در قطب جنوب پنگوئن ها بازار ناصر خسرو دارند و" نجات دهنده در گور خفته است "که زمستان است و لابد فرشی در اتاق پهن نیست و علیزاده ای هم نیست که تاری بزند و غمی هم نیست که با هق هقی اندکی خود را تسکین دهیم و این جهان چیست ؟ مولانا شاد بود و حافظ رند بود و مملکت حسن پایدار نیست و محمد علی شاه مجلس را به توپ بست و من می خواهم دلم را به قطب جنوب ببرم تا در هتلی ، دور باشم از برف های سرزمینم و می دانم برف های قطب مرا می سوزانند و می دانم مولانا به مرز خدا رسیده بود و می دانم حافظ در محافل شعرا شعر نمی خواند و می دانم شیخ خرقانی دلش باز بود و در این جهان بی حلاج می دانم منصور بر بالای دار حتی کلوخ اندازان را بخشید و می دانم حسنک وزیر به هنگام اعدام چه ها بر زیر لب گفت و می دانم فرجام سلطان محمود غزنوی را و می دانم در نهایت شمع، عمر دارد و عمر به ته می رسد و فقط آن چه می ماند بلخ است و بخارا و رودکی و بوی جوی مولیان ...وای که چه بی بلخ شده ام در این روزگار تلخ و چه بی باغ شده ام و چقدر لباسهایم بوی ییلاق های تالش می دهد و می دانم و می دانم تالش الان زیر برف است و مه و مهتاب خاموش است و خورشید در مرخصی بسر می برد خداوند مرا مستور کرده است و سلطان را محمود کرده است وعشق را بی قاف و شین کرده است و چقدر خانه ی کاهگلی باران خورده ی هزاوه که پر بود از مشهدی علی محمد خالی از الله شده است و می دانم و می دانم که آتش روزی سرد می شود و انسان غذای انسان می شود وچقدر لباسهایم بوی شمال می دهد و لباسهایم بوی شالیزار می دهد تا بدود و بخندد و از مترسک ها نترسد و گمان کند جهان هر چه را به او داده از ابتدا تا ابد، همیشگی خواهد بود و زلزله ای در کار نخواهد بود و ناظم پیر دبستان نخواهد مرد و رنگ چادر مادر به هنگام نماز همیشه سپید خواهد بود و عموها هر عصر دلتنگ جمعه تو را به سینما خواهند برد و در جشن تولد تو از دور آوای گرگ ها شنیده نخواهد شد..........دلم می خواهد به جای نوشتن نقطه چین بگذارم .....دلم کویر می خواهد تا با شیخ شبلی دوست شوم و با رشید الدین میبدی ، کشف الاسرار بنویسم وکشف المحجوب را مثل فرش قرمز بر میدان بهارستان پهن کنم و می دانم که جهان ، آدمی را دوست دارد و آدمی هم جهان را ...و می دانم رازی پنهان وجود دارد.. و.هر راز آشکار خواهد شد...
کجاست یک فنجان چای که پر باشد از فراموشی ...