تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

   بندر انزلی در شمال سالم و سلامت است.  گنبد امام رضا در مشهد می درخشد. ملافه ی بیمارستان ها  شسته می شود.درختان انار ساوه پر بارند.اصفهان،  زاینده رودش پر از آب است.حال حسین رحیم زاده خوب است. قطار تهران به اهواز الان در حال حرکت است، رستورانش پر از آدم های سیگاری است. لباس فروش میدان بهارستان الان خواب است. خلبان پرواز شماره ۷۸۵ به مقصد فرانکفورت همین الان از خواب بیدار می شود تا به فرودگاه برود زنش با او خوش و بش می کند. رییس مترو روی بام است. اتوبان افسریه هنوز پر از ماشین است. حال عمو  در تهران خوبست. طلا فروشی اکبر آقا در چهارراه کوکاکولا در امنیت کامل است.  مسعود کیمیایی زنده است. محمد رضا شجریان  در حال گوش دادن به صدای افتادن پاییز از برگ است و قهوه می نوشد... و در این میانه انگار تنها ابراهیم کریمی با آن مو های پرپشت و عطر خوشبو و کیف چرمی قهوه ای و خنده هایش نیست... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:59 | لینک 

   ریچارد براتیگان ماهیانش را دارد به کجا می برد. من امشب می خواهم به میدان هفت تیر بروم و به خانه ی  عنایت سمیعی بروم  و از او بپرسم ماجرا از چه قرار است و اگر استاد پرسید کدام ماجرا ؟! بگویم نمی دانم. دلم می خواهد به شهرک آپادانا بروم و از  شمس لنگرودی بپرسم یک سوال دارم و اگر  استاد پرسید چه سوالی؟ بگویم نمی دانم. فقط احساس یک سوال دارم. احساس یک رعد و برق دارم. احساس یک نماز صبح گاهی کنار دریا دارم. دلم می خواهد الان آپادانا و میدان هفت تیر تفنگ بشوند و مرا تیرباران کنند. خسته ام . عصر باران نیامده است ؟ موسیقی آوار نشود بر سر من ؟ کافکا تکراری است. پروست تکراری است. فروغ تکراری است. جمعه است این روزها . "دنیا زندونه برام" رادیو پیام داره می خونه.

   صدای باران به گوش می رسد اما نه باران ریزان از آسمان،  که باران مانده در قلب یک سی دی خش دار که خش دار بودن بهتر از سفر به خاش است که  کفش های زاهدان پر از ریگ های "ریگی" است و حافظ در سی سی یو ست و سعدی در سایت خود دیروز نوشته بود بیا برویم به قهوه خانه ای که  استکان هایش کثیف باشد و ویزا برای  دیدن الیزابت اول نخواهند. من این روزها انگار مرده ام و در سالروز مرگ استاد ابراهیم کریمی چقدر آدمها مودب شده بودند و اصفهان زاینده رود دارد ولی باران ندارد . محال است شنا در پاییز، که آنفولانزا سخت سهمگین است. بچه ها بازی می کنند در پارکینگ روبروی خانه و نمی دانند روزی روزگاری وقتی به خانه برمی گردند پدرشان به خواب رفته است و مردمان می آیند و جنازه را برمی دارند و در میان اشک و اندوه به قبرستان می برندش و همین بچه ها روزی روزگاری دوباره به پارکینگ می روند و بازی می کنند و گرگم به هوا بازی می کنند و قایم موشک بازی می کنند و نمی دانند روزی روزگاری دوباره از میان یاس های تنیده شده در روی دیوارهای آجری خانه شان صدای ضجه ای به گوش می رسد. نوبت مادرشان است و مردمان خوب و با صفا دوباره سر می رسند و جنازه زمین نمی ماند و خرما پخش می شود و مادر قایم می شود و پنهان می شود و بچه ها دیگر به پارکینگ نمی روند و بازی نمی کنند  و افسرده می شوند و مردمان گمان می کنند بچه ها مودب اند و  بچه ها از پشت پنجره  به بچه های دیگر نگاه می کنند و مردمان خوب ، به سفره های خود پناه می برند و به رختخواب های خود و به بالش های خود و به باغ ملی های خود و به سه راه ارامنه های خود و به بستنی فروشی سعادت خود و به قدم زدن های خیابان ملک خود و بچه ها بزرگ می شوند . به دانشگاه می روند و زن می گیرند و به یاد می آورند که روزی روزگاری  بوی انگور  را می خوانده اند و سر خیابان قائم  مقام قدم می زده اند و هزار دور به میدان باغ ملی می زده اند و مادری بود و بابا نان می داد و عمو حسین بود و  مشهدی علی محمد نام یک روستائی فیلسوف بود و باز باران بود با ترانه با گهرهای فراوان که می خورد به پشت بام خانه ای پر از  دیش ماهواره که گیلان فقط نام یک خاطره بود و گلچین روزگار ، خوبان را زود با خود می برد و آنچه بر جای می ماند صید قزل آلا ست در امریکا و کارور و صفحه ی آخر خوشه های خشم و عروج لاریسا شپیتکو و تصنیف کازابلانکا و دود عود شجریان و الا یا ایها الساقی حافظ و کشف الاسرار میبدی و تکه ی اول بوف کور و تکه ی اول مسخ و تکه ی اول ملکوت بهرام صادقی و چراغ ها را خاموش می کنم زویا پیرزاد و پیرمرد و دریا ی ارنست همینگوی و شاه لیر شکسپیر و آدمی باید به فکر فرو برود که عمر این آثار از او بیشتر است و وقتی جهان به پایان خود برسد همه ی کتاب ها خاک می شوند و سینما ها خراب می شوند و از لندن جز تلی از خاک چیزی باقی نمی ماند و تمام وبلاگ ها و سایت ها بی تشییع جنازه می میرند و از جهان تنها سکوتی می ماند و آسمان به بشریت افتاده بر خاک می خندد و به تئاتر شهر که روزی روزگاری همه دور آن حلقه می زدند می خندد و کافی شاپ های خوشگل و دختران خوشگل و آدم های جذاب و کاریزما تمام شده اند و آن روز  محمد رضا شجریان نیست. احمد رضا احمدی نیست.  آدم ها به قول گلشیری دست به " صدور صوت " نمی زنند.قهوه خانه های بهارستان برای همیشه تعطیل شده اند و  حکومت ها نگران جنبش های  بنفش و سبز و آبی نیستند و هر چه پارچه ی رنگی  مانده ،  بر روی پدران و مادران انداخته شده است و در پارکینگ ها ماشین ها بی صاحب و بی حساب فراوان است.

   بچه ها بزرگ می شوند و خود پدر می شوند و خود مادر می شوند و همیشه نگران بچه های خودند تا مبادا به پارکینگ بروند و وقتی بیایند که نباشند و یک روز گرگور سامسا جوجه می خورد و بعضی دردها را نمی شود به کسی گفت و شاه لیر در فنجان ، قدرتش در همان حد دایره ی فنجان است و بعضی ها به گمانم گمان عمر نوح دارند و تاریخ را خوب نخوانده اند و اسطوره ها را نمی شناسند و نمی دانند  غمگینی روز جمعه  غنیمتی است .قایق در زاینده رود خشک ، حضرت نوح بدون انسان است و کسی  را دیشب در خواب دیدم که از یک دیوار بالا می رفت و روی خاک ها ی اهواز قطار  شانگهای را پرت می کرد تا اندکی از اندوهش کم کند و کم نمی شد...

   گاهی فکر می کنم فایده ی این نوشتن چیست. تردید به سراغم می آید.می توانم به جای اندوه نگاری ، پارکی بروم و سوار تاب شوم. می توانم به کناره ی زاینده رود بروم و به تصنیف خوانی های اهل دل کنار پل خواجو گوش بسپارم. به پارک ملت تهران بروم. به میدان انقلاب تهران بروم و کتابی بخرم. به پارک اندیشه ی تهران بروم و زیر درختی بنشینم و فکر کنم. به پارک ائل گلی تبریز بروم و به درختان بزرگ آنجا نگاه کنم و بعد به نادر و یعقوب و فرزاد  و سیروس سری بزنم. به مقبره ی حافظ در شیراز بروم.  به خانه ی دوستم  حسین رحیم زاده در شیراز بروم. به کارون سفر کنم. به دو راهی چیلان چولان بروجرد بروم.به خرم آباد بروم و به سیامک موسوی و عزیز کلهر  و نصرت مسعودی سر بزنم. به تالش بروم و ساعت ها در کتابخانه ی مسجد جامع بنشینم و اسم اعضای کتابخانه را ورق بزنم و با علی رزمجو حرف بزنم. به اردبیل بروم و با رزاق به آبگرم های سرعین برویم و به مشهد بروم و با بهروز به سر قبر علی قائم مقامی و علی یزدی بروم. به رامسر بروم و روزها و روزها در خانه ی رامین بنشینم و فیلم ببینم. به یزد بروم و با حسن نقاشی از ابراهیم کریمی بگویم . به  تنکابن، خانه ی وحید بروم و از پنجره های خانه اش به دریای طوفانی مثل دلم نگاه کنم و به آلمان بروم علی سوزنده را ببینم و با او درباره ی دوران سربازی حرف بزنم.  به خانه ی کیانوش در برازجان بروم و  زندان تاریخی آنجا را یک بار دیگر ببینم. به تهران خانه ی  عنایت سمیعی بروم و از او بپرسم ماجرا چیست و او بگوید کدام ماجرا  ! و من بگویم نمی دانم. خودم هم نمی دانم.  به هند بروم و از فرزاد بپرسم روزگارتان خوبست ؟ و اصلا آیا روزگار خوبست؟  به تهران ،  به خانه ی جعفر و رامین و عباس بروم و به آنها بگویم یادتان می آید آن تصنیف خوانی ها در بازار اراک ، سال هزار و سیصد و شصت و پنج...یادتان می آید پرویز اشتری را ... و به بندر عباس بروم و  با مهدی عطایی خاطرات مان را در دوره ی دانشجویی مرور کنیم و به سمنان بروم و به اسماعیل همتی بگویم هنوز ، شب ، بارانی ست؟ و می دانم و می دانم و خوب می دانم روزی روزگاری عمر نوستالژی هم تمام می شود و دیگر بچه ای در پارکینگ نیست. روزی روزگاری از آدمی خبری نیست. چند شب پیش محمد صالح علا زنگ زد و گفت به آسمان نگاه کن. ماه را می بینی ؟ ان موقع در جاده بودم. نزدیک اصفهان. رانندگی می کردم. گفتم. آره. چطور؟ گفت من هم دارم می بینم. تو در اصفهان و من در تهران. هر دو یک چیز می بینیم و این شگفت انگیز است. در دلم گفتم این ترسناک است. گفت این خیلی خوبست. در دلم گفتم وقتی جهان یک باره نابود شود  نه ماه باقی می ماند. نه انسانی که به آن نگاه کند و نه آسمانی که ماه را بتواند نگاه دارد .امشب دلم هوای گریه دارد. احساسم می گوید جای حقیقت در کاسه نیست. در سفر نیست. در شیراز و تهران و برازجان نیست. در طشت  خون نیست. در دیس نیست. حتی گنجایش آن به اندازه ی وطن نیست. بزرگ است. مثل ابراهیم کریمی ست. مثل بوی یک عطر ناب فرانسوی است. مثل مثل مثل مثل ...انگار زبانم بند آمده است...گمان می کنم هر گاه به عشق فکر می کنم تمام افسردگی ها و یاس ها و غم ها و اندوه جاویدانم مبدل به چیزی دیگر می شود. به یک خیسی زیر باران. یک چای سرخ. حالا احساس می کنم این همه آثار خوب در دنیا حتما و حتما و حتما زیر باران و با عشق به دوست داشتن شکل گرفته اند.دوست داشتن  و حتی اگر کسی تو را دوست نداشته باشد و  حتی اگر برای دیگران دکتر" استوکمان "باشی و  به ظاهر "دشمن مردم" باشی ... اگر اینچنین نبود مولانا نبود . راز اندوه کشف نشدنی است، اختراع حقیقت است.جهان به پند های ناصرخسرو نیاز ندارد. هر آدمی ، آیینه نیاز دارد نه پند.تمام جهان خنده نیست. تمام جهان اندوه نیست.تمام جهان ، اندوه پس از خندیدن است.

   الان اس ام اسی دیگر آمد. عباس شباویز مرد...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:32 | لینک 

   جیب هایم را گشتم. نبود. "پاییز طلایی" " لاچینی" را می گویم.گمش کرده ام.چند شب پیش در تهران باران می بارید.به دیدن نمایش "رومولوس کبیر" رفتیم.عمو "سهراب سلیمی" و "پیام دهکردی "و "سیامک صفری "بازی می کردند.تئاتر شهر زیر باران خیس شده بود.آن بالای بالا روی پشت بام تئاتر شهر به گمانم یک رئیس و یا یک "مریض خیالی "و یا "مولیر" چتر بالای تئاتر شهر گرفته بود تا مولانای درون کیف قهوه ای ام خیس نشود.تئاتر شهر هم پاییز است و من دلم برای سال هزار و سیصد و شصت و چهار می گیرد که بچه بودم و به همراه گروه نمایش اراک برای جشنواره تئاتر فجر به تهران آمده بودیم. مولانا قصه ای دارد به نام" پیر چنگی ". روزنامه ی جهان اقتصاد صفحه ای دارد به نام "جهان اندوه".

   سال ۶۴ آمده بودیم تهران و روی نیمکت های سنگی محوطه ی تئاتر شهر نشسته بودیم و با" مهدی معصومی" از "دکتر شریعتی" حرف می زدیم.درون کیف ها یمان دوستی و برف بود.حالا به کیف ام نگاه می کنم: کتابی از "چخوف"، گزارش های درسی دانشجویان، سی دی " سیر " استاد "مسعود شعاری" ...

   رومولوس که تمام شد به بیرون رفتیم. جهان همچنان خیس بود.مولانا خیس شده بود.پیر چنگی در قبرستان خوابیده بود.گرسنه هم بود.چشمم به همان نیمکت سنگی ۱۳۶۴ افتاد. چقدر پیر شده ام! به نیمکت حسودی ام شد.به دور و بر صندلی سیمانی رفتم.خواستم ببینم از آن همه حرف های آرمانگرایانه و" دکتر شریعتی" و حرف هایی در خصوص عدالت و آزادی چیزی کنار صندلی باقی مانده یا نه ...نه! هیچ نمانده بود. آنجا فقط چند تکه روزنامه ی خیس افتاده بود.قطره های باران روی "  اوباما " - که تیتر روزنامه بود - می افتاد.به زمین نگاه کردم.روی تن زمین ، چیزهایی انگار می دیدم.خوب که دقت کردم چند تانک دیدم.چند مراسم صبحگاه دبیرستان که هر از گاه از بلندگوی مدرسه نام دانش آموز شهیدی پخش می شد، چند لبخند رزمنده و چند موج انفجار و روی زمین خیس همه ی این چیزها را دیدم و مادرم را هم دیدم که کنار سماور ، چای صبحانه را آماده می کند و می گوید " رضا بلند شو مدرسه ات دارد دیر می شود، بلند شو ببین زمین پر از برف شده"

   آنقدر برف را دوست داشتم که با شنیدن این کلمه از جا می پریدم و مستقیم به سمت پنجره می رفتم.برف بود و سپیدی و کوچه های نیاوران و ترانه های دلتنگ رادیوی قهوه ای آیوا ...و صدای پر طنین بابا و خواهری که از فرط شادی دیدن برف به بالا و پایین می پرید.بخاری می سوخت و مولانا را گرم می کرد.پیر چنگی سیر بود و نوار " سیر " گوش می کرد.پشت شیشه ها هوهو کردن بود و دهان ، نان سنگک را تجربه می کرد.حلوا بود و مربا و وعده ی مادر که ظهر ناهارمان قورمه سبزی است. آمریکا و سیاست به کنار بود.سیب از بی بی سی مهم تر بود و ساعت ها خیره شدن به شعله ی آبی رنگ بخاری ما را آرام آرام شاعر می کرد و غروب های جمعه معنی هجران را درک می کردیم و صبح اراک آغاز می شد با برف و شال های کاموایی ، عشق های دوران نوجوانی و غروب اراک آغاز می شد با سفر کردن هر روزه به باغ ملی...

   الان که مشغول نوشتن این پیر چنگی نگاری هستم ، کمی پادشاهم . کمی کنیزک.کمی مولانا. کمی پریشان.الان کتری روی گاز است. یک روز باید جرات به خرج دهم و موبایلم را درون کتری بیندازم و از شرش راحت شوم.عددها شمشیرند.باید درون  قوری چای ، برف بریزم ، آنهم فقط برف دهه ی شصت.باید درون کتری ، پرایدم را بیندازم تا بجوشد و در قوری چینی ، گلیمی پهن کنم و با "مهدی معصومی "بنشینیم و درباره ی رابطه ی معنادار سینما کاپری با مربای تمشک حرف های قهوه خانه ای بزنیم.دلم می خواهد درون کتری ، کنترل ماهواره و تلویزیون را هم پرت کنم و در قوری چای ، دوست دوران مدرسه ی راهنمایی ام "محمد ملکی "را بیندازم تا دم بکشد و به یاد  بیاورم که روزی روزگاری دوستی ها در برف پر از رد پا بود. و مثل الان عشق ها مقوایی نبود که زود به زود زیر باران تا بخورد ، بشکند و نم بکشد.

   حالا نیمه های شب است. سوار اتوبوس هستم و عازم اصفهان. به خیابان های سرشار از ۱۳۸۸ نگاه می کنم. نه ! اگر هم برفی ببارد این خیابان های هشتاد و هشت توان نگه داشتن برف را تا صبح ندارند ، از بس در این شهر چراغ است. نئون است. نور است.دود است.

   پاییز همان بخار استکان چای کنار "درخت گلابی" است.تهران حوالی بهارستان ،" امیر نادری "است. تهران  حوالی شهرک قدس ، تگرگ است. تهران حوالی نارمک ، بادبادک است. تهران حوالی بازار ، زعفران است. تهران حوالی مجیدیه "کازابلانکا"ست. نگاه "سعید راد" فیلم" تنگنا"  به خواهرش همه ی تهران است. پاییز که تمام بشود نوبت عاشقی است ، نوبت برف است و این خیلی امیدوار کننده است ، هر چند برف های تهران خیلی خیلی زود آب می شود... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 0:59 | لینک 

   شجریان گوش می کنم. می خواند" تفنگت را زمین بگذار". در پراید نشسته ام و دندان درد دارم. چهارباغ پایین ترافیک زیادی دارد. در راه به هتل ها و صفویه و آدم ها نگاه می کنم. بوی بریانی و حلیم بادمجان  را حس می کنم. حالا به میدان انقلاب اصفهان رسیده ام.دور می زنم و دوباره دور می زنم.به پارکینگ می روم.بعد از پارک ماشین ، پیاده به سوی زاینده رود می روم. کتاب تاریخ ادبیات ایران در دستم است.بازش می کنم. از دل کتاب ، رودکی و منوچهری دامغانی و سنائی غزنوی و چند مغول و یک امیرتیمور لنگ و یک حافظ و چند غزل سعدی و یک "نوبت عاشقی" و" بوی جوی مولیان آید همی "و "ریگ آموی" و" آهوی کوهی در دشت چگونه دودا" و نثر مسجع خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار میبدی بیرون می ریزد.

   صدای شجریان هنوز در گوشم است." تفنگت را زمین بگذار". کنار زاینده رود خالی قدم می زنم. چقدر خالی بودن وحشتناک است. گمان می کنم انسان برای این به دنیا می آید که از خالی بودن به پر شدگی برسد. زاینده رود حالا خالی است و دلم گرفته.از دور ، نمای یک هتل را می بینم که لابد میهمانانی دارد و کسانی هستند که تفنگ های شان را زمین گذاشته اند و آمده اند سرزمینی را ببینند که حافظ دارد و خواجوی کرمانی دارد و توس و فردوسی دارد و ببینند که همه ی شاعران خوب ایران بی تفنگ بودند و مولانا سلاحش عشق بود و ناصرخسرو تفنگش پند بود و رودکی خمپاره نداشت ، چنگ داشت.

   در کنار زاینده رود قدم می زنم وانگار از ابد اینجا خالی از آب بوده است. انگار همه ی آب های زاینده رود ،که سرشار از زندگی بود، روانه ی تخت جمشید شده است! که تخت پادشاهان همیشه لرزان بوده است در این سرزمین.

   بیتی از خواجه ی شیراز مثل ماهی خودش را از کتاب بیرون می اندازد به گمان اینکه  رود همچنان آب دارد.بیت می رود .می لغزد.لباس عروسی بر تن دارد.تفنگی در آنجا نیست اگر هم باشد تیرها برای  مجلس عروسی است و همراهان داماد، سوار بر اسب های شان تیر به آسمان می فرستند.تیر بر گلوی کودکی فلسطینی نمی نشیند. تیر بر سینه ی کودک عراقی جا نمی گیرد. تیر  مغز یک آزادیخواه را متلاشی نمی کند.تیر زن افغانی را نشانه نمی رود.بیت ، اهل بیت  ندارد.بیت از بی آبی ، عباس علمدار می شود.

   در بستر رودخانه به جای آب، که روزی روزگاری آینه ی عشق گذران بود، میهمانانی از ولایات خارجه قدم می زدند.بیت حافظ به همراه رودکی پریشان است. برای میهمانان خارجی دلبری می کنند.بیت به زبان محمد صالح علا به توریست ها می گوید " به ایران جان  خوش آمدید"، "به امشب خوش  آمدید". میهمانان ساندویچ می خورند. عکس می گیرند از برهوت خشکیده رود و نیشابور بعد از حمله ی مغول و  فیلم می گیرند از مهاجرت تلخ  بهاالدین ولد از بلخ و از عین القضات همدانی و از چگونگی ترور میرزاده ی عشقی  و انزوای ستارخان و باقرخان در آخر عمرشان. حالا باغ طوطی شهرری را در خشکیده رود می بینم. چوب دار حلاج در گوشه ای  کنار قایقی تفریحی افتاده و رودکی پیر شده است و موهای سرش به رنگ دندان هایش سفید شده است  و رودکی گویی تکیه داده است به پایه های یکی از سی و سه پل.و بیت تشنه است. بیت، بیت ندارد. بیت پا ندارد. بیت سر ندارد. بیت حبس است و ملاقاتی ندارد.بیت مشک خالی هم ندارد.انگار فقط این زاینده رود نیست که خشکیده است.خشکیده مردمان و خشکیده زنان و خشکیده دوستان و آخر همه چیز باتلاق گاوخونی است.پایان یک تفنگ آغاز آب رکن آباد است.پایان یک تفنگ آغاز یک روزنامه است که رکن چهارم یک جامعه است.شبی خواب حضرت نوح را دیدم. که کشتی اش را دوباره می سازد ، این بار در بستر این رود. 

   حالا باید برگردم . ظهر شده است و وقت ناهار. میهمانان به هتل خود برگشته اند.لای کتاب تاریخ ادبیات را می بندم. شاعران به درون کتاب  پناه می برند. گرمشان شده است.به پارکینگ می روم. سی دی شجریان را در پخش می گذارم. می خواند" تفنگت را زمین بگذار".توقف می کنم. لای کتاب را باز می کنم.به بخش حافظ رجوع می کنم.غزلی را می خوانم. یکی از بیت ها ی غزل انگار چاپ نشده است.نیست.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:10 | لینک