صبح است. در ترمینال کاوه ی اصفهان هستم. بلیطی به مقصد اراک برای ساعت 18 روز جمعه می خرم.دست کیمیا - دخترم - را گرفته ام و او بسیار خوشحال است. گمان می کند همین الان می خواهیم به اراک برویم. به او می گویم " الان صبح است و بلیط ما برای بعدازظهر ". گریه می کند و یک جمله را مدام تکرار می کند : "دلم برای عروسک هام تنگ شده است ". در اندیشه ام که تصور یک دختر بچه از عروسک چیست ؟عروسک می تواند اسمی باشد متعلق به همه ی چیزهای رویایی و آرمانی و مهمتر از هر چیز می خواهم بفهمم راز دلتنگی در چیست ؟ کیمیا را به خانه می برم.
اصفهان همیشه حس عجیبی برایم دارد. حسی آمیخته با دلشوره و ابهام و شادی و غم.روزهای متمادی است که در اصفهانم. ولی این روز آخری که می خواهیم به اراک برگردیم انگار نرفته دلم تنگ شده است. از خانه بیرون می روم. می خواهم در خلوت خودم باشم. می خواهم همه ی اصفهان را در کیف کوچکم بگذارم و به اراک ببرم. می خواهم روح چهارباغ و روح زاینده رود را اگر شد ببلعم. می خواهم کاشی های فیروزه ای رنگ مسجد شیخ لطف الله را چونان لباسی بر تن کنم. و در یک کلام می خواهم اصفهان " عروسکم " باشد و مگر نه این است که در این دنیا هر کس عروسکش را می خواهد تصاحب کند ؟روزنامه ی ایران جمعه را می خرم. ساعت حدود 3 بعد از ظهر است و گرما طاقت فرساست. دروازه دولت از تاکسی پیاده می شوم. ابتدا به محل جمعه بازار کتاب می روم. هیچ خبری نیست. بهتر !حالا با خیال راحت می توانم اصفهان را درکیفم بگذارم و بدزدمش ! بی دفتر و دستک و درس و مدرسه و قیل و قال. به قهوه خانه ی زیر سی و سه پل می روم. سفارش چای می دهم. در روزنامه شعری از " واچاگان پاپویان "شاعر ارمنی چاپ شده که توجهم را جلب می کند.
"وقتی در خانه نباشی
خانه را کول خواهم کرد
و تا نامکان خواهم رفت..."
و حالا به زاینده رود خیره شده ام و نیز به سرخی استکان چای...به فکر فرو می روم. چرا دلتنگم ؟چرا کیمیا دلش برای عروسک هایش تنگ شده ؟ماهیت عروسک چیست ؟راز غربت و دلتنگی در کجاست ؟چرا می خواهم اصفهان را با خودم ببرم ؟ اصلا می خواهم اصفهان را به کجا ببرم ؟چرا گاهی اوقات دوست دارم ساعت ها و ساعت ها روی صندلی مرمری قهوه خانه بنشینم و به نقطه ای دور نگاه کنم و منتظر بمانم تا کسی بیاید و با او بگویم از دوستی و نفرت و از اینکه چگونه دل ببندیم بر آدمهایی که حس می کنیم بخش گمشده ی ما هستند ؟ و با کسی بگویم که چگونه می شود اصفهان را در کیفی کوچک ریخت بی آنکه اهالی اش احساس تحقیر شدگی و له شدگی نکنند ؟ و درخت دوستی در کدام خاک رشد می کند ؟ و چرا خاک دوست دارد عشق را در عمق دلش مخفی کند و بگویم از داش آکل هدایت که چگونه عشقش را پنهان کرد...در عالم رویا با کسی صحبت می کردم اما واقعیت این بود که عقربه ی ساعت تند و تند جلو می رفت. واقعیت این بود که استکان چای سرد شده بود و قند ، درون قندان کوچک انگار تلخ شده بود. واقعیت این بود که زندگی رویایی من گویی در قایقی ریخته شده بود که مدتها پیش غرق شده بود. آسمان غبار آلود و گرفته بود. و بدن هدایت یخ زده بود.کافه ی نادری روی آبهای زاینده رود مثل کشتی تایتانیک آویزان و گیج و پریشان بود. عده ای بر روی عرشه ی کافه ی نادری ساز می زدند. جمعی می ترسیدند. عده ای بدن گرم خود را به تاریکی یخ ها می بخشیدند. عده ای رجز خوانی می کردند. عده ای از روی وظیفه شناسی به دیگران کمک می کردند. یک نفر هم به گمانم هدایت یا داش آکل آرام و با طمانینه در سکوت و یاس کامل به نقطه ای دور خیره شده بود. او از اینکه جهان را در کیف خود بریزد و ببرد چشم پوشی کرده بود. راز آن سکوت و یاس در چیست ؟ و چرا آدمهای بزرگ خموش و متفکر و ساکتند ؟و چرا آدمهای حقیر از سکوت دیگران سو استفاده می کنند ؟ و چرا برای آدمهایی مثل هدایت " در آینده نیز چون گذشته امیدی نیست ؟" و چرا جهان همواره او را پس می زد ؟ و چگونه هدایت پی برد که " آزادی فردی جدا از رهایی جامعه امکان ندارد ". به دوره ی بحرانی ادبیات ایران پس از کودتای 28 مرداد می اندیشم. آن موقع که روشنفکران و هنرمندان به یاس مطلق رسیدند. به درک این نکته که هیچ راه نجاتی نیست. آدمهایی که به قول نویسنده ای " دیروزش را نمی شناسد چون گمش کرده است ازش جدا شده است و فردایش را نمی بیند چون آن را برایش زدوده اند. ازش ربوده اند و اکنون تنهایی است در تنگنایی که از گذشته حزنی دارد و از آینده یاسی. "
دوره ای که رویاها مبدل به کابوس شد. عروسک رویایی نویسندگان پیر شد و چرکین. خشم، ایمان ،اعتقاد، فریاد و آرمان مبدل به وحشت و ترس شد و عروسک ها حتی از پشت شیشه ی مغازه ها برداشته شدند و آل احمد که روزی سر پر شوری داشت و مردی بود برای خودش و الگوی خیلی ها چه درد آور نوشت : "بعد از 28 مرداد همه ی دنیا را پشت دیوارهای خانه رها کردم و زیر سقف خانه حتی از آسمان گریختم و ..."
و کافه ی نادری را معلق در میان آسمان و زمین دیدم. کافه ی نادری تخت جمشید نبود که اسکندر بتواند بسوزاندش ...کافه ی نادری گود زورخانه نبود که مرشد و پهلوان دریغ بورزد از نبودن رسم فتوت و جوانمردی در این روزگار وانفسا ...کافه ی نادری خاطرات کودکی من و تو نبود که حسرت ها و ناکامی هایش را در گوش هر غریبه ای زمزمه کند... کافه ی نادری کتابهای فروید نبود که عشق را فقط از منظر لغت تعریف کند... کافه ی نادری استاد دانشگاه نبود که برای هر چیز خط کشی در جیب داشته باشد...
و حالا در روی آب زاینده رود کیمیا را دیدم که با عروسک هایش می خندید و چه بیهوده ! کافه ی نادری را دیدم قبراق و سرحال و پر از رنگ های تند ولی بی هدایت ! داش آکل را دیدم بی مرجان ! عشق را دیدم ولی بی جان !
به بالای سرم نگاه کردم. کیف کوچکم بزرگ شده بود. آنقدر بزرگ که سراسر اصفهان را در برگرفت. من درون کیف بودم. کیمیا هم بود. عروسک ها هم ،آدمیان هم ،چهارباغ هم ،استکان چای هم ،عشق ها و نفرت های پیدا و پنهان آدمیان هم. در کیف بسته شد و محبوس شدیم. کسی کیف را در دست گرفته بود و ما را با خود می برد و می برد به کویر و جنگل و دانشگاه و کودکی و خانه و خاطرات و...
آن موقع بود که فهمیدم چقدر مضحک است وقتی خود درون کیفیم چگونه می شود چیزهایی را که دوست داریم در کیف بگذاریم ؟ درون کیف آنقدر تاریک بود که عروسک های آدمها همه گم شدند و در تاریکی، آدمها خندیدند به اینکه روزی روزگاری تمام آرمانشان دنباله روی از " مرجان" بوده است و حالا جستجوی خود را انکار می کنند که انکار سهل تر بود و سهل تراست. و آدمها گریستند به اینکه روزی روزگاری در همین دنیای حقیر که از مردانگی داش آکل دیگر چندان خبری نیست و همه جا به جای آب سراب است و به جای مرجان میز و نان، حلاج می زیست و عین القضات و شبلی و عطار نیشابوری و بیهقی و... و حافظ بر روی همان خاکی قدم بر می داشت که آدمهای حقیر و فرصت طلب امروزه ...
دیگر هیچ چیز برایم معنایی نداشت. دیگر دلتنگی و خوشدلی برایم فرقی نداشت. منتها وقتی به انتهای نومیدی برسی دریچه ی امید باز می شود. آخر تاریکی روشنایی است. آخر شب سپیده ی صبح است. همانطور که آخر روز وقت تاریکی است. چاره ای جز این نیست و این قانون خلقت است. دیگر نمی خواهم کسی را با خودم ببرم زیرا کسی مرا با خود می برد و این بهتر است...
آرام گرفتم. به نظرم جای عروسک همان پشت شیشه ی مغازه باشد ماندنی تر است.به نظر می رسد هر انسانی تکلیف خود را با عروسک هایش فقط خود باید مشخص کند و نیز هر انسانی باید راز دلتنگی خود را خودش کشف کند. و نیز داش آکل اگر مرجان را تصاحب هم می کرد شاید تنها نبود اما به گمانم " رها " هم نبود.
و شاید به من و شما مربوط نیست داش آکل چرا عشقش را پنهان کرد .افشای راز عشق مساویست با برپا ساختن چوبه ی دارش. حالا دیگر نه از تاریکی می ترسم نه به روشنایی دل می بندم و ایمان می آورم به قول نظامی گنجوی که:
" شاد برانم که در این دیر تنگ
شادی و غم هردو نماند درنگ..."
و به آنان که از عشق گرفته تا پیروی کورکورانه از حقیقتی خود تعریف کرده، چونان آتش شعله ورند خواهم گفت مبادا خود واقعی تان را در میان شعله های زودگذر آتش پنهان سازید که آتش روزی عصیانش را فراموش می کند و آنچه می ماند تنها خاکستر است...
و اکنون ساعت حدود 9 شب جمعه است . در اتوبوس نشسته ایم. کیمیا خوشحال است زیرا لحظه به لحظه به عروسک هایش نزدیک می شود غافل از اینکه عروسک ها وقتی زیبا هستند که از آنها دور باشیم و حالا خوب می فهمم که هر کس باید خود پی ببرد به راز میرایی عروسک خود...
و حالا دیگر وقت خواب است. می خواهم بخوابم...
بخوابم در سرزمینی که هر کس عروسک گم کرده ای دارد.
و بخوابم در سرزمینی که هر کس یا باید از جنس قبیله ای خاص باشد و یا سر در چاه تنهایی فرو کند.
و بخوابم در سرزمینی که آدمها هر صبح سرهایشان را از دریچه ی تنگ خانه هایشان بیرون می آورند تا ببینند آن روز باد از کدام سو می وزد...تا راحت تر مرامشان را جابجا کنند و مرام قبلی را چنان انکار کنند که گویی از ازل چنان چیزی نبوده است و نیز دلبستگی های نخستین خود را و نیز ایمانشان را و نیز همه ی چیزهای پاک و اهورایی و مرجانی شان را...
اتوبوس همچنان جاده را در می نوردد. سکوت است و تاریکی. اتوبوس چونان غاری متحرک اصحابش را خواب کرده است...
به خود می گویم نکند راننده هم در خواب باشد...