پریشب میدان هفت حوض بودم.چند وقت پیش جواهرده رامسر بودم. قبل از اسفند هزار و سیصد وچهل و هفت در دنیا نبودم .پریشب دوازده شب ، میدان هفت حوض تهران پر بود از دستفروشان و بساطی ها.به میان شان رفتم.یکی بلال می فروخت.یکی گل های پلاستیکی نشان مان می داد. یکی سی دی های ترانه های صوتی جلویش پهن کرده بود.یکی کمربند های چرمی بر تن خیابان انداخته بود. و یکی شلوارهای جین و لی...در آنجا مادری دیدم که با پسرانش لباس می فروختند.پدری دیدم کز کرده بود بر کنار مغازه ای و لوازم تحریر می فروخت.
جواهر ده رامسر عجیب است. سوار پراید نقره ای ام شدم و خواستم به عمق جواهر ده بروم. با ماشین بالا و بالا رفتم.همه جا سبز بود.کوهها به رنگ مخمل سبز انگاری مثل پیرمردی دنیادیده با من حرف می زد. می گفت بالاتر برو و تا انتهای مرا ببین.جاده پیچ در پیچ بود و مثل زن رقاصه ای هلهله می کرد و می گفت مرا از خیابان کازینوی رامسر نبین ، مرا از پشت پنجره ی کاخ مرمر نبین ، مرا با تمام وجودت بچش. جاده، آش دوغ بود. لواشک جنگلی بود. آبشار کمی نیاگارا بود. کسی در جواهر ده قرآن نمی خواند،جواهرده خودش قرآن بود.برگها با مه ازدواج کرده بودند. همه جا لباس سپید عروس بود.لباس جواهرده مه آلود بود، آلوده نبود. و من هر چه بالاتر می رفتم به آخر آنجا نمی رسیدم.انگاری انتها نداشت .می دانم که دنیا گرد است. می دانم این جهان سراسر از ستاره و سیاره اولی داشته است و آخری، ولی انگاری من داشتم در جواهرده غرق می شدم.انگاری در مه سپید شنا می کردم.انگاری گم شده بودم.
پریشب میدان هفت حوض بودم. هوا ابری بود. خرده کاسب ها تبلیغ اجناس شان را می کردند و در آن هیاهو یکباره صدای داد و هواری شنیدم. بساط بخت برگشته ای را دزدیده بودند.به کنار جوان بخت برگشته رفتم. آشکارا می لرزید.هی به اینور و آنور نگاه می کرد. به آن سوی میدان، به مسجد جامع ، به کلانتری آن ور میدان و به بساط هم قطارانش نگاه می کرد.و عینک بر چشمانش بود و نیاز داشت با کسی حرف بزند. حرف ، اجناسش را پیدا نمی کرد فقط اندکی تسکین اش می داد.هیچ کس حوصله ی دلداری دادن به او را هم نداشت.در گوشه ای دیگر سر جای بساط دعوا شد. پسری کم سن و سال - که با مادرش آمده بود- با صاحب یک بساطی دیگر داد و هوار می کردند.مادرش گفت" دعوا نکن ! تو می دونی من از دعوا خوشم نمی آد! " در جایی دیگر یک خانواده ی سه نفره دسته جمعی برای فروش پوشاک بساط داشتند.یواشکی شنیدم که پسر حدودا ۱۳ ساله ی آنها مدام به مادرش التماس می کرد از بلالی کناری برود بلال بخرد. مادرش می گفت" به هیچ وجه اجازه نمی دم! "بعد به شوهرش رو کرد و گفت" مهدی تو اجازه میدی ؟ " همسرش هم که مشغول چک و چانه زدن با مشتری ها بود گفت" نه !"پسرک به بلال های برشته هی و هی و هی و هی نگاه می کرد. می دانم و می دانم که جهان پایانی دارد و می دانم که آن لباس های دزدیده شده متعلق به آن جوان عینکی در نهایت درون همین جهان کوچک و حقیر است و شاید روزی من و شما همان لباس ها را از مغازه ای بخریم و بپوشیم و با آن به جواهر ده برویم.می دانم آن پسرکی که بلال دوست داشت روزی بزرگ می شود و شاید ثروتمندتر از پدرش شود و شاید تمام بلال های خوزستان را یکجا معامله کند و شاید شهردار تهران شود و شايد روزي وزير شود اما انگاري حسرت آن بلال در آن شب كذايي بر تن اش تا ابد مي ماند.جوان عينكي همچنان دنبال بساطش بود. مادر آن پسري كه دعوا كرده بود فرزندش را نصيحت مي كرد.دختري شايد هفده ساله با برادرش مداد و دفتر و كيف ورزشي مي فروختند.هوا ابري بود و چند قطره باران روي كيف ها و بلال ها و دزد ها و بخت برگشته ها مي افتاد و صاحب يكي از بساطي ها به دوستش مي گفت" اگر باز هم دعوا شد بياييم چند نفري هر دو طرف دعوا را بزنيم تا درس عبرتي باشد براي شان." دوستش گفت "براي چي ؟ "صاحب بساطي گفت "براي اينكه اگر اينجا مدام دعوا بشه شايد به همه مون گير بدهند و نتوانيم كاسبي كنيم" .ساعت حالا يك و نيم نصفه شب بود و تعداد كاسب ها از تعداد مشتري ها بيشتر بود و من فكر مي كردم اين جماعت حالا مگر نه اينكه مي بايست خواب باشند ؟
جواهر ده تمام نمي شد. مثل عشق كه تمام نمي شود ، مثل خداي بزرگ كه تمامي نداردو من با اينكه مي دانم رامسر چقدر وسعت دارد اما انگار جواهر ده بي كرانه بود.دريايي شده بود بي ساحل. دوستي شده بود كه محبتش مثل ربناي شجريان آسماني بود.برگشتم. دور زدم. رفتن تا انتهاي معجزه لياقت مي خواهد.حالا سرازيري بود.آدم كه پير شود به سرازيري مي افتد و همه چيز تكراري مي شود. دوباره همان آش دوغ و كلبه هاي چوبي و پيرزنان سبزي فروش و آدم هايي كه كنار جاده با تابلويي كه روي آن ويلا نوشته شده است دعوتت مي كنند به خوابيدن و استراحت...آدم پیر اگربه سوی کودکی خود برگردد و همان خانه ی پدری و همان چادر مادر و همان جانماز بابا بزرگ و همان گناه های کوچک نوجوانی و همان در زدن های خانه های مردم و همان عاشق شدن های مکرر و همان صبح جمعه های دریایی و همان بعد از ظهر جمعه های طولانی و همان سر صف نانوایی سنگکی را می بیند و همه چیز تکراری است. و همه مطالب روزنامه ها تکراری است. چقدر سخت است که گفتگوهای روزمره همه اش شده است خبرهای گویا نیوز و دیدن مکرر آن چریک پیر .نه اين ويلاها تكراري اند.چرا با اينكه مي دانستم وسعت جواهر ده چقدر است ولي حس ام مي گفت جواهر ده ازلي و ابدي و بي پايان است ؟ چرا ويلا هاي كرايه اي حكم قبر داشتند برايم ؟ چرا آن جوان عينكي بساطش گم شد ؟ چرا موضوع انشا پسرك های میدان هفت حوض باید بلال باشد؟ چرا پسران آن مادر لباس فروش به جاي اينكه مادرشان را در آشپزخانه ببينند شبها تا دو نيمه شب بايد كنار خيابان و روي آسفالت ها ي داغ طبخ شوند ؟ چرا با اينكه مي دانم جهان پير است و بي بنياد گاهي جهان را جدي مي گيرم و اين سوالات را مي پرسم؟حالا دوست دارم با پرايد نقره اي ام فقط در جاده بروم و در ويلايي اقامت نكنم و آش نخورم و به جاي نقره بودن خورشيد را پيدا كنم و سوالاتم را از او بپرسم و ميدان هفت حوض را دور بزنم و به آن جوان عينكي بگويم نگران نباش ! اگر تو بساطت را گم كرده اي نگران مباش ما خوبي هاي مان را گم كرده ايم. ما خواب مان را گم كرده ايم. ما تا ته جواهر ده نرفته ايم. ما به هر تابلويي كه دست كسي ديديم اعتماد كرديم و در ويلاها اقامت كرديم بي آنكه پنجره داشته باشد. دلم مي خواهد به آن پسرك كه بلال دوست داشت بگويم نگران نباش ما خود بلال شده ايم ، برشته ي برشته .ما خورده مي شويم.آنكه ما را مي بلعد خود بلعيده مي شود. جهان اقيانوس است. ماهيان بزرگ ،ماهيان كوچك سهم شان است و سهم نهنگ ، آن ماهيان بزرگ است و سرنوشت نهنگ ها صيد صياد شدن است . تقدير صياد ، خوابيدن مدام در ويلاهاي مه آلود و نمناك شمال است. نگران نباش عزيز من.پریشب ميدان هفت حوض بودم. چند وقت پيش جواهر ده رامسر بودم. قبل از اسفند هزار و سيصد و چهل و هفت نبودم و روزي هم نوبت نبودن دوباره ي من و ما فرا خواهد رسيد. ما ، دو بار نخواهيم بود.یک بار قبل از حیات ، یک بار دیگر بعد از حیات.جاده ی چالوس پر از تونل های تاریک است...
چای روی میز کامپیوتر مرا نگاه می کند و از من می پرسد هم اکنون خانه های کاهگلی هزاوه خوابند یا بیدار ؟ قند روی میز از من می پرسد آن جاده ی قدیمی و خاکی هزاوه که لابلای درختان می رقصید و آدمی را به بالای ابرها می برد الان غرق خواب است یا دارد گرگم به هوا بازی می کند؟ظهر جمعه های کودکی ام زیر تخت خوابم پنهان نشده باشد ؟ نکند در جیب کت ام رفته باشد؟ظهر جمعه های من سیب لبنانی نبود، پرتقال مصری نبود، دخترکان فیلیپینی نبود، دوای تلخ نبود ، پر از پرویز دوایی بود. لیمو ی پنهان در قورمه سبزی بود. ترانه ی" محمد" "فرهاد" بود.دیوارهای هزاوه از جنس آمپول های معتادان نبود ، هزاوه سرشار از باز با باران با ترانه با گهرهای فراوان بود ،کوه هرزنه بود، ویرگول های دستور زبان فارسی نبود ، آه ریواس های چیده و نچیده ی کودکی ام نکند پشت بامتان برف آمده باشد و پارو شکسته باشد! باغ ملی، پر از جدول حل نکرده ی روزنامه بود. حجت الله سبزی! و سینما دنیا ! - که حالا اسمت شده فرهنگ - و گاراژ ایران پیما ، نکند تگرگ روی صورت سمبوسه ای تان افتاده باشد و مادر بزرگی نباشد اسفندی برای تان دود کند؟ بازارچه ی سهام السلطان! که پر بودی از کتابخانه ی صمصامی و حالا شدی پوشاک و روسری و پیچ و مهره ی مهندسی ، کفش هایت نکند خاک گرفته باشد و قیمت واکس گران باشد...در ابتدا بازار است و در انتها سوئیس است و آلپ.تمام مسافرکش های سر خیابان محسنی حسن شان به داد زدن های شان است."دانشگاه دویست تومان!" و نکند قیمت یک دانشگاه همان عدد باشد.سوئیس در خیابان حصار سوسیس می بلعد بی عنایت به اینکه آنفولانزای خوکی در راهست و آلپ و سه راه ارامنه برایش فرقی ندارد. آه بستنی سعادت ! یادت بخیر...کاش کاشی داشت مغازه ات تا فیروزه فقط رنگ مسجد شیخ لطف الله اصفهان نباشد و کاش رنگ عبدالله عبدالله آبی نبود که رنگ بی رنگی باشد. آن پیرمرد سمبوسه فروش خوزستانی سر سهام السلطان یادتان هست ؟ آن لبو فروشان دور باغ ملی کجایند؟ به گمانم لبوهای شان بخار می کرد و با بخار به آسمان رفتند و این کیبورد من امروز حلیم خورده است و آش رشته ی رمضان رشته رشته هایش به دور بدنم تنیده شده اند و کشک روی من و شکل گربه ای سرزمین من ریخته اند تا خوشمزه تر شویم و الان است که کسی در جاده ها بمیرد و یا دختری در جنگی تلف شود و یا پیرمردی در بستری افتاده باشد و به مرض سرطان بمیرد و الان چه تعداد از مردم جهان ناپایدار ، پشت در اتاق های عمل بیمارستان های جهان منتظر خوب شدن عزیزان شان هستند و چه تعداد مردمان مقیم در امریکا به یاد سمبوسه ی خوزستان و گز اصفهان غرق در دود کافی شاپ ها سیگار می کشند و چه تعداد از مردمان مقیم کانادا به یاد نخل خوزستان و خرمای بوشهر و خزر رامسر و چای لاهیجان و کاهگل سبزوار و بادگیرهای یزد خودشان را باد می زنند کولرهای گازی مثل موتورهای گازی مرتب از جلوی چشمانمان فرار می کنند و امشب چه شبی است و رمضان است انگار شمس لنگرودی عزیز و بهای عزیز و نشرچشمه ی عزیز و چشمه ی خنک هزاوه و آب معدنی هراز عزیز و سینما دیانا و سینما پرویز دوایی عزیز و لاله زار آویزان به لوستری تاریک عزیز و بهارستان دایره ای شکل عزیز و در آب میوه تصویر ابطحی افتاده بود. موقع پخش اعترافات ابطحی به دعوت کسی در آبمیوه فروشی در باغ ملی آب پرتقال می نوشیدیم. همه غرق در آب سیب و آب هویج بودند و هیچ کس به تلویزیون مغازه نگاه نمی کرد.مردمان آب هویج می خوردند که چشمانشان دورترها و افق را ببیند و کسی تلویزیون به آن نزدیکی را نمیدید. از لیوان آب پرتقال خودم خواستم دریای مازندران شود و نیازمان حالا حضرت نوح بود و یک کشتی که ما را نجات دهد...دریای خزر شده بودم...سینما شده بودم ، حالا سینما به شکل یک خرداد شاکی است ، نام یک استاد دانشگاه دکتر خاکی است.خیابان مخابرات دارای یک پاساژ مرکزی است.عباس آباد پر از بانک ملی است و ظهر جمعه ی من زیر لودر های کارخانه ی هپکو دوباره دارد له می شود .ظهر جمعه ای که سفره ای با نقش چلوکباب پهن می شد یادش بخیر... بشقابی ملامین جا خوش می کرد کنار سبزی های ریحان و تره و تربچه ها و نوشابه های مشکی درست مثل هوای نمناک شمال اکبر رادی چیده می شد.مادری بود که غذا را با بخارش به سر سفره می آورد و عمویی که اشنو می کشید و گوزن ها دیده می شد، نه آن گوزن هایی که به سینما رکس آبادان رفت و سوخت که گوزن های سینما کاپری - که حالا نامش شده است عصرجدید...آه و امان از "عصرجدید"...- شب های رمضان ،قدیم ها خیلی قدیم ها سحری گاهی که به هزاوه می رفتیم عمه بتول از چند ساعت قبل بیدار می شد رادیو را روشن می کرد و کلمات از دهانش می ریخت بیرون.از چشمه می گفت ،از شوهر مرحومش می گفت ، ازدر چوبی خانه اش می گفت ، از گردوی سیاه می گفت، از چشمه ی خداآفرین می گفت ، از اسل شاه پسند می گفت... سوئیس من هزاوه بود. آلپ من هرزنه بود. سیاستی در کار نبود که هر چه بود گل های شمعدانی بود.این مردمان می دانند که عمر حس شمعدانی از عمر هر دولت چهار ساله ای بیشتر است؟ عمر آلپ از عمر تنفر بیشتر است.عمر یاد های باغ ملی از خود باغ ملی بیشتر است.عمر حرم امام رضا از رضا مهدوی بیشتر است...استکان چای هنوز پر از چای است نکند به جای اینکه چای بخورم خورده شده باشم. چای نهنگ است یا حضرت یونس؟مادر که بوی بخارش اتاق را غرق رحمت می کرد با بخارها به رئالیسم جادویی پیوست . سفره با طرح چلوکباب دیگر خریدار ندارد که طراحان امروزه ، مارمولکانی شده اند که می خواهند از برج میلاد بالا بروند تا به سایت بالاترین برسند و به تن فیض برسانند و تنفیذ شوند.تربچه قرمز بود و کیشلوفسکی دارد وضو می گیرد با خون حلاج و در این میانه ابراهیم کریمی ریحان بود که لودرها آمدند و بردنش به دیار بخارها و آسمان ها و پیوست به تمام کاهگل های قدیمی خیابان حاجباشی و شلوغی غروب های پنج شنبه ی قدیمی تریا امیری پاساژ اسلامی و صداهای انگار همیشگی" دانشگاه دویست تومان" سر خیابان محسنی و روی زمین ریحان ریخته شده است و هملت و اتللو و ترانه ی محمد فرهاد و فیلم عروج لاریسا شپیتکوی روسی را در کف خیابان اکران کرده اند و پیتزاها نام صداهایی است که تو در تمام عمرت در باغ ملی شنیده بودی و گمان می کردی صدای فدریکو گارسیا لورکاست...
