اگر پای صحبت پیرمردان روستای هزاوه - 17 کیلومتری اراک و زادگاه امیرکبیر - بنشینی و از آنان بخواهی در مورد سفر ناصرالدین شاه قاجار به هزاوه حرفی بزنند احتمالا اشاره ی آنان به این نکته ی تاریخی خواهد بود که ناصر الدین شاه حدود 12 سال پس از مرگ امیر با خدم و حشم به هزاوه می آید و از ریش سفیدان ده سراغ اقوام امیر را می گیرد. دو نفر را به ایشان معرفی می کنند: اکبر بیگ و جعفر بیگ...سواران به تاخت به سوی آن دو می روند که شاه عجله دارد آنها را ببیند...
روزهای قبل در جشنواره ی تئاتر فجر نمایشی از کشور لهستان به نام " چه مرد ظالمی " بر اساس مکبث شکسپیر در پارکینگ تالار وحدت اجرا می شد...نمایشی در مورد فرجام ظلم و اینکه در نهایت ظالم در آتش ظلمی که کرده خواهد سوخت...
در پارک امیرکبیر اراک پیرمردی چرخ و فلک دستی اش را تابستانها هر شب به پارک می آورد و بچه ها سوار بر فلک می شوند . تکیه کلام مرد را همگان می دانند. او مدام به بچه ها می گوید " خوشحالید ؟! لابد خوشحالید؟ ! که انقدر می خندید ! "و وای به حال بچه ای که بخواهد زودتر از حد معمول پیاده شود. انگار پیرمرد می خواهد خوشحالی را به هر قیمتی به بچه ها تزریق کند. دائما برای بچه ها شعر می خواند و همه را وادار به دست زدن می کند و همه باید بگویند خوشحالند حتی اگر لبخند زدن یادشان رفته باشد.
تهران دماوند دارد. تهران سرمای سیبری دارد. تهران مترو دارد. تهران مسجد دارد.تهران تئاتر شهر دارد که گرد است. تهران پل سید خندان دارد که قرار بوده است چهره ی آدمیان در حال گذرش خندان باشد. تهران پل کریمخان دارد که " کریم " بپروراند...
سواران به سراغ اکبر بیگ و جعفر بیگ رفته اند. همه نگرانند. شاه با آنان چکار دارد ؟ نکند می خواهد سزای اعمالشان را بدهد ؟ آخر آن دو قداره بند هستند، آدم کش و دزد و چپاولگر هزاوه هستند.آن دو را به نزد شاه می آورند...اما مراد شاه قاجار این است که از بازماندگان امیر دلجویی کند ! همه تعجب می کنند. ولی در برابر " سایه ی خداوند " مگر چه می توان کرد ؟ که حکم ازلی این است و دگر نخواهد شد . شاه به اکبر بیگ و جعفر بیگ لقب " یاوری " می دهد و سکه ها و بذل و بخشش فراوان نثار آنان می کند و حضرت شاهنشاه با خدم و حشم زادگاه امیر را ترک می کند و لابد دلش خوش است به اینکه روح امیر شاد شده است که به دو قداره بند خلعتی داده است...شاه از تهران به هزاوه آمده است که ظلم خود را نسبت به امیر پاک کند که همان خلعتی باعث می شود اکبر و جعفر با مجوز رئیس مملکت آدم بکشند و غارت ها را لابد چند برابر کنند...
و اینگونه است که نمایش " چه مرد ظالمی "در حد یک " نمایش " باقی می ماند. و واقعیت همان خلعتی ناصرالدین شاه است و مانده ام که آن پیرمرد با چرخ و فلک اش در این زمستان طولانی که شبیه فضای رمانهای روسی شده است چه می کند و اکنون که بچه ها را نمی تواند خوشحال کند چه کار می کند...و هنرمندان به دور تئاتر شهر می چرخند و تئاتر شهر گرد است مثل جهان و مثل چرخ و فلک آن پیرمرد...اکبر بیگ و جعفر بیگ در ازای ظلم جایزه می گیرند و "پاول ژیکوت" کارگردان " چه مرد ظالمی " هم از جشنواره جایزه می گیرد...
چرخ و فلک در ذهن پیرمرد می چرخد و می چرخد او خواب می بیند که در نهایت زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند و شاید روزی روزگاری خنده بر لبان پدران و مادران آن بچه ها هم بنشیند و هنرمندان هم خواب ببینند که روزی در پارکینگ تالار وحدت مکبث ایرانی هم اجرا شود که فرجام ظلم فقط از آن مرد ظالم لهستان نیست و هنرمندان به دور تئاتر شهر هی می چرخند و رسانه ها به آنها می گویند : خوشحالید ؟! آنها مدام به کافی شاپ ها می روند و سیگاری دود می کنند و در برابر دوربین ها فال تلخ قهوه شان را پنهان می کنند.
این روزها در تهران زمستان است. باد است. کاج بی چراغ است. خورشید لاغر است و اکبر بیگ ها و جعفر بیگ ها زنده اند و خلعتی می گیرند و خلعتی ها به اندازه ی دماوند ارتفاع دارند و به اندازه ی سیبری گشادند و اینگونه است که دم به دم خزر آب می رود و نام خلیج فارس عربی می شود و ابوالفضل بیهقی همچنان تاریخ ما را در آسمانها می نویسد و سواران شاه به دنبال قداره بندان می گردند نه برای مجازات که برای پاداش و اینگونه است که در این ملک ، ظالم در آتش می سوزد ، اما انگاری تنها در پارکینگ تالار وحدت !
تابستان خواهد رسید و پیرمرد همه را سوار چرخ و فلک خود خواهد کرد و وای به حال کسی که بخواهد بی لبخند از چرخ و فلک پیاده شود و نگوید" خوشحالم "
تهران مترو هم دارد و روی دیواره های ایستگاهها تبلیغ نسکافه دیده می شود با این شعار : " یک ترکیب عالی "!
