تبليغاتX
عطر ریخته - " در شب سرد زمستانی "
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

       خیابان حاجباشی اراک خوب یادش هست چه می گویم ...آن هنگام که تابستان بود وخورشید به آجرهای خانه ی اجاره ای مان گرما و شادی صبح روز جمعه می پاشید و من صبح زود با صدای بابا بیدار می شدم و به کوچه می رفتم وکنار دیوار خانه می نشستم و به بچه هایی نگاه می کردم که روبروی خود جعبه ای گذاشته بودند و شکلات و شانسی و فرفره می فروختند و من هی به خودم نگاه می کردم و به آن بچه ها ...که چه ؟ !" که فروختن شکلات خیلی مبتذل است و از این حرفها و ..."

        و همچنان تابستان دستی بر سر و روی ما می کشید و بابا هر روز به سر کار می رفت و ساعت 2 به خانه برمی گشت و ناهار خورده می شد و بعد نوبت خواب اجباری بود که تا ساعت 4 طول می کشید و من که اصلا خوابم نمی آمد هی زیر چشمی به ساعت دیواری سفید رنگ نصب شده بر دیوار خانه نگاه می کردم ...ساعت 4 می شد و بعد نوبت روشن کردن سماور بود و چقدر با ذوق و شوق این کار را انجام می دادم و بعد از خوردن چای ، بابا بیرون می رفت و من و برادرم به کوچه می رفتیم . بچه های کوچه شانسی می فروختند و من انگار شانس نداشتم که از فروختن و خریدن آدامس و شکلات خوشم نمی آمد  و یکباره جرقه ای به ذهنم رسید ...شب که شد از بابا پول گرفتم وفردا در باغ ملی چند مجله خریدم ...مجله هایی مثل سپید و سیاه و ...یادم هست که قیمتشان  5 تومان بود و من هم از همان روز شدم  مجله فروش محله ! و البته با 5 ریال سود ...یادم می آید دختر جوانی در کوچه ی مان زندگی می کرد که هی می آمد از من مجله می گرفت و می گفت بروم خانه ببینم  آیا این همان مجله ایست که من می خواهم ! اگر همان مجله ای بود که من می خواهم  فردا پولش را خواهم داد ! و بله درست حدس زده اید . آن مجله بدردش نمی خورد و فردا پس می آورد و دوباره یکی دیگر می برد و من مدام به خودم می گفتم پس این دختره از چه مجله ای خوشش می آید !

       و خوب یادم هست که حتی یک نسخه هم نفروختم و چقدر بچه های شکلات فروش مرا مورد تمسخر قرار می دادند ...و آن تابستان گذشت و هر روز بابا با لباس ارتشی می رفت و می آمد و مادر وقتش در آشپزخانه می گذشت و هزاوه _ روستایی که در آنجا متولد شدم _ سر جایش بود و خواهرم کوچک بود وگاهی پرستارش می شدم و برادر بزرگم که مدام بیرون می رفت و فوتبال بازی می کرد ...

      مدتها گذشت و ما به خانه ای دیگر در خیابان جهانگیری نقل مکان کردیم و آن روزگار روزگاری بود غریب و عجیب ... سال 57 بود و من بچه ای هشت ساله بودم و خوب یادم هست که کسانی مدام به خانه ی مان زنگ می زدند که" امشب خانه ی شما را به آتش می کشیم برو به بابای ارتشی ات بگو" !  و من که خیلی جدی می گرفتم می دویدم به طرف مادر که داشت نماز می خواند و  می گفتم نمازت را قطع کن ! که امشب بی خانه ایم و مادرم مرا زیر چادر سفید نمازش پنهان می کرد می گفت نترس عزیزم ، نترس ...و من چه شبها که خوابم نمی برد که نکند خانه ی مان در آتش بسوزد و بابا می گفت نگران نباشید ...ولی معلوم بود که نگران ما بود ...

        و من آن روزها کارم شده بود که صبح ها بروم به دارو دسته ی کامیون سوارانی بپیوندم که جاوید شاه می گفتند و بعد از ظهرها به خیابان می رفتم و مرگ بر شاه می گفتم ! دو تا عکس شاه و امام خمینی هم از مغازه ای سر خیابان قائم مقام خریده بودم ...صبح ها عکس شاه و عصر نوبت عکس امام می شد که از جیب بیرون بیاید ...انقلاب شد و ما بزرگ می شدیم تا اینکه جنگ شد و خوب یادم هست اعلام شد که منقضی های سال ؟ باید به سربازی اعزام شوند و یکی از این سربازان ، آقا مجتبی پسر عمه ام بود و توضیح اینکه این سربازان معاف از خدمت شده بودند و همه ی شان زن و بچه داشتند و حالا به خاطر کسری نیرو می بایست به خدمت بروند و همه ی ما وقتی آقا مجتبی می خواست به جنگ برود برای بدرقه اش به محل اعزامشان رفتیم ...یادم می آید محل اعزامشان مدرسه ای روبروی مسجد سیدها بود و خوب یادم می آید روز اعزام ، غروب بود و زنها و بچه های سربازان آمده بودند به آن مدرسه و گریه ها بود و اشک بچه ها ، که بابایشان را در لباسی می دیدند که تا به حال ندیده بودند و به گمانم آن روز جمعه بود از بس روز دلتنگ و غریبی بود. مجتبی هم دختر کوچکی داشت که بی تابی می کرد و همسرش چشمانش را زیر چادرش پنهان می کرد تا کسی گریه هایش را نبیند ولی با صدای گریه اش چه کند که آتش می زد بر قلب همه ی ما و یادم هست که آقا مجتبی می گفت اگر برنگشتم حلالم کنید و لحظه ای که سوار اتوبوس شد انگار هنوز امید داشت که نرود و وقتی نا امید شد به بابا گفت دایی ! زن و بچه ام را سپردم دست تو ...و بابا که تا آن روز گریه هایش را ندیده بودم و غرور ارتشی اش اجازه نمی داد گریه کند زار زار مثل ابر بهار اشک می ریخت و چه غوغایی شد لحظه ی حرکت اتوبوس ها...و من احساس می کردم دارم بزرگ می شوم و روزی روزگاری من هم باید به جنگ بروم و دیگر انگار چیزها سر جایشان نبود و هزاوه که می رفتیم ، عمه ام - مادر آقا مجتبی - گوشش به اخبار ساعت 2  رادیو بود که" رزمندگان اسلام " تا کجا رفتند و پسرش آیا زنده است ... و دختر عمه ها  یادم می آید قبل از اعزام مجتبی ، موقع قالی بافتن شعر می خواندند بعد از اعزام برادر بزرگشان در سکوت و گاهی با هق هقی پنهان از چشم مادر گره بر گره می افزودند و عمه بتول - خدا رحمتش کند - می آمد کنار پادری می نشست و حکایت "تک و تعریف" می کرد و مثلا می خواست برای لحظاتی  خانه را شاد کند و عمه ها هی پیر می شدند و مجتبی پس از دو سال آمد و دختر آقا مجتبی حالا می توانست کلمه ی بابا را تلفظ کند و دوباره شعرخوانی ها شروع شد و روزگار می گذشت و بابا بزرگ زنده بود وتابستانها من کمتر و برادرم بیشتر در هزاوه بودیم و یادم می آید بابا بزرگم از دار دنیا یک باغ داشت و یک خانه و هیچ گاه ناله ای نمی کرد و هیچ گاه غصه ی چیزی نمی خورد و پرده پوشی می کرد و چشمانش پر از آرامش بود...صبح ها سرشیر برقرار بود و چای داغ ودیدن آسمان آبی و عروسی دختر عمه ها یکی پس از دیگری......هر تابستان هم پسر عموها با بنز قهوه ای رنگشان از تهران به هزاوه می آمدند و شور و غوغایی به پا می شد و گاهی هم جای خواب کم بود و ما می بایست در روی ایوان بخوابیم. ولی مگر می شد خوابید ! همه تا صبح حرف می زدند و هندوانه ای می خوردند و تخمه ای شکسته می شد و همه آنقدر بیدار می ماندند که صدای قوقولی قوی خروس ها را بشنوند مشهدی ولی الله اذان بگوید و جاده ی سفید و خاکی هزاوه آرام آرام از لابلای درختان دیده شود و نسیمی خنک ما را وادار کند به زیر لحاف برویم و مدام بابا بگوید بخوابید !...صبح شد! ... و من هم که عاشق خواهران یکی از پسرعموها شده بودم و هر روز برایشان گل های کوهی می چیدم و از سر چشمه آب تازه برایشان می آوردم و این عشق هم البته  خرده ای اشکال داشت چون من دوازده سالم بود و خواهران عمو 24 سال ! و همیشه روز آخری که آنها از هزاوه می رفتند با مهدی - برادر مجتبی - گریه می کردیم. آخر او هم عاشق آنها بود !

      سالها گذشت و روزگار آنطور باقی نماند که ما می خواستیم ...مهدی هم به سربازی رفت و در اردوگاه اسرای جنگی در سمنان مامور حفاظت از اسرا شده بود و خوب یادم هست هر موقع مرخصی می آمد به مادرش می گفت دعا کن من هیچ وقت اسیر نشوم...دردی بدتر از اسیری نیست و تعریفها می کرد از آه و ناله ی اسرای عراقی و دلتنگی هایشان ...و از قضای روزگار چند ماه بعد مهدی به خط مقدم اعزام شد و خود اسیر عراقی ها شد و دوباره هزاوه ماتم سرا شد . و باز هم این رادیو بود که موقع پخش اخبار به گوش ها چسبانده می شد که اسیران کی برمی گردند و جنگ کی تمام می شود و انگار قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند...

        و الان نیمه ی شب است و در تهران برف می بارد ...دلم چای می خواهد و دیداری از هزاوه و خیابان حاجباشی و تابستان های کشدار  ، همان فصلی که پر بود از فرفره های قرمز و آبی و خالی بود از درد اسیری وخسته نبود کسی و سرما اگر بود گرمای سماور خانه هم بود و عروسی ها بود و سیب پرت کردن ها بود به سوی داماد که رسمی خوب بود وجنگی در کار نبود و هنوز نام کوچه پس کوچه ها نیلوفر و یاس بود و روزگاری گذشت که نام کوچه ای شد شهید تبرته - همان دوست همکلاسی ام - و نام کوچه ای دیگر شهید علیرضا محمدی - همدوره ام در انجمن سینمای جوانان - و اسم شهیدان جنگ از  تعداد کوچه ها و خیابانها و میدان ها و بزرگراهها بیشتر شد ...

       و حالا ما هم گوشمان به رادیو چسبیده است که اخبار بشنویم و از جنگ و بدبختی بشنویم و شب ها سریال امیرکبیر ببینیم که چگونه به قتل رسید و روزها فال فروشانی ببینیم با پرنده ای دست آموز که دختران و پسران ، خوشبختی شان را در آن تکه کاغذها جستجو کنند...و حالا انگار کسی مدام به وطنم - ایران - دارد تلفن می زند که هر لحظه ممکن است خانه ی تان را به آتش بکشیم و ما می ترسیم و نمی دانیم به کجا باید پناه ببریم...

        الان در تهران برف می بارد و دلم می خواهد بدانم جعبه ای که مجله های سپید و سیاه می فروختم کجاست و بوی نان تازه که مادر بزرگ در خانه می پخت به کدام قسمت از آسمان فرار کرد و آن تصنیف خوانی ها و شعر خوانی های دختر عمه ها چه شد و  از رادیوی قدیمی بابا بزرگ آیا هنوز صدای مارش نظامی  پخش می شود ؟ 

        و ما بزرگ شدیم . مدرسه ای که محل اعزام سربازان بود حالا خراب شده است و من به بچه ام دارم نگاه می کنم که به صحنه هایی از خشونت های عراق و فلسطین و افغانستان در تلویزیون دارد نگاه می کند...جهان انگار یک دایره است ...برف می بارد و ما سردمان است  برف می بارد و چند روز دیگر آدم برفی ها به همراه خیابان حاجباشی و سپید و سیاه و آن دختر جوان و خواهران پسر عمو و ایوان رو به کوهستان وگل های کوهی و دار قالی و سیب پرت شده به سوی داماد و آن جعبه... آب خواهد شد...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:39 | لینک