داستان کوتاه " دپ شاهانه " نوشته ی محمد آصف سلطان زاده جلوی رویم است . فکر کنم برای بار چندم است که می خوانمش . داستان درباره ی خانواده ای افغانی است که پدر خانواده دو بچه اش را علیرغم میل باطنی از فرط نداری و فقر به خیابانی می برد و می خواهد آنها را بفروشد . مردم برای آنها گریه می کنند . به پدر پول می دهند و پدر با آن پول غذایی می خرد و با بچه ها و زنش به اصطلاح افغانی ها دپی شاهانه ( عیش شاهانه )برگزار می کنند . مرد حالش زیاد خوب نیست ولی وانمود می کند که شاد است.
بچه ها بعد از شام - که برایشان بسیار گوارا و لذت بخش است - با پدرشان بازی می کنند و چراغ موشی در حال خاموش شدن است...
***
در یکی از روزهای نوروز در کنار زاینده رود به غروب اصفهان نگاه می کردم . مردم سوار بر ماشین های شخصی به تفریح و عیش مشغول بودند . مردم بی اعتنا به آنچه در دور و برشان می گذشت مشغول دپ شاهانه بودند در آن غروب غم انگیز و انگار غروب از دید آدمها پنهان شده بود .
فاجعه وقتی است که دیدن هرباره ی غروب اتفاق جدیدی نباشد .
فاجعه وقتی است که غروب فقط یک غم شیک و کارت پستالی در ذهنت تداعی کند . غمی عاری از یک مفهوم " والا "...
***
" چراغ موشی در حال خاموشی بود .
زن گفت :
- چراغ تیل ( نفت ) نداره . برویم بخوابیم .
مرد گفت :
- بگذار تا هر وقت که تیل داره بازی کنیم .
-برای شب های دیگر تیل نداره .
مرد گفت :
یک امشب را در یاب امشب می خواهیم ...
دخترک گفت :
- شاهانه دپ کنیم .
چراغ موشی پت پت می کرد .
زن گفت :
تیلش تمام شده .
پسرک گفت :
- کاشکی خاموش نشه .
دخترک گفت :
- آره من می خواهم باز هم بازی کنم .
تا شعله چراغ نمرده جای بچه ها را درست کنم که بخوابن .
پسرک گفت :
- نه من نمی خواهم بخوابم می خواهم بازی کنم .
دخترک گفت :
- پدر چرا چراغ خاموش می شه ؟
- به خاطری که تیلش تمام میشه . این تیل مثل مواد غذایی می با شه .
- اگر به ما غذا نرسه ما هم مثل چراغ خاموش می شیم ؟
کسی جوابش را نداد . "
***
غروب به انتهای رود رسیده بود . تمام شد . شب در تلویزیون تصویر کودکان زخمی عراقی دیده می شد . شاید آنها هم در حال بر گزاری دپی شاهانه بودند که موشک بر سر و رویشان ریخته شد .
تلویزیون مردم دنیا را نشان می داد که در حال برگزاری تظاهرات و راهپیمایی علیه جنگ آمریکا بودند . کسی از دوستان می گفت : این آدمها وقتی که عراق به ایران حمله کرد کجا بودند ؟
به گمانم انسان معاصر از فرط گریه نکردن و شاد بودن محض نیاز به دیدن تصاویر واقعی از زخم کودکانی دارد که تکانشان دهد . دیدن خون ، دیدن دست بریده از بدن ، دیدن چشم های پراز اشک برای بشری که اینها را فقط در سینما دیده است او را وادار به گریستن می کند .
"اتفاق "در حال افتادن است . و حالا می توان امید داشت شاید در آینده هر غروب یک اتفاق و یک حادثه باشد ...
***
چراغ موشی خاموش شد از بی نفتی . وبچه ها خوابیدند به امید اینکه صبحی باشد و گلی و نرگسی و عیشی دیگر و شادمانه ای دیگر و غذایی دیگر و دپی دیگر و عروس بشوند و داماد بشوند و راه بروند و بازی کنند و ...
و زن از مرد می خواهد دپ کامل شود و مرد نمی گذارد .
و آنجاست که بغض مرد می ترکد و برای زن از ماجرای صبح حرف می زند . که هیچ کس بچه ها را نخرید ...
مرد می خواهد پاک بمیرد.
زن خوابید از خستگی .
و مرد خوابید از خستگی .
و مرد با خودش فکر کرد " پاکی در عشق است " و شب کفن سیاهش را روی شهر کشید .
آنها صبح که از خواب بیدار شوند با چه چیزی مواجه خواهند شد ؟
مرگ ؟
و یا اصلا بیدار میشوند ؟
در میانه ی داستان می خوانیم :
" دخترک گفت :
- روشن بمان . تو را به خدا روشن بمان (اشاره به جراغ موشی که می خواهند زیر نور آن بازی کنند. )
شعله ی چراغ لحظه ای طولانی پر نور و دراز بدون لرزش سوخت و سپس آرام کوتاه شد و خاموش شد .
-آی شعله مرد .
-آره شعله مرد .
- مرگ چیست پدر ؟ "
***
روزنامه ی ایران جمعه 29 فروردین 82 جلوی رویم است . عکسی توجهم را جلب می کند . مادری عراقی کنار دخترش - که مرده است - گریه می کند . در حالی که دستان دختر مرده اش را می بوسد . توضیح عکس را می خوانم :
"ساحره ابراهیم در کنار جنازه ی دختر 9 ساله اش زینه جاسم که در اثر کمبود امکانات پزشکی جان سپرده ..."
به زینه جاسم خیره می شوم . به دهانش که باز است . به چشمانش که بسته است . به دستانش که دیگر هیچ حسی ندارد . به موهایش که لابد دیگر شانه ای را لمس نخواهد کرد . و رنگ لباسش آبی آسمانی است . همان آسمانی که موشک و بمب در آن فراوان است .
و کودکان عراقی از جنگ می میرند،
وکودکان آفریقایی از گرسنگی . آنها که حتی یکبار هم دپی شاهانه نمی کنند .
و بغض در گلو می ترکد .
چراغهای موشی خاموش می شوند .
کنار زاینده رود همیشه پر از آدم است . پر از بادبادک است . پر از فشفشه و بوی قلیان و دود سیگار و بخار چای است .
و بازار اراک همیشه پر از چشم است که اجناس را می پایند تا کدام ارزانتر باشد .
و خیابانها همچنان مثل آتشکده ای خاموش از تب و تاب افتاده اند .
و دیگر سلام ها گرم نیست که هر سلامی آغاز آشنایی است .
واین آشنایی لابد برای بشر گرفتار امروز سخت است .
و بدرودها آتشین اند و داغ که هر بدرود آغاز جدایی است .
و این جدایی لابد برای بشر شیرین است و گوارا .
و خورشید همچنان هر روز می آید و می رود .
جذابیت بعضی از آدمها به این است که هر روز نبینیمشان .
چه رازی در خورشید است که با اینکه هر روز می آید وقارش را از دست نمی دهد ؟
آیا بخاطر غروبش نیست ؟
و کودکان فروخته میشوند گیرم که تو نبینی .
و شادی دیر یاب است .
و رنج جاودانه است گیرم که تو بخندی ...
***
زینه جاسم 9 ساله که در عراق مرد واقعا چه درکی از مفهوم یک دیکتاتور داشت ؟ او شاید فقط می خواست دپی شاهانه کند ...
شاید فقط می خواست نفت چراغ موشی اش تمام نشود آنهم در سرزمینی پر از نفت .
تا بتواند بازی کند ...
بتواند برقصد ...
پدرش را شاد کند ...
تمام دلخوشی اش به لباس آبی رنگش باشد...
کاش جهان آنقدر صبور بود که اجازه می داد زینه جاسم بزرگ می شد و مفهوم دیکتاتور را خودش می فهمید . و خودش آنوقت برای دیکتاتور دپ شاهانه ای مهیا کند ...
***
این یادداشت را چهار سال پیش بعد از حمله ی امریکا به عراق نوشتم و خدا نکند در ایران ، این سرزمین پر از گل نرگس و ایزد مهر و خواجوی کرمانی و سی و سه پل و بندر انزلی و جاده ی مه گرفته ی آستارا و ...دپ شاهانه مان - هر چند تلخ - آغشته به خون شود و بعد از آن کسی بخواهد یادداشتی بنویسد برای بچه های سرزمین من...