یادداشت های رضا مهدوي هزاوه

   و هی رفقای قدیم که در شهر نیستید و بعضی هاتان به زیر خاک هستید شما  این چیزها که می گویم یادتان می آید ؟ محسن عسگری را یادتان هست ؟ همان که نقش عقیل در" غمنامه ی عقیل" داشت و در آن نمایش عقیل به لای دیوار گذاشته می شد...عندلیبی الان در کجای این عالم است ؟ همان که دغدغه هایش تئاتر کودک بود و خیلی زود پرپر شد...غلامعلی عصاریان را یادتان هست ؟ همان که در "اسپه شینه "خاک صحنه می خورد و رنگ اورکت امریکایی اش سبز بود و خودش اندکی چاق بود و صورتش پر از مهربانی بود و بخاطر بیماری فوت کرد ؟...مجتبی محمدی الان در کدام آسمان ما را نگاه می کند ؟همان که در مسجد سیدهای اراک مجلس ختم با شکوهی برایش برگزار شد و ...مهدی شالی بیگ را یادتان هست ؟ همان کسی که در این سالهای اخیر دندان هایش افتاده بود ولی خودش از تک و تا نیفتاده بود و آن روزی که " مشعل ها بر فراز تاریخ " را به گمانم سال 1367 یا 68 در کرمانشاه اجرا کردیم و جایزه ی بازیگری گرفت چقدر ذوق می کرد و در راه برگشت یادم هست در مینی بوس می گفت " من دیگه تصمیمم را گرفته ام...می خواهم بازیگر موفقی بشم.." تا اینکه روزی حجت الله سبزی به من خبر داد" مهدی شالی بیگ هم دق کرد و به آسمون رفت...."در آن مینی بوس محسن عسگری هم بود ،  یادم هست محسن تصنیف قشنگی خواند و وسط مینی بوس می رقصید. می گفت این تصنیف را در عروسی حجت سبزی خوانده است...مهدی هدایتی را آیا یادتان هست ؟ یادم نمی رود صبح یک روز عید نوروز با حاج آقا الله وردی و به گمانم سعید آهنگران به خانه شان رفتیم...سخت سرفه می کرد و بچه های گلش-  بی آنکه بدانند پدرشان سرطان دارد-  پذیرایی می کردند و مهدی همچنان و همچنان لبخند می زد و از دغدغه هایش در زمینه ی مدیریت فرهنگی می گفت... مصطفی کریمی را یادتان هست ؟ یکبار که گمان کنم تصادف کرده بود با ناصر کریمی نیک و حسین عزیز محمدی به خانه  ی شان رفتیم و نمایشنامه ی فاوست را به او هدیه دادم..سالها گذشت و گذشت تا اینکه روزی فکر کنم خداداد خدام در خیابان حاجباشی به من گفت مصطفی هم مرد....پرویز اشتری را شما یادتان هست ؟ همان کسی که چشمانش درشت بود و لاغر بود و از گابریل گارسیا مارکز حرف می زد...یادم می آید در سن حدود پانزده سالگی عضو کتابخانه ی عمومی اراک بودم.استاد اشتری کتابدار آن کتابخانه بودند. رفتم به داخل و به آقای اشتری - که آن موقع نمی شناختمشان - گفتم :" می خوام فیلم بسازم ! چه کتابی باید بخوانم ؟! " آقای اشتری به داخل مخزن کتابخانه رفتند و البته قبلش گفتند لحظه ای صبر کنم . چند دقیقه بعد در حالی که حدود بیست کتاب را به زور حمل می کرد آمد. کتابها را به سختی روی میز گذاشت و گفت" پسرم برو بشین این کتاب ها را بخوان و این را بدان که با خواندن اولین جمله در واقع تو کلید دوربین فیلمبرداری را فشار دادی فقط فیلمش شاید سال بعد و یا سالهای بعد بیرون بیاید..." کتابها شعر فروغ بود و آثار گی دو مو پاسان و جلال آل احمد و شکسپیر و ...و من هی خواندم و خواندم و خواندم تا اینکه دو سال بعد در آزمون انجمن سینمای جوانان اراک شرکت کردم و قبول شدم . و روزگار چرخید و چرخید تا اینکه همان کتابدار که حالا اسمش را می دانستم ، شد معلم گزارش نویسی و داستان نویسی و بعدش فیلمنامه نویسی... و من اولین فیلم کوتاهم را زیر نظر همان استاد محبوبم ساختم... و سالها بعد او سر خیابان حصار سکته - بخوانید دق - کرد...

   چند روز پیش به دیدن نمایش" گود سیلی خورده "اثر حجت الله سبزی رفتم...نمایش در زورخانه ی متقین اجرا می شد .محسن اقبالیان و حجت طاهری هم برای تماشا آمده بودند. صحبت از استاد ابراهیم کریمی شد که در بستر بیماری است و حرفهای دیگر...به نامهای بالا نگاه می کنم. محسن عسگری برای خود یلی بود در بازیگری و مهدی شالی بیگ هم..یادم می آید مهدی در دانشگاه آزاد رشته ی نمایش قبول شد ولی غم نان نگذاشت درس بخواند و البته دلایل دیگر.....محسن به تهران آمد و در چند نمایش خوش درخشید و همزمان در کارخانه روغن نباتی قو کار می کرد تا اینکه ناگهان سکته کرد و خانه نشین شد و همین اواخر  در کنج عزلت فوت کرد...یادم نمی رود سال 1364 برای نمایش "اسپه شینه" کار حجت الله سبزی به جشنواره تئاتر فجر دعوت شده بودیم. خوابگاهمان اردوگاهی در جماران بود. همه ی گروههای شرکت کننده تا پاسی از شب در خوابگاه - بالای تخت ها - بیدار بودند و حرف می زدند. محسن سرحال و قبراق مجلس را به دست گرفته بود. و باز هم به یاد می آورم سر یک مساله کوچک گروه اراک با اصفهانی ها درگیری مختصری پیدا کردند کارگردان گروه اصفهان ابراهیم کریمی بود که با نمایش" یل" آمده بودند و در تئاتر شهر اجرا داشتند...و روزگار چرخید و چرخید تا اینکه در مقطع ارشد سال 1372 با ابراهیم کریمی همکلاس شدیم و چقدر در دوران دانشجویی فعال وپر شور بود و حالا او این روزها نمی تواند بنویسد و خانه نشین است و به سختی حرف می زند و چقدر دلش می خواهد هنوز تئاتر کار کند...

   نمی دانم چرا این چیزها را دارم می نویسم... احساس می کنم اگر مهدی شالی بیگ می توانست به دانشگاه برود و مشکلات روحی نداشت و  اگر محسن عسگری کمی و تنها کمی حمایت می شد و آن تهمت های کذا و کذا به آقای اشتری بسته نمی شد و زنده می ماندند شاید این روزها کاری می کردند کارستان...همیشه انگار اینگونه بوده ا ...الان دلم می خواهد بدانم عباس سلطانی چه کار می کند؟ ...خانمش اعظم سلیمانی هنوز بازی می کند ؟ می خواهم به عباس بگویم هنوز خاطره ی مراسم به خاک سپاری فرزندش را که در یک روز برفی بود به یاد دارم. و نیز خاطره ی تمام غصه خوردن هایش.. .. افشین رحمتی هنوز در آلمان است ؟ دلش نمی خواهد برگردد اراک دوباره نمایش " حر " را کار کند ؟ پشیمان نشده است از مهاجرت ؟آه ! داریوش سماواتی تو کجا گم شده ای ؟ کسی به من بگوید مهدی معصومی الان کجاست ؟ همان مهدی معصومی که خوره ی کتابهای دکتر شریعتی بود و در نمایش "اسپه شینه "نقش " حسرتی " داشت و همیشه در نمایش می بایست اشک بریزد و بعدها روزگار طوری با او بازی کرد که عطای تئاتر را بر لقایش بخشید و شد مسافرکش و همچنان حسرت بکشد برای روی صحنه بودن ... فرهاد رحمتی هنوز تئاتر کار می کند ؟ کسی از شهرام نجاریان خبر دارد ؟ حاتم آبادی حالش خوب است ؟ کسی می داند سالن سینما تئاتر شهر صنعتی الان در چه وضعی است ؟ همان سالن که مرحوم عطا زاهد سخنرانی کرد و "غمنامه ی عقیل "اجرا شد و  نمایش های شب بارانی  و سامان و شکوفه های گیلاس و گریز و سفر سبز در سبز روی صحنه رفت...چند سال پیش که به مناسبتی به آن سالن رفتم موشها را دیدم که آزادانه به استراحت و زندگی مشغولند! ...همان موقع که بچه های تئاتر دربه در پیدا کردن یک سالن برای اجرا بودند موشها روی سن سینما حرکات آکروباتیک انجام می دادند ! می خواهم بدانم غلام خوش آواز هنوز صدای مخملینش را دارد ؟ محمد رضا سیاری کجاست ؟ داور آقایی چه می کند ؟ کسی تازگی ها آقای آب برین که لوکوموتیو ران  است و حضور دائمی در تئاتر داشت را دیده است ؟ آقای فرهادی که اصالتا تبریزی بود و سالها ساکن اراک هستند چه ؟ صفر علی کوهی که نامش در شهر بازی اراک شده بود بمب خنده هنوز در برنج فروشی اش کار می کند ؟ از بس منفجر شده به گمانم دیگر چیزی ازش نمانده... کاظم عسگری از کاشان به وطن اش نیامده است ؟ آقای فتاحی چکار می کند ؟ دلم می خواهد بدانم آن فرش فروشی که در خیابان قائم مقام شده بود محل تمرین نمایش از خاک بر افلاک هنوز هست ؟ کسی رویا سبزی را این سالها روی صحنه دیده است ؟ کسی شیارهای پیشانی منوچهر منوچهری را شمرده است ؟ فرامرز احمری هنوز شعر می گوید ؟ کمانچه ی  استاد کریم خوش الحان  شکسته نشده است ؟ کریم خوش الحان ، همان یار و غار پرویز اشتری ، همان که استاد کمانچه بود ولی حرمتش  نگاه نمی داشتند را یادتان هست ؟ فرشاد آذلش هم که به رشت رفته است و خبری از او نیست. سعید رجبی فروتن هم که در اراک مدیر موفقی بود سالهاست ساکن تهران است و قدرت الله فتحی هم که روزی در تئاتر اراک تاثیر گذار بود به تهران رفت .از جلال و جلیل ابوالمعصومی هم خبری ندارم. رامین فراهانی این روزها هلند است یا تهران ؟ عباس شیرمحمدی هم  خیلی وقت است آمده تهران و فیلمنامه نویس حرفه ای شده است و جعفر میراشرفی هم که به تهران مهاجرت کرده و تدوین گر قابلی شده است...محمود زنده نام هم که از اراک رفت همدان و بعد هم آمد تهران ...اصغر داوود آبادی هم که الان از مدیران مهم صدا و سیما ست و همگی آمدند تهران و نیز علی ایزدی و مجید رحمتی و سوسن پرور و وحید فارسی و محمد نیک عهد و یوسف نیک فام و لیلا خوانساری و محبوبه آب برین و مزدک علی نظری و آزاده کاظمی...هر کدام به تهران بزرگ خودشان را وصل کردند ...

   داستان تلخی است یا شیرین نمی دانم...فقط این را می دانم بچه های تئاتر  و هنر شهرستان سیلی خورده اند . گود مثل عشق ، سیلی خورده است . دیگر در درون مینی بوس محسن عسگری تصنیف نمی خواند.اگر هم بخواند باید وصف عزای ما باشد . نمی دانم چرا امشب مدام به محسن عسگری فکر می کنم و به نقش عقیل که بازی کرد و بخاطرش جایزه بازیگری گرفت و نمی دانم چرا به آن صحنه ای فکر می کنم که عقیل در میان دیوار زنده به گور می شد...و چقدر دوست دارم حکایت تئاتری های شهرستان های دیگر را هم بدانم ...اسماعیل همتی از سمنان بگوید...رضا صابری از مشهد و  مهدی عطایی از بندرعباس بگوید ... حجت الله سبزی از اراک بگوید ...ابراهیم کریمی از اصفهان ...و ابراهیم کریمی از تهمت زدن ها و ابراهیم کریمی از زنده به گور شدن ها و ابراهیم کریمی از تجلیل های "اردیبهشتی " در فصل دائمی و واقعی زمستان ها ...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:6 | لینک