تبليغاتX
عطر ریخته - کوکوی کبوتران حرم ، درباره ی الی
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

   هد فون در گوشم است و به یاد می آورم آن شب کذایی که در اطراف ترمینال جنوب آن زن را دیدم. زنی چادری دیدم که با دختر حدود 9 ساله اش راه می رفت. یکباره دخترک به طرفم آمد و به من گفت "آقا ساعت نمی خری ؟" به مادرش نگاه کردم. مادر بلافاصله خودش را به درون چادر سیاهش پنهان کرد . به دخترک گفتم" کو ساعت ؟"  ساعت رنگ و رو رفته ای بود. "قیمتش ؟"  دختر بچه گفت" هشت هزار و پانصد تومان" . هزار حدس زدم.یکی اش این بود که از خانه قهر کرده اند و می خواهند به شهرستان بروند و پول بلیط باید تهیه کنند.

   حالا شب است. به کوکوی کبوتران حرم کار علیرضا نادری فکر می کنم. همین الان مینو دختر هفت ساله ام کاغذی جلویم گذاشت. با خط خودش نوشته است" دریا زیباست.زیبا دریاست".به علیرضا نادری فکر می کنم. به نگرش اجتماعی اش و به خیل هنرمندان انتزاعی اندیش.

   ترمینال جنوب نیمه های شب خاصی دارد. آن زن کیف بزرگی داشت. چادرش نو و تمیز بود. عینک بر چشم داشت و بسیار خجالتی بود. دلم را به دریا زدم. به طرف خانم رفتم. گفتم" ساعت دیگه ای هم دارید ؟" چهره اش را پنهان کرد و گفت "نه. همین یکی !"

   چند روز است که درباره ی الی را دیده ام. اصغر فرهادی هم جزو تماشاگران کوکو بود." دریا زیباست.زیبا دریاست." نخبه ها چقدر آرامش دارند.

   امروز جلوی کتابفروشی ققنوس مردی جلویم را گرفت و گفت "گرسنه ام". امروز صد و بیست نفر نمایش کوکوی ...را دیدند. و امشب ستارگان آسمان همچنان بر سر کار هستند آدمی ، وقتی دوست دارد بمیرد ، که آشنایان مرده اش بیشتر از دشمنان زنده اش باشد.آن زن با آن دخترک ساعت 3 صبح در ترمینال جنوب چه می کردند و همان موقع به گمانم علیرضا نادری فریادی از ته دل کشید و اصغر فرهادی الی را به دریا می برد و بر نمی گرداند.

   هدفون در گوشم است و قرار است خاتمی و میرحسین موسوی و کروبی هم کاندید ریاست جمهوری شوند.

   امشب دور و بر ترمینال جنوب و ترمینال شمال شلوغ است . ترمینال جای مناسبی برای گریز است بی ساعت و زمان و مسافران هی به زیارت می روند و هی بیقرارند و هی ساعت ها فروخته می شود و هی سرنوشت ما شده است هزار حدس برای زنی با دختر ساعت فروشش در ساعت 3 صبح به قیمت هشت هزار و پانصد تومان.

   مینو دلش می خواهد برایش لپ لپ بخرم. دیروز لپ لپ برایش خریدم. درونش زنی تنها بود که چادرش را سفت گرفته بود و دخترش انگار سرخوش و شاد بازی می کرد. لپ لپ  ،  دریا هم داشت. به گمانم درون لپ لپ فردا ، شوهر آن زن باشد و حالا باید هزار حدس برای شوهر آن زن بزنم.

   مردی که گفت گرسنه ام به درون کتابی از عطار فرو رفت و نتوانست سیر شود و به کتاب همسایه رفت و پنهان شد.نام کتاب همسایه " جنایت و مکافات " بود. کیمیا دختر نه ساله ام مشغول چیدن سفره ی هفت سین است. باید سفره را به مدرسه ببرد تا نوروز گرامی داشته شود. کره ی زمین انگار لپ لپ است.درونش ماییم که معلوم نیست جایزه ی چه کسی هستیم. اصغر فرهادی کاکائو ست. علیرضا نادری قهوه ی تلخ است . نکند آن زن و دختر ساعت فروش  عقربه ی همان ساعت شوند و هی بچرخند به دور ترمینال گرد جنوب...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:24 | لینک