این روزها روزهای مواجهه ی تیمور لنگ - نه لنگی پا که لنگی ذهن - با حافظ شیرازی است. این روزها روزهای هولاگوخانی است و روزهای از دست دادن نسخه های فیه مافیه و دوستی و عشق های لیلی و مجنونی است.هر شب ، میدان های تهران صحنه های جنگ است. جنگ پوسترها و شال ها و پرچم ها.هیچ ایده آلی وجود ندارد. از قهرمان پروری باید ترسید. هیچ کس به تنهایی نجات دهنده نیست.من به میرحسین موسوی رای خواهم داد ولی از او قهرمان نمی سازم .فریاد نمی زنم و آرام می نشینم و نظاره می کنم و امید دارم به آینده ...
ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با حاکمیت امیر مبارزالدین و سلطان محمود غزنوی و هولاگو و چنگیزخان مغول و امیر تیمور و افغان نابود نشد.ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با بی درایتی امثال سلطان محمد خوارزمشاه و پادشاهان قجر و جنگ های بی حاصل شیعه و سنی هیچ گاه نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که شاه اسماعیل اول وقتی با نورالدین عبدالرحمن جامی درگیر بود دستور داد هرجا نام جامی را دیدید نقطه ی زیر جامی را بردارید و بر بالای کلمه بگذارید و جامی را خامی بخوانید اما هیچ گاه هفت اورنگ جامی نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که وقتی مغول برد و خورد و کشت باز بر بلندای سرزمین خود ایستاد و مردانه هم ایستاد.ایران آنقدر بزرگ و با شکوه است که اگر هر کس هم رییس اش شود و دروغ بگوید و با ناجوانمردی و فریب و خدعه رفتار کند باز هم این سرزمین پر از غزلیات حافظ وگلستان سرسبز سعدی و مثنوی مولانا و سلامان و ابسال جامی و ترانه های خیام و فیه مافیه و منطق الطیر عطار باقی می ماند و ما شعر عشق به سرزمین مادری را زمزمه خواهیم کرد و به یاد می آوریم که محتسب در زمانه ی حافظ چه کرد و زاهد ریایی چه گفت و با حکیم فردوسی چه برخوردی شد و عطار چگونه کشته شد و با منصور حلاج چه کردند و عین القضات را چگونه پرپر کردند و در عهد مشروطه چه خونها که ریخته نشد و ستارخان و باقرخان را چگونه در باغ طوطی دفن کردند و مصدق را چه کسی به احمدآباد فرستاد و پزشک احمدی که بود...وما نگرانی مان فراتر از گونی های سیب زمینی ، سیب زمینی شدن خودمان باید باشد.
به یاد بیاوریم نهضتی در سبزوار بپا شد به نام سربداران. آنها بر سر دار رفتند و قرنها بعد محمد علی نجفی قصه ی انها را ترسیم کرد و به یاد بیاوریم آن هنگام که چنگیزخان مغول نیشابور را با خاک یکسان کرد و حتی دستور داد گربه ها و سگ ها هم باید کشته شوند ، قرنها بعد قصه ی خونخوارگی قوم مغول را می شنویم و لعنتشان می کنیم ...خونی که به ناحق ریخته شود انگاری تا ابد و تا جهان جهان است در کوچه کوچه ی شهر روان است و اینگونه است ظلم و ستم و دروغ و زهد ریایی...
آرام باشیم.همه ی ما قصه ی روزهای دگریم.قرنها بعد حکایت ما خوانده خواهد شد.
مرده ها به چه کسی رای خواهند داد؟ زمین آینه ی آسمان است. روح خواجه نصیر الدین طوسی در آسمان ، انتخابات را رصد می کند یا نه؟ رصد خانه ی مراغه در آسمان ، عشق را ردیابی می کند یا نه؟ اینکه چگونه خلیفه ی بغداد را باید کشت در آینه ی ستارگان دیده می شود یا نه ؟ شمشیر مهم تر است و یا عشق ؟ قلب زیباتر است و یا رنگ ؟ مراغه برای پایتختی بهتر است و یا داشتن زعفران خراسان ؟ تمام مرده های من امروز در آسمان چکار می کنند ؟ دعا می خوانند ؟و یا قرآن می خوانند ؟ و به روز رستاخیز فکر می کنند ؟ و یا به سینمای زمین نگاه می کنند؟ و به عمر رفته و به کودکی از دست داده و به کشف الا سرار خوانده نشده و گریه های نکرده بر حسنک وزیر و به دماوند نرفته فکر می کنند؟ زمین امروز گرم است و مرده ها گرمشان شده است و ارواح در آسمان مرزشان گم شده است و عشق شان ناپیدا و طبقات پس از طبقات و در هر طبقه چای و سکنجبین و کاهو نیست و در هیچ طبقه ای منم منم منم نیست و اسپیلبرگ اگر روزی از همین روزها بمیرد به خاک سرد نگاه می کند گویی که از ازل هیچ نبوده است و در شبی همه چیز فنا خواهد شد و نه از پوستری خبر می دهد کسی و نه از بی عدالتی کسی چیزی به یادش خواهد آمد و نه از ستادهای چند طبقه ی کاندیداها و نه از تاریخ حمله ی مغول و چنگیز خان و هر چه هست بی کسی است و در خود پیچیدن و حسرت و دریغ هایی برای کارهای کرده و حرفهای زده شده و حرکت ممتد پای ها و روز موعود هر کس شکلات های خورده اش را می بیند و آدامس های جویده شده در دهان اش که سر به میلیون ها می زند و حرف های خوب محبوس شده در گلویش و عشق های بدون افلاطون و پیاده روی های سرشار از کافی شاپ و هدفون های پر از کامران و هومن و سرزمین بی سمرقند و جهان بدون گریستن های حافظ و سعدی های به سفر نرفته و رودکی های نابینا و عرق های مانده بر پشت شتر پیامبر ...شعر شاملو قرار است پناهمان باشد ؟ و با شعر فروغ می توان وقتی مرد پشتش سنگر گرفت ؟ من می ترسم که مرده ها دغدغه هایشان این نباشد که کره ی خاکی رییس جمهورش کیست و نگرانی شان مملکت خودشان و شخص خودشان باشد. دیروز فکر می کردم من که اسمم رضا مهدوی هزاوه است رییس جمهور آسمانم چه کسی است ؟ چه کسی به من فرمان می دهد و چه کسی من را به زندان می اندازد و چه کسی مسوول گردشگری من است و چه کسی دادگاه من است ؟ رای من به کدام پیامبر است ؟ نگرانی بیهوده است. ما به جایی خواهیم رفت که شاعر شعر" ای بخارا شاد باش و دیر زی "رفته است و همانجا که ابوالفضل بیهقی و آن زاده ی دهکده ی باژ، حکیم ابوالقاسم فردوسی و ابن عربی و خداوندگار مولانای عزیز و حسام الدین چلبی و شمس تبریزی و خواجه محمد حافظ شیرازی و جامی سراینده ی سلامان و ابسال و عطار نیشابوری گوینده ی شیخ صنعان رفته است . رییس جمهور های مرده بیشتر از رییس جمهور های زنده است . آدم های بد مرده بیشتر از آدمهای بد زنده است . آدم های خوب مرده بیشتر از آدم های خوب زنده است. عشق در حال کپک زدن است. نان بیات است. خنده صلاح نیست. بازی ، هوای خوزستان است. دست دادن ، اردبیل سرد است. دیدار ، گردنه ی پیچ در پیچ حیران است.مهر تنها نام ماه اول پاییز است. از خورشید تنها گرمایش باقی مانده است . خورشید دیگر "خانم" نیست. انار دیگر یادآور" بابا " نیست. صفحات روزنامه ها یا چپ و یا راست است. سماع گم شده است. قونیه آدامس میهمانی های مجلل است. کن نام یک جشنواره ی سینمایی فرانسوی است. دنیا مثل ماجرای رکسانا صابری امریکایی است .یک روز هیاهوست بر سر زندان رفتنش و روزی دیگر هیاهوست برای آزاد شدنش و روزی که بمیرد کسی به یادش نمی آید آن هیاهوها و جنجال ها و آرام آرام بدن رکسانا به خاک می رود و به خواب می رود و حقیقت که زنده است لبخند می زند به آن هیاهوهای بر باد رفته و چیزی که بر دست مانده است مشتی اظهار نظر است و مشتی گفته ها و خنده ها و اندکی موریانه بر روی بدن و پرچم رها شده بر جنگل افلاطون و سقراط و هگل .... راه حقیقت از کدام سوست ؟ و پشت هر ستاد انتخابات به جای بهشت دیش است و نوش های به یاد ماندنی همراه با نیش است و خواجه عبدالله انصاری برگ درخت گیلاس خویش است و پایتخت بچه های جنوب شهر اتیوپی است و عطر مانده در تن کوچه ها یاس است و مسجد محقر پیامبر و گنبد امام علی و علامه محمد تقی جعفری و جاده ی ابریشم و پریشان گویی و وحدت وجود مولوی و قبر پروفسور پوپ در اصفهان است و شال های سیاه و سفید و شال های سبز و پرواز کایت ها بر فراز تهران بدون دریا و کویر خالی از دکتر شریعتی جلوی چشمانم است و به یاد می آورم کسی گفت و می گوید" فاطمه فاطمه "است و کسی می گوید" مولانا مارکسیست است "و کسی می گوید" من ضد اسطوره ام "و مرده ها دیگر چیزی نمی گویند و باید بنشینند در گوشه ای از آسمان و به گذشته ی خود نگاه کنند و هی غبطه بخورند و بر گنبد حرم امام رضا دست بکشند و حرفها ی خود را به یاد بیاورند و از آسمان ببینند که بالاخره کسی رییس جمهور زمین شده است و هنوز مملکت وجودی خودش بی رییس است. از هیاهوی زمین می ترسم .
