همیشه تهران دماوند ندارد و همیشه من جان ندارم و همیشه کودکان در سر چهارراهها گل نرگس نمی فروشند و همیشه بر روی تخت بیمارستانها مادری لبخند نمی زند و من اگر تنها باشم و نسکافه بنوشم و در چهارراه ولیعصر شیر و کیک بخورم و در مترو به مولاناها و شمس نگاه کنم و به کلاههای جا مانده بر روی نیمکت کلاسها خیره شوم و به نارنگی های ساری سلام کنم و میز آبی رنگ کامپیوتر من پر از ماهی شود هیچ اتفاقی برای جهان نمی افتد و عزت الله انتظامی و مرتضی احمدی و جمشید مشایخی و داوود رشیدی عقربه ی ساعت من شده اند که هی به جلو می روند و مولاناهای مترو دوست دارند قطار تا ابد و مکزیک ایستگاه داشته باشد . ایستگاه هزارم نامش عطار است و عطرش بی بو و بخار است و من در کوله پشتی ام لیلی دارم و سبلان و زلزله و یک پل سید خندان و اندکی پراید دوگانه سوز و خرده ای کاشان و قاشقی حمام فین و اما در چهارراه جهان کودک یک بابا می بینم بی انار هی می دود و هی می دود... ایستگاه هزارو یکم قصه ی هزار و یک شب نبود که پادشاه در خواب است و غم امشب من ،بیدار است و حوصله در نوک پرنده دیگر نیست و صدای اذان از کوههای اردبیل به گوش نمی رسد و موذن در بستر به دستان همسرش نگاه می کند که چگونه این دستان قالی بافت و چگونه دیگر این دستان جایش زیر خاک است و چرا امشب میدان انقلاب کارگر ندارد ؟ و مرگ چیست ؟ و جام جم چیست ؟ و امیر کبیر که بود و چرا حجم مترو مثل یک لیوان است و چرا سهم من یک استکان چای سرد است و چرا در این تهران برف نمی بارد تا من آدم برفی بشوم و لحظه به لحظه آب بشوم تا نبینم زمستان کی آمد و کی رفت و شعر حافظ بستنی خامه ایست و مثنوی در مترو ، طوطی بازرگان است و کوروش کبیر از سفره خانه خوشش نمی آید و شیندلر ، فهرستش را بسته است و من در اردوگاه نازی ها چه می کنم و مترو با خودش برف می آورد و مادر می آورد و کارگر شمالی می آورد و مترو مهربان می شود و در یک واگن گابریل گارسیا مارکز از ایستگاه بهارستان کتابهای توقیفی اش را به امریکای لاتین می برد ودر یک واگن دیگر کاریکاتورهای توکا نیستانی و واگن دیگر صدای محسن نامجو و واگن دیگر فیلمفارسی و فردین و دیزی و صبح روز جمعه ی میدان شوش و یک واگن پر از کودکان آتش گرفته ی یک مدرسه که هر کدام صورتشان گم شده است ...نه ! نه ! به من عطر نفروشید ! کاغذهای عطری تان را به کودکان صورت گم کرده بدهید ! نه ! به آنها هم ندهید ! بدهید ! ندهید !بدهید ! رستم ! کجایی ؟ هنوز دنبال اسب هستی ؟ شیندلر ! گریه نکن ! کاش سنجاق سینه ات را هم به آلمانیها می دادی ! اتاق گاز برای بچه های مدرسه آتش گرفته خوب است ؟ بیابانهای عراق ! همانجا که به نام دین سرها بریده می شود و حجاز ! با شما هستم ! چرا امشب زنی در راهروی یک مترو از گرسنگی طلب مرگ می کرد ؟ چرا رنگ سینماها اینقدر خوزستانی و گرم است ؟ و نفت آبادان چرا به کودکان فارس زخمش را هدیه داد و نه پولش ...و نفت آبادان چرا به ما توپ و گل درون دروازه ای هدیه می دهد و نه ...همیشه تهران دماوند ندارد و امشب همه می خوابند حتی آن کودکان آتش گرفته و در رویا می بینند که دو قدم به صبح مانده است ...نکند در صبح هم همان خبری باشد که در شب بود...
نسکافه با یک ترکیب عالی !
ایرانسل با دقایق رایگان !
دیدن یک فیلم با صدای مسعود رایگان !
سفر همراه با قالیچه ی حضرت سلیمان !
صورت دخترکان و پسرکان از قاب عکس ها فرار کرده اند و هزار افسر پلیس را می بینم که دستور دارند آن صورت های پر از جشن تولد را بازداشت کنند ....
و هر شب محمد صالح علا می گوید دو قدم مانده به صبح ...
