تبليغاتX
عطر ریخته - مرده ها به چه کسی رای می دهند؟
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

    مرده ها به چه کسی رای خواهند داد؟ زمین آینه ی آسمان است. روح خواجه نصیر الدین طوسی در آسمان ، انتخابات را رصد می کند یا نه؟ رصد خانه ی مراغه در آسمان ، عشق را ردیابی می کند یا نه؟  اینکه چگونه خلیفه ی بغداد را باید کشت در آینه ی ستارگان دیده می شود یا نه ؟ شمشیر مهم تر است و یا عشق ؟ قلب زیباتر است و یا رنگ ؟ مراغه برای پایتختی بهتر است و یا داشتن زعفران خراسان ؟ تمام مرده های من امروز در آسمان چکار می کنند ؟ دعا می خوانند ؟و یا قرآن می خوانند ؟ و به روز رستاخیز فکر می کنند ؟ و یا به سینمای زمین نگاه می کنند؟ و به عمر رفته و به کودکی از دست داده و به کشف الا سرار خوانده نشده و گریه های نکرده بر حسنک وزیر و به دماوند نرفته فکر می کنند؟  زمین امروز گرم است و مرده ها گرمشان شده است و ارواح در آسمان مرزشان گم شده است و عشق شان ناپیدا و طبقات پس از طبقات و در هر طبقه چای و سکنجبین و کاهو نیست و در هیچ طبقه ای منم منم منم نیست و اسپیلبرگ اگر روزی از همین روزها بمیرد به خاک سرد نگاه می کند گویی که از ازل هیچ نبوده است و در شبی همه چیز فنا خواهد شد و نه از پوستری خبر می دهد کسی و نه از بی عدالتی کسی چیزی به یادش خواهد آمد و نه از ستادهای چند طبقه ی کاندیداها و نه از تاریخ حمله ی مغول و چنگیز خان و هر چه هست بی کسی است و در خود پیچیدن و حسرت و دریغ هایی برای کارهای کرده و حرفهای زده شده و حرکت ممتد پای ها و  روز موعود هر کس شکلات های خورده اش را می بیند و آدامس های جویده شده در دهان اش که سر به میلیون ها می زند و حرف های خوب محبوس شده در گلویش و عشق های بدون افلاطون و پیاده روی های سرشار از کافی شاپ و هدفون های پر از کامران و هومن و سرزمین بی سمرقند و جهان بدون گریستن های حافظ و سعدی های به سفر نرفته و رودکی های نابینا و عرق های مانده بر پشت شتر پیامبر ...شعر شاملو قرار است پناهمان باشد ؟ و با شعر فروغ می توان وقتی مرد پشتش سنگر گرفت ؟ من می ترسم که مرده ها دغدغه هایشان این نباشد که کره ی خاکی رییس جمهورش کیست و نگرانی شان مملکت خودشان و شخص خودشان باشد. دیروز فکر می کردم  من که اسمم رضا مهدوی هزاوه است رییس جمهور آسمانم  چه کسی است ؟ چه کسی به من فرمان می دهد و چه کسی من را به زندان می اندازد و چه کسی مسوول گردشگری من است و چه کسی دادگاه من است ؟ رای من به کدام پیامبر است ؟ نگرانی بیهوده است. ما به جایی خواهیم رفت که شاعر شعر" ای بخارا شاد باش و دیر زی "رفته است و همانجا که ابوالفضل بیهقی و آن زاده ی دهکده ی باژ، حکیم ابوالقاسم فردوسی و ابن عربی و خداوندگار مولانای عزیز و حسام الدین چلبی و شمس تبریزی و خواجه محمد حافظ شیرازی و جامی سراینده ی سلامان و ابسال و عطار نیشابوری گوینده ی شیخ صنعان رفته است . رییس جمهور های مرده بیشتر از رییس جمهور های زنده است . آدم های بد مرده بیشتر از آدمهای بد زنده است . آدم های خوب مرده بیشتر از آدم های خوب زنده است. عشق در حال کپک زدن است. نان بیات است. خنده صلاح نیست. بازی ، هوای خوزستان است. دست دادن  ، اردبیل سرد است. دیدار ،  گردنه ی پیچ در پیچ حیران است.مهر تنها نام ماه اول پاییز است. از خورشید تنها گرمایش باقی مانده است . خورشید دیگر "خانم" نیست.  انار دیگر یادآور" بابا " نیست. صفحات روزنامه ها یا چپ و یا راست است. سماع گم شده است. قونیه آدامس میهمانی های مجلل است. کن نام یک جشنواره ی سینمایی  فرانسوی است. دنیا مثل ماجرای رکسانا صابری امریکایی  است .یک روز هیاهوست بر سر زندان رفتنش و روزی دیگر هیاهوست برای آزاد شدنش و روزی که بمیرد کسی به یادش نمی آید آن هیاهوها و جنجال ها و آرام آرام بدن رکسانا به خاک می رود و به خواب می رود و حقیقت که زنده است لبخند می زند به آن هیاهوهای بر باد رفته و چیزی که بر دست مانده است مشتی اظهار نظر است و مشتی گفته ها و خنده ها و اندکی موریانه بر  روی بدن و پرچم رها شده بر جنگل افلاطون و سقراط و هگل .... راه حقیقت از کدام سوست ؟ و پشت هر ستاد انتخابات به جای بهشت دیش است و نوش های به یاد ماندنی همراه با نیش است و خواجه عبدالله انصاری برگ درخت  گیلاس  خویش است و پایتخت بچه های جنوب شهر اتیوپی است و عطر مانده در تن کوچه ها یاس است و مسجد محقر پیامبر و گنبد امام علی و علامه محمد تقی جعفری و جاده ی ابریشم و پریشان گویی و وحدت وجود مولوی و قبر پروفسور پوپ در اصفهان است و شال های سیاه و سفید و شال های سبز و پرواز کایت ها بر فراز تهران بدون دریا و کویر خالی از دکتر شریعتی جلوی چشمانم است و به یاد می آورم کسی گفت و می گوید" فاطمه فاطمه "است و کسی می گوید" مولانا مارکسیست است "و کسی می گوید" من ضد اسطوره ام "و مرده ها دیگر چیزی نمی گویند و باید بنشینند در گوشه ای از آسمان و به گذشته ی خود نگاه کنند و هی غبطه بخورند و بر گنبد حرم امام رضا دست بکشند و حرفها ی خود را به یاد بیاورند و از آسمان ببینند که بالاخره کسی رییس جمهور زمین شده است و هنوز مملکت وجودی خودش بی رییس است. از هیاهوی زمین می ترسم .

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:21 | لینک