تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

    گربه ها در حیاط روزنامه ی "جهان اقتصاد"  گرسنه اند.حیاط پر از درخت است.این گل های سرخ محمدی در کیف من چه می کند؟ آه ! یادم افتاد که هفته ی پیش یکی از خدمه ی دانشگاه آزاد اراک چند گل سرخ از باغچه ی دانشگاه چید و به من هدیه داد. گفت گل ها را خشک کن،در دوغ بریز، خوشمزه است.این روان نویس آخرش روان مرا نابود می کند ، از بس روان نمی نویسد.حسین نوروزی ریش دارد. محمد آقازاده سیال است.رضا عبدی  سردبیر روزنامه است.من لپ تاپ ندارم ولی لب بام نشستن را دوست دارم.آه تمام گربه های خوب ایرانی ! یادم می آید سالها پیش آن موقع که خانه مان در خیابان ملک اراک بود دور و بر خانه مان پر از گربه بود. یکی از فامیل های مان یک گونی را از هزاوه به خانه ما آورده بود.آن موقع نه ساله یا ده ساله بودم.از او پرسیدم :درون گونی چیه؟ گفت : گربه ! گفتم چرا! گفت این گربه ها  به ما عادت کرده اند ، داخل گونی گذاشتیمشان تا در این منطقه رهایشان کنیم تا به روستا برنگردند.گفتم گناه دارند. یادم نیست او چه جوابی داد.حالا احساس می کنم من را هم درون گونی گذاشته اند.من همسایه ی ابوالفضل بیهقی بودم.با فردوسی فامیل بودم.خانه ی حافظ شام دعوت می شدم.با سعدی به سینما پارادیزو می رفتم.با پرویز دوایی به هوشنگ گلمکانی سر می زدیم.حالا درون گونی ام.دارند مرا به جایی می برند که من از عادت هایم فرار کنم.گربه ها حالا در جهان اقتصاد گرسنه اند.حسین نوروزی گفت کاش گوشتی بود به آنها می دادیم ، سیر می شدند.سیگارها به هوا می روند.دودها به عمق زمین فرو می روند.آدم دود است.کبریت نایاب است. سوپرمارکت زیاد است.سینما کم است. مهدی آذر یزدی نیست.گونی بسیار است. وطن فراموش شده است. حسنک وزیر به دار آویخته می شود. ناصرخسرو ! تو را به خدا دیگر به من پند نده آخر من درون گونی ام ، من دور از موسیقی ام ، من میرزاده ی عشقی ام.من یک موبایل از کار افتاده ام.یک لپ تاب افتاده روی پشت بامم.  من اینترنتم که سرعتم کم است. جهان سرعتش مثل باد است، مثل نور است.بار گونی سنگین است.گل های خشک محمدی درون کیف قهوه ای من صلوات می فرستند.نذر کرده اند تا غرق در دوغ نشوند ، تا زنده بمانند. نیمرو های قهوه خانه های بهارستان منتظر من اند.دوغ منتظر من است تا من درونش شنا کنم.گل ها خشک اند.گربه ها گرسنه اند.گونی ها پر از گربه اند.خیابان ملک پر از گربه های خانگی اند.کسی که گربه های هزاوه را به خیابان ملک می برد  و رهایشان می کرد روزی می میرد ،  وقتی مرد و به ملکوت رسید به یاد  می آورد که او گربه ها را نکشت ، فقط از آن خانه ای که دوستش داشتند دورشان کرد.دوری بدتر از مرگ است.شنبه در اصفهان کلاس مبانی هنر نمایش دارم.باید به بچه ها به جای یاد دادن استانیسلاوسکی مبانی نجات غریق شدن در دوغ یاد بدهم.پارچه هم باید بکشم وسط خانم ها و آقایان.زنها جدا ، مردها جدا.باید چشم ها را تیزتر کرد تا مبادا کسی غرق شود.تا مبادا مو های مان به رنگ دندان هایمان شود.و مبادا با عینک اهدایی روزنامه ی جهان اقتصاد دنیا را سه بعدی ، اما خودمان را یک بعدی بفهمیم.آه محمد آقازاده ی عزیز با من یک چای می خوری تا بغض مان یکباره بشکند؟خسته نیستی امشب؟ گریه برای گربه ی گرسنه ، سیگار برگ مانده بر لب دختری است.دختر،  داستان آخرین برگ" او. هنری " می خواند.رضا جان ! وقت ناهار گربه های جهان را از یاد مبر.جنس گونی ها چقدر خوبست.محکم ! نمی شود در زندان گونی ، حتی تونل زد. نمی شود فرار کرد. موتسارت نیست در اینجا ولی اثرش هست.وطن نیست اینجا ولی  دردش هست در روی قلبم و نماد تهران برای من برج میلاد نیست ، کوچه های فیلم تنگنای امیر نادری است.رادیو پیام می گوید سید خندان ترافیک است. ترافیک یعنی آدم ها دارند حرکت می کنند تا همدیگر را ببینند. این خوبست.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:28 | لینک 

    پاییز است و دماوند دمایش سرد است و سوئیس ویس و رامین اش اندکی زیاد است و هوشنگ گلشیری به ری رفته است و تهران" آن حافظ "دارد.قلب ، لبش آویزان است. درخت ، رخت هایش را به قرن هفتم آویزان کرده است.اصفهان ! هان! به یاد بیاور زاینده رودت را که پر بود از آب شاهنامه ی تلخ و مگر هرچه تلخ است حقیقت نیست؟تئاتر شهر هر چه دارد آشتی کنان مراسم با هر اسم است.یک سبک شناس درجه یک سوهان فروش قم نیست. یک سینماگر اکتیو ، رادیو اکتیویته اش بالاتر است. یک سریال ، خانم است. یک آقای خاتمی اهل پاییز است. یک یزد ، صندلی برای نشستن ندارد. یک پیاده رو سالهاست که جای شستن دارد.یک بچه ی کوچک در حال خوردن یک کله پاچه است.کله پاچه  شاعر است و به تنهایی در کوچه باغ فریدون مشیری قدم می زند. پاییز است و کیف مدرسه درش بسته نمی شود از بس پر است از اندوه از دست دادن مادر و ابراهیم و عمو و گوزن ها و اخوان ثالث و جواهرده و بوی باران کودکی و سینما پارادیزو و کیف مدرسه ای که می رفتیم پر بود از صداقت و راستی و مثل حالا نبود که نخبه کشی نام کتاب های کتابخانه مان شود و سردر زورخانه ها به جای زنگ رنگ باشد و در جاده ها کامیون ها دلشان خوش باشد به اینکه گازوئیل  مثل نیل زیاد است و چشم نم ندارد و شمر ها در ماه محرم هی امام حسین را می کشند. و من امروز در چهار باغ آفتاب داغ شدم و نکند در میانه ی بودن یا نبودن تبدیل شوم به ورق پاره های زندان و دژخیم ها هم گاهی موسیقی گوش می دهند و پریشان گویی راه نجات نیست.راه نجات مثنوی بود که گم شد.راه نجات، فال های نخریده ی حافظ در دست کودکان مترو بود.در کودکی نام تمام انشاهای من علم بهتر است یا ثروت بود.می نوشتیم علم. کاش می نوشتیم هیچ کدام. پاییز طبیعی است. آب میوه برای بدن خوبست.دلستر برای شام آماده است. زعفران گران است ولی لازم است. عالی قاپو قاب عکس است.کاش می نوشتیم هیچ کدام. با کاسه ای هم می توان آب نوشید. پیاده هم می توان راه رفت و نام گروه نمایش تو پیاده باشد. می توان باج نداد. می توان به برج عاج رفت. گوشه گرفت و به مردگان رفته و زندگان در حال رفتن فکر کرد. می شود به قلب گفت لب و به لب گفت آلپ  و بلای آسمانی را اندکی دیرتر ورق ورق ورق زد و اسب ها یال و کوپال شان به هزار سی دی مبتذل آویزان است. دشت سینما ندارد. سینما اسب ندارد. اسب آتش نشانی ندارد و همه ی این چیزها از سر درد است و بغضی که از سر ناگفته هاست.کاش می نوشتیم هیچ کدام و کاسه بود و موبایل نبود و از شماره ی صفر تا نه ، شماره من و توست. پنج، عدد یکی است و هشت، عدد یکی دیگر است. ما می میریم و عدد ها می مانند برای زنده های رنده شده با تیغ برنده ی زندگی و هویج ها عاشق خرگوشند و آدم ها شیفته ی رومن رولان اند و بار هستی خیلی سنگین است.موج دریا در این وبلاگ چه می کند؟ دیوارهای کاهگلی وسط این معرکه چکار دارد ؟ حلیم برای صبح زود دلچسب است. اتوبوس هزاوه رنگش قرمز بود. شیشه هایش از جنس یک بقالی کوجک بود . هزاوه از علم و ثروت بهتر بود.ننوشتیمش. و خدا گفته است هر چه بنویسی همان سرنوشتت می شود.  روزگار کودکی ام ، پاییز برگهای خزان زده ی بیشتری داشت و کمتر دلمان می گرفت و باران به صورت مان می خورد و بوی غذا تمام کوچه و تمام تخت های سفید بیمارستان را پر می کرد و گل های گرد آفتا بگردان ، هلی کوپتر گردان سید الشهدا نبود.تخمه نشکن عزیز من دندان های سالمت ساز می زند و در حین رانندگی  چای نخور مبادا با بخار چای به آسمان بروی.مترو امشب پر شده بود از خواجوی کرمانی. شعر، امشب پر شده بود از اندوه و اندوه پر شده بود از پاکت های شیر پاستوریزه ی دوران کودکی. یک نفر هی پاکت ها را می ترکاند.امشب شمال  بارانی است و امشب مداد نتراشیده است و جوهر خودکاری روی قالی ریخته است و دلی به درد افتاده است و مرگی رقم خورده است و نوزادی به رستوران دنیا دعوت شده است.این منوی رستوران ! نو نیست ، کهنه را خوشتر است.قدیم دیمی نبود دوستی ها، جدید آهن فروشی بهتر است.دریاچه گهر لم داده است،سیگار می کشد از بس که تنهاست...هوا رو به سردی است.جادوی ماه مهر نکند قهر باشد با من؟خیابان لاله زار نکند سینماهایش بسته باشد به روی من؟برگهای پاییز پشت شیشه مرا امیدوار می کند به زندگی و به یاد می آورم داستان آخرین برگ را و آن پیرمرد نقاش را و آن بادهای پاییزی امریکایی را و دهه ی بیست امریکا را و خوشه های خشم جان اشتین بک را و گرگوری سامسارا را و  دزدان دریایی یک چشم را و قسمت اول سریال لاست را و فرار از زندان را و جاده ی پیچ در پیچ آستارا به اردبیل را  و چشمه های آب گرم را  و  گردنه ی حیران را و نام آذربایجانی جیران را و گنبدهای اصفهان را و صبح زود از خواب بیدار شدن برای به مدرسه رفتن و چند دقیقه بیشتر خوابیدن را و باغ های گل زرد در یک سحر که نسیمی باشد و سماور آبش داغ باشد و استکان ها کوچک و کمر باریک باشد و بوی انگور تمام پیاده روی از سر بازار تا باغ فردوس تو را ببرد به بهشت و جادو شوی و نگران پول های گم کرده ات نباشی و به یاد بیاوری نام قدیم سینما عصر جدید اراک کاپری بود و نام قدیم خیلی چیزها ، خیلی چیزها بود و زرتشت تنها نام یک خیابان است و نوشابه ی گازدار خطرناک است . دوغ  و چای و چلوکباب ، مسعود کیمیایی است و یک صبح زود در شیراز از خواب بیدار می شوی و چشم هایت رو به باغی باز می شود و از همگان می پرسی اینجا کجاست ؟یکی می گوید رامسر است و دیگری می گوید بهشت است و تو در آنجا آدم ها را می بینی با هزاران گناه در میان لاله ها و مادران خود و پدران قبلا مرده ی خود روزی هزار سپاس به درگاه خدا می کنند که خدا جهنم را تخیل کرد تا آدمی کمتر گناه کند و بایزید و حلاج و بوسعید و عطار و پیامبر خوش آمد می گویند و همه  تو را دعوت می کنند به سینما کاپری و هزار فیلم با یک بلیط  می بینی و مثل قدیم ها وسط فیلم تخمه می شکنی بی ترس از دست دادن دندان ها و بغل دستی ات سیگار می کشد و کناری ات دارد برای قهرمان فیلم گریه می کند و دکتر ژیواگو دیده می شود و دزد دوچرخه و همشهری کین و کازابلانکا و درباره الی و دایی جان ناپلئون و دندان مار و عشق در بعد از ظهر و مکانی در آفتاب و بوفه بیست و چهار ساعته  باز باز است . و هیچ مادری که قبل از تو مرده است گناهان تو را به رخ ات نمی کشد و آبرو داری می کند .بابا ها فرزندان شهید شده شان را می بینند و خیلی ها به قهوه خانه می روند و چای می نوشند و از مسخرگی دنیا می گویند و به یاد می آورند آن روز برای یک معامله چقدر چانه می زدند و حالا به آن روز می خندند و تراژدی های روزگار حیات مبدل به کمدی می شود و ژان پل سارتر رمان کار از کار گذشت خود را در یک کمد می گذارد و قفل می کند و حقیقت بوی انگور است و مردمان سر از قبر در آورده تمام شیرینی های عصر های پنج شنبه که بر سر قبرشان گذاشته شده بود را صحیح و سالم تحویل ما می دهند و همه ی آدم ها جزو فهرست شیندلر هستند. می میرند ولی رستگارانند.پاییز بوی انگور است و کاهگل باران خورده و سلام دادن به یک بابا و آب ریختن روی قبر مادری که از پنجم مهر ماه ۱۳۸۰ روی یک پهلو ، میان خاک خوابیده است و پاییز برای من جعبه ی مداد رنگی است که کلاس چهارم ابتدایی بودم و در دبستان هدایت  درس می خواندم و خانم معلم مرا صدا زد و گفت یک جایزه داری ! مداد های رنگی را به من داد و من شتابان و افتان و خیزان بعد از تعطیل شدن تا خانه دویدم تا جایزه ام را به مادرم نشان بدهم ، غافل از اینکه سالها بعد بود که فهمیدم تمام آن جایزه ها را مادرم به مدرسه آورده بود ...پاییز همان دویدن های از سر بیخبری بود .پاییز رنگ های آن جعبه ی مداد رنگی بود آبی و دریا و آجرهای مدرسه ی کوروش وقهوه ای و سنگفرش های قدیمی خیابان امام و خاکستری و موسیقی آژانس شیشه ای و موسیقی موتسارت و باخ و آخ از شکستن  در  چوبی خانه های  حافظ و سعدی و خاقانی و بایزید بسطامی و باغ رضوان اصفهان راضی هست به این گفته های ناگفته؟  

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 10:48 | لینک