تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

وقتی آقای سیاست به خانه می آید، خانم ادبیات قهر می کند. وقتی خانم ادبیات از سر دلتنگی به خیابان می رود ، به پارک شهر می رود  هی سیگار می کشد و با پیرمردهای پارک نشین دوست می شود.پیرمردها از گذشته حرف می زنند و از مصدق و احمدآباد و ستارخان و طیب حرفها می زنند.

وقتی آقای سیاست به بازار می آید خانم ادبیات به مسجد وسط بازار پناه می برد.. دو رکعت نماز می خواند تا آقا از بازار برود. او از آقا می ترسد.مسجد امن است.آقا ناامن است.

وقتی آقای سیاست به دانشگاه می رود ، خانم ادبیات به بوفه ی دانشکده می رود.چای زیباتر از تخته ی وایت برد به ظاهر سفید است. قند شیرین تر از ماژیک سیاه  دل است.

وقتی آقای سیاست به سینما می رود ، خانم ادبیات به ایوان یک خانه ی روستایی در کنار دریای شمال می رود.شیرجه از شورجه بهتر است.

وقتی آقای سیاست به وسط تهران می رود ، خانم ادبیات به مجله ی هفت می رود که تعطیل دائمی باشد ، به تئاتر شهر می رود که زیرش مترو باشد، به خیابان های پر از خانم های نسخه به دست می رود که اسکناس های چرکش را  ببخشد ، به برج میلاد می رود تا از آن بالا گرد و غبار ببیند و هوا را آلوده ببیند و خس ببیند و خاشاک ببیند و خانم های ادبیات محترمی ببیند که خجالت زده ی حضورند...

این آقا و این خانم چرا به دادگاه نمی روند تا از هم جدا شوند؟

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:43 | لینک 


"هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد
هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد

     وین بوم ِ مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب
بر دولت آشیان ِ شما نیز بگذرد

                                               باد ِ خزان ِ نکبت ِ ایّام ناگهان
                                                بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد..."

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:41 | لینک