تبليغاتX
عطر ریخته - "در اون شبهای بارون یدالله رویایی" و خیلی از شبهای دیگر " رویایی"
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

     در قطب جنوب پنگوئن ها بازار ناصر خسرو دارند و" نجات دهنده در گور خفته است "که زمستان است و لابد فرشی در اتاق پهن نیست و علیزاده ای هم نیست که تاری بزند و غمی هم نیست که با هق هقی اندکی خود را تسکین دهیم و این جهان چیست ؟ مولانا شاد بود و حافظ رند بود و مملکت حسن پایدار نیست و محمد علی شاه مجلس را به توپ بست و من می خواهم دلم را به قطب جنوب ببرم تا در هتلی ، دور باشم از برف های سرزمینم و می دانم برف های قطب مرا می سوزانند و می دانم مولانا به مرز خدا رسیده بود و می دانم حافظ در محافل شعرا شعر نمی خواند و می دانم شیخ خرقانی دلش باز بود و در این جهان بی حلاج می دانم منصور بر بالای دار حتی کلوخ اندازان را بخشید و می دانم حسنک وزیر به هنگام اعدام چه ها بر زیر لب گفت و می دانم فرجام سلطان محمود غزنوی را و می دانم در نهایت شمع، عمر دارد و عمر به ته می رسد و فقط آن چه می ماند بلخ است و بخارا و رودکی و بوی جوی مولیان ...وای که چه بی بلخ شده ام در این روزگار تلخ و چه بی باغ شده ام و چقدر لباسهایم بوی ییلاق های تالش می دهد و می دانم و می دانم تالش الان زیر برف است و مه و مهتاب خاموش است و خورشید در مرخصی بسر می برد خداوند مرا مستور کرده است و سلطان را محمود کرده است وعشق را بی قاف و شین کرده است و چقدر خانه ی کاهگلی باران خورده ی هزاوه که پر بود از مشهدی علی محمد خالی از الله شده است و می دانم و می دانم که آتش روزی سرد می شود و انسان غذای انسان می شود وچقدر لباسهایم بوی شمال می دهد و لباسهایم بوی شالیزار می دهد تا بدود و بخندد و از مترسک ها نترسد و گمان کند جهان هر چه را به او داده از ابتدا تا ابد، همیشگی خواهد بود و زلزله ای در کار نخواهد بود و ناظم پیر دبستان نخواهد مرد و رنگ چادر مادر به هنگام نماز همیشه سپید خواهد بود و عموها هر عصر دلتنگ جمعه  تو را به سینما خواهند برد و در جشن تولد تو از دور آوای گرگ ها  شنیده نخواهد شد..........دلم می خواهد به جای نوشتن نقطه چین بگذارم .....دلم کویر می خواهد تا با شیخ شبلی دوست شوم و با رشید الدین میبدی ، کشف الاسرار بنویسم وکشف المحجوب را مثل فرش قرمز بر میدان  بهارستان  پهن کنم و می دانم که جهان ، آدمی را دوست دارد و آدمی هم جهان را ...و می دانم رازی پنهان وجود دارد.. و.هر راز آشکار خواهد شد...

     کجاست یک فنجان چای که پر باشد از فراموشی ...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:21 | لینک