تبليغاتX
عطر ریخته - شبی پر از " مینو " و روزگاری که " کیمیا "ست و .........گاهی حتی ماسوله هم گم می شود...!
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

     چاقو در کنار نخل چه می کند؟ در نارمک گرمک نیست و داش آکل سالها پیش مرده است و در مرجان جان نیست و شب دراز است و مه بلند ...و دل آدمی سخت می گیرد که الان موسیقی نیست و حسین رحیم زاده در کنارت نیست و در شیراز است کیانوش در برازجان الان خواب است و حسام الدین لابد کرمانشاه است و قبر مولانا نزدیکت نیست که "بشنوی از نی... " و خیابان آل احمد چرا زیر فرش خانه ام نیست و چرا اتاق پذیرایی رخت آویزی ندارد تا چادر سیاه مادر به آن آویزان شود و خزر چرا تشنه است و ماسوله چرا انقدر پر از چشمان درشت احمد شاملو است و مگر نمی داند برف و جنگ در راهست ؟ و آجیل شب چله  چرا در لابلای موس کامپیوتر پنهان شده است ؟ و من الان دلم بهارستان می خواهد تا گلهای نرگس را بو کنم و در مجلس خوبان به یک چای مهمان شوم  ولی انگار نمی شود ... کسی مدام از جنگ می گوید و من به چشمان بسته ی دخترانم مینو و کیمیا نگاه می کنم ...عروسکهایشان انگار خوابیده اند و دغدغه ی مینو قبل از خواب بیدارشدن به موقع است تا پیش دبستانی اش دیر نشود و فردا لابد از جنگل و گیلان نقاشی بکشد و مقنعه اش را کثیف نکند و سر صف ورزش کند و کیمیا املایش را بیست بگیرد و کیمیا جرج بوش را نمی شناسد و مینو دغدغه های منیرو روانی پور را ندارد و... اگر جنگ شود ......صدها سی دی کارتون روی فرش  اتاق بچه ها پهن شده است و سیندرلا و شرک با من حرف می زنند و در قفسه ی بچه ها "اعتماد ملی " نیست و "مدرنیته ی بابک احمدی " نیست و گریه های شبانه نیست و نخل های بی سر نیست و عینک شکسته نیست و جاده ی پر از مین خرمشهر به آبادان نیست و صداهای خسته ی زنان پسر از دست داده نیست و هر چه هست اندکی پازل و خرس پشمالو و سگ وفادار و دارا و سارا و عروسک هایی است با چشمان آبی... و مینو و کیمیا نمی دانند آدم هایی با چشمانی آبی آنسوی آبها قرار است کاری کنند که نارمک نباشد و در ماسوله بجای پاییز ، پای بریده ی شاملو باشد... و این چاقو کنار نخل چه می کند؟ و قلب من چرا در این لحظه پر از انزلی شده است ؟ مینو با لبخندی خوابیده است و لباس سبز مدرسه اش را بالای سرش آویزان کرده و از لای درز پنجره سوز می آید و پتو هر دو بچه را گرم می کند ...اگر جنگ شود...هر صبح که مینو و کیمیا بیدار می شوند نان و پنیری می خورند و از پله های مجتمع که پایین می روند می دانند  صلات ظهر بر می گردند و ناهار گرمی می خورند و دوباره  دیدن هزارباره ی سیندرلا و مشق و بازی ...روزهای آینده را می بینم که پتوها برای گرم کردن نیست که برای بردن پاهای بریده است و هزار سیندرلا قیمت یک تکه نان است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:47 | لینک  |