برگه های آزمون ادبیات کهن کنار اتاق افتاده است و حوصله ی تصحیح آنها را ندارم.یادداشت محمد رحمانیان درباره ی یعقوب بروایه را دیشب خواندم و امروز از صبح به یاد یعقوب هستم. یعقوب با آن موهای فرفری كه روز سی خرداد مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چند روز بعد هم به شهادت رسید،الان زیر خاک های گرم خوزستان است.چند روز پیش که برای امتحان ادبیات کهن به دانشکده رفتم، بچه ها حال و حوصله ی خوبی نداشتند.چند نفرشان هم با دستبندهای سبز آمده بودند . افسرده به نظر می رسیدند.
صبح امروز از خواب که بیدار شدم بی هدف و سرگردان به چهار باغ رفتم. از دروازه دولت تا سی و سه پل پیاده رفتم. به زاینده رود خالی از آب نگاه کردم. برهوتی بود.مردم مشغول خرید روسری و مانتو بودند.لهجه ی اصفهانی پیاده رو را آب پاشی می کرد.آسمان هم که گرم و نورانی بود. ظاهرا همه جا آرام و خوشگل بود. به یک کافی نت هم رفتم. وبلاگ فرنوش حبیب نژاد را هم باز کردم.نوشته اش را در مورد مهسا امرآبادی خواندم. نزدیک بود حالم بد شود که صاحب کافی نت با احترام یک ساندیس پرتقال در دیسی پلاستیکی هدیه کرد. یادم آمد چند روز پیش که تهران بودم از خیابان دردشت رد می شدم . به جلوی پارک شقایق رسیدم.پلاکارد بزرگی دیدم که روی آن" سامانه ی نشاط" نوشته بودند.قرار است عصرها برای مردم نشاط را در دیسی بگذارند و تقدیم کنندتا شاید این مردم گاهی حماسه ساز و گاهی اغتشاشگر خیالشان راحت شود و از غصه دق نکنند.
امروز کنار سی و سه پل به یاد ۱۸ تیر افتادم. آن روز اصفهان بودم. خوب یادم می آید کنار پل ، لباس شخصی ها پسر نوجوانی را گرفته بودند و او را کشان کشان بطرف ماشین می بردند .مادرش که زنی چادری و میانسال بود التماس ماموران را می کرد که "پسرمه این ! تو را به خدا ولش کنین! " آنقدر التماس کرد که همه ی ما گمان کردیم الان است که دل ماموران به رحم می آید...اما همکار آن برادر بسوی مادر بخت برگشته آمد و به او نهیب زد" برو گمشو آشغال ! " مادر هم سرش را انداخت پایین و رفت.دیدم که چادرش را در صورتش جمع کرد و شنیدم که پنهان در سیاهی چادرش های های می کرد.
یادش بخیر یعقوب ! یادمه همیشه مرا به خوزستان دعوت می کرد و به او می گفتم حتما می آیم حالا لابد باید سر قبرش بروم.خدایا دیدن و شنیدن مرگ دانشجویانم چقدر سخت است.حالا یاد آن صبح سحری افتادم که در قبرستان مشهد مقدس به سر قبر علی قائم مقامی رفتم.هوا مه آلود بود و بچه ها زار و زار گریه می کردند.به یاد علی یزدی هم افتادم.آخرین باری که تصویر علی خیلی خوب در ذهنم هست ،حرم امام رضا (ع) بود.مرگ چقدر عجیب است.یادم باشد به تهران که رفتم به پارک شقایق بروم و به جناب آقای پلاکارد سامانه ی نشاط بگویم نه ! تو نمی توانی مرا شاد کنی عزیز من !
برگه های امتحانی در گوشه ی اتاق افتاده اند و بچه ها لابد منتظر نمرات خود هستند.یکی بیست می گیرد یکی لابد باید دوازده بگیرد و یکی هم از بس حالش بد بوده درس نخوانده است و لابد باید من نمره ی واقعی اش را بدهم .یکی از دانشجویان به من می گفت پریشان و دلتنگ است .یکی دیگر می گفت احساس در زندان بودن دارد و دیگری می گفت باید از کشور خارج شد. مانده ام چه به آنها بگویم.بگویم بزرگان سرزمین ما گفته اند" پایان شب سیه سپید است "؟ بگویم "این نیز بگذرد" ؟ بگویم "در همیشه به یک پاشنه نمی چرخد"؟ بگویم" فلک به مردم نادان دهد زمام مراد "؟ اما نه ! انگار فاجعه بیشتر از این حرفهاست.
چند روز پیش نگاهی به سایت بالاترین انداختم. خواندم مردم با چه شیوه هایی می خواهند مبارزه کنند.شیوه ها کمی انتزاعی و شیک بودند. نه! از تعادل انگار نمی شود حرف زد.نمي شود گفت كه شور عمر چنداني ندارد ولي تعادل توام با استدلال قوام دارد و پايدار است .نکند ترمزها بریده شود.صفار هرندی هم که گفته است خدا به وزیر ارشاد بعدی رحم کند. به گمانم درست می گوید.خدا به ما هم باید رحم کند.
امان از این برگه ها ی امتحانی! برگه هایی که بچه ها از حافظ و سعدی نوشته اند. از اشاعره و معتزله.از ناصرخسرو. از غزل مذکر و غزل مونث.یکباره احساس کردم یعقوب با خودش این اطلاعات را به کجا برد؟ اشاعره ی یعقوب زیر خاک اهواز است. حافظ یعقوب را کدام موریانه می خورد؟ خاک ها ی اهواز! ترا به خدا با سیاهی چشمان او مهربانتر باشید...
در روزنامه ها خواندم که عبدالرضا کاهانی کارگردان فیلم بیست ، هنگام دریافت جایزه در جشنواره ای در کشور چک از حضار خواسته اند به احترام مردم ایران لحظاتی قیام کنند و دست بزنند. عبدالرضا هم از دانشجویان خوب دانشکده ی اراک بود. حالا یکی از آن دانشجویان باید فیلمساز برجسته ای شود و یکی دیگر باید لابلای کفنی به رنگ سپید در اعماق خاک های بالای ۴۰ درجه بخوابد.وسط این دست زدن ها به تلویزیون فکر می کنم که حتی نماز جمعه هم باید سانسور شود.وسط این دست زدن ها مدام به چهره ی سیاه یعقوب فکر می کنم. وسط این دست زدن ها به این فکر می کنم که قهرمان بودن آسانتر از متعادل بودن است.و فضا طوری شده است که کسی حوصله ی متعادل بودن هم ندارد. کسی حوصله ی نشاط هم ندارد. کسی حوصله ی جوک های اس ام اسی ندارد. کسی فرق "خیابان هنر" را با بیابان نمی داند. محمد صالح علای جان ! دیگر بیننده ها "جان" نیستند،کسی هست به من هم بگوید نگران نباش" پایان شب سیه سپید است "؟ در دیس به جای نشاط و ساندیس ، دشنه است...
به یاد "یعقوب بروایه"... دانشجوی کارشناسی ارشد نمایش دانشگاه آزاد تهران ، جوان خوزستانی که در این ایام گلوله ای به سرش اصابت کرد و چند روز بعد در بیمارستان لقمان تهران شهید شد.روحش شاد.
محمود احمدی نژاد آیا فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است؟ به نسل خودم فکر می کنم. به همان نسلی که آرمانگرا بود و مدینه ی فاضله ی خود را می جست و البته هر چه بیشتر می کاوید کمتر پیدایش می کرد. در مناظره ها و تبلیغات انتخاباتی گفته شد" احمدی نژاد دروغ گوست ،ریاکار است،با اعتماد به نفس فوق العاده ای نقش یک مصلح را " بازی "می کند. به یاد می آورم سالهای پیش بسیاری از هنرمندان شهرمان ، اراک، به علت نبود امکانات و فضای متحجرانه ی آن موقع یا به تهران و کشورهای دیگر مهاجرت می کردند و یا در گوشه ای منزوی می شدند و از توان شان کمترین استفاده ای نمی شد. در آن سالها مثلا مرحوم استاد پرویز اشتری می بایست در کنج کتابخانه ی عمومی کتابداری کند و متولی امور هنری و فرهنگی ، کسانی دیگر باشند . در آن زمان مرحوم استاد پوشی که از خوشنویسان برجسته ی زمانه بود شهر را رها کرد و به هلند رفت.به یاد می آورم یک روز در اداره ی ارشاد شهر ، آقای محترمی که خود را پزشک معرفی می کرد آمده بود و می گفت پسری دارم که فلج است و قادر به حرکت نیست، می خواهم اگر اجازه دهید یک دستگاه ویدئو بخرم و برایش فیلم بگذارم تا شاید اندکی از آلامش کمتر شود. مسوول مربوطه که اتفاقا آدم خوبی هم بود به آقای پزشک گفت حوصله ی درد سر نداریم و به هیچ وجه مجوز نخواهیم داد! خوب یادم هست یک بار می خواستیم نمایشنامه ی دقیانوس را با کارگردانی حجت الله سبزی کار کنیم ، برای تمرین به هلال احمر می رفتیم .یک روز بی هیچ دلیلی به ما گفتند خوش آمدید ! در واقع بیرونمان کردند. به یاد می آورم وقتی با دوستان به شهر صنعتی می رفتیم و چشممان به سالن سینما تابستانی می افتاد چه حسرت ها که نمی کشیدیم و همیشه به خود می گفتیم کاش می شد از این سالن استفاده کرد.خوب یادم هست که مثل فیلم رضا موتوری روی دیوار گچی سالن طرح دستی خون آلود هم بود. نظیر همین سالن در پادگان توپخانه ی اصفهان هم در ایامی که سرباز بودم دیدم و باز چه دریغ ها و حسرت ها نکشیدم که ای کاش بهره ای برده می شد.و باز هم بخاطر می آورم روزی نیاز مبرمی به خواندن کتابی داشتم و در شهر پیدا نمی شد. به کتابخانه ی عمومی رفتم ، همان کتابخانه ای که سالها قبلش استاد اشتری کتابدارش بود، مسوول کتابخانه گفت کتاب نمی دهیم!گفتم چرا؟ گفت ما مشکلاتی اداری با اداره ارشاد پیدا کردیم و تا حل کامل مسائل ، کتاب بیرون نمی دهیم ! و باز به یاد می آورم وقتی چند نفر از هنرمندان دلسوز شهر تقاضا کردند که سالن سینما سرپوشیده ی شهرصنعتی راه اندازی شود و اگر نمی توانند لااقل اجاره اش بدهند و دریغ و درد که سالهاست آن سینما در حال خاک خوردن است و هیچ استفاده ای از آنجا نمی شود.و خاطره ی تلخ دیگری هم دارم، وقتی نمایش سفر سبز در سبز را با چه خون دل خوردنی تمرین کردیم و همه لباس پوشیده بودیم و آماده ی اجرا شدیم یکباره آقایی محترم و از مسوولین وقت به سالن آمد و با اینکه تماشاچی در سالن نشسته بود گفت نمایش به علت مختلط بودن باید تعطیل شود! اگر می توانید نقش دایه را به یک مرد دهید! اگر نمی شود کارگردان گروه باید بیاید روی صحنه بگوید به علت مسائل فنی کار اجرا نمی شود! (هر چند بعدها کار اجرا شد)
آیا محمود احمدی نژاد فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است ؟ در آن روزگار ما سکوت می کردیم. ما وقار داشتیم. ما آرامش داشتیم. ما سر به زیر بودیم.ما مودب بودیم. آن پزشک محترم ، مودبانه عذر خواست و رفت .آقای اشتری همیشه سرش به زیر بود.استاد پوشی داد نمی زد. وقتی از هلال احمر بیرونمان کردند گفتیم به روی چشم. فقط در یک مورد وقتی مسوول کتابخانه گفت کتاب بیرون نمی دهیم نگفتم حق با شماست ! نگفتم ببخشید! به آن مسوول گفتم چند نفری از بچه های اداره ی ارشاد از دوستانم هستند. به ارشاد می روم و از شما شاکی می شوم. همین که این مساله را گفتم کمی در صندلی اش جابه جا شد و گفت ما از امروز کتاب بیرون ندادیم، فرض را بر این می گذاریم که شما دیروز آمدید! بلند شد و کتاب را تقدیم کرد! وقتی سالن سینما تابستانی را می دیدیم فقط می گفتیم حیف و صد حیف! ما با قدرت مدارانی سرو کار داشتیم که با مدارا حرفشان را گوش می دادیم و به ما تحمیل کرده بودند که اعتراض حق طبیعی شما نیست. هر که نقد کند انگار فلانی را نقد کرده است و هر که فلانی را نقد کند انگار با خداوند در افتاده است.ما هم مقصر بودیم. ما هم مقصر بودیم که اگر در جوی خیابان ها آشغال می دیدیم و بوی تعفن آزارمان می داد به شهردار اعتراضی نمی کردیم.اگر مبلمان شهری نقص اساسی داشت کک مان هم نمی گزید.همیشه گمان می کردیم همین است که هست ! و لابد کاریش هم نمی توان کرد.محمود دولت آبادی کتابی دارد به نام" موقعیت کنونی هنر و ادبیات"در آن کتاب استاد دولت آبادی نوشته است که معمولا بسیاری از نویسندگان تازه کار سوژه هایشان را از فقرا انتخاب می کنند. گمان می کنند تعهد هنری اقتضا می کند که به سراغ اقشار دردکشیده بروند.آنها صرفا یک نگاه سطحی و مبتذل از فقر ارائه می دهند. در صورتی که ریشه های فقر را نمی شناسند. تازه کارها در آثارشان نهایتا مردم را دعوت می کنند که به فقرا کمک کنند. در صورتی که جامعه ای سالم است که تمام اصناف و اقشار برای خود تریبون داشته باشند و هر گروهی بتواند روی پای خود به ایستد و به شکل تصنعی به آنها پول تزریق نشود.یعنی فقرا برده ی دائمی صاحبان قدرت نشوند.اگر یک نویسنده عمق و ریشه های فقر را بتواند تحلیل کند آنوقت اثرش صرفا یک مرثیه ی احساساتی نخواهد بود.به یاد می آورم در آن روزگار در مدرسه به ما یاد می دادند که به فقرا کمک کنیم بی آنکه مسببان فقر را بشناسیم .ما در مدرسه هایمان کتاب دینی داشتیم اما " الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم" تحلیل نمی شد . اگر هم تحلیل می شد کسی جرات نمی کرد مصادیق را بیان کند.دیالوگ معنی و مفهومی نداشت. ما نسل مونولوگ و تک گویی بودیم.به ما یاد می دادند بچه ی خوب کسی ست که زیاد سوال نمی کند ...
اگر این حرفها درباره ی احمدی نژاد درست باشد به گمانم نسل ما با هزاران محمود احمدی نژاد کوچک روبرو بوده است. ما در برابر احمدی نژادهای کوچک سکوت کردیم.به گمانم راه اصلاحات اساسی الزاما این نیست که هیاهو کنیم ، بی اعتقاد به نماز و روزه به شکل مصلحتی بر بالای پشت بامها الله اکبر بگوییم.باور دارم حرکتی که بر اساس ایمان واقعی شکل نگیرد فرجام مطمئنی نخواهد داشت.وراه این نیست که یک روز به خیابان ها بیاییم و منتظر معجزه باشیم و وقتی معجزه ای در کار نبود به ناامیدی مطلق برسیم.
"مازلو" تئوری معروفی دارد.در این تئوری او می گوید اولین نیاز حیاتی انسان نیاز فیزیولوژیکی ست. انسان گرسنه دغدغه اش فیلتر شدن فیس بوک نیست.دغدغه اش نان است.مازلو می گوید انسان وقتی به خود شکوفایی مطلق می رسد که تمام نیازهایش شامل نیازهای اولیه و بعد ایمنی و عشق ورزیدن و عزت نفس برطرف شود و آنگاه به رهایی می رسد. البته انسانهای آرمانگرا و قهرمانی هم داریم که علیرغم برطرف نشدن نیازهای اولیه برای آرمان بلند خود تا مرز شهادت هم به پیش می روند. که اینها استثنا هستند. باور کنیم اگر بسیاری از روستایی ها به احمدی نژاد رای داده اند به این علت است که تعدادی از آنها هنوز در چم و خم مسائل یومیه ی خود هستند .بالاخره با وام شش میلیونی و تراول ها اندکی از مشکلاتشان حل می شود.آنها حق دارند و جماعت نخبه هم البته حق دارد.
راه اصلاحات اساسی به گمانم از خودمان شروع می شود. ما در برابر محمود احمدی نژاد های کوچک چقدر حاضریم وقت بگذاریم ، با آنها مذاکره کنیم و در هر حوزه ای مطالبات مان را پیگیری کنیم ؟ اصلا خود ما تا به حال احیانا چقدر برای پیش برد کارهایمان دروغ گفته ایم؟ چقدر جانماز آب کشیده ایم؟ چقدر حرفی را که زده ایم انکار کرده ایم؟ چقدر محترمانه و عالمانه با اساتید خود درباره ی ابهامات دینی مان بحث کرده ایم و به دروغ گفته ایم قانع شده ایم؟ آیا لحظاتی نشده است که حقیقت را ذبح شرعی کرده باشیم؟ ما حتی گاهی اوقات ساده ترین مسائل خودمان را نمی توانیم به رئیس مربوطه انتقال دهیم و مدام می گوییم نکند اگر فلان مساله را بگویم چنین و چنان شود! اصلاحات اگر درونی و ذاتی ما نشود حرکت های برونی و عینی بیشتر متظاهرانه جلوه می کند. ما گاهی محمود احمدی نژادیم، گاهی سید محمد خاتمی ، گاهی میر حسین موسوی ، گاهی کافر و مرتد ، گاهی عابد و درویش ، گاهی شیخ مهدی کروبی ، گاهی لمپن سرکوچه ، گاهی دکتر علی شریعتی ،گاهی مست از باده ی قدرت ، گاهی عبدالکریم سروش ، گاهی غرق درخواندن دعای کمیل ...
باور کنیم اگر اندکی برای مطالبات کوچک و بر حق مان پافشاری کنیم فرض را بر این می گذارند" که دیروز آمدیم " .طرح دست خون آلود روی پرده ی گچی سینما تابستانی مبادا تا ابد خونین بماند. با مقداری گچ می توان پرده را سپید کرد. صندلی ها را می شود روبراه کرد آپاراتخانه را سروسامان داد. سینما را می شود راه اندازی کرد و فیلم" فرار به سوی پیروزی" را در یک عصر دل انگیز تابستان نمایش داد و در پایان دست ها را به نشانه ی پیروزی بالا برد...آیا محمود احمدی نژاد فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است ؟خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خود بخواهند...
برای دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
1/4/1388 شمس لنگرودی.