تبليغاتX
عطر ریخته - همت و خیلی چیزهای دیگر " سنگین "
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

    چند روز پیش بهارستان بودم و در قهوه خانه ای چای می نوشیدم و به صحبت پیرمردی گوش می دادم ...از شعبان بی مخ حرف می زد و از طیب و قبرش که هنوز زیارتگاه شیرمردان است...هما سرشار از شعبون می گوید.. پیرمرد می گوید" قدم زدن در خیابان های امریکا پاداش ظلم های  شعبان بود" ...رادیوی کوچک قهوه خانه روشن است ...بزرگراه همت ترافیک سنگین است...پیرمرد می گوید خانه اش در سرچشمه بوده...میوه فروش بوده و از بس داد می زده صدایش گرفته است...در بهارستان مجلسی هم هست...بزرگراه صدر هنوز شلوغ است و شعبون بی مخ هم با جیپ به خانه ی مصدق می رود و قهوه چی زمین را تمیز می کند...کنار بهارستان جمهوری است و کنار جمهوری حافظ است و حافظ سالها پیش مرده است و کتاب های در دست بررسی هم در  وزارت ارشاد بهارستان است و جان اشتین بک و تولستوی و هوشنگ گلشیری و شهریار مندنی پور شب های طولانی زمستان در کنار هم می نشینند و منتظرند تا کدام یک زودتر از بهارستان بیرون بروند...مندنی پور الان چند جای دیگر هم هست...امریکا و شیراز و تهران.الان امریکاست و کودکی اش شیراز و وقتی همنشین گلشیری بود به تهران می آمد و در بهارستان هم  البته هست... و الان مندنی پور واقعی کجاست ؟ جسم او مهم است و یا ذهنش ؟ کدام حقیقت است ؟ بزرگراه رسالت همچنان شلوغ است و در بهارستان دستفروشان داد می زنند : روسری و پیرهن و کمربند و هویج و شمع و سفره ی هفت سین ! و من چقدر دلم می خواهد تمام روسری ها را بخرم و بر موهای لخت ساختمان مجلس بیندازم ...مجلس چقدر شبیه زن است !...جیپ شعبون بی مخ با خود چه دارد ؟ مصدق و یا یک زن خیابانی ؟جیپ ، رادیو پیام دارد که بفهمد بزرگراه نوری روشن است یا تاریک ؟ قهوه چی چای دارد و املت و نان و پنیر و دیزی و چند صندلی و یک رادیو ...زن در بهارستان روسری دارد و به وزارت ارشاد می رود...و حالا من و تو هر کدام جسم مان در جایی است و ذهن مان جایی دیگر...طیب از پولدارها می گرفته و به فقرا بذل و بخشش می کرده...زمستان هم  نیست که بشود هویج را دماغ آدم برفی کرد!

    چند روز پیش بهارستان بودم هر چند بهار نبود...کمربندی در آسمان پیچ و تاب می خورد...چیزی شکسته  می شد و تو فکر کن شیشه است و خود می دانم چیزی دیگر است...جسم من حالا اینجاست و ذهنم پیش آن پیرمرد است که زنش سالها پیش مرده و بچه ای هم ندارد و دلش که شکسته بود و صدایش که گرفته بود و طیب طیب می گفت و صبح  نوجوانی اش  را می دید در سرچشمه که صدایی داشت و به دختر همسایه چشمکی می زد...دختری که بعدها زنش شد و حالا همه چیز دود هوا شده و مانده است میان روسری ها و کمربندها و  خاطرات طیب...

    چند روز پیش بهارستان بودم ولی چیزی شکسته بود و هست...تو تصور کن شیشه بود...

   یک لحظه به استکان چای خود نگاه کردم...نکند این چای که من و تو هر روز می نوشیم پاداش یک ظلم باشد ؟

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:18 | لینک  |