تبليغاتX
عطر ریخته - "مرا که با تو شادم پریشان مکن..."
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

     دور چشمه ی خنک هزاوه پر از سنگ بود و در زمستان ، سنگ ها پر از برف بود و روی برف جای دستان کودکی به نام رضا بود که آمده بود برای مادر بزرگش دبه ای آب بیاورد...سی سال، زمستان ،برف روی سنگ های دور چشمه ریخت و جای دستان من آن زیر ها مانده است...

     سی سال پیش هوای سفید هزاوه پر بود از چای داغ و بوی آبگوشت و اتوبوس آقا هاشم و دبه های ماست و شیر و خنده های عمه ها و قالی بافتن دختر عمه ها و آن پله ها ی طولانی خانه ی بابا بزرگ و شب های عروسی هزاوه ایها و دیوارهای کاهگلی خیس و عصای چوبی بابا مشهدی و پنجره های چوبی مشبک و دار قالی و سفره ی غذا با طرح چلوکباب و ایوان خانه ی عمه بتول همان ایوانی که رو به باغ ها و کوهستان و صنوبرها بود و ریواس های سر کوه و حمام خزینه ای و کوچه های خاکی و فامیل های اهوازی آم کاظم و سنگریزه های ته استخر شاه پسند و شنا در همان استخر و سرما خوردن و عطسه کردن و باغ مشهدی خلیل همان باغی که درخت گردوی بزرگی داشت و چقدر دستانمان سیاه می شد از بس گردو می خوردیم و دکان کوچک مشهدی ولی الله که چقدر قیافه اش شبیه شهریار بود و وسط زمستون می ایستاد جلوی دکانش و مدام به دوردستها خیره می شد و خنده های مشهدی مرتضی شوهر عمه ام وقتی زیر کرسی سر به سر زنش می گذاشت و مهدی پسر عمه ام که با حبیب دوستی عمیق داشت و به  باغها هر روز می رفتند و درخت سرو بزرگ خانه ی خاله در تره زار و سروهای مانده در تنگ آب که خاله پیشکشی می آورد برای نزدیکانش و جاده ی سفید و پیچ در پیچ هزاوه که وسط باغ ها مثل مار به خود می پیچید و اشنوهای دکان مشهدی ولی الله و پالتوی بلند مشهدی ولی الله و تنها زندگی کردن مشهدی ولی الله و سیب زمینی سرخ کردن در روی آتش ، وسط باغها و پنجره ی خانه ی عمه ، ازهمان پنجره ای که میشد  هر روز فهمید چه کسی با اتوبوس هاشم از شهر می آید و بوی نان گرده وتنور خانه ی مشهدی مرتضی که موقع زمستان ها تکه تکه هیزم به داخل تنور می انداختیم و گرم می شدیم و خوش بودیم  که ناهار آبگوشت داریم و بعد از ناهار می شود بی ترس از تنبیه شدن به سر چشمه رفت و برف بازی کرد و وقتی حسابی سردمان می شد بدویم به خانه ی عمه ها و از سماور همیشه روشن ، چای داغ بنوشیم و باغ مشهدی رحیم که کنارش می نشستیم و من برای حبیب و حمید رضا قصه ی فیلم هایی که دیده بودم و یا ندیده بودم تعریف می کردم و حمید رضا مدام می پرسید راست می گی ؟ راست می گی ؟ راست .. و.صبح زود وقتی عمه بتول قبراق و سرحال بلند می شد به سر چشمه می رفت و آب تازه می آورد بعدش نوبت سرشیر بود و چای و نان گرده ی داغ و به قول عمه " تک و تعریف " کردن های عمه و از روی پشت بامها به خانه ی آن یکی عمه رفتن و صدای داد و قال مهدی و مرضیه و معصوم واعظم و آقا مجتبی که فرزندان عمه بودند که گاهی می شد یکبار دیگر تو در آن جا هم صبحانه بخوری و از پنجره ی بزرگ خانه ی عمه به کوهستان روبرو خیره شوی و بعدش به سراغ ننه معصومه مادر پدرم برویم و ببینیم در گنجه اش چه چیزی دارد تا بخوریم و او نصیحتمان کند که بچه ی خوبی باشیم و شیطونی نکنیم و بعدش می بایست برویم خانه ی بابا مشهدی ، پدر مادرم ، و او که نماز اول وقتش قضا نمی شد و از چشمانش آرامش می بارید و ننه ربابه، زنش که همیشه به ما می گفت "شما ها بابا را بیشتر از من دوست دارید" و ما با خنده می گفتیم" نه ! هر دوتاتونو دوس داریم "و غروب ها که وقت آدم بزرگها بود که بیایند جلوی دکان مشهدی ولی الله و " تک و تعریف " کنند و سیگاری بکشند و به داد هم برسند و گاهی از خانه چای آورده شود و استکان استکان چای بنوشند...

     دور چشمه ی خنک هزاوه الان پر از برف است و الان عمه بتول حالش خوب نیست آلزایمر گرفته و دیگر " تک و تعریف " نمی کند و مدام سرش رو به پایین است و به گل های قالی نگاه می کند و ساکت و ساکت و ساکت است و دختر عمه ها هر کدام شوهر کردند و به خانه ی بخت رفتند و در اراک ساکن شدند و سالهاست که من عروسی های هزاوه ایها را ندیده ام و نمی دانم بعد از مرگ بابا بزرگم آن عصای چوبی اش به کجا رفت و مشهدی ولی الله مرد و دکان تعطیل شد و مشهدی مرتضی دیگر زیر کرسی نمی نشیند وجایش در بهشت زهرای اراک است و حمید رضا یواش یواش دارد موهای سرش سفید می شود و حبیب در جنگ بخشی از پایش از دست داد. آقا هاشم مرد و به جای اتوبوس سواری های مسافر کش آمدند و مدتهاست که سرشیر نخورده ام و سالهاست نان گرده ندیده ام و ننه معصومه سکته کرد و  چهار سال در بستر بیماری بود و بعدش در یک سحر روشن به آسمان رفت و ننه ربابه هم مرد بی آنکه یکبار از ته دل به او بگویم دوستت دارم وآن سیزده بدرها و آن شب های عید و آن دست ها که مانده است بر تن سنگ های دور چشمه...جهان یکسره انگار همین است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 18:21 | لینک