"...اعدامي بعدي زن 27 ساله يي به نام راحله بود که شوهرش محمد را روز 26 فروردين ماه سال 84 به قتل رسانده بود. اين زن قرار بود دو هفته پيش از اين اعدام شود، اما به دستور دادستان تهران اجراي حکم اعدام وي متوقف شد و پس از آنکه اين زن نتوانست در اين مدت از خانواده شوهرش رضايت بگيرد به دار آويخته شد. راحله در دفاعياتش گفته بود در 17 سالگي بدون اينکه راضي باشم به عقد شوهرم محمد درآمدم و صاحب دو فرزند شدم، اما چند ماه قبل از حادثه متوجه شدم که شوهرم با زنان ديگر رابطه دارد. روز حادثه وقتي به خانه رفتم ديدم زني در منزل ما است و شوهرم در قبال 10 هزار تومان او را به خانه آورده. محمد وقتي مرا ديد از خانه بيرونم کرد. همان شب به منزل بازگشتم و محمد به من گفت تو دو فرزند به دنيا آورده يي و ديگر به درد من نمي خوري. يک لحظه از خود بي خود شدم، او را با ميله آهني کشتم و جسدش را مثله کردم.
راحله که تا لحظه آخر نتوانست فرزندانش را ببيند صبح ديروز اعدام شد...."
این مطلب را در روزنامه ی اعتماد پنج شنبه ۱۳ دیماه صفحه ی حوادث خواندم...
امروز بچه های محله ی نیاوران و نارمک و طرشت و سعادت آباد و نازی آباد، آدم برفی درست کردند و هویج ها دماغ شد و تکمه ها چشم و شال ها و بادها و سوز سرما و شعر افسانه ی نیما و هزار راز ناگفته ی جهان و رقص راحله بر روی چوبه ی دار دیده خواهد شد...
و فردا هویج ها و تکمه ها و شال ها و راحله...خود فسانه می شوند مثل باد، مثل باد و مثل باد که گم خواهیم شد... و مثل برف که آب خواهیم شد....