عاشورا را با میوه و پرتقال ها را با خزر ، به چای سرخ و دلتنگ آویزان کردم و لاهیجان تق تق کرد که ما خواهیم آمد و راز بزرگ زیستن ، روزی در جهان بی خدا آشکار خواهد شد. موسیقی فرمایشی در دل بی اسب من چه می کند ؟ دویدن و حاصل ضرب خواندن و بوی نم بازار و ترشی های مانده در پستوی دل و فراموشی پیرمردی به نام جلال آل احمد و زنانگی سیمین دانشور و سخن به سجع گفتن زینب و بیماری امام سجاد و رنگ زرد حر و آفتاب داغ کربلا مدام به تنم می خورد و از میوه های عاشورا تنها سیب مانده است...
اگر علی اصغر تشنه است و اگر چای و سیگار در کربلا نبود ، شمشیر بود و من چقدر دلم می خواست قهوه خانه ای در کربلا از خود داشتم که بی اعتنا به دشنام ها و یزید ها و فرات بستن ها و سردردها و کینه ها ، چای به لب های تشنه می رساندم و لاهیجان را از جیب هایم در می آوردم و به عبای عرب ها می تکاندم تا ته غربت و غریبی و بی کسی در می آمد.
سوار هواپیما هستم و بر فراز تهران پر از پارچه های ابا عبدالله و دماوند بی حضرت عباس و البرز پر از ایزد مهر و کرمان پر از سرهای مانده بر نیزه و بم خالی از کرور کرور آدم و چهار راههای پر از گل نرگس و مریم - منتها نه در خاک گرم که درون دست های سرد کودکان کار - و حسینیه ی کربلایی های چهار راه گلوبندک و روضه ها و طعام ها و خیمه سوزی ها و حر های هرساله و شمرهای گریان و همایش شیر خوارگان یک ساله و امام حسین های تکیه بزرگ تجریش و چایخانه ی فرد میدان تجریش ...همه و همه را می بینم و گریه می کنم که تهران چقدر کافه ی نادری دارد و هنوز علی اصغر تشنه است...
