تبليغاتX
عطر ریخته - حکایت
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

...در خانه باز بود و درویش تنها نشسته بود و ساز می زد.غریبه ای به نزدش آمد . غریبه خبرهای تلخی از سرزمینی دور در دلش بود. تردید داشت به درویش خبرها را بگوید یا نه...غریبه خسته بود.درویش آرام ساز می زد.غریبه خوابید. غریبه بیدار که شد شام خورد. درویش هنوز ساز می زد. غریبه طاقت نیاورد. هر چه دیده بود گفت.درویش خندید. غریبه شگفت زده شد. غریبه گفت خبرهای من  بسیار تلخ بود! تو چرا می خندی ؟ درویش گفت: جوان ! خبر هر چه تلخ تر باشد دنباله ی شیرینی دارد. بد وقتی نابود می شود که تمام بدی اش را عریان کند.تا به حال جوان های زیادی برای من خبرهای" تلخ و شیرین " از آن سرزمین می آوردند.حالا که سراسر" تلخ " است روی دیگر سکه عیان خواهد شد ، دیر یا زود...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:7 | لینک