تبليغاتX
عطر ریخته - تایتانیک 2
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

     چرا این همه آجیل در خیابان های تهران ریخته شده است ؟ چرا در کفش های من یک فرهنگ سرا لانه کرده است ؟ آن چیز که روی اجاق است شمال است و نه سماور و نه هر صدایی رعد و برق است و هر خیس شدنی معنایش زیر باران عاشق شدن نیست و گاه یک صندلی تنها برای نشستن نیست و برای سوزاندن است و همیشه هر کتاب درونش لغات نیست و گاه می شود درون کتابی اسلحه ای باشد و فروغ در یک شب اردیبهشتی به خواب طویل زمستانی می رود و پوتین از روسیه برای ما اتم کادو می آورد... و پدرم یادم می آید وقتی بچه بودیم بزرگ بود...و خرماهای جنگ ندیده موز زرد هستند و زیتون های رودبار به جای اینکه صلح بیاورند گرانند  و  بزرگترین سوره ی قرآن بقره است و کوچکترین ادم اسپانیایی گاوباز است و جهان شعر است و شعر تمام جهان نیست و روز قیامت هر وبلاگ به شکل حیوانی ظاهر می شود و دف ها آنقدر در خیابان پیروزی می نوازند که نیروی هوایی به شهدا بپیوندد و امان از فراموشی... و من به دنبال یک نوروز در بندرعباس هستم و نیست و گاه نوروز یک زن اثیری است و گاه یک طوطی اسیر داش آکل است و گاه چشم یک بهرام رادان است و گاه سنتوری شکسته است و گاه دلی اندوهگین است و می شود تو به من بگویی راه سیگار برگ کشیدن از کدام طرف است ؟ یعنی همان راه برگ انگورهای هزاوه و راه پیراهن کودکی ام که شاید راه راه بود و شاید جنید بغدادی نگاهش به آن پیرهن افتاده باشد و شاید هواپیمای ایرباس روزی مرا یکجا ببلعد و خسته نباش کبوتر لانه کرده در کفش هایم که روزی روزگاری  کسی که الان این نوشته را می خواند متولد می شود و مثل نیزارها بلند می شود و تنها با کبریتی که نامش خوزستان است آتش می گیرد......خاصیت جمشید مشایخی چیست ؟ خاصیت داوود رشیدی چیست ؟ خاصیت مجید مجیدی چیست ؟ که به شهرها بروند و سخنرانی کنند و آجیل بخورند و بگویند تئاتر خوب است ؟! خاصیت فکر کردن چیست ؟ خاصیت روشنفکران سرزمین من چیست ؟

     بگذار کفش هایم را تکان بدهم ...از هر کفش چند فرهنگ سرا به خیابان می ریزد ...کفش هایمان را پر از فرهنگ سرا کرده اند و مغز سرمان را پر آجیل کرده اند و قلب مان را سوراخ و مشبک کرده اند و نوروزمان را با روغن هفده کیلویی تاخت زده اند و اسب ها پیر شده اند و سوارها صورتشان چروکیده شده است و شعر شده است کافی شاپ هایی به رنگ موز برزیل و خیابان هایمان شده است بوق قرمز و آبی و خاصیت روشنفکران چیست ؟ که گداپروری آیا خوب است ؟ و آیا هاله ی تقدس ما را مقدس می کند ؟ آیا "نمایش " دین مهمتر از خود دین نشده است ؟

    کاش الان سال 1348 بود و می دانستم که تا ۱۳۵۹ جنگ نیست و کودکان حلبچه زنده می مانند و این همه آجیل بر روی خیابان ها پاشیده نمی شود...و از 1348 تا 135۹ فقط بازی می کردم و تاب سوار می شدم و مطمئن بودم وقتی سوار الا کلنگ هستم موشک قلب دخترک همسایه را پاره پاره نمی کند...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:29 | لینک  |