تبليغاتX
عطر ریخته - دانه های شن...
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

سرنشینان اتوبوس سبز رنگ را در خیابان های تهران می بینم که در حال بافتن تارهای موی زنان و دختران هستند ...در همان شبی که نمایش " وضعیت " کار پیام عزیزی در تالار مولوی را دیدم اتفاقات دیگری هم در تهران افتاده بود. آخر شب در خیابان دردشت، میدان شقایق، دختربچه ای 9 ساله جلوی من را گرفت و از من تقاضای پول کرد. به ساعت نگاه کردم. 12 شب بود. به او گفتم این موقع شب اینجا چه می کند. گفت مادرم مرا فرستاده از مردم پول بگیرم برای اجاره ی خانه نیاز داریم . دختر بچه بر سرش روسری آبی رنگی بود و مانتوی مدرسه اش زیاد تمیز نبود. سرش رو به پایین بود. انگاری خجالت می کشید و چشمانش پر از خواب بود. خسته و لاغر...کمی پول به او دادم و از دور شبح زنی را دیدم که از پشت درختان میدان شقایق دخترش را صدا می زند و دختر دوان دوان به نزد مادرش رفت و یک لحظه آسمان برایم پر شد از دانه های شن...شقایق به کویر لوت مبدل شد و شن ها مرا در بغل می گرفتند . سوار تاکسی شدم . کف تاکسی پر از شن بود. راننده دستار بر سرش بود . " دردشت " پر از کپرنشین هایی شده بود که چای تنها دلخوشی شان بود . صبح فردایش تهران بارانی بود . تهران آدم قد بلندی شده بود که پالتوی بارانی بر تن کرده بود و بی اعتنا به طوفان شن قدم می زد . در جیب هایش سیگار وینستون لایت بود . کمربندش مثل درختان جاده ی قم - تهران بود که روزی روزگاری قرار بود سبز باشد و حالا خشکیده بود . چشمانش میدان فردوسی بود . و دستانش خیابان دراز آزادی بود و پاهایش اتوبان افسریه بود و در لابلای موهایش دختران 9 ساله هی از این مو به آن مو می دویدند به دنبال اسکناس های نو برای پرداخت اجاره ی خانه ...آقای تهران به قهوه خانه ای در میدان شوش می رود . چای می خورد و بعد به تالار مولوی می رود نمایش می بیند و بعد به دردشت می شتابد و دختر 9 ساله را که می بیند یکباره همه جا پر از شن می شود . و ماموران نظم دهنده حالا در " دردشت " مواظبند که چادر مادر دختر سیاه باشد و کامل ...و شن ها آنقدر زیاد می شود که آقای تهران از کشور های دوست کمک می خواهد. ونزوئلا سوار هواپیما می شود و بر فراز تهران پرواز می کند تا بررسی کند که چرا تهران پر از شن شده است . کوبا سیگار برگی می کشد و فکر می کند و در این شرایط سرنشینان اتوبوس سبز رنگ فقط تارهای مو را می بافند . ونزوئلا سقوط می کند . کوبا سرفه می کند ." پوتین " فقط پول می خواهد و بوش هی جلوی دموکراتها راه می رود. مایکل مور فحش می دهد . شهره آغداشلو چای می خورد . کامپیوتر، فیلم 300 را می سازد و بازیگران نمایش وضعیت مدام از دیوار بالا می روند و در میان طناب ها خفه می شوند و تهران نمایشی می شود که" پوتین" بی بلیط آن را تماشا می کند . و تهران کویری می شود بدون بایزید و تهران حجاز می شود بدون پیامبر رحمت و تهران برف های مدفون کننده ی میرزا کوچک خان جنگلی می شود و سرمایی برای آلمان های نازی در سیبری و تهران می شود کوزه ی خالی از آب کوزت و تهران می شود تعقیب مدام ژان والژان توسط بازرس ژاور و پنجره های تهران با سر مقاله های کیهان پوشیده می شود و هیچ کس از خود نمی پرسد  تهران سرسبز دامنه های البرز و به قول محمد صالح علاء" تهران جان " چرا اینطور بیجان شد ...و سرنشینان اتوبوس سبز رنگ همچنان تارهای مو را می بافتند و تارهای مو مثل طناب های نمایش وضعیت شده بود که کارگردانش دیگر" پیام" نبود و کارگردانش " عزیز" نبود . و اسکناس ها در جیب مانتوی نه چندان تمیز مدرسه ی دختر 9 ساله از خجالت مچاله می شدند و مادر به جای اینکه در آن موقع شب برای دخترش قصه بگوید باید پشت درختها ی " دردشت" پنهان شود و اینگونه است که ظلم سرخوش است به شب های تهران و اینگونه است که ظلم مانتوی مدرسه ی دختر را نمی بیند و مادر تحقیر شده را نمی بیند و صدای بغض دختربچه  را نمی شنود و ظلم نمی بیند که دختربچه ای در ساعت 12 شب به جای اینکه روی تخت خوابش خوابیده باشد، روسری آبی رنگش را محکم به دور سرش بسته  و عملا یک گدا شده است و ظلم ،کودک عکسی که در وبلاگ مسیح علی نژاد گریه می کند را مسخره می کند ..."وضعیت" این است !

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 7:55 | لینک  |