<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عطر ریخته</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Nov 2009 23:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ابراهیم کریمی و سالروز رفتنش...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   بندر انزلی در شمال سالم و سلامت است.  گنبد امام رضا در مشهد می درخشد. ملافه ی بیمارستان ها  شسته می شود.درختان انار ساوه پر بارند.اصفهان،  زاینده رودش پر از آب است.حال حسین رحیم زاده خوب است. قطار تهران به اهواز الان در حال حرکت است، رستورانش پر از آدم های سیگاری است. لباس فروش میدان بهارستان الان خواب است. خلبان پرواز شماره ۷۸۵ به مقصد فرانکفورت همین الان از خواب بیدار می شود تا به فرودگاه برود زنش با او خوش و بش می کند. رییس مترو روی بام است. اتوبان افسریه هنوز پر از ماشین است. حال عمو  در تهران خوبست. طلا فروشی اکبر آقا در چهارراه کوکاکولا در امنیت کامل است.  مسعود کیمیایی زنده است. محمد رضا شجریان  در حال گوش دادن به صدای افتادن پاییز از برگ است و قهوه می نوشد... و در این میانه انگار تنها ابراهیم کریمی با آن مو های پرپشت و عطر خوشبو و کیف چرمی قهوه ای و خنده هایش نیست... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هملت </title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   ریچارد براتیگان ماهیانش را دارد به کجا می برد. من امشب می خواهم به میدان هفت تیر بروم و به خانه ی  عنایت سمیعی بروم  و از او بپرسم ماجرا از چه قرار است و اگر استاد پرسید کدام ماجرا ؟! بگویم نمی دانم. دلم می خواهد به شهرک آپادانا بروم و از  شمس لنگرودی بپرسم یک سوال دارم و اگر  استاد پرسید چه سوالی؟ بگویم نمی دانم. فقط احساس یک سوال دارم. احساس یک رعد و برق دارم. احساس یک نماز صبح گاهی کنار دریا دارم. دلم می خواهد الان آپادانا و میدان هفت تیر تفنگ بشوند و مرا تیرباران کنند. خسته ام . عصر باران نیامده است ؟ موسیقی آوار نشود بر سر من ؟ کافکا تکراری است. پروست تکراری است. فروغ تکراری است. جمعه است این روزها . &quot;دنیا زندونه برام&quot; رادیو پیام داره می خونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   صدای باران به گوش می رسد اما نه باران ریزان از آسمان،  که باران مانده در قلب یک سی دی خش دار که خش دار بودن بهتر از سفر به خاش است که  کفش های زاهدان پر از ریگ های &quot;ریگی&quot; است و حافظ در سی سی یو ست و سعدی در سایت خود دیروز نوشته بود بیا برویم به قهوه خانه ای که  استکان هایش کثیف باشد و ویزا برای  دیدن الیزابت اول نخواهند. من این روزها انگار مرده ام و در سالروز مرگ استاد ابراهیم کریمی چقدر آدمها مودب شده بودند و اصفهان زاینده رود دارد ولی باران ندارد . محال است شنا در پاییز، که آنفولانزا سخت سهمگین است. بچه ها بازی می کنند در پارکینگ روبروی خانه و نمی دانند روزی روزگاری وقتی به خانه برمی گردند پدرشان به خواب رفته است و مردمان می آیند و جنازه را برمی دارند و در میان اشک و اندوه به قبرستان می برندش و همین بچه ها روزی روزگاری دوباره به پارکینگ می روند و بازی می کنند و گرگم به هوا بازی می کنند و قایم موشک بازی می کنند و نمی دانند روزی روزگاری دوباره از میان یاس های تنیده شده در روی دیوارهای آجری خانه شان صدای ضجه ای به گوش می رسد. نوبت مادرشان است و مردمان خوب و با صفا دوباره سر می رسند و جنازه زمین نمی ماند و خرما پخش می شود و مادر قایم می شود و پنهان می شود و بچه ها دیگر به پارکینگ نمی روند و بازی نمی کنند  و افسرده می شوند و مردمان گمان می کنند بچه ها مودب اند و  بچه ها از پشت پنجره  به بچه های دیگر نگاه می کنند و مردمان خوب ، به سفره های خود پناه می برند و به رختخواب های خود و به بالش های خود و به باغ ملی های خود و به سه راه ارامنه های خود و به بستنی فروشی سعادت خود و به قدم زدن های خیابان ملک خود و بچه ها بزرگ می شوند . به دانشگاه می روند و زن می گیرند و به یاد می آورند که روزی روزگاری  بوی انگور  را می خوانده اند و سر خیابان قائم  مقام قدم می زده اند و هزار دور به میدان باغ ملی می زده اند و مادری بود و بابا نان می داد و عمو حسین بود و  مشهدی علی محمد نام یک روستائی فیلسوف بود و باز باران بود با ترانه با گهرهای فراوان که می خورد به پشت بام خانه ای پر از  دیش ماهواره که گیلان فقط نام یک خاطره بود و گلچین روزگار ، خوبان را زود با خود می برد و آنچه بر جای می ماند صید قزل آلا ست در امریکا و کارور و صفحه ی آخر خوشه های خشم و عروج لاریسا شپیتکو و تصنیف کازابلانکا و دود عود شجریان و الا یا ایها الساقی حافظ و کشف الاسرار میبدی و تکه ی اول بوف کور و تکه ی اول مسخ و تکه ی اول ملکوت بهرام صادقی و چراغ ها را خاموش می کنم زویا پیرزاد و پیرمرد و دریا ی ارنست همینگوی و شاه لیر شکسپیر و آدمی باید به فکر فرو برود که عمر این آثار از او بیشتر است و وقتی جهان به پایان خود برسد همه ی کتاب ها خاک می شوند و سینما ها خراب می شوند و از لندن جز تلی از خاک چیزی باقی نمی ماند و تمام وبلاگ ها و سایت ها بی تشییع جنازه می میرند و از جهان تنها سکوتی می ماند و آسمان به بشریت افتاده بر خاک می خندد و به تئاتر شهر که روزی روزگاری همه دور آن حلقه می زدند می خندد و کافی شاپ های خوشگل و دختران خوشگل و آدم های جذاب و کاریزما تمام شده اند و آن روز  محمد رضا شجریان نیست. احمد رضا احمدی نیست.  آدم ها به قول گلشیری دست به &quot; صدور صوت &quot; نمی زنند.قهوه خانه های بهارستان برای همیشه تعطیل شده اند و  حکومت ها نگران جنبش های  بنفش و سبز و آبی نیستند و هر چه پارچه ی رنگی  مانده ،  بر روی پدران و مادران انداخته شده است و در پارکینگ ها ماشین ها بی صاحب و بی حساب فراوان است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   بچه ها بزرگ می شوند و خود پدر می شوند و خود مادر می شوند و همیشه نگران بچه های خودند تا مبادا به پارکینگ بروند و وقتی بیایند که نباشند و یک روز گرگور سامسا جوجه می خورد و بعضی دردها را نمی شود به کسی گفت و شاه لیر در فنجان ، قدرتش در همان حد دایره ی فنجان است و بعضی ها به گمانم گمان عمر نوح دارند و تاریخ را خوب نخوانده اند و اسطوره ها را نمی شناسند و نمی دانند  غمگینی روز جمعه  غنیمتی است .قایق در زاینده رود خشک ، حضرت نوح بدون انسان است و کسی  را دیشب در خواب دیدم که از یک دیوار بالا می رفت و روی خاک ها ی اهواز قطار  شانگهای را پرت می کرد تا اندکی از اندوهش کم کند و کم نمی شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   گاهی فکر می کنم فایده ی این نوشتن چیست. تردید به سراغم می آید.می توانم به جای اندوه نگاری ، پارکی بروم و سوار تاب شوم. می توانم به کناره ی زاینده رود بروم و به تصنیف خوانی های اهل دل کنار پل خواجو گوش بسپارم. به پارک ملت تهران بروم. به میدان انقلاب تهران بروم و کتابی بخرم. به پارک اندیشه ی تهران بروم و زیر درختی بنشینم و فکر کنم. به پارک ائل گلی تبریز بروم و به درختان بزرگ آنجا نگاه کنم و بعد به نادر و یعقوب و فرزاد  و سیروس سری بزنم. به مقبره ی حافظ در شیراز بروم.  به خانه ی دوستم  حسین رحیم زاده در شیراز بروم. به کارون سفر کنم. به دو راهی چیلان چولان بروجرد بروم.به خرم آباد بروم و به سیامک موسوی و عزیز کلهر  و نصرت مسعودی سر بزنم. به تالش بروم و ساعت ها در کتابخانه ی مسجد جامع بنشینم و اسم اعضای کتابخانه را ورق بزنم و با علی رزمجو حرف بزنم. به اردبیل بروم و با رزاق به آبگرم های سرعین برویم و به مشهد بروم و با بهروز به سر قبر علی قائم مقامی و علی یزدی بروم. به رامسر بروم و روزها و روزها در خانه ی رامین بنشینم و فیلم ببینم. به یزد بروم و با حسن نقاشی از ابراهیم کریمی بگویم . به  تنکابن، خانه ی وحید بروم و از پنجره های خانه اش به دریای طوفانی مثل دلم نگاه کنم و به آلمان بروم علی سوزنده را ببینم و با او درباره ی دوران سربازی حرف بزنم.  به خانه ی کیانوش در برازجان بروم و  زندان تاریخی آنجا را یک بار دیگر ببینم. به تهران خانه ی  عنایت سمیعی بروم و از او بپرسم ماجرا چیست و او بگوید کدام ماجرا  ! و من بگویم نمی دانم. خودم هم نمی دانم.  به هند بروم و از فرزاد بپرسم روزگارتان خوبست ؟ و اصلا آیا روزگار خوبست؟  به تهران ،  به خانه ی جعفر و رامین و عباس بروم و به آنها بگویم یادتان می آید آن تصنیف خوانی ها در بازار اراک ، سال هزار و سیصد و شصت و پنج...یادتان می آید پرویز اشتری را ... و به بندر عباس بروم و  با مهدی عطایی خاطرات مان را در دوره ی دانشجویی مرور کنیم و به سمنان بروم و به اسماعیل همتی بگویم هنوز ، شب ، بارانی ست؟ و می دانم و می دانم و خوب می دانم روزی روزگاری عمر نوستالژی هم تمام می شود و دیگر بچه ای در پارکینگ نیست. روزی روزگاری از آدمی خبری نیست. چند شب پیش محمد صالح علا زنگ زد و گفت به آسمان نگاه کن. ماه را می بینی ؟ ان موقع در جاده بودم. نزدیک اصفهان. رانندگی می کردم. گفتم. آره. چطور؟ گفت من هم دارم می بینم. تو در اصفهان و من در تهران. هر دو یک چیز می بینیم و این شگفت انگیز است. در دلم گفتم این ترسناک است. گفت این خیلی خوبست. در دلم گفتم وقتی جهان یک باره نابود شود  نه ماه باقی می ماند. نه انسانی که به آن نگاه کند و نه آسمانی که ماه را بتواند نگاه دارد .امشب دلم هوای گریه دارد. احساسم می گوید جای حقیقت در کاسه نیست. در سفر نیست. در شیراز و تهران و برازجان نیست. در طشت  خون نیست. در دیس نیست. حتی گنجایش آن به اندازه ی وطن نیست. بزرگ است. مثل ابراهیم کریمی ست. مثل بوی یک عطر ناب فرانسوی است. مثل مثل مثل مثل ...انگار زبانم بند آمده است...گمان می کنم هر گاه به عشق فکر می کنم تمام افسردگی ها و یاس ها و غم ها و اندوه جاویدانم مبدل به چیزی دیگر می شود. به یک خیسی زیر باران. یک چای سرخ. حالا احساس می کنم این همه آثار خوب در دنیا حتما و حتما و حتما زیر باران و با عشق به دوست داشتن شکل گرفته اند.دوست داشتن  و حتی اگر کسی تو را دوست نداشته باشد و  حتی اگر برای دیگران دکتر&quot; استوکمان &quot;باشی و  به ظاهر &quot;دشمن مردم&quot; باشی ... اگر اینچنین نبود مولانا نبود . راز اندوه کشف نشدنی است، اختراع حقیقت است.جهان به پند های ناصرخسرو نیاز ندارد. هر آدمی ، آیینه نیاز دارد نه پند.تمام جهان خنده نیست. تمام جهان اندوه نیست.تمام جهان ، اندوه پس از خندیدن است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   الان اس ام اسی دیگر آمد. عباس شباویز مرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 23:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رومولوس صغیر</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   جیب هایم را گشتم. نبود. &quot;پاییز طلایی&quot; &quot; لاچینی&quot; را می گویم.گمش کرده ام.چند شب پیش در تهران باران می بارید.به دیدن نمایش &quot;رومولوس کبیر&quot; رفتیم.عمو &quot;سهراب سلیمی&quot; و &quot;پیام دهکردی &quot;و &quot;سیامک صفری &quot;بازی می کردند.تئاتر شهر زیر باران خیس شده بود.آن بالای بالا روی پشت بام تئاتر شهر به گمانم یک رئیس و یا یک &quot;مریض خیالی &quot;و یا &quot;مولیر&quot; چتر بالای تئاتر شهر گرفته بود تا مولانای درون کیف قهوه ای ام خیس نشود.تئاتر شهر هم پاییز است و من دلم برای سال هزار و سیصد و شصت و چهار می گیرد که بچه بودم و به همراه گروه نمایش اراک برای جشنواره تئاتر فجر به تهران آمده بودیم. مولانا قصه ای دارد به نام&quot; پیر چنگی &quot;. روزنامه ی جهان اقتصاد صفحه ای دارد به نام &quot;جهان اندوه&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   سال ۶۴ آمده بودیم تهران و روی نیمکت های سنگی محوطه ی تئاتر شهر نشسته بودیم و با&quot; مهدی معصومی&quot; از &quot;دکتر شریعتی&quot; حرف می زدیم.درون کیف ها یمان دوستی و برف بود.حالا به کیف ام نگاه می کنم: کتابی از &quot;چخوف&quot;، گزارش های درسی دانشجویان، سی دی &quot; سیر &quot; استاد &quot;مسعود شعاری&quot; ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   رومولوس که تمام شد به بیرون رفتیم. جهان همچنان خیس بود.مولانا خیس شده بود.پیر چنگی در قبرستان خوابیده بود.گرسنه هم بود.چشمم به همان نیمکت سنگی ۱۳۶۴ افتاد. چقدر پیر شده ام! به نیمکت حسودی ام شد.به دور و بر صندلی سیمانی رفتم.خواستم ببینم از آن همه حرف های آرمانگرایانه و&quot; دکتر شریعتی&quot; و حرف هایی در خصوص عدالت و آزادی چیزی کنار صندلی باقی مانده یا نه ...نه! هیچ نمانده بود. آنجا فقط چند تکه روزنامه ی خیس افتاده بود.قطره های باران روی &quot;  اوباما &quot; - که تیتر روزنامه بود - می افتاد.به زمین نگاه کردم.روی تن زمین ، چیزهایی انگار می دیدم.خوب که دقت کردم چند تانک دیدم.چند مراسم صبحگاه دبیرستان که هر از گاه از بلندگوی مدرسه نام دانش آموز شهیدی پخش می شد، چند لبخند رزمنده و چند موج انفجار و روی زمین خیس همه ی این چیزها را دیدم و مادرم را هم دیدم که کنار سماور ، چای صبحانه را آماده می کند و می گوید &quot; رضا بلند شو مدرسه ات دارد دیر می شود، بلند شو ببین زمین پر از برف شده&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   آنقدر برف را دوست داشتم که با شنیدن این کلمه از جا می پریدم و مستقیم به سمت پنجره می رفتم.برف بود و سپیدی و کوچه های نیاوران و ترانه های دلتنگ رادیوی قهوه ای آیوا ...و صدای پر طنین بابا و خواهری که از فرط شادی دیدن برف به بالا و پایین می پرید.بخاری می سوخت و مولانا را گرم می کرد.پیر چنگی سیر بود و نوار &quot; سیر &quot; گوش می کرد.پشت شیشه ها هوهو کردن بود و دهان ، نان سنگک را تجربه می کرد.حلوا بود و مربا و وعده ی مادر که ظهر ناهارمان قورمه سبزی است. آمریکا و سیاست به کنار بود.سیب از بی بی سی مهم تر بود و ساعت ها خیره شدن به شعله ی آبی رنگ بخاری ما را آرام آرام شاعر می کرد و غروب های جمعه معنی هجران را درک می کردیم و صبح اراک آغاز می شد با برف و شال های کاموایی ، عشق های دوران نوجوانی و غروب اراک آغاز می شد با سفر کردن هر روزه به باغ ملی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   الان که مشغول نوشتن این پیر چنگی نگاری هستم ، کمی پادشاهم . کمی کنیزک.کمی مولانا. کمی پریشان.الان کتری روی گاز است. یک روز باید جرات به خرج دهم و موبایلم را درون کتری بیندازم و از شرش راحت شوم.عددها شمشیرند.باید درون  قوری چای ، برف بریزم ، آنهم فقط برف دهه ی شصت.باید درون کتری ، پرایدم را بیندازم تا بجوشد و در قوری چینی ، گلیمی پهن کنم و با &quot;مهدی معصومی &quot;بنشینیم و درباره ی رابطه ی معنادار سینما کاپری با مربای تمشک حرف های قهوه خانه ای بزنیم.دلم می خواهد درون کتری ، کنترل ماهواره و تلویزیون را هم پرت کنم و در قوری چای ، دوست دوران مدرسه ی راهنمایی ام &quot;محمد ملکی &quot;را بیندازم تا دم بکشد و به یاد  بیاورم که روزی روزگاری دوستی ها در برف پر از رد پا بود. و مثل الان عشق ها مقوایی نبود که زود به زود زیر باران تا بخورد ، بشکند و نم بکشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   حالا نیمه های شب است. سوار اتوبوس هستم و عازم اصفهان. به خیابان های سرشار از ۱۳۸۸ نگاه می کنم. نه ! اگر هم برفی ببارد این خیابان های هشتاد و هشت توان نگه داشتن برف را تا صبح ندارند ، از بس در این شهر چراغ است. نئون است. نور است.دود است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   پاییز همان بخار استکان چای کنار &quot;درخت گلابی&quot; است.تهران حوالی بهارستان ،&quot; امیر نادری &quot;است. تهران  حوالی شهرک قدس ، تگرگ است. تهران حوالی نارمک ، بادبادک است. تهران حوالی بازار ، زعفران است. تهران حوالی مجیدیه &quot;کازابلانکا&quot;ست. نگاه &quot;سعید راد&quot; فیلم&quot; تنگنا&quot;  به خواهرش همه ی تهران است. پاییز که تمام بشود نوبت عاشقی است ، نوبت برف است و این خیلی امیدوار کننده است ، هر چند برف های تهران خیلی خیلی زود آب می شود... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:28:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره ی الی...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   شجریان گوش می کنم. می خواند&quot; تفنگت را زمین بگذار&quot;. در پراید نشسته ام و دندان درد دارم. چهارباغ پایین ترافیک زیادی دارد. در راه به هتل ها و صفویه و آدم ها نگاه می کنم. بوی بریانی و حلیم بادمجان  را حس می کنم. حالا به میدان انقلاب اصفهان رسیده ام.دور می زنم و دوباره دور می زنم.به پارکینگ می روم.بعد از پارک ماشین ، پیاده به سوی زاینده رود می روم. کتاب تاریخ ادبیات ایران در دستم است.بازش می کنم. از دل کتاب ، رودکی و منوچهری دامغانی و سنائی غزنوی و چند مغول و یک امیرتیمور لنگ و یک حافظ و چند غزل سعدی و یک &quot;نوبت عاشقی&quot; و&quot; بوی جوی مولیان آید همی &quot;و &quot;ریگ آموی&quot; و&quot; آهوی کوهی در دشت چگونه دودا&quot; و نثر مسجع خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار میبدی بیرون می ریزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   صدای شجریان هنوز در گوشم است.&quot; تفنگت را زمین بگذار&quot;. کنار زاینده رود خالی قدم می زنم. چقدر خالی بودن وحشتناک است. گمان می کنم انسان برای این به دنیا می آید که از خالی بودن به پر شدگی برسد. زاینده رود حالا خالی است و دلم گرفته.از دور ، نمای یک هتل را می بینم که لابد میهمانانی دارد و کسانی هستند که تفنگ های شان را زمین گذاشته اند و آمده اند سرزمینی را ببینند که حافظ دارد و خواجوی کرمانی دارد و توس و فردوسی دارد و ببینند که همه ی شاعران خوب ایران بی تفنگ بودند و مولانا سلاحش عشق بود و ناصرخسرو تفنگش پند بود و رودکی خمپاره نداشت ، چنگ داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   در کنار زاینده رود قدم می زنم وانگار از ابد اینجا خالی از آب بوده است. انگار همه ی آب های زاینده رود ،که سرشار از زندگی بود، روانه ی تخت جمشید شده است! که تخت پادشاهان همیشه لرزان بوده است در این سرزمین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   بیتی از خواجه ی شیراز مثل ماهی خودش را از کتاب بیرون می اندازد به گمان اینکه  رود همچنان آب دارد.بیت می رود .می لغزد.لباس عروسی بر تن دارد.تفنگی در آنجا نیست اگر هم باشد تیرها برای  مجلس عروسی است و همراهان داماد، سوار بر اسب های شان تیر به آسمان می فرستند.تیر بر گلوی کودکی فلسطینی نمی نشیند. تیر بر سینه ی کودک عراقی جا نمی گیرد. تیر  مغز یک آزادیخواه را متلاشی نمی کند.تیر زن افغانی را نشانه نمی رود.بیت ، اهل بیت  ندارد.بیت از بی آبی ، عباس علمدار می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   در بستر رودخانه به جای آب، که روزی روزگاری آینه ی عشق گذران بود، میهمانانی از ولایات خارجه قدم می زدند.بیت حافظ به همراه رودکی پریشان است. برای میهمانان خارجی دلبری می کنند.بیت به زبان محمد صالح علا به توریست ها می گوید &quot; به ایران جان  خوش آمدید&quot;، &quot;به امشب خوش  آمدید&quot;. میهمانان ساندویچ می خورند. عکس می گیرند از برهوت خشکیده رود و نیشابور بعد از حمله ی مغول و  فیلم می گیرند از مهاجرت تلخ  بهاالدین ولد از بلخ و از عین القضات همدانی و از چگونگی ترور میرزاده ی عشقی  و انزوای ستارخان و باقرخان در آخر عمرشان. حالا باغ طوطی شهرری را در خشکیده رود می بینم. چوب دار حلاج در گوشه ای  کنار قایقی تفریحی افتاده و رودکی پیر شده است و موهای سرش به رنگ دندان هایش سفید شده است  و رودکی گویی تکیه داده است به پایه های یکی از سی و سه پل.و بیت تشنه است. بیت، بیت ندارد. بیت پا ندارد. بیت سر ندارد. بیت حبس است و ملاقاتی ندارد.بیت مشک خالی هم ندارد.انگار فقط این زاینده رود نیست که خشکیده است.خشکیده مردمان و خشکیده زنان و خشکیده دوستان و آخر همه چیز باتلاق گاوخونی است.پایان یک تفنگ آغاز آب رکن آباد است.پایان یک تفنگ آغاز یک روزنامه است که رکن چهارم یک جامعه است.شبی خواب حضرت نوح را دیدم. که کشتی اش را دوباره می سازد ، این بار در بستر این رود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   حالا باید برگردم . ظهر شده است و وقت ناهار. میهمانان به هتل خود برگشته اند.لای کتاب تاریخ ادبیات را می بندم. شاعران به درون کتاب  پناه می برند. گرمشان شده است.به پارکینگ می روم. سی دی شجریان را در پخش می گذارم. می خواند&quot; تفنگت را زمین بگذار&quot;.توقف می کنم. لای کتاب را باز می کنم.به بخش حافظ رجوع می کنم.غزلی را می خوانم. یکی از بیت ها ی غزل انگار چاپ نشده است.نیست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گربه های جهان اقتصاد</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;    گربه ها در حیاط روزنامه ی &quot;جهان اقتصاد&quot;  گرسنه اند.حیاط پر از درخت است.این گل های سرخ محمدی در کیف من چه می کند؟ آه ! یادم افتاد که هفته ی پیش یکی از خدمه ی دانشگاه آزاد اراک چند گل سرخ از باغچه ی دانشگاه چید و به من هدیه داد. گفت گل ها را خشک کن،در دوغ بریز، خوشمزه است.این روان نویس آخرش روان مرا نابود می کند ، از بس روان نمی نویسد.حسین نوروزی ریش دارد. محمد آقازاده سیال است.رضا عبدی  سردبیر روزنامه است.من لپ تاپ ندارم ولی لب بام نشستن را دوست دارم.آه تمام گربه های خوب ایرانی ! یادم می آید سالها پیش آن موقع که خانه مان در خیابان ملک اراک بود دور و بر خانه مان پر از گربه بود. یکی از فامیل های مان یک گونی را از هزاوه به خانه ما آورده بود.آن موقع نه ساله یا ده ساله بودم.از او پرسیدم :درون گونی چیه؟ گفت : گربه ! گفتم چرا! گفت این گربه ها  به ما عادت کرده اند ، داخل گونی گذاشتیمشان تا در این منطقه رهایشان کنیم تا به روستا برنگردند.گفتم گناه دارند. یادم نیست او چه جوابی داد.حالا احساس می کنم من را هم درون گونی گذاشته اند.من همسایه ی ابوالفضل بیهقی بودم.با فردوسی فامیل بودم.خانه ی حافظ شام دعوت می شدم.با سعدی به سینما پارادیزو می رفتم.با پرویز دوایی به هوشنگ گلمکانی سر می زدیم.حالا درون گونی ام.دارند مرا به جایی می برند که من از عادت هایم فرار کنم.گربه ها حالا در جهان اقتصاد گرسنه اند.حسین نوروزی گفت کاش گوشتی بود به آنها می دادیم ، سیر می شدند.سیگارها به هوا می روند.دودها به عمق زمین فرو می روند.آدم دود است.کبریت نایاب است. سوپرمارکت زیاد است.سینما کم است. مهدی آذر یزدی نیست.گونی بسیار است. وطن فراموش شده است. حسنک وزیر به دار آویخته می شود. ناصرخسرو ! تو را به خدا دیگر به من پند نده آخر من درون گونی ام ، من دور از موسیقی ام ، من میرزاده ی عشقی ام.من یک موبایل از کار افتاده ام.یک لپ تاب افتاده روی پشت بامم.  من اینترنتم که سرعتم کم است. جهان سرعتش مثل باد است، مثل نور است.بار گونی سنگین است.گل های خشک محمدی درون کیف قهوه ای من صلوات می فرستند.نذر کرده اند تا غرق در دوغ نشوند ، تا زنده بمانند. نیمرو های قهوه خانه های بهارستان منتظر من اند.دوغ منتظر من است تا من درونش شنا کنم.گل ها خشک اند.گربه ها گرسنه اند.گونی ها پر از گربه اند.خیابان ملک پر از گربه های خانگی اند.کسی که گربه های هزاوه را به خیابان ملک می برد  و رهایشان می کرد روزی می میرد ،  وقتی مرد و به ملکوت رسید به یاد  می آورد که او گربه ها را نکشت ، فقط از آن خانه ای که دوستش داشتند دورشان کرد.دوری بدتر از مرگ است.شنبه در اصفهان کلاس مبانی هنر نمایش دارم.باید به بچه ها به جای یاد دادن استانیسلاوسکی مبانی نجات غریق شدن در دوغ یاد بدهم.پارچه هم باید بکشم وسط خانم ها و آقایان.زنها جدا ، مردها جدا.باید چشم ها را تیزتر کرد تا مبادا کسی غرق شود.تا مبادا مو های مان به رنگ دندان هایمان شود.و مبادا با عینک اهدایی روزنامه ی جهان اقتصاد دنیا را سه بعدی ، اما خودمان را یک بعدی بفهمیم.آه محمد آقازاده ی عزیز با من یک چای می خوری تا بغض مان یکباره بشکند؟خسته نیستی امشب؟ گریه برای گربه ی گرسنه ، سیگار برگ مانده بر لب دختری است.دختر،  داستان آخرین برگ&quot; او. هنری &quot; می خواند.رضا جان ! وقت ناهار گربه های جهان را از یاد مبر.جنس گونی ها چقدر خوبست.محکم ! نمی شود در زندان گونی ، حتی تونل زد. نمی شود فرار کرد. موتسارت نیست در اینجا ولی اثرش هست.وطن نیست اینجا ولی  دردش هست در روی قلبم و نماد تهران برای من برج میلاد نیست ، کوچه های فیلم تنگنای امیر نادری است.رادیو پیام می گوید سید خندان ترافیک است. ترافیک یعنی آدم ها دارند حرکت می کنند تا همدیگر را ببینند. این خوبست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 18:58:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای پنجم مهرماه  1380که هوا یکباره سرد شد...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;    پاییز است و دماوند دمایش سرد است و سوئیس ویس و رامین اش اندکی زیاد است و هوشنگ گلشیری به ری رفته است و تهران&quot; آن حافظ &quot;دارد.قلب ، لبش آویزان است. درخت ، رخت هایش را به قرن هفتم آویزان کرده است.اصفهان ! هان! به یاد بیاور زاینده رودت را که پر بود از آب شاهنامه ی تلخ و مگر هرچه تلخ است حقیقت نیست؟تئاتر شهر هر چه دارد آشتی کنان مراسم با هر اسم است.یک سبک شناس درجه یک سوهان فروش قم نیست. یک سینماگر اکتیو ، رادیو اکتیویته اش بالاتر است. یک سریال ، خانم است. یک آقای خاتمی اهل پاییز است. یک یزد ، صندلی برای نشستن ندارد. یک پیاده رو سالهاست که جای شستن دارد.یک بچه ی کوچک در حال خوردن یک کله پاچه است.کله پاچه  شاعر است و به تنهایی در کوچه باغ فریدون مشیری قدم می زند. پاییز است و کیف مدرسه درش بسته نمی شود از بس پر است از اندوه از دست دادن مادر و ابراهیم و عمو و گوزن ها و اخوان ثالث و جواهرده و بوی باران کودکی و سینما پارادیزو و کیف مدرسه ای که می رفتیم پر بود از صداقت و راستی و مثل حالا نبود که نخبه کشی نام کتاب های کتابخانه مان شود و سردر زورخانه ها به جای زنگ رنگ باشد و در جاده ها کامیون ها دلشان خوش باشد به اینکه گازوئیل  مثل نیل زیاد است و چشم نم ندارد و شمر ها در ماه محرم هی امام حسین را می کشند. و من امروز در چهار باغ آفتاب داغ شدم و نکند در میانه ی بودن یا نبودن تبدیل شوم به ورق پاره های زندان و دژخیم ها هم گاهی موسیقی گوش می دهند و پریشان گویی راه نجات نیست.راه نجات مثنوی بود که گم شد.راه نجات، فال های نخریده ی حافظ در دست کودکان مترو بود.در کودکی نام تمام انشاهای من علم بهتر است یا ثروت بود.می نوشتیم علم. کاش می نوشتیم هیچ کدام. پاییز طبیعی است. آب میوه برای بدن خوبست.دلستر برای شام آماده است. زعفران گران است ولی لازم است. عالی قاپو قاب عکس است.کاش می نوشتیم هیچ کدام. با کاسه ای هم می توان آب نوشید. پیاده هم می توان راه رفت و نام گروه نمایش تو پیاده باشد. می توان باج نداد. می توان به برج عاج رفت. گوشه گرفت و به مردگان رفته و زندگان در حال رفتن فکر کرد. می شود به قلب گفت لب و به لب گفت آلپ  و بلای آسمانی را اندکی دیرتر ورق ورق ورق زد و اسب ها یال و کوپال شان به هزار سی دی مبتذل آویزان است. دشت سینما ندارد. سینما اسب ندارد. اسب آتش نشانی ندارد و همه ی این چیزها از سر درد است و بغضی که از سر ناگفته هاست.کاش می نوشتیم هیچ کدام و کاسه بود و موبایل نبود و از شماره ی صفر تا نه ، شماره من و توست. پنج، عدد یکی است و هشت، عدد یکی دیگر است. ما می میریم و عدد ها می مانند برای زنده های رنده شده با تیغ برنده ی زندگی و هویج ها عاشق خرگوشند و آدم ها شیفته ی رومن رولان اند و بار هستی خیلی سنگین است.موج دریا در این وبلاگ چه می کند؟ دیوارهای کاهگلی وسط این معرکه چکار دارد ؟ حلیم برای صبح زود دلچسب است. اتوبوس هزاوه رنگش قرمز بود. شیشه هایش از جنس یک بقالی کوجک بود . هزاوه از علم و ثروت بهتر بود.ننوشتیمش. و خدا گفته است هر چه بنویسی همان سرنوشتت می شود.  روزگار کودکی ام ، پاییز برگهای خزان زده ی بیشتری داشت و کمتر دلمان می گرفت و باران به صورت مان می خورد و بوی غذا تمام کوچه و تمام تخت های سفید بیمارستان را پر می کرد و گل های گرد آفتا بگردان ، هلی کوپتر گردان سید الشهدا نبود.تخمه نشکن عزیز من دندان های سالمت ساز می زند و در حین رانندگی  چای نخور مبادا با بخار چای به آسمان بروی.مترو امشب پر شده بود از خواجوی کرمانی. شعر، امشب پر شده بود از اندوه و اندوه پر شده بود از پاکت های شیر پاستوریزه ی دوران کودکی. یک نفر هی پاکت ها را می ترکاند.امشب شمال  بارانی است و امشب مداد نتراشیده است و جوهر خودکاری روی قالی ریخته است و دلی به درد افتاده است و مرگی رقم خورده است و نوزادی به رستوران دنیا دعوت شده است.این منوی رستوران ! نو نیست ، کهنه را خوشتر است.قدیم دیمی نبود دوستی ها، جدید آهن فروشی بهتر است.دریاچه گهر لم داده است،سیگار می کشد از بس که تنهاست...هوا رو به سردی است.جادوی ماه مهر نکند قهر باشد با من؟خیابان لاله زار نکند سینماهایش بسته باشد به روی من؟برگهای پاییز پشت شیشه مرا امیدوار می کند به زندگی و به یاد می آورم داستان آخرین برگ را و آن پیرمرد نقاش را و آن بادهای پاییزی امریکایی را و دهه ی بیست امریکا را و خوشه های خشم جان اشتین بک را و گرگوری سامسارا را و  دزدان دریایی یک چشم را و قسمت اول سریال لاست را و فرار از زندان را و جاده ی پیچ در پیچ آستارا به اردبیل را  و چشمه های آب گرم را  و  گردنه ی حیران را و نام آذربایجانی جیران را و گنبدهای اصفهان را و صبح زود از خواب بیدار شدن برای به مدرسه رفتن و چند دقیقه بیشتر خوابیدن را و باغ های گل زرد در یک سحر که نسیمی باشد و سماور آبش داغ باشد و استکان ها کوچک و کمر باریک باشد و بوی انگور تمام پیاده روی از سر بازار تا باغ فردوس تو را ببرد به بهشت و جادو شوی و نگران پول های گم کرده ات نباشی و به یاد بیاوری نام قدیم سینما عصر جدید اراک کاپری بود و نام قدیم خیلی چیزها ، خیلی چیزها بود و زرتشت تنها نام یک خیابان است و نوشابه ی گازدار خطرناک است . دوغ  و چای و چلوکباب ، مسعود کیمیایی است و یک صبح زود در شیراز از خواب بیدار می شوی و چشم هایت رو به باغی باز می شود و از همگان می پرسی اینجا کجاست ؟یکی می گوید رامسر است و دیگری می گوید بهشت است و تو در آنجا آدم ها را می بینی با هزاران گناه در میان لاله ها و مادران خود و پدران قبلا مرده ی خود روزی هزار سپاس به درگاه خدا می کنند که خدا جهنم را تخیل کرد تا آدمی کمتر گناه کند و بایزید و حلاج و بوسعید و عطار و پیامبر خوش آمد می گویند و همه  تو را دعوت می کنند به سینما کاپری و هزار فیلم با یک بلیط  می بینی و مثل قدیم ها وسط فیلم تخمه می شکنی بی ترس از دست دادن دندان ها و بغل دستی ات سیگار می کشد و کناری ات دارد برای قهرمان فیلم گریه می کند و دکتر ژیواگو دیده می شود و دزد دوچرخه و همشهری کین و کازابلانکا و درباره الی و دایی جان ناپلئون و دندان مار و عشق در بعد از ظهر و مکانی در آفتاب و بوفه بیست و چهار ساعته  باز باز است . و هیچ مادری که قبل از تو مرده است گناهان تو را به رخ ات نمی کشد و آبرو داری می کند .بابا ها فرزندان شهید شده شان را می بینند و خیلی ها به قهوه خانه می روند و چای می نوشند و از مسخرگی دنیا می گویند و به یاد می آورند آن روز برای یک معامله چقدر چانه می زدند و حالا به آن روز می خندند و تراژدی های روزگار حیات مبدل به کمدی می شود و ژان پل سارتر رمان کار از کار گذشت خود را در یک کمد می گذارد و قفل می کند و حقیقت بوی انگور است و مردمان سر از قبر در آورده تمام شیرینی های عصر های پنج شنبه که بر سر قبرشان گذاشته شده بود را صحیح و سالم تحویل ما می دهند و همه ی آدم ها جزو فهرست شیندلر هستند. می میرند ولی رستگارانند.پاییز بوی انگور است و کاهگل باران خورده و سلام دادن به یک بابا و آب ریختن روی قبر مادری که از پنجم مهر ماه ۱۳۸۰ روی یک پهلو ، میان خاک خوابیده است و پاییز برای من جعبه ی مداد رنگی است که کلاس چهارم ابتدایی بودم و در دبستان هدایت  درس می خواندم و خانم معلم مرا صدا زد و گفت یک جایزه داری ! مداد های رنگی را به من داد و من شتابان و افتان و خیزان بعد از تعطیل شدن تا خانه دویدم تا جایزه ام را به مادرم نشان بدهم ، غافل از اینکه سالها بعد بود که فهمیدم تمام آن جایزه ها را مادرم به مدرسه آورده بود ...پاییز همان دویدن های از سر بیخبری بود .پاییز رنگ های آن جعبه ی مداد رنگی بود آبی و دریا و آجرهای مدرسه ی کوروش وقهوه ای و سنگفرش های قدیمی خیابان امام و خاکستری و موسیقی آژانس شیشه ای و موسیقی موتسارت و باخ و آخ از شکستن  در  چوبی خانه های  حافظ و سعدی و خاقانی و بایزید بسطامی و باغ رضوان اصفهان راضی هست به این گفته های ناگفته؟  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ ها را روشن کنید...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   پریشب میدان هفت حوض بودم.چند وقت پیش جواهرده  رامسر بودم. قبل از اسفند  هزار و سیصد وچهل و هفت در دنیا نبودم .پریشب دوازده شب ، میدان هفت حوض تهران پر بود از دستفروشان و بساطی ها.به میان شان رفتم.یکی بلال می فروخت.یکی گل های پلاستیکی نشان مان می داد. یکی سی دی های ترانه های صوتی جلویش پهن کرده بود.یکی کمربند های چرمی بر تن خیابان انداخته بود. و یکی شلوارهای جین و لی...در آنجا مادری دیدم که با پسرانش لباس می فروختند.پدری دیدم کز کرده بود بر کنار مغازه ای و لوازم تحریر می فروخت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   جواهر ده  رامسر عجیب است. سوار پراید نقره ای ام شدم و خواستم به عمق جواهر ده بروم. با ماشین بالا و بالا رفتم.همه جا سبز بود.کوهها به رنگ مخمل سبز انگاری مثل پیرمردی دنیادیده با من حرف می زد. می گفت بالاتر برو و تا انتهای  مرا ببین.جاده پیچ در پیچ بود و مثل زن رقاصه ای هلهله می کرد و می گفت مرا از خیابان کازینوی رامسر نبین ، مرا از پشت پنجره ی کاخ مرمر نبین ، مرا با تمام وجودت بچش. جاده، آش دوغ بود. لواشک جنگلی بود. آبشار کمی نیاگارا بود. کسی در جواهر ده قرآن نمی خواند،جواهرده خودش قرآن بود.برگها با مه ازدواج کرده بودند. همه جا لباس سپید عروس بود.لباس جواهرده مه آلود بود، آلوده نبود. و من هر چه بالاتر می رفتم به آخر آنجا نمی رسیدم.انگاری انتها نداشت .می دانم که دنیا گرد است. می دانم این جهان سراسر از ستاره و سیاره اولی داشته است و آخری، ولی انگاری من داشتم در جواهرده غرق می شدم.انگاری در مه سپید شنا می کردم.انگاری گم شده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   پریشب میدان هفت حوض بودم. هوا ابری بود. خرده کاسب ها تبلیغ اجناس شان را می کردند و در آن هیاهو یکباره صدای داد و هواری شنیدم. بساط بخت برگشته ای را دزدیده بودند.به کنار جوان بخت برگشته رفتم. آشکارا می لرزید.هی به اینور و آنور نگاه می کرد. به آن سوی میدان، به مسجد جامع ، به کلانتری آن ور میدان و به بساط هم قطارانش  نگاه می کرد.و عینک بر چشمانش بود و نیاز داشت با کسی حرف بزند. حرف ، اجناسش را پیدا نمی کرد فقط اندکی تسکین اش می داد.هیچ کس حوصله ی دلداری  دادن به او را هم نداشت.در گوشه ای دیگر سر جای بساط دعوا شد. پسری کم سن و سال  - که با مادرش آمده بود- با صاحب یک بساطی دیگر داد و هوار می کردند.مادرش  گفت&quot; دعوا نکن ! تو می دونی من از دعوا خوشم نمی آد! &quot; در جایی دیگر یک خانواده ی سه نفره دسته جمعی برای فروش پوشاک بساط داشتند.یواشکی شنیدم که پسر حدودا ۱۳ ساله ی آنها مدام به مادرش التماس می کرد از بلالی کناری برود بلال بخرد. مادرش می گفت&quot; به هیچ وجه اجازه نمی دم! &quot;بعد به شوهرش رو کرد و گفت&quot; مهدی تو اجازه میدی ؟ &quot; همسرش هم که مشغول چک و چانه زدن با مشتری ها بود گفت&quot; نه !&quot;پسرک به بلال های برشته هی و هی و هی و هی نگاه می کرد. می دانم و می دانم که جهان پایانی دارد و می دانم که آن لباس های دزدیده شده متعلق به آن جوان عینکی در نهایت درون همین جهان کوچک و حقیر است و شاید روزی من و شما همان لباس ها را از مغازه ای بخریم و بپوشیم و با آن به جواهر ده برویم.می دانم آن پسرکی که بلال دوست داشت روزی بزرگ می شود و شاید ثروتمندتر از پدرش شود و شاید تمام بلال های خوزستان را یکجا معامله کند و شاید شهردار تهران شود و شايد روزي وزير شود اما انگاري حسرت آن بلال در آن شب كذايي بر تن اش تا ابد مي ماند.جوان عينكي همچنان دنبال بساطش بود. مادر آن پسري كه دعوا كرده بود فرزندش را نصيحت مي كرد.دختري شايد هفده ساله با برادرش مداد و دفتر و كيف ورزشي مي فروختند.هوا ابري بود و چند قطره باران روي كيف ها و بلال ها  و دزد ها و بخت برگشته ها مي افتاد و صاحب يكي از بساطي ها به دوستش مي گفت&quot; اگر باز هم دعوا شد بياييم چند نفري هر دو طرف دعوا را بزنيم تا درس عبرتي باشد براي شان.&quot; دوستش گفت &quot;براي چي ؟ &quot;صاحب بساطي گفت &quot;براي اينكه اگر اينجا مدام دعوا بشه شايد به همه مون گير بدهند و نتوانيم كاسبي كنيم&quot; .ساعت حالا يك و نيم نصفه شب بود و تعداد كاسب ها از تعداد مشتري ها بيشتر بود و من فكر مي كردم اين جماعت حالا مگر نه اينكه مي بايست خواب باشند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   جواهر ده تمام نمي شد. مثل عشق كه تمام نمي شود ، مثل خداي بزرگ كه تمامي نداردو من با اينكه مي دانم رامسر چقدر وسعت دارد اما انگار جواهر ده بي كرانه بود.دريايي شده بود بي ساحل. دوستي شده بود كه محبتش مثل ربناي شجريان آسماني بود.برگشتم. دور زدم. رفتن تا انتهاي معجزه لياقت مي خواهد.حالا سرازيري بود.آدم كه پير شود به سرازيري مي افتد و همه چيز تكراري مي شود. دوباره همان آش دوغ و كلبه هاي چوبي و پيرزنان سبزي فروش و آدم هايي كه كنار جاده با تابلويي كه روي آن ويلا نوشته شده است دعوتت مي كنند به خوابيدن و استراحت...آدم پیر اگربه سوی کودکی  خود برگردد و همان خانه ی پدری و همان چادر مادر و همان جانماز بابا بزرگ و همان گناه های کوچک نوجوانی و همان در زدن های خانه های مردم و همان عاشق شدن های مکرر و همان صبح جمعه های دریایی و همان بعد از ظهر جمعه های طولانی و همان سر صف نانوایی سنگکی را می بیند و همه چیز تکراری است. و همه  مطالب روزنامه ها تکراری است. چقدر سخت است که گفتگوهای روزمره همه اش شده است خبرهای گویا نیوز و دیدن مکرر آن چریک پیر .نه اين ويلاها تكراري اند.چرا با اينكه مي دانستم وسعت جواهر ده چقدر است ولي حس ام مي گفت جواهر ده ازلي و ابدي و بي پايان است ؟ چرا ويلا هاي كرايه اي حكم قبر داشتند برايم ؟ چرا آن جوان عينكي  بساطش گم شد ؟ چرا  موضوع انشا پسرك  های میدان هفت حوض باید بلال باشد؟ چرا پسران آن مادر لباس فروش به جاي اينكه مادرشان را در آشپزخانه ببينند شبها تا دو نيمه شب بايد كنار خيابان و روي آسفالت ها ي داغ طبخ شوند ؟ چرا با اينكه مي دانم جهان پير است و بي بنياد گاهي جهان را جدي مي گيرم و اين سوالات را مي پرسم؟حالا دوست دارم با پرايد نقره اي ام فقط در جاده بروم و در ويلايي اقامت نكنم و آش نخورم و به جاي نقره بودن خورشيد را پيدا كنم و سوالاتم را از او بپرسم و ميدان هفت حوض را دور بزنم و  به آن جوان عينكي بگويم نگران نباش ! اگر تو بساطت را گم كرده اي نگران مباش ما خوبي هاي مان را گم كرده ايم. ما خواب مان را گم كرده ايم. ما تا ته جواهر ده نرفته ايم. ما به هر تابلويي كه دست كسي ديديم اعتماد كرديم و در ويلاها اقامت كرديم بي آنكه پنجره داشته باشد. دلم مي خواهد به آن پسرك كه بلال دوست داشت بگويم نگران نباش ما خود بلال شده ايم ، برشته ي برشته .ما خورده مي شويم.آنكه ما را مي بلعد خود بلعيده مي شود. جهان اقيانوس است. ماهيان بزرگ ،ماهيان كوچك سهم شان است و سهم نهنگ ، آن ماهيان بزرگ است و سرنوشت نهنگ ها صيد صياد شدن است . تقدير صياد ، خوابيدن مدام در ويلاهاي مه آلود و نمناك شمال است. نگران نباش عزيز من.پریشب ميدان هفت حوض بودم. چند وقت پيش جواهر ده رامسر بودم. قبل از اسفند هزار و سيصد و چهل و هفت  نبودم و روزي هم نوبت نبودن دوباره ي من و ما فرا خواهد رسيد. ما ، دو بار نخواهيم بود.یک بار قبل از حیات ، یک بار دیگر بعد از حیات.جاده ی چالوس پر از تونل های تاریک است... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> خسته ام...اندکی موسیقی&quot; گلادیاتور&quot; در پیاله ام بریز...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چای روی میز کامپیوتر مرا نگاه می کند و از من می پرسد هم اکنون خانه های کاهگلی هزاوه خوابند یا بیدار ؟ قند روی میز از من می پرسد آن جاده ی قدیمی و خاکی هزاوه که لابلای درختان می رقصید و آدمی را به بالای ابرها می برد الان غرق خواب است یا دارد گرگم به هوا بازی می کند؟ظهر جمعه های کودکی ام  زیر تخت خوابم پنهان نشده باشد ؟ نکند در جیب کت ام رفته باشد؟ظهر جمعه های من سیب لبنانی نبود، پرتقال مصری نبود، دخترکان فیلیپینی نبود، دوای تلخ نبود ، پر از پرویز دوایی بود.  لیمو ی پنهان در قورمه سبزی بود. ترانه ی&quot; محمد&quot;  &quot;فرهاد&quot; بود.دیوارهای هزاوه از جنس آمپول های معتادان نبود ، هزاوه سرشار از باز با باران با ترانه با گهرهای فراوان بود ،کوه هرزنه بود، ویرگول های دستور زبان فارسی نبود ، آه ریواس های چیده و نچیده ی کودکی ام نکند پشت بامتان برف آمده باشد و پارو شکسته باشد! باغ ملی، پر از جدول حل نکرده ی روزنامه بود. حجت الله سبزی! و سینما دنیا !  - که حالا اسمت شده فرهنگ -  و گاراژ ایران پیما ، نکند تگرگ روی صورت سمبوسه ای تان افتاده باشد و مادر بزرگی نباشد اسفندی برای تان دود کند؟ بازارچه ی سهام السلطان! که پر بودی از کتابخانه ی صمصامی و حالا شدی پوشاک و روسری و پیچ و مهره ی مهندسی ، کفش هایت نکند خاک گرفته باشد و قیمت  واکس  گران باشد...در ابتدا بازار است و در انتها سوئیس است و آلپ.تمام مسافرکش های سر خیابان محسنی حسن شان به داد زدن های شان است.&quot;دانشگاه دویست تومان!&quot; و نکند قیمت یک دانشگاه همان عدد باشد.سوئیس در خیابان حصار سوسیس می بلعد بی عنایت به اینکه آنفولانزای خوکی در راهست و آلپ و سه راه ارامنه برایش فرقی ندارد. آه بستنی سعادت ! یادت بخیر...کاش کاشی داشت مغازه ات تا فیروزه فقط رنگ مسجد شیخ لطف الله اصفهان نباشد و کاش رنگ عبدالله عبدالله آبی نبود که رنگ بی رنگی باشد. آن پیرمرد سمبوسه فروش خوزستانی سر سهام السلطان یادتان هست ؟ آن لبو فروشان دور باغ ملی کجایند؟ به گمانم لبوهای شان بخار می کرد و با بخار به آسمان رفتند و این کیبورد من امروز حلیم خورده است و آش رشته ی رمضان رشته رشته هایش به دور بدنم تنیده شده اند و کشک روی من و شکل گربه ای سرزمین من ریخته اند تا خوشمزه تر شویم و الان است که کسی در جاده ها بمیرد و یا دختری در جنگی تلف شود و یا پیرمردی  در بستری افتاده باشد و به مرض سرطان بمیرد و الان چه تعداد از مردم جهان ناپایدار ، پشت در اتاق های عمل بیمارستان های جهان منتظر خوب شدن عزیزان شان هستند و چه تعداد مردمان مقیم در امریکا به یاد سمبوسه ی خوزستان و گز اصفهان غرق در دود کافی شاپ ها سیگار می کشند و چه تعداد از مردمان مقیم کانادا به یاد نخل خوزستان و خرمای بوشهر و خزر رامسر و چای لاهیجان و کاهگل سبزوار و بادگیرهای یزد خودشان را باد می زنند کولرهای گازی مثل موتورهای گازی مرتب از جلوی چشمانمان فرار می کنند و امشب چه شبی است و رمضان است انگار شمس لنگرودی عزیز و بهای عزیز و نشرچشمه ی عزیز و چشمه ی خنک هزاوه و آب معدنی هراز عزیز و سینما دیانا و سینما پرویز دوایی عزیز و لاله زار آویزان به لوستری تاریک عزیز و بهارستان دایره ای شکل عزیز و در آب میوه تصویر ابطحی افتاده بود. موقع پخش اعترافات ابطحی به دعوت کسی در آبمیوه فروشی  در باغ ملی آب پرتقال می نوشیدیم. همه غرق در آب سیب و آب هویج بودند و هیچ کس به تلویزیون  مغازه نگاه نمی کرد.مردمان آب  هویج می خوردند که چشمانشان دورترها  و افق را ببیند و کسی تلویزیون به آن نزدیکی را نمیدید. از لیوان آب پرتقال خودم خواستم دریای مازندران شود و نیازمان حالا حضرت نوح بود و یک کشتی که ما را نجات دهد...دریای خزر شده بودم...سینما شده بودم ، حالا سینما به شکل یک خرداد شاکی است ، نام یک استاد دانشگاه دکتر خاکی است.خیابان مخابرات  دارای یک پاساژ مرکزی است.عباس آباد پر از بانک ملی است و ظهر جمعه ی من زیر لودر های کارخانه ی هپکو دوباره دارد له می شود .ظهر جمعه ای که سفره ای با نقش چلوکباب پهن می شد یادش بخیر... بشقابی ملامین جا خوش می کرد کنار سبزی های ریحان و تره و تربچه ها و نوشابه های مشکی درست مثل هوای نمناک شمال اکبر رادی چیده می شد.مادری بود که غذا را با بخارش به سر سفره می آورد و عمویی که اشنو می کشید و گوزن ها دیده می شد، نه آن گوزن هایی که به سینما رکس آبادان رفت و سوخت که گوزن های سینما کاپری - که حالا نامش شده است عصرجدید...آه  و امان از &quot;عصرجدید&quot;...- شب های رمضان ،قدیم ها خیلی قدیم ها سحری گاهی که به هزاوه می رفتیم عمه بتول از چند ساعت قبل بیدار می شد رادیو را روشن می کرد و کلمات از دهانش می ریخت بیرون.از چشمه می گفت ،از شوهر مرحومش می گفت ، ازدر چوبی خانه اش می گفت ، از گردوی سیاه می گفت،  از چشمه ی خداآفرین می گفت ، از اسل شاه پسند می گفت... سوئیس من هزاوه بود. آلپ من هرزنه بود. سیاستی در کار نبود که هر چه بود گل های شمعدانی بود.این مردمان می دانند که عمر حس شمعدانی از عمر هر دولت چهار ساله ای بیشتر است؟  عمر آلپ از عمر تنفر بیشتر است.عمر یاد های باغ ملی از خود باغ ملی بیشتر است.عمر حرم امام رضا از رضا مهدوی بیشتر است...استکان چای هنوز پر از چای است نکند به جای اینکه چای بخورم خورده شده باشم. چای نهنگ است یا حضرت یونس؟مادر که بوی بخارش اتاق را غرق رحمت می کرد با بخارها به رئالیسم جادویی پیوست . سفره با طرح چلوکباب دیگر خریدار ندارد که طراحان امروزه ، مارمولکانی شده اند که می خواهند از برج میلاد بالا بروند تا به سایت بالاترین برسند و به تن فیض برسانند و تنفیذ شوند.تربچه قرمز بود و کیشلوفسکی دارد وضو می گیرد با خون حلاج و در این میانه ابراهیم کریمی ریحان بود که لودرها آمدند و بردنش به دیار بخارها و آسمان ها و پیوست به تمام کاهگل های قدیمی خیابان حاجباشی و شلوغی غروب های پنج شنبه ی قدیمی تریا امیری پاساژ اسلامی و صداهای انگار همیشگی&quot; دانشگاه دویست تومان&quot; سر خیابان محسنی و روی زمین ریحان ریخته شده است و هملت و اتللو و ترانه ی محمد فرهاد و فیلم عروج لاریسا شپیتکوی روسی را در کف خیابان اکران کرده اند و پیتزاها نام صداهایی است که تو در تمام عمرت در باغ ملی شنیده بودی و گمان می کردی صدای فدریکو گارسیا لورکاست... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 01:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای سیاست گفت ننویس ، خانم ادبیات دلم ، نمی گذارد...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی آقای سیاست به خانه می آید، خانم ادبیات قهر می کند. وقتی خانم ادبیات از سر دلتنگی به خیابان می رود ، به پارک شهر می رود  هی سیگار می کشد و با پیرمردهای پارک نشین دوست می شود.پیرمردها از گذشته حرف می زنند و از مصدق و احمدآباد و ستارخان و طیب حرفها می زنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی آقای سیاست به بازار می آید خانم ادبیات به مسجد وسط بازار پناه می برد.. دو رکعت نماز می خواند تا آقا از بازار برود. او از آقا می ترسد.مسجد امن است.آقا ناامن است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی آقای سیاست به دانشگاه می رود ، خانم ادبیات به بوفه ی دانشکده می رود.چای زیباتر از تخته ی وایت برد به ظاهر سفید است. قند شیرین تر از ماژیک سیاه  دل است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی آقای سیاست به سینما می رود ، خانم ادبیات به ایوان یک خانه ی روستایی در کنار دریای شمال می رود.شیرجه از شورجه بهتر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی آقای سیاست به وسط تهران می رود ، خانم ادبیات به مجله ی هفت می رود که تعطیل دائمی باشد ، به تئاتر شهر می رود که زیرش مترو باشد، به خیابان های پر از خانم های نسخه به دست می رود که اسکناس های چرکش را  ببخشد ، به برج میلاد می رود تا از آن بالا گرد و غبار ببیند و هوا را آلوده ببیند و خس ببیند و خاشاک ببیند و خانم های ادبیات محترمی ببیند که خجالت زده ی حضورند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این آقا و این خانم چرا به دادگاه نمی روند تا از هم جدا شوند؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 23:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از سیف فرغانی...</title>
<link>http://sayeh79.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&quot;هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;     وین بوم ِ مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب&lt;BR&gt;بر دولت آشیان ِ شما نیز بگذرد&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;                                               باد ِ خزان ِ نکبت ِ ایّام ناگهان&lt;BR&gt;                                                بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh79&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>sayeh79</dc:creator>
<guid>http://sayeh79.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
