوست تخمه ها به سر و رویمان می ریخت و لحظاتی میشد فریادی می شنیدی از بخت برگشته ای ، زیرا کسی از بالکن به جای پوست تخمه ته سیگارش را به پایین می انداخت و تو هر لحظه دلت به هول و ولا بود که چه بر سرت ریخته می شود. ساندویچ فروش ها ی سینما هم مدام در بین صندلی ها رفت و آمد می کردند و آن وقتها مثل الان نبود که تلویزیون بیست و چهار ساعته برنامه داشته باشد وسینما کارخانه ی رویاسازی بود. سینما البته همه چیز را نشان مان نمی داد. به قول ارنست همینگوی تنها بخشی از کوه یخ را می دیدیم. همفری بوگارت را دوست داشتیم و گوزنهای کیمیایی را بارها دیده بودیم و اشک ریختن برای قیصر زشت و زننده نبود واگر قهرمان فیلم می مرد تماشاچیان آنقدرمتاثر بودند که به هنگام خروج از سینما به همدیگر دلداری می دادند که " فیلم بود" یعنی زیاد ناراحت نباش !
در دوران نوجوانی یکبار در ایام ماه محرم به هیات عزاداری مسجد محل رفتم و همینطور در خیابان های اطراف خانه مان زنجیر می زدیم و عزاداری می کردیم. گفتیم " به کجا می رویم" . مسوولان هیات گفتند" برای شام به خانه ای در حوالی چهار راه حافظ می رویم." و برای اولین بار من با هیات ، پا به درون خانه ای گذاشتم که آرزوی دیدنش را داشتم. همان خانه ای که بالای سوپری یاسر عرفات بود.اصلا نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن خانه را ببینم و آن شب دیدم.همه زنجیر می زدند و من به در و دیوار نگاه می کردم. انگار گمشده ام را پیدا کرده بودم. از پنجره به خیابان نگاه کردم به همان جایی که بارها از آن زاویه به بر و بالای خانه نگاه کرده بودم.راز آن خانه ی سه طبقه چه بود ؟ در عالم خیال به همه فخر می فروختم که سوار بر اسب مراد شدم...اما و اما هر چه جستجو کردم بدبختانه رازی نیافتم !و آن خانه دیگر برایم مقدس و زیبا نبود.آن خانه فقط یک خانه بود. و بعدها پیش خودم می گفتم ای کاش آن خانه را ندیده بودم تا همچنان دوستش داشتم .
و حالا در دهه ی هشتاد همه چیز دارد عیان می شود. هر سریالی که ساخته می شود و بینندگان مدتها با شخصیت ها همذات پنداری کرده اند و با آنان زندگی کرده اند در پایان می بینند که مثلا در همان جایی که همپا با قصه اشکی ریخته اند، در پشت صحنه و درست در همان موقعیت چه شوخی های سطحی و مبتذلی رد و بدل می شود.این پشت صحنه ها جنایت کارند. این پشت صحنه ها خیانت کارند. این پشت صحنه ها رویا و خیال را از ما می دزدند.این پشت صحنه ها ، ستاره ها را زمینی کرده اند.
یکبار هوس کرده بودم آقای هوشنگ گلمکانی را از نزدیک ببینم. به محمد صالح علا - که با ایشان رفیق است - گفتم با هم بریم ببینیمش؟ گفت باشه.اما برای چی ؟ چکارش داری؟ گفتم برای دیدن نویسنده ی" در برابر آینه درون"! امانرفتیم....تردید به جانم افتاد که ندیده دوستش داشته باشم. دلم می خواهد اسطوره هایم را حفظ کنم برای روز مبادا ، برای روز دلتنگی ، برای روزی که باید زیر پتو بروی و گریه کنی . دلم می خواهد همفری بوگارت را همچنان با آن بارانی کهنه اش در قلبم داشته باشم . دلم نمی خواهد از روزگار فعلی امیر نادری چیزی بدانم تا همچنان صحنه ی آخر شاهکارش، فیلم دونده را در یاد سپرده باشم و دوست ندارم صدای بهروز وثوقی را در شبکه ی صدای امریکا بشنوم تا همچنان گوزن ها را از یاد نبرم و دلم نمی خواهد از زندگی خصوصی ناصر ایرانی چیزی بدانم تا رمان" سختون " همچنان مرا تلنگر بزند که با پای چلاق هم می توان قله ی کوهی را فتح کرد .همیشه دلم برای "میم " داستان درخت گلابی تنگ می شود و مهم نیست گلی ترقی ، نویسنده اش ، از چه بازاری خرید می کند. دلم نمی خواهد مگی" پرنده ی خارزار" را در عالم واقع ببینم و حتی نمی خواهم دوباره رمان" تپلی" را بخوانم از ترس اینکه بخوانم و گریه ام نگیرد و وقتی بازیگری از میزان دستمزدش برای یک فیلم گلایه می کند و علنی در مطبوعات نوشته می شود و وقتی اسطوره های سینمایی که نقش آدم های محروم را بازی کرده اند با لباس های یک میلیون تومانی در بازارچه ی صفویه خیابان ولیعصر قدم می زنند زندگی رنگ دیگری به خود می گیرد. یکی از تفاوت های قصه با داستان در اینست که در قصه با" کلیات" سر و کار داریم و در داستان با " جزییات" . بعضی از آدم ها متعلق به دنیای قصه اند و بعضی دیگر به دنیای داستان. دیدار مدام از "جزییات " آدم ها ، "کلیات" تو را نابود می کند. هر حرفی که زده می شود بر علیه خودت استفاده می شود.
بعد از این همه سال خانه ی دایی کربلایی ابوالقاسم خالی از فرزندانش است. دایی فوت کرد و پسرانش هر کدام در جایی زندگی می کنند. و آن خانه فروخته شد .آن بن بست روزی روزگاری خراب خواهد شد. همه برای خود سینما پارادیزویی دارند . گاهی می شود که چیزی به رنگ سفید و قرمز می بینم و تلنگری نمی خورم و این یعنی گاهی مرده ام. از سینمای به قول پرویز دوایی " قصاب خانه ای" امروز که پر شده است از قتل و کشتار دل خوشی ندارم. و بدتر از همه اینکه فیلم ها و سریال های وطنی مان هم پر شده است از اسلحه و خون و مرگ و جنگ. دلم می خواهد فیلمی ببینم درباره ی اسکناس تا نخورده ی عید و سفره ی هفت سین و قرآنی که بابا بخواند و گربه ای بالای دیوار ، طلب گوشتی کند و عمه ها و خاله ها و دایی ها قرار باشد ظهر جمعه ای میهمان مان باشند و دعوا باشد بر سر اینکه سفره را چه کسی بیندازد و چه کسی نوشابه ها را بچیند و بابا یی باشد که بزرگتری کند و مادری باشد که مهربانی اش اشک شوق به چشمانت بیاورد و عمویی باشد که بعد از ناهار دود سیگار اشنویش رابه آسمان بفرستد و برادری باشد که به تو چشمک بزند و بگوید " مهمانها که رفتند با دوچرخه می رویم سینما...سینما کاپری...تخمه می شکنیم و برای مرگ قهرمان فیلم گریه می کنیم بی آنکه قهقهه های آدم های پشت صحنه را ببینیم...و گمان کنیم همفری بوگارت، همیشه همفری بوگارت است... "