تبليغاتX
عطر ریخته - برای حسن حسنی...
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

 طناب است دنیاطناب است دنیا ...داستان همین است و عشق تنهاست و بابل بی انتهاست و  چوب جنگل، هم هیزم است و هم ذغال قلیان و هم چوبه ی دار و هم برای بستن طناب، که بچه ها تاب بخورند و با طناب ، هم می توان  بازی کرد و هم می توان خود را به دار زد ... طنابی برای بستن گلوی حسن حسنی و پسران به سربازی می روند و دختران در کاشان قالی می بافند و رشت ،شهر کنف بافیست و ایلام شهر خودسوزی و اراک شهر دود آلومینیوم و تهران شهر دویدن و بابل معلق است و تخت جمشید بی تاج و تخت است و قالی پر از گره است و صدای دخترکان بافنده ، گرفته است و کنف ها به دورمان حلقه زده اند و گونی ها به دورمان پیچیده شده است و همه زیر تیغ می مانیم و وانت بارها هی دستگاههای کارخانه  را به بیرون می برند و هی کتک می خورد حسن حسنی و هی خجالت می کشد پا به خانه بگذارد بی نان ، بی میوه ، بی آذوقه، بی شهربازی.. . شهربازی رشت تاب دارد و ماشین برقی دارد و سرسره دارد و الاکلنگ دارد و دختر حسن حسنی روی یکطرف الاکلنگ نشسته است و کسی آن سوی الاکلنگ نمی نشیند و دختری در کوچه های بندر انزلی و برازجان و بوشهر و شیراز و تهران طناب بازی می کند و روح حسن حسینی آن سوی الاکلنگ می نشیند تا دخترش لذت بازی و شادی را هنگام مرگ پدر  بچشد و پسر حسن حسنی  در پادگان هی پا می کوبد و پا می کوبد و پا می کوبد و جلوی جایگاه فرمانده گام برمی دارد و خبر ندارد که با دویست و پنجاه تومان میشود طنابی خرید و می شود هم پا کوبید و هم  بی پدر شد...... روح حسن حسنی الان بر فراز برج میلاد به من و تو نگاه می کند که داریم چای می خوریم و پسران و دخترانمان را به رستوران می بریم و به سینما می بریم و فیلم نقاب را نشانشان می دهیم و نقاب ها مثل ریگ بیابان  بر روی زمین ریخته شده است... داستان همین است و طناب است دنیا و عشق تنهاست و بابل و همه ی چیزهای دیگر بی انتهاست و معلق...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:40 | لینک  |